🍂
دیروز که حالِ دلم آشفته بود و تو خیابون های شهر قدم میزدم
حبس شده بودم توی افکارِ شِلخته و پریشونم که یه زوج تقریبا میانسالی رو دیدم کنارهم قدم میزدن و دستاشون تو دست های هم گره خورده بود و چشماشون قهقهه میزد..
بی تفاوتیشون نسبت به عابرها و نگاه های تمسخر آمیزشون، چیزی بود که منو درگیر خودش میکرد..
اصلا انگار دوتاشون،
تو یه دنیای دیگه سِیر میکردن..
شاید تو دنیای عشق!
یک آن، افکارِ پریشونم رو دور ریختم و لبخند کنجِ لبام نشست،
دیدن دوتا آدم که بعد از این همه سال زندگی مشترک، حسشون بهم مثل روزِ اول بود،
چیزی بود که باعث میشد به قدرتِ عشق ایمان بیارم..!
به این فکر کردم که چقدر انتخابِ دوران نوجوونی و جوونی، میتونه تو حالِ دورانِ میانسالی تاثیر بذاره...!
به این فکر کردم اگه یکی از این دونفر پای عشقش نمیموند، الان خوشبخت تر بود یا بدبخت تر؟!
به این فکر کردم که اگه عشق، عشق باشه جاش رو نمیده به "هیچی"!