من چند وقته با یکی از اقواممون دوستم خونشون هم کنار خونمونه، در حد ازدواج با هم دوست بودیم حالا فکر سه روز پیش این دوست من از دست یکی که ازش طلبکار بود اعصابش خورد شده بود گوشی رو زده بود شکسته بود فرداش که من زنگ زدم گوشی داداشش رو قرض گرفته بود اون روز خیلیم خوب با هم حرف زدیم گفت شب که رفتم خونه بهت زنگ میزنم دیگه زنگ نزد منم گذاشتم پای خستگیش
یه زمان خیلی از رنگ عوض کردن آدما غصه میخوردم ولی امروز فقط بهشون میخندم. دیدم که پول فایده نداشت، شهرت کافی نبود، دیدم موفقیتهای پرسر و صدا هم عمری داره و فقط شخصیتته که میمونه برات. میخندم به تصورات خودم، که هربار از نگاه من چقدر اون آدمها بزرگ به نظر میرسیدن و تهش مثل یک حباب به اشاره ای از روزگار، تموم!