2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190884 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش سیزدهم








برگشت و در حالیکه فکرشم نمی کردم,, با محبت گفت : باشه دخترم ..تو راست میگی ..

و دستی پدرانه به موهام کشید و رفت ..و من می فهمیدم که چقدر برام احترام قائله و دوستم داره برای همین  هیچ عکس العملی نشون ندادم ..

رفتم بطرف اتاق شیوا ..

نزدیک سال تحویل بود و برو بیا اونطرف ساختمون زیاد بود ..

همینطور که راهرو رو طی می کردم از پنجره حیاط رو نگاه کردم یونس در حالیکه دوتا گلدون گل دستش بود میرفت بطرف اتاق مهمون خونه ... 

اتاقی که پر بود از اشیاء گرونقیمت و قدیمی ..که باب میل آصف خان درست شده بود ...

و اینطور که فهمیدم یونس  خونه زاد خونه ی آصف خان و عمه شده بود ..

چون راحت رفت و آمد می کرد ..و بهش اعتماد داشتن ...

زدم به در آقا گفت : بفرمایید ..سرمو از لای در کردم تو ..

اون با خوشحالی گفت: گلنار تویی  کجایی ؟ بیا دیگه شیوا رو آماده کنیم ..

نگاهی به شیوا انداختم و گفتم : ماشاالله چقدر بهتر به نظر میاین ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش چهاردهم









گفت :  یک عالم مسکن خوردم که بتونم سال تحویل روی پام باشم فقط دعا کن خوابم نبره ..

آقا گفت : ببین زن منو ؛؛ حموم کرده خوشگل شده لباس نو پوشیده ...

خندیدم و گفتم : چرا اینطوری میگین مگه شیوا جون بچه است که گول بخوره ..اونم خندید و گفت: برای من بچه است دارم لوسش می کنم  ..

و بالاخره من و آقا دو طرف شیوا رو گرفتیم و رفتیم سر سفره ی هفت سین ..

 همه ی کسانی که توی اون خونه بودن حتی راننده ها و کارگر های خونه که  خوب یونس هم جزو اونا بود سر سفره ی با شکوه هفت سین جمع شدن ..

ظاهرا هیچ کدوم از مهمون ها نرفته بودن ...مادر ماه منیر که با اونا زندگی می کرد قران خوند ..

آصف خان که روی یک مبل بزرگ اون بالای سفره نشسته بود چند بیت از حافظ خوند و بعد گفت :خدایا  برای سال نو سلامتی و خوشی آرزو می کنم ..

دلی شاد و لب های خندون , و مملکتی آباد ؛ ..و در این لحظه ی سال تحویل که بعد از سالها دختر عزیز من,, نور چشمم در کنار ماست همه با هم برای سلامتیش دعا می کنیم و امید داریم در این سال شیوا از این درد خلاص بشه و به امید خدا سلامتی کاملشو به دست بیاره ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش پانزدهم








به محض اینکه سال تحویل  شد ..آصف خان قران رو بر داشت ، باز کرد و همینطور که دور می زد یک دونه اسکناس یک تومنی نو  بر می داشت و با احترام می داد .. .

از کوچک و بزرگ مرد و زن یکسان ,,, یعنی همونی که به آقا و ماه منیر خانم داد به یونس و بقیه  هم عیدی داد  ...

اما به شیوا و من که رسید ازمون  رد شد   ...و بالاخره آخرین نفر هم عیدی خودشو گرفت و بعد یک جعبه از جیبش در آورد و داد به شیوا  پنج سکه طلا پهلوی ....

و ده تا از اون اسکناس ها رو بر داشت وگرفت طرف من و  گفت : تو برای اولین بار به خونه ی من اومدی ..باید خاطره ی خوشی داشته باشی ..اینم عیدی تو ..

نمی دونم چرا دلم خواست دستشو ببو سم ..خم شدم و این کارو کردم ..اونم مانع نشد ..بعد عمه عیدی داد و حسین خان ...

و بعدم عزت الله خان ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش شانزدهم







اما کمی بعد دیدم که حسین خان بلند شد و به عمه گفت : خانم یک کاری پیش اومده باید برم رفع و رجوع کنم زود بر می گردم ..

عمه خیلی عادی گفت : بسلامتی انشاالله ...

من حواسم بود که عمه با وجود  اینکه صورتش رو غم گرفته بود اصلا کاری نکرد که دیگران متوجه بشن ..

حالا من و اون می دونستیم که حسین خان کجا می تونه رفته باشه ..من هر وقت اونو می دیدم درس های بزرگی ازش می گرفتم ..

و اینطوری با شام شب عید اونشب هم با خوشی تموم شد ..

در حالیکه حسین خان خیلی دیر وقت اومد و یکراست رفت خوابید ...

وقتی آخر شب توی  اتاقی که در اختیارم گذاشته بودن داشتم پرستو رو می خوابوندم ..یکی زد به در ..





ادامه دارد

هر گونه کپی بدون نام نویسنده و تغییر نام داستان حرام و پیگرد قانونی دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش اول









 دیر وقت بود و همه خواب بودن ..برای همین یکم هول کردم ..سریع یک چیزی پوشیدم و گفتم : کیه ..

آقا آهسته گفت : گلنار ..گلنار دخترم بیداری ؟

 گفتم بله آقا ؛

گفت : زود باش  بیا شیوا حالش خوب نیست ...تو رو می خواد ..

دیگه نفهمیدم چطور حاضر شدم و با سرعت از اتاق رفتم  بیرون و بدون توجه به آقا فقط توی راهرو می دویدم تا خودمو برسونم به شیوا ..

روی زمین بی حال و بی رمق در حالیکه می لرزید  افتاده بود و از شدت درد  اشک میریخت ..

خدا می دونه که من چه حالی داشتم ..انگار درد اون به منم سرایت کرده بود ...

گفتم :آقا؟ عمه رو صدا کنیم ..ای خدا چیکار کنیم حالا ؟ ..

با ناراحتی و نگرانی گفت: اول رفتم سراغ اون مثل اینکه خواب بود جواب نداد ..

آصف خان رو هم که میشناسی زود کنترلشو از دست میده ...پیرمرد طاقت نداره ...

گفتم : قرص هاشو خورده ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش دوم 







گفت : آره خودم بهش دادم ..

گفتم : پس  زود باشین باید یک چیزی مثل کرسی درست کنیم ..اون از سرما اینطوری میشه..اینجا هوا رطوبت داره ..

اون نمی تونه تحمل کنه ...اتاق هم براش  اونقدرها  گرم نیست ..

دستپاچه بود و پرسید : خوب به نظرت چیکار کنم ؟من نمی دونم ؛؛ ..

آخه کرسی از کجا این وقت شب ؟ 

 گفتم : صبر کنین من آشپزخونه رو بلدم  ..و دویدم توی حیاط ..چشمم افتاد به یونس که اون موقع شب لبه ی حوض نشسته بود ..

اونقدر دستپاچه بودم که به این فکر نکردم این وقت شب اون چرا بیداره ..

گفتم : یونس ..بدو بهم کمک کن ..

از جاش پرید و گفت : باشه , باشه ..چیکار کنم ؟چی شده ؟

  گفتم : خوب گوش کن  ببین چی میگم ..می خوام فورا یک کرسی درست کنیم ..می تونی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش سوم 







گفت : تو بگو چی می خوای من برات میارم ...ولی من نمی دونم کرسی دارن یا نه ؛؛

 گفتم :یک چهار پایه هم باشه کافیه و یک منقل ..یا چیزی که بتونیم زیرش بزاریم ...تا گرم بشه ..

گفت : باشه ..الان میارم ..

و رفت طرف در حیاط و اون پرده ی ضخیم جلوی در رو پس کرد و یک چهار پایه با خودش آورد ..و گفت :این خوبه ؟ 

گفتم : آفرین به تو حالا یک منقل هم می خوام می تونی برام بیاری ؟  ...

گفت : اونم به چشم ,  الان  میارم ...توی اتاق کار آقا یکی هست من دیدم ..کوچیکه عیب نداره ؟ 

گفتم : نه خوبه برو زود بیار  اتاق شیوا خانم ...

و خودم با عجله رفتم ..و چهار پایه رو گذاشتم و یک تشک کنارش انداختم و لحاف رو روش کشیدم ..

و به کمک آقا شیوا رو بردیم روی اون تشک گذاشتیم ..

اما اون بیقرار بود و از درد به خودش می پیچید و گریه می کرد ...

اونقدر براش ناراحت بودم که بغض کردم و گفتم : الهی من بمیرم برات آخه شما  چرا باید این همه درد بکشی؟ خدایا حکمت تو رو شکر ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش چهارم






یونس با یک منقل برقی آجری کوچک برگشت ..

فورا خودش اونو زد  به برق و گذاشتیم زیر چهار پایه ... 

یونس با عجله رفت و من یکم بالای سر شیوا نشستم و موهاشو نوازش کردم و گفتم : الان گرم میشین ..چیزی نیست ..

می خواین براتون قصه بگم ؟ 

گفت : نه ..نمی خوام, حوصله ندارم ؛  از همه چیز بدم میاد ..چرا باید همه چیز به کام من تلخ بشه؟ ..چرا من یک روز خوش ندیدم ..

آقا گفت : قربونت برم چرا ندیدی ؟ ببین من پیشت هستم گلنار هست بچه ها رو داریم ..اومدیم خونه ی پدرت ...

چیزی نیست که یکم درد داری الان خوب میشی ..

گفتم : آقا زیاد اینجا نمی تونیم بمونیم ..هوای شمال بهش نمی سازه ..

شیوا گفت : نه تو رو خدا ..حرف رفتن رو نزنین ..خوب میشم باید از اول این کرسی رو درست می کردیم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش پنجم 







در همین موقع یونس اومدو یک لیوان دستش بود و داشت با قاشق هم می زد ..و گفت : زنجبیل با نبات براشون آوردم ..گرمه؛  براشون خوبه ..به نظرم این روزا بهشون سیر زیاد بدین ...

آقا لیوان رو گرفت و گفت : شیوا جون شنیدی ؟برات خوبه  می خوری ؟ فکر کنم راست بگه زنجبیل بدنت رو گرم می کنه .. ...

شیوا با سر اشاره کرد ؛؛ می خورم ..

و با اینکه داغ و تند بود تا ته سر کشید ..

فکر می کنم می خواست به هر ترتیبی شده  زود تر خوب بشه ..بعد پشت به منقل  سرشو گذاشت روی بالش و توی همون حال سعی می کرد صورتشو با روسری بپوشونه تا زخمش معلوم نباشه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش ششم






یونس رفت و آقا هم اونطرف اتاق دراز کشید و یکم بعد خوابش برد و صدای خر و پفش بلند شد ..

من همینطور کنار شیوا نشسته بودم ..تا کم کم چشمش گرم شد و احساس کردم داره می خوابش می بره  ..

آروم و بی سر و صدا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ..و یک نفس عمیق کشیدم ..

دیگه خواب از سرم پریده بود ..به حیاط نگاهی انداختم ..

یونس این بار لبه ی ایوون روبرو نشسته بود ..

رفتم توی حیاط تا ازش تشکر کنم ..

منو که دید بلند شد و دو قدم اومد جلو و ایستاد ..

رفتم جلوتر و گفتم : تو مثل اینکه پیر بی خوابی ؛؛ چرا نشستی ؟ اومدم ازت تشکر کنم ..

خیلی خوب شد که تو بیدار بودی ..

گفت : اگر یادت باشه من همیشه به داد تو رسیدم؛ ولی یادم نمیاد ازم تشکر کرده باشی ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش هفتم 







گفتم : یونس خیلی بدجنسی ..من از تو تشکر نکردم ؟

 خندید و گفت : چرا بدو بیراه زیاد گفتی اگر اونا اسمش تشکر بوده من دهاتیم نمی دونم ..شهری ها اینطوری تشکر می کنن؟

 گفتم : اون موقع ها تو پر رو بودی می ترسیدم روت از اونم که هست بیشتر بشه ..

گفت : بچگی بود دیگه ..یادش بخیر تا موقعی که تو اونجا بودی به عشق تو از خواب بیدار میشدم و هر روز می خواستم بیام اونطرفا ..

آقام اونقدر کار سرم میریخت که یک دفعه می دیدم شب شده ..باور کن خودش تعجب می کرد چرا من این همه تند و تند کار می کنم ..

نمی دونست به خاطر این بود که وقت کنم بیام پیش تو ..

خنده ام گرفت و گفتم : برای همین کفشت همیشه پاره بود ؟ ..

گفت : اِح دیگه خجالتم نده ..تموم شد اون روزا ..

بازم خندیدم و گفتم : ببخشید ...ببخشید شوخی کردم ..خوب شب بخیر به نظرم توام برو بخواب ..بازم ممنون ...

شنیدی که ؟ یادت نره دوبار  تشکر کردم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش هفتم 







گفتم : یونس خیلی بدجنسی ..من از تو تشکر نکردم ؟

 خندید و گفت : چرا بدو بیراه زیاد گفتی اگر اونا اسمش تشکر بوده من دهاتیم نمی دونم ..شهری ها اینطوری تشکر می کنن؟

 گفتم : اون موقع ها تو پر رو بودی می ترسیدم روت از اونم که هست بیشتر بشه ..

گفت : بچگی بود دیگه ..یادش بخیر تا موقعی که تو اونجا بودی به عشق تو از خواب بیدار میشدم و هر روز می خواستم بیام اونطرفا ..

آقام اونقدر کار سرم میریخت که یک دفعه می دیدم شب شده ..باور کن خودش تعجب می کرد چرا من این همه تند و تند کار می کنم ..

نمی دونست به خاطر این بود که وقت کنم بیام پیش تو ..

خنده ام گرفت و گفتم : برای همین کفشت همیشه پاره بود ؟ ..

گفت : اِح دیگه خجالتم نده ..تموم شد اون روزا ..

بازم خندیدم و گفتم : ببخشید ...ببخشید شوخی کردم ..خوب شب بخیر به نظرم توام برو بخواب ..بازم ممنون ...

شنیدی که ؟ یادت نره دوبار  تشکر کردم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش هشتم 







گفت :نه یادم نمیره ..بهت قول میدم ..

گفتم:  حالا برو بخواب..

گفت :  اگر خوابم ببره ..میشه تو توی این خونه باشی و من بخوابم ؟ گفتم : دیدی گفتم پر رو میشی؛؛  ..من تو رو می شناسم ..خیلی روت زیاده ..تشکرم رو پس می گیرم ..

و هر دو خندیدیم ..و برگشتم و رفتم به اتاقم ..من هرگز یونس رو جدی نمی گرفتم ..نمی دونم چرا ؛ 

اونشب وقتی به رختخواب رفتم خوابم نمی برد ..هم برای شیوا نگران بودم وهم می ترسیدم؛؛ 

 از چیزی که هرگز دلم نمی خواست بهش فکر کنم و به زبون بیارم .و هر بار که از ذهنم می گذشت پشتم می لرزید ..

و هم اینکه خیلی دلتنگ امیرحسام بودم ..اون نمی دونست که من اومدم گرگان و ممکن بود توی تعطیلات بره سراغم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش نهم 






صبح از صدای شر شر بارون بیدار شدم ..سرمو از روی بالش خواب آلود بلندکردم و دیدم  بچه ها هر دو خودشون رو  توی رختخواب من مچاله کردن ؛؛ 

به ساعت زنگ دار روی طاقچه نگاه کردم نزدیک هشت و نیم بود ..اون موقع ها این ساعت بیدار شدن یعنی لنگ ظهر ..

خوب منم دستپاچه شدم روی بچه ها رو کشیدم اونا هم خسته بودن ..فکر کردم یکم بیشتر بخوابن ..و از جام بلند شدم ..

وقتی رفتم سراغ شیوا ..دیدم همه ناشتایی خوردن و برای من و بچه ها نگه داشتن ...

آصف خان از موضوع دیشب با خبر شده بود و همون سر صبح  دستور داده بود برای شیوا یک کرسی درست و حسابی بر پا کنن ..و یک لحاف کرسی توردوزی شده با ساتن صورتی و مروارید دوزی شده روی اون پهن کردن ...

اون وقت ها  توی هر خونه ای یک لحاف کرسی وجود داشت و یکی از چیزایی که هر دختری با خودش به خونه ی بخت می برد همین لحاف های بزرگ بود .










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش دهم








شیوا می گفت حالم خوبه ...ولی  با بارونی شدن هوا دیگه از زیر کرسی بیرون نمی اومد خوب آقا هم که پیش شیوا بود و عمه و آصف خان و حسین خان هم زیر همون کرسی دور هم می نشستن وگل می گفتن و گل می شنیدن ...

حتی  گاهی ناهار و شامشون رو همون جا می خوردن ... و من تقریبا تنها مونده بودم  و گاهی که کاری پیش میومد کمک می کردم ولی ماه منیر اجازه نمی داد و می گفت ما عادت نداریم مهمون کار کنه ...

یک طوری رفتار می کرد که حس می کردم زیاد دلش نمی خواد با اونا قاطی بشم ...

و این وسط یک چیزی توجه منو جلب کرد این ماه منیر زنی نبود که شب اول دیدم  سر حال نبود و اوقاتش تلخ ..

بیکار بودم و از اونجایی که عادت داشتم به رفتار و صورت دیگران دقیق بشم ..

همینطور که توی خونه می چرخیدم متوجه شدم  فامیل ماه منیر که دوتا خواهرو  شوهر و بچه هاشون ؛؛  برادرش و زنش و جاری یکی از خواهراش با شوهر و بچه هاش ... 

مهمون های اون خونه بودن  ..و این برای من خیلی عجیب بود ..و بی اختیار حق رو به آصف خان  دادم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش یازدهم 








گه گاهی یونس رو توی حیاط در رفت و آمد می دیدم و با اینکه تنها بودم و  دلم می خواست با یکی حرف بزنم ..ولی ترجیح دادم اون کس یونس نباشه ..

روز سوم عید بود..

هوا صاف و آفتابی شد  ..یک چرخی توی خونه زدم و دیدم هیچ کاری ندارم بکنم ..

برگشتم به اتاقم رفتم کنار پنجره و بازش کردم نفس عمیقی کشیدم ...

چقدر هوا خوب شده بود بوی بهار و بوی نم بارون که از شب قبل مونده بود مشامم رو پر کرد ؛ خیلی دلم می خواست شیوا حالش خوب میشد و با هم میرفتیم کوهستان توی اون کلبه ..

یاد اون سرزمین زیبا افتادم و بی اختیار  رفتم توی رویا ؛؛

 همینطور که  داشتم توی ذهنم اون روزا رو که میون گلها می دویدم و بی خیال آواز می خوندم و می رقصیدم  مجسم می کردم ..

یک لبخند روی لبم نقش بست و حس خوشایندی بهم دست داد ,,








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش دوازدهم 







چشمم رو بسته بودم و قلبم لبریز از شادی؛؛  .. که صدای داد و بیداد به گوشم خورد؛ و به خودم اومدم ؛  

اتاق ماه منیر کنار اتاق من بود ..تا پشت در رفتم ..

صدا واضح نبود ولی جسته ؛گریخته اسم شیوا رو شنیدم و کنجکاو شدم لای درو باز کردم ..

آصف خان داد می زد خاک بر سرت کنن زنیکه ..سه روزه بچه ی من اینجاست مرده شورت رو ببرن احمقِ ..نفهم؛؛ 

 اگر  تو و اون فامیل هات رو از این خونه بیرون نکردم اسمم رو عوض می کنم ..

من چه صنمی با اون یدالله گدا دارم که باید سر سفره ی من بشینه و منم در خدمتش باشم ..

دو روز دختر منو تحمل نکردی ..حالا شاکی شدی که چرا با اونا غذا نمی خورم ؟ ..

برو خدا رو شکر کن پدر سگ تو و اونا رو بیرون نکردم .. نمی خوام دیگه توی خونه ام اونا رو ببینم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش سیزدهم







ماه منیر که سعی می کرد آهسته تر حرف بزنه گفت : خوبه سه روزه دخترت اینجاست اینقدر اخلاقت عوض شده ..اگر موندنی بود که میشد آفت جون من ...

آصف خان ..عصبانی تر شد و داد زد ..آفت جون تو اون کله ی بی مغز و عاطفه ای که نداری ..

یک عمره داری منو می دوشی به حُلقومه فک و فامیلت می کنی ..بسه دیگه اجازه نمیدم ؛؛ 

با این کاری که کردی گور خودت رو کندی ..

کار بالا گرفت وصدای آصف خان بلند تر شد ..

قلبم تند می زد می ترسیدم شیوا متوجه بشه اون روز حالش بهتر بود و صبح از اتاق اومده بود بیرون ..و ناگهان صدای پا شنیدم و فورا درو باز کردم ..عمه رو دیدم ..

داشت میرفت ..نمی دونم تا کجا اومده بود و چی شنیده بودولی با سرعت میرفت بطرف اتاق شیوا ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش چهاردهم








دنبالش  دویدم و گفتم : عمه جون ؛؛ عمه جون ..و آستین لباس شو گرفتم و ادامه دادم : تو رو خدا چیزی به شیوا جون  نگین  ..اونو که میشناسی یک عمر فراموش نمی کنه و غصه می خوره ..

عمه گفت : چی رو ؟ تو چی شنیدی ؟  چی می گفت ؟ 

 ماه منیر باز زر زیادی زده..که داداشم جوش آورده ..

حالا بزار شیوا بره من می دونم و اون ..بگو چی شنیدی ؟ 

گفتم :  صدای داد و بیداد شنیدم ..دعوا می کردن ؛ ولی فکر نمی کنم موضوع شیوا جون باشه  ..

آصف خان داشت با ماه منیر خانم دعوا می کرد که مهمون هاشو بیرون کنه ..

زن بیچاره می گفت خجالت می کشم ..

عمه نگاهی به من کرد و گفت : داداشم بی خودی این حرف رو نمی زنه ...اون زن بیچاره نیست ...داداشم بیچاره است ..

شیوا داشت یواش یواش  میومد پیش تو صداشون رو شنیده بود ؛؛ رنگ به صورت نداشت وقتی برگشت توی اتاق ..

من اومدم ببینم چی شده ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش پانزدهم 








دست و پام از حس رفت ..چون می دونستم که شیوا چقدر به این موضوع حساسه ..

خلاصه دردسرتون ندم ,  همون شدکه فکر می کردم  شیوا حالش بد شد و درد امونش رو برید و پاشو کرد توی یک کفش که برگردیم تهران ....اون روز اصلا یونس رو ندیدم ..

و  به اصرار آصف خان شب رو موندیم تا صبح زود حرکت کنیم بطرف تهران ..

 شیوا درد داشت و عمه شب رو پیشش مونده بود ..منم رفتم به اتاقم اما بی خواب شدم ..

و هر کاری می کردم خواب نمی برد که احساس کردم یک صدای تق شنیدم ..

انگار یکی می زد به شیشه ی پنجره ..بلند شدم و پرده رو پس کردم و نگاهی به حیاط انداختم ..

یونس بود با دست اشاره می کرد و من نمی فهمیدم چی میگی ..پنجره رو باز کردم و پرسیدم چی میگی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و سوم- بخش شانزدهم 







با انگشت چیزی رو نشون داد ..مسیر اشاره ی اونو نگاه کردم ..وای خدای من یک دسته ی بزرگ از  گل های وحشی کوهستان ؛؛ زرد ؛ بنفش ؛ صورتی و سفید ..

نمی تونستم خوشحالی خودمو نشون ندم ..

گلها رو بغل کردم و با خنده گفتم : ممنون ...

دستشو زد به پیشونیشو بعد چند بار برام تکون داد ..

منم همین کارو کردم و پنجره رو بستم ...

با خودم فکر کردم ..گلنار هر چیزی رو که از ته دلت بخوای خدا بهت میده به شرط اینکه هیچ وقت از درگاهش نا امید نشی ..

نمی دونم چرا دلم قرار گرفت و گلها رو بغل کردم و خوابیدم...

 فردا صبح زود راهی شدیم ..







ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چرا اینقد  کم میزاری 😞

اره موافقم استار بنده خدا گناهی نداره زحمت میگشه ولی فک کنم نویسنده اش اینطوری میذاره که کاملا اشتیاه میکنه چون من بشخصه علاقم و هیجانم داره نسبت به داستان کم میشه 

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز