دوستان من سه ساله که نامزدم و با خواست خودم نامزد شدم ولی به علت این ک سنم کم بوده حس میکنم اشتباه کردم حالا چقد رو خونوادم وایستادم ب کنار ولی نامزدم سه ساله نه کار داره ن پول داره ن خونه داره هیچی خونوادشم شش نمیمونن و از همه بدتر متاسفانه دروغم میگه و من این موردو اصلا نمیتونم هضم کنم یک سالم هست ک به خاطر دروغش قهرم و حرف نمیزنیم تو این یک سال یک بار نشده خانوادش بیان و بگن چ دردته خودشم گهگداری پیام میده فقط و میگ تو منو بازی دادی و اینا همه تقصیرارم میندازه گردن من خیلی اشفتم دلم ازش شکسته اصن دیگ ب ادامه زندگی باهاش فک نمیکنم نمیدونم دیگ چی درسته چی غلط کمکم کنید لطفا خیلی خستم...
مردِ من چشمهایش لبریز از آرامش است...وقتی کنارم قدم میزند از هیچ چیز و هیچ کس ترسی ندارم...او معنای تمام و کمال واژهی امنیت است...قول هایش قول است...تهِ چشمانش پاکی موج میزند...برای عاشقانه هایم مجنون است و برای بچگی کردن هایم پدر ...مردِ من مــــرد است و محکم...آنقدر محکم ک میتوانم با خیال راحت کنارش همان دختربچهی ساده باشم
قشنگ ده پله بالایی...از هر قشری و انسانی...عجب خوشمزس اون لبهات...عجب عشقی به من دادی...اصلا وضعیه این اوضاع .... عجب مستی شدم با تو ...ازت بدجوری ممنونم .... پره هستی شدم باتوو... همسرم