از یه خانواده متوسطم تک دخترم یه داداشم دارم از بچگی یه حسه خوبی ب خودم داشتم همیشه مستقل بودم شیطون بودم خیلی مغرور بودم زندگیمو شیطنتایه دبیرستانمو دوست داشتم تا اینکه یه روز ک خواب بودم البته خودمو ب خواب زده بودم شنیدم مامانم ب بابام میگه دیگه داره بزرگ میشه شیطونیاش زیاد شده از اونجا ک بابام برام مهمترین اآدمه زندگیمه گوش دادم ببینم بابام چی میگه گفت باید شوهرش بدیم مامانم گفت اتفاقا زنداییم برا پسرداییم دنباله دختره پسره خوبیم هست داغ کرده بودم ولی نمیشد حرف بزنم تو خونه ما حرف اولو اآخرو بابام میزنه