دیشب سر مسافرت نرفتنمون که شوهرم اصرار داشت بره و من چون دکترم یه هفته برای بازداری بهم استراحت داده راضی نشدم برم دعوامون شد خانوادش رفتن اصرار داشت ما هم بریم والا از اول بارداری هر جا رفت دنبالش رفتم این 1 بار چون تو استراحنم ترسیدم برم اتفاقی بیفته، شروع کرد داد و بیداد که به خاطر خواهرم نمیای درسته از خواهرش دل خوشی ندارم ولی اینبار فقط به خاطر بچه نرفتم که چیزیش نشه و شروع کرد پشت مادرم حرف زدن که چرا مسافرت رفته من باید پیشت بمونم! گفتم وظیفه توءه نه مادرم و عصبانی شدم گفتم تقصیر مادر و خواهرت تو این شرایط به جا اینکهازت بخوان زنتو کمتر مسافرت ببری و پیشش باشی تحریکات میکنن باهاشون بری، خلاصه دعوای بدی داشتیم آخر شب گفت حالم ازت بهم میخوره و پشیمونم بین این همه دختر فامیل که منو میخواستن تورو گرفتم و حقته برم با یکی دیگه دوست بشم تا قدر مرد وفادارو بدونی خیلی دلم شکست دیشب دیر خوابم برد الانم از ناراحتی زود بیدار شدم، بهم میگه مادرت از مسافرت بیاد حق نداری بری پیشش که نزاشتی من مسافرت برم بچه هم به دنیا بیاد حق نداری خونه مامانت بمونی آخه تا چهل بچه گفتم میرم خونه مامانم، خیلی از حرفاش دلم شکست من اگه سفر نرفتم فقط به خاطر بچه ام بوذ
بی ساسیتی کردی عزیزم کافی بود یکم فیلم بازی میکردی درد داری و یه دکتر میرفتی دکتر هم میگفت نرو مساف ...
والا دلم براش سوخت گفتم خودمو به درد بزنم نگران میشه دلم نیومد دروغ بگم ولی اون قدر نمیدونه آخرم میگه دختر برام زیاده عین بقیه مردای متاهل که دوست دختر دارن میرم با یکی دیگه دوست میشم، انگار نه انگار داره بابا میشه و این بچه فقط بچه منه، فقط به فکر مادر وخواهرشه دلش نمیسوزه زنش 6 ماه همه در ارو تحمل میکنه تا بچه بیاد عوص اینکه درکم کنه کنارم باشه هوامو داشته باشه داد میزنه چرا مسافرت نمیریم انگار من خوشم میاد تعطیلی بشینم تو خونه جایی نرم!
چه شوهر بچه و زاغارتی بخاطر یک مسافرت اینجور اشوب درست میکنه میخاستی بگی که بچه مال تویه نه ...
پارسال حامله شدم قلبش تشکیل نشد سقط کردم تو این 1 سال تو سرم زد نازایی مشکل داری، در صورتیکه جواب همة آزمایشات خوب بود ودکتر گفت ایراد از هیچکدومتون نیست بارداری اول پیش میاد حالا که باردار شدم قدر نمیدونه و اصلا حساس مسءولیت سرش نمبشه