من میخواستم برم خونه داداشم ک چند تا کوچه اون ور تره خانمش گفت خونم خوب بیایید شام گفتم نه مزاحم نمیشیم گفت پس با آقا.. بیاید شب نشینی گفتم نه میخواستم یه سر بیام بهتون بزنم همین ولی اصرار کرد خوب شب با شوهرت بیا ک داداشمم هست نمیدونم چرا ازش ناراحت شدم اصلا احساس کردم دوس نداره برم خونشون از طرفی هم عروسمون خوبه ولی میگم الان يه ساعته از زنگم میگذره باز ناراحتی کم نشده ب نظرتون الکی ناراحت شدم( الان يه سال هست عروسی کردن با این ک نزدیک ماهستن نرفتم خونشون گفتم تازه عروسه مزاحم نشم این بارم چون زیاد داداشم و خودش گفته بودن ما نزدیکیم چرا نمیایی خونمون گفتم برم)