2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190884 بازدید | 2148 پست
چرا اینقد  کم میزاری 😞

دست من نیست عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

چرا دیرمیزاری😪

عزیز دلم من و بببخشید تعطیلاته شوهرم خونس یه کم جو خونه ها عوض شده ولی تا پنج حتما میذارم لطفا صبور باشید 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اره موافقم استار بنده خدا گناهی نداره زحمت میگشه ولی فک کنم نویسنده اش اینطوری میذاره که کاملا اشتیا ...

دوست خوبم ایشون داستان رو‌بی منت در کانال میزاره حتی با اینکه میدونه فروش کتابشون میشه چیزی که خوندنش برای ما ده دقیقه س برای نویسنده همین چند بخش شاید نصف روز زمان میبره پس به جای گلایه سپاس گزار باشیم 🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش اول







وسایلم رو که جمع کردم و گلهامو که یکم پژمرده شده بودن گذاشتم روی ساکم تا با خودم ببرم و به امیر حسام بدم دلم می خواست اونم گلهای اون دشت رو ببینه ...

دیدم یونس دم در ایستاده ..

گفتم : سلام ..چی می خوای ؟ 

گفت : اومدم چمدونت رو ببرم ..

گفتم : من چمدون ندارم یک ساک هست خودم میارم ...

و دیدم که با نگاهی معصومانه به گل ها نگاه می کنه ..یک برق توی چشمش دیدم ..احساس کردم از اینکه من داشتم اونا رو با خودم می بردم خوشحال شده ..

ادامه دادم : راستی دیشب خیلی از اون گلها خوشم اومد ..کارت حرف نداشت ..

بهم بگو تو بازم توی اون کلبه رفتی ؟

همینطور که نگاهش هنوز به اون گلا بود گفت :با خودت می بری ؟ تا تهران خراب میشه اینا گلها وحشی هستن نمی مونن ..

گفتم : باشه هنوز قشنگن  ..نگفتی تا حالا به اون کلبه رفتی یا نه  ؟...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش دوم 







گفت : تازگی ها نرفتم این گلها رو از جای دیگه چیدم ولی خیلی وقت ها شده که از زندگی دلم می گیره میرم اونجا و یک روزی میمونم ...

بهش میرسم نمی زارم خراب بشه ..کاش یک سر تا اونجا هم میومدین ..توی این فصل بد نبود ..

گفتم : خودت که می دونی شیوا خانم مریضه باید برگردیم تهران ...

گفت :خیلی دلم می خواست ..آخه می دونی یک کارایی اونجا کردم که می دونم تو خوشحال میشی ..

گفتم : دیگه نشد ؛ قسمت نبود ..

گفت : چند وقت پیش اومدم تهران یک کاری برای خانم انجام بدم و برگردم یک سرم به خونه ی شما زدم ..

ولی فهمیدم از اونجا رفتین ..خانم بهم نگفته بود ...

گفتم : تو چرا کشاورزی رو ول کردی اینجا کار می کنی ؟ 

گفت : حدیث مفصلی داره باشه در یک فرصت مناسب برات تعریف کنم  ...حالا آبان قراره برم سربازی ..

تا بعد ببینم چطور میشه ...شاید آصف خان برام درست کرد که همین طرفا بیفتم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش سوم 






ساکم رو برداشتم و وقتی از اتاق بیرون میومدم عمه رو دیدم که از راهرو میرفت توی حیاط و ما رو دید ..

یونس که یکم تغییر حالت داده بود گفت : ما رو دیدن,, گلنار؛؛  خانم مینویی  بود ؛؛ ...

گفتم : خوب ببینن ؛ آدمیم داشتیم حرف می زدیم ...کار بدی نمی کردیم که .. 

و راه افتادم ..یونس از طرف دیگه رفت و دنبالم نیومد ..

همه جلوی در جمع شده بودن و آقا شیوا رو بغل کرده بود تا بزاره عقب ماشین ..و آصف خان در حالیکه بدون خجالت گریه می کرد به همون حال که در آغوش آقا بود بغلش کرده بود و به سر و صورتش بوسه می زد  ..

شیوا هم بشدت تحت تاثیر قرار گرفته بود اشکهاش میریخت  ..جدا شدن اونا بیش از اندازه ای که فکرشو می کردم دلخراش شده بود ..

نمی دونم چرا همه به گریه افتادن و از جمله ماه منیر , اما اتفاق بدی افتاد؛ چیزی که اصلا خوشایند من نبود ,,




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش چهارم 






آصف خان همینطور که گریه می کرد و صورتش قرمز شده بود ؛ برگشت و چشمش به ماه منیر  افتاد که به نظر میومد داره به زور گریه می کنه ..

آصف خان با لحن تندی جلوی همه  تمام دق و دلشو سر اون زن خالی کرد ..یک مرتبه داد زد تو چرا گریه می کنی ریا کار ..

گمشو برو تو به فامیلت برس ..لازم نیست با بچه ی من خدا حافظی کنی ..

شیوا دستشو دراز کرد و با التماس گفت : بابا نه ..این کارو نکن ..خواهش می کنم ..

ماه منیر خانم تو رو خدا به دل نگیر بیا پیش من می خوام ازت خداحافظی کنم ..حلالم کن ....

زن بیچاره که حسابی تحقیر شده بود با سیل اشکی که شاید از خجالت از چشمهاش جاری بود با شیوا روبوسی کرد و آروم یک چیزایی در گوش هم گفتن که  من نفهمیدم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش پنجم 







یونس رو دیدم که بیقرار بود و مدام  بالا و پایین میرفت و گاهی با نوک کفشش سنگ ریزه های رو محکم پرتاب می کرد ..

درست مثل این بود که یک چیزی داره ناراحتش می کنه ...

البته من خودمو می زدم به نفهمی ..ولی احساس می کردم که اون می خواد به من بفهمونه که از رفتنم ناراحته ...

وقتی راه افتادیم همه ساکت بودیم ..

آقا دیگه نمی خندید و حتی بچه ها هم سر حال نبودن و پرستو توی بغل من و پریناز عقب ماشین گز کرده بودن ..

ماشین از پیچ و خم اون جاده ی زیبا و سر سبز رد میشد ..من درخت ها رو بی جهت میشمردم .که به چیزی فکر نکنم ...

یکی ؛ دوتا ؛ سه تا ؛ اما نمیشد






#ناهید_گلکار

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش ششم 








فکرم رفت بطرف آخرین صحنه ای که دیده بودم ..به آصف خان و ماه منیر ..به اینکه حق با کدومشون بود و آیا آصف خان حق داشت همسر خودشو اینطور جلوی بقیه خراب کنه؟ ..آیا ماه منیر حق داشت که بعد از سالها که یک دونه دختر شوهرش پا توی اون خونه گذاشته و مریض هم بوده خونه رو شلوغ کنه تا به همه بفهمونه رئیس اونه و خونه در اختیار اون ؟و خیلی آیا ها ی دیگه ..

که اینو به من فهموند ، زندگی خیلی عجیبه و رفتار آدم ها عجیب تر ..

اونا با دست خودشون ناراحتی و بلا رو برای خودشون میخرن و بهای اونو می پردازن  ..

شاید با یکم فکر و انسانیت میشد اون روزها رو که دیگه برگشتی براش نبود برای هم لذت بخش تر می کردن ..

در حالیکه با جر و بحث های بی ارزش و تو و منی های بی ثمر اوقات همه رو تلخ کردن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش هفتم 






من شیوا رو خوب میشناختم و می دونستم ..اگر  ماه منیر رو صدا زد و ازش خداحافظی کرد فقط به خاطر پدرش بود که عاشقانه دوستش داشت ..و نمی خواست زندگی اونو خراب کنه ..

برای همین با وجود اینکه اصلا دلش به رفتن نبود به این کار راضی شد فقط به خاطر پدرش ...

  تمام طول راه دلمون خون بود  از بس که شیوا از کمر درد ناله کرد ..و به حالت اغما افتاد ..

اونقدر بد بود که نمی خوام یاد آوری  کنم .

 به محض اینکه رسیدیم تهران آقا ما رو دم خونه پیاده کرد و اونو برد بیمارستان...

من به بچه ها شام دادم و اونا رو خوابوندم ؛ ولی همون ترس لعنتی اومده بود سراغم ..می خواستم بهش فکر نکنم سرمو گرم می کردم وتند و تند خونه رو مرتب کردم حتی لباس های سفر رو بردم توی حموم شستم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش هشتم 






ولی بی اختیار از شدت ناراحتی سینه ام بالا و پایین میرفت و با خودم حرف می زدم ...

خدایا بهم آرامش بده ..من چرا اینطوری شدم ؟ نه ؛ نه شیوا خوب میشه من می دونم ..فراموش می کنه ..

نمی زاره این موضوع اونو  بهم بریزه؛؛ اون می دونه که اگر عصبی بشه روی نخاع های کمرش  که بشدت صدمه دیده بود اثر می زاره ...

رخت ها رو توی سبد گذاشتم و لباس پوشیدم و یک حوله دور سرم بستم و سبد رو برداشتم تا ببرم لباس ها رو پهن کنم ..

هنوز از آقا هیچ خبری نبود و دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید ..

وقتی صدای زنگ بلند شد یک جیغ کوتاه کشیدم و از جا پریدم  و گفتم : خدا رو شکر اومدن  ..

با خوشحالی سبد رو روی زمین رها کردم و دویدم توی حیاط تا درو باز کنم ..امیر حسام رو پشت در دیدم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش نهم 






هم از دیدن اون که خیلی دلم براش تنگ شده بود خوشحال شدم و هم مایوس از نیومدن شیوا و آقا ... 

یکم بهش با بغض نگاه کردم و در حالیکه دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم گفتم : امیر ؛؛ اومدی ؟ شیوا حالش خیلی بده بیهوش بود؛؛ 

امیر بیهوش بود  آقا بردش بیمارستان ..امیر ..امیر ..اگر طوریش بشه من میمیرم ...

با حالتی که سعی می کرد منو آروم کنه گفت : خیلی خوب ...آروم باش , اینطوری نکن , من  الان بیمارستان بودم ؛ با داداش حرف زدم ؛ به زن داداش مسکن  زدن خوابیده حالش خوبه چرا تلفن رو جواب نمی دادی ؟ 

داداش می خواست بهت بگه ..جواب ندادی به من زنگ زد نگرانتون شده می گفت ده بار زنگ زده ..

گفتم : واقعا ؟ راست میگی حالش خوب بود ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش دهم 






گفت : قسم می خورم ..کجا بودی تو ؟ 

گفتم : توی حموم رخت میشستم ..از بس استرس داشتم ..

گفت : ای وای اون گلنار امیدوار و خوش بین من کجاست ؟ تو خودت نمی دونی همیشه چطور به همه ی ما  با رفتارت آرامش میدی  ؟همینطور که با هم میرفتیم توی ساختمون گفتم : تو که خبر نداری چی شده ..منم تا حدی طاقت دارم ..

اما اگر پای شیوا در میون باشه اصلا نمی تونم خودمو کنترل کنم خیلی دوستش دارم امیر ..خیلی زیاد ..

تمام راه فریاد زد از درد و منو آقا رنج بردیم ...

گفت : حالا بگو ببینم خانم خانما منو چقدر دوست داری ؟ که بی خبر سر از گرگان در آوردی  ؟ بدون اینکه به من بگی بی خبر گذاشتی و رفتی ؟ و منم که آدم نبودم بهم خبر بدی ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش یازدهم 






همینطور که لباس ها رو انتهای راهرو پهن می کردم و اونم منو نگاه می کرد گفتم : اینطوری حرف نزن ..آدم نبودم یعنی چی ؟ 

خودت می دونی که برات ارزش قائلم ...راستش منو گذاشتن خونه ی مادرم ..ولی ظهر اومدن دنبالم از وسط راه برگشتن و منو با خودشون بردن ..

اون موقع اصلا به تو فکر نمی کردم  ..راستش اونجا یادم افتاد ..ولی اخلاقم رو که می دونی نمی خواستم تلفن بزنم ...

بعدم  یک چیزایی دیدم که نمی تونستم هضمش کنم ..امیر من نمی تونم مثل بعضی آدما زندگی کنم ..

از دو رنگی و ریا بدم میاد از حسادت بیزارم ..شیوا هم مثل منه برای همین نتونست تحمل کنه ..

گفت :تو هنوز دنیا رو ندیدی ..هنوز نمی دونی اون بیرون چه خبره ..تو باید خودتو برای خیلی از این دورنگی ها و ریا ها آماده کنی ...

گفتم : آره می دونم وگرنه میشم مثل شیوا ؛؛زود رنجور میشم و از پا در میام ..واقعا نمی خوام اینطوری بشم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش دوازدهم







گفت :  پس بهتون خوش نگذشته ..بچه ها کوشن ؟

 گفتم خوابیدن خسته بودن و نگران مادرشون ...تو برو بشین من چایی بزارم ...

روی مبل لم داد و گفت : آخیش یک بار من با تو تنها شدم و راحت می تونم باهات حرف بزنم ..

گفتم : امیر ؟ تو رو خدا برای اینکه منو آروم کنی نگفتی شیوا خوبه ؟ گفت : به جون خودت نه ؛؛ ولی مثل اینکه من خیلی خود خواهم چون وقتی شنیدم که برگشتین انگار خدا دنیا رو به من داد ..

کاش منو هم اندازه ی شیوا دوست داشتی و دلت برام تنگ میشد ..

گفتم : معلومه حتی نگران بودم بری خونه ی ما سراغ من ..

گفت : فکر کن نرفته باشم پس از کجا فهمیدم تو رفتی گرگان ؟ حالا بیا بشین می خوام یک چیز مهم بهت بگم باید با هم حرف بزنیم  ..

گفتم : بزار  چایی حاضر بشه  گلوم خشک شده ..ازوقتی اومدیم یک لیوان آب نخوردم ..

راستی تو می خوای شب اینجا بمونی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش سیزدهم 






گفت : بله خانم وقتی تلفن رو جواب نمیدی باید منو تحمل کنی ..

گفتم : طعنه نزن ..بهت گفتم اینطوری با من حرف نزن ..من تو فکر عزیزم که الان چه فکرا می کنه ..

حتم دارم تا صبح نمی خوابه ...

وقتی چای آماده شد ریختم و رفتم ببینم امیر حسام می خواد بهم چی بگه ...

همینطور که لیوان چای رو سر می کشیدم گفتم : بگو ببینم چی می خواستی بهم بگی  

گفت : می خوام به عزیز و داداشم بگم ..ما باید ازدواج کنیم من دیگه نمی تونم دور از تو زندگی کنم ....

لحنش مثل دستوری بود که من باید اجرا می کردم خوشم نیومد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش چهاردهم 







گفتم :  نه من اجازه نمیدم ..ما همچین قراری نداشتیم..نه عزیز موافقت می کنه و نه آقا راضی میشه ..

خواهش می کنم امیر منو تحت فشار نزار ؛؛ کوچیکم نکن ..دوست ندارم تا وقتی همه چیز مهیا نشده  دیگه حرفشو بزنی ...

گفت: من برات مهم نیستم ؟ بهت قول میدم اولش مخالفت می کنن ولی بعدا راضی میشن .. ما باید برای عشقمون یک کاری بکنیم ...

گفتم : امیر من احساس می کنم تو داری عوض میشی ..

دیگه مثل قبل ملایم نیستی ..می خوای زور بگی ؟..من اینطوری دوست ندارم می فهمی ؟ الان وقتش نیست ..

می خوام درس بخونم ..تا جایگاهی برای خودم نسازم زنت نمیشم ..

گفت : دیوونه من دوستت دارم ..نمی خوم دور از تو باشم ..اقلا بیا خودمون یواشکی عقد کنیم ..و با هم باشیم ولی به هیچ کس  نمیگیم ...










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش پانزدهم 







گفتم : متاسفم برات  ..تو در مورد من چی فکری کردی؟ ..

واقعا فکر می کنی من همچین کار احمقانه ای می کنم ؟ اگر خواهرت بود قبول می کردی ؟

گفت : پس تو عاشق من نیستی ..

گفتم : اگر معنی دوست داشتن اینه ..آره عاشقت نیستم ..چون عشق مقدسه ..و آدم به کسی که دوست داره توهین نمی کنه ...من درست فهمیدم تو عوض شدی؛؛  

امیری که من می شناسم همچین پیشنهادی به من نمی کرد ..حالا خواهش می کنم برو خونه ی خودتون تا عزیز فکرای بدی نکنه ....

با تندی گفت : گلنار تو بزرگ شدی رفتی توی هفده سال هنوز مثل بچه ها فکر می کنی ...

دنیا داره عوض میشه ..بیا ببین بیرون از این خونه که خودتو توش حبس کردی چه خبره ؟ آخه تو چرا خودتو اسیر این زندگی کردی ؟ برو بگرد با مردم آشنا شو تا بفهمی من چی میگم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش شانزدهم 







.با لحن بدی گفتم : امیر حسام برو ..همین الان از اینجا برو نمی خوام الان به این بحث ادامه بدم ...

تو نه شرایط منو درک می کنی نه می دونی که من دارم چی می کشم ..

اگر نمیگم برای این نیست که وجود نداره ..مثل اینکه یادت رفته من چرا اینجام ..

دو دست لباس شیک پوشیدن و گفتن اینکه دختر این خونه هستم واقعیت رو برای من از بین نمی بره ..

من هیچوقت خودمو فراموش نمی کنم ....می دونی چرا ؟ چون برای خودم ارزش قائلم ..

اما  می ببینم که تو خیلی زود با رفتن به دانشگاه اخلاقت عوض شده ؛ به قول خودت روشن فکر شدی ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز