داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش اول
وسایلم رو که جمع کردم و گلهامو که یکم پژمرده شده بودن گذاشتم روی ساکم تا با خودم ببرم و به امیر حسام بدم دلم می خواست اونم گلهای اون دشت رو ببینه ...
دیدم یونس دم در ایستاده ..
گفتم : سلام ..چی می خوای ؟
گفت : اومدم چمدونت رو ببرم ..
گفتم : من چمدون ندارم یک ساک هست خودم میارم ...
و دیدم که با نگاهی معصومانه به گل ها نگاه می کنه ..یک برق توی چشمش دیدم ..احساس کردم از اینکه من داشتم اونا رو با خودم می بردم خوشحال شده ..
ادامه دادم : راستی دیشب خیلی از اون گلها خوشم اومد ..کارت حرف نداشت ..
بهم بگو تو بازم توی اون کلبه رفتی ؟
همینطور که نگاهش هنوز به اون گلا بود گفت :با خودت می بری ؟ تا تهران خراب میشه اینا گلها وحشی هستن نمی مونن ..
گفتم : باشه هنوز قشنگن ..نگفتی تا حالا به اون کلبه رفتی یا نه ؟...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و چهارم- بخش دوم
گفت : تازگی ها نرفتم این گلها رو از جای دیگه چیدم ولی خیلی وقت ها شده که از زندگی دلم می گیره میرم اونجا و یک روزی میمونم ...
بهش میرسم نمی زارم خراب بشه ..کاش یک سر تا اونجا هم میومدین ..توی این فصل بد نبود ..
گفتم : خودت که می دونی شیوا خانم مریضه باید برگردیم تهران ...
گفت :خیلی دلم می خواست ..آخه می دونی یک کارایی اونجا کردم که می دونم تو خوشحال میشی ..
گفتم : دیگه نشد ؛ قسمت نبود ..
گفت : چند وقت پیش اومدم تهران یک کاری برای خانم انجام بدم و برگردم یک سرم به خونه ی شما زدم ..
ولی فهمیدم از اونجا رفتین ..خانم بهم نگفته بود ...
گفتم : تو چرا کشاورزی رو ول کردی اینجا کار می کنی ؟
گفت : حدیث مفصلی داره باشه در یک فرصت مناسب برات تعریف کنم ...حالا آبان قراره برم سربازی ..
تا بعد ببینم چطور میشه ...شاید آصف خان برام درست کرد که همین طرفا بیفتم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar