2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190903 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش نهم











آقا گفت : گلنار خانم منظورش اینه که این اتاق رو دوست داری ؟ 

 اینجا مال توست از این به بعد می تونی راحت توی اتاق خودت باشی و درس بخونی ..

از شدت خوشحالی گریه ام گرفت گفتم : اتاق من ؟ راست میگین ؟ 

شیوا گفت : اره عزیزم اتاق تو دیگه بزرگ شدی و برای خودت خانمی ؛؛ باید اتاق داشته باشی چقدر توی اون خونه تو اذیت شدی و زحمت کشیدی  ..

زبونم بند اومده بود و نمی دونستم چی بگم ...

این برای من یعنی رسیدن به یکی از رویا هام .. تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که نگاه تشکر آمیزی به آقا کردم و اونم با یک لبخند جوابم رو داد و در حالیکه توی چشمم اشک جمع شده بود به شیوا گفتم : ممنونم ..خیلی ممنون ..این اتاق خیلی خوبه  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش دهم







گفت : حالا می تونی هر چی دلت می خواد برای اتاقت بخری دلم می خواد خیلی قشنگ درستش کنی ..

پریناز گفت : گلنار جونم منم با تو توی این اتاق باشم ..میشه مال هر دومون باشه ..

گفتم : چرا نمیشه عزیزم مال هر سه تایی ما باشه ...من و تو و پرستو  ..

امیر حسام از دور به ما نگاه می کرد و لبخند می زد  گاهی زیر چشمی می دیدمش و هر بار دلم می لرزید و این شیرین ترین حس بین دو نفر می تونه باشه   ..

اما برای جابجا کردن اثاث  هر کس هر کاری می خواست انجام بده  منو صدا می زد ..

چون واقعا این من بودم که می دونستم چی مال کجاست .... 

خوب هیچکس بهتر از من به وسایل اون خونه آشنا نبود و با اینکه شیوا سعی می کرد نظر بده ولی از خیلی چیزا خبر نداشت ... و این وسط عزیز در هر فرصتی یک حرفی  پشت سرش می زد  که ناراحتم می کرد و نمی تونستم  جواب بدم..

به خصوص که جایی مطرح می کرد که آقا هم حضور داشته باشه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش یازدهم








مثلا می گفت : ای وای حیف که این خونه زن درست و حسابی نداره ..

طفلک شیوا ؛؛نمی تونه در مورد جای اثاث خونه نظر بده  ... 

یا می گفت : شیوا حیوونی علیل شده دلم خیلی براش می سوزه ..بیشتر برای این دوتا بچه که باید زیر دست گلنار بزرگ بشن ..اونم حق داره از طبقه ی پایینه , نمی دونه با بچه ها چطور رفتار کنه ..

و از اینطور حرف های یاوه که آقا گوش می داد و به روی خودش نمیاورد حتی با عزیز مخالفت نمی کرد ...

یکماه و نیم بعد ::

دو روز به عید ؛؛ 

دیگه خونه مرتب شده بود اتاق من تخت داشت و برای اولین بار من جای معینی داشتم که می تونستم گاهی با خودم خلوت کنم ..و درس بخونم ...

اما خوب  با وجود عشقی که به بچه ها داشتم و اونا به من, کار چندان آسونی هم نبود ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش دوازدهم









حالا هر شب توی اتاق من می خوابیدن و بعد آقا میومد و اونا رو می برد و میذاشت توی تختشون ...

دیگه به نظر میومد سر و سامون گرفتیم ..اون خونه برای من مزیت های زیادی داشت ..چون نو ساز بود کارِ کمتری داشت  ..

بخاری و کرسی نداشتیم و خونه همیشه گرم بود و آبگرم توی لوله ها  ؛ در حالیکه هنوز خیلی از خونه ی تهران لوله کشی آب نبود ..و از همه مهتر حال شیوا بود که روز به روز بهتر میشد ..

من سعی می کردم خیلی از کارا رو با اینکه می تونستم انجام بدم به خواست عمه واگذار کنم به اون تا احساس مسئولیت بیشتری داشته باشه ...

در حالیکه شده بودیم یک خانواده ی خوشبخت چون همه همدیگر رو از دل و جون دوست داشتیم ...

اما من در هر لحظه ی خوشحالیم یاد خانواده ام میفتادم و دلتنگ شون بودم ..و وقتی با اصرار زیاد آصف خان قرار شد برای سال تحویل و تعطیلات عید برن گرگان یک فکری به خاطرم رسید و از شیوا خواستم اجازه بده اون عید رو پیش پدر و مادرم بمونم ...

و اون با اینکه اصلا دلش نمی خواست قبول کرد ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش سیزدهم









یک روز صبح زود منو بردن سر کوچه ی خونه مون پیاده کردن و در حالیکه جدا شدن از اونا برام خیلی سخت بود از هم خدا حافظی کردیم و رفتن ..

و من با یک ساک کوچیک دست خالی رفتم بطرف خونه ..

اولش خوشحال بودم مادرم خیلی ذوق می کرد و برادرام هنوز از من خجالت می کشیدن ولی پدرم همونی بود که قبلا بود شایدم بدتر ..

فقط چند ساعت بعد پشیمون شدم ..من دیگه متعلق به اونجا نبودم ..

می خواستم ؛؛ سعی می کردم ؛؛ ولی نمیشد ..گیج شدم ..

غمگین شدم ..و حتی دلهره گرفتم ..و اینو می فهمیدم که همه ی اونا رو هم معذب کردم ..

در واقع با تصمیم عجولانه ای که گرفته بودم حالا حتی نمی تونستم امیرحسام رو هم ببینم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش چهاردهم









مامان تند و تند داشت برای من که مهمون به حساب میومدم ناهار درست می کرد و من زیر کرسی نشستم ..و اصلا دلم نمی خواست حرف بزنم ...

شایدم  حرفی برای گفتن نداشتیم ..بابا یک طرف دیگه ی کرسی خواب بود و مرتب در حالیکه دهنش باز مونده بود خودشو می خاروند ...

خوب فکر اینکه تا سیزدهم فروردین بخوام اونجا بمونم داشت دیوونه ام می کرد ..که یکی  در حیاط رو زد ..

ابراهیم فورا بلند شد و رفت درو باز کرد ..و برگشت  و گفت : آبجی خانم با شما کار دارن ,, گفتم : با من ؟ کیه ؟ 

گفت : عزت الله خان ..از جام پریدم ..و با سرعت رفتم دم در ..

آقا گفت: ببخشید گلنار ..ولی ما نمی تونیم بدون تو بریم میشه الان با ما بیای بریم گرگان ..

زود بر می گردیم بعد تو بیا اینجا چند روز بمون ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش پانزدهم








خدای من تا اون موقع خبری به اون خوبی نشنیده بودم ..

فورا خداحافظی کردم و ساکم رو بر داشت و همراه آقا راه افتادم ...

آقا گفت : ناراحت که نشدی ..

گفتم : شما نمی دونین چقدر خوشحالم کردین ..

منم دیگه نمی تونم از شما ها جدا بشم ...

گفت : خیلی از راه رو رفته بودیم ولی دل و دماغ نداشتیم ..بدون تو نتونستیم بریم ...

من به شیوا گفتم برگردم ..گفت : من بدون گلنار نمیام ..برگرد ..

 وقتی بچه ها و شیوا منو از دور دیدن توی ماشین بالا و پایین می پریدن ...

و کمی بعد ما توی جاده خوشحال و خندون میرفتیم بطرف گرگان ... 






ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش اول








 و این شادی چقدر زیبا  بین همه ی ما مشترک بود ..

بچه ها از سر و کولم بالا میرفتن و خوشحالی می کردن  و شیوا بلند می خندید و می گفت : خوب شد اومدی حالا می تونیم همه با هم بریم مینو دشت و بریم کوهستان توی همون کلبه ..

حتی آقا هم از نوع رانندگی کردنش پیدا بود که خوشحاله ...

هنوز من فکر می کردم اون بهترین مرد دنیاست ...

اون زمان درست نمی تونستم بفهمم برای چی من این فکر رو می کنم  ..ولی اون با درایت و صبوری خودش سعی می کرد اوضاع نابسامان رفتار عزیز؛ و زود رنجی و مریضی شیوا , و همه ی مسئولیت هایی رو که در زندگی بعد از فوت پدرش که فقط بیست و یکسال داشت ,  به شونه های خودش بکشه ؛؛ و گله ای نکنه .. ..

اون حتی رخت و لباس همه ی ما رو می خرید و هر چیزی که لازم داشتیم بدون منت تهیه می کرد و آروم و بی صدا به همه چیز سر و سامون می داد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش دوم










و مقایسه می کردم با پدر خودم ..اونقدر بی خیال بود که حتی وقتی من بعد از مدت ها به خونه برگشته بودم خواب بود و نعشه ..

طوری که وقتی آقا اومد دنبالم و رفتم سراغ مادرم خودش فورا گفت برو مادر بزار بهت خوش بگذره ..

برو بعد از عید بیا پیش ما ....و من درد و فداکاری رو توی صورتش دیدم ..

به هر حال یک شکاف بین ما افتاده بود که اصلا  دست من نبود ..

و مادرم اینو می دونست که اگر داره توی اون خونه زندگی می کنه و هر ماه از آقا پولی برای خرجی می گیره  به خاطر اینه که من براشون  کار می کنم ..

حتی موقعی که ازمادر و برادرام  خداحافظی می کردم اصلا ناراحت نبودن وزود منو راهی کردن ... 

برای همین یکم دلم گرفت ؛؛ کاش می تونستم زندگی بهتری براشون درست کنم  ..کاش از غیرت آقا یکم پدر منم داشت ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش سوم










حالا می فهمم که چرا در مقابل حرف عزیز هم هیچ عکس العملی نشون نمی داد و با صبوری از حرفای یاوه پرهیز می کرد  ..

برای یک مرد خیلی سخته که همه ی درد هاشو توی سینه ی خودش نگه داره و دم نزنه ..در حالیکه همه ازش انتظار داشتن ....

آقای عزیز من  قلبی از طلا داشت و برای من پدری می کرد و دلسوزم بود ..

شیوا جلوی ماشین نشسته بود و تند و تند مرغ هایی رو که با هم پخته بودیم با گوجه فرنگی و خیار شور لای نون میذاشت و می داد دست ما ..

آقا بشکن می زد و می خوند و من و شیوا باهاش دم می گرفتیم ..

نزدیک غروب بود و ما هنوز توی جاده ..

پرستو توی بغلم و پریناز کنارم خوابشون برده بود ..و من همینطور چشمم آروم ؛آروم گرم شد و پلکم رفت روی هم ...و مدتی بعد احساس کردم ماشین ایستاده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش چهارم









یک چشمم رو باز کردم نگاهی انداختم ..

آقا  درِ سمت شیوا رو باز کرده بود و آروم می گفت : بیا پایین یکم راه برو ..

چی شدی آخه تو که خوب بودی ؟ صدای ناله ی شیوا رو شنیدم هوشیار شدم ..و با هراس پرسیدم : شیوا جون خوبی ؟ 

گفت : آره خوبم فقط کمرم درد گرفته دیگه طاقت نشستن ندارم باید دراز بکشم ..

گفتم : آقا توی سرما راه نره بهتره ..دردش بیشتر میشه ما میایم جلو شیوا جون بیاد عقب  ....

آقا گفت : راست میگه اونجا می تونی دراز بکشی ...

خوب بچه ها هم بیدار شدن ...

فورا پیاده شدم یک  بالش گذاشتیم زیر سرش و عقب دراز کشید ..

پریناز پایین پاش نشسته بود ومن جلو  پرستو توی بغلم دوباره راه افتادیم  ...

همینطور که توی جاده جلو میرفتیم تا خود گرگان دلواپسش بودم و  مدام بر می گشتم عقب و بهش نگاه می کردم و هر بار آقا ازم می پرسید خوابیده ؟ حالش خوبه ؟ و نگرانی رو توی صورتش می دیدم ؛ اما  ازسکوت شیوا  می فهمیدم که درد شدیدی رو تحمل می کنه..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش پنجم










حدود ساعت نه بود که رسیدیم در خونه ی آصف خان ..

جلوی در حیاط یونس و یک مرد دیگه ایستاده بودن که تا ما رو دیدن دویدن توی خونه و خبر دادن که ما رسیدیم ...

و در یک چشم بر هم زدن به عادت گرگانی ها همه ریختن دم در و ازمون استقبال کردن ... 

عمه و حسین خان هم اونجا بودن  .. یونس  و اون مرد فورا یک گوسفند به زمین زدن ؛؛ که آصف خان  جلوی پای دخترِ یک دونه اش قربونی کنه ..

پرستو خواب بود ..آصف خان در ماشین رو باز کرد و اونو ازم گرفت و گفت : به به گلنار خانم ..نوه ی بزرگ ِمن ؛؛ به خونه ات خوش اومدی ...

این حرف شاید صحت نداشت ولی برای من ارزش بینهایت زیادی داشت  ..و نگاهی به عقب انداخت و گفت : بابا جون تو چرا دراز کشیدی ؟ باز درد داری ؟

شیوا در حالیکه سعی می کرد با تمام توانش ظاهر رو حفظ کنه گفت : سلام بابا ..نگران نشو توی ماشین کمرم درد گرفت ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش ششم






اما  اون نتونست خودشو جمع و جور کنه و   پیاده بشه ..و آقا مثل بقیه مواقعی که شیوا  اینطور  کمر درد و استخوان درد داشت بغلش کرد ..

یونس بی پروا اومد جلو و گفت : گلنار سلام خوش اومدی  ...

گفتم : سلام ممنون تو خوبی ؟و منتظر جوابش نشدم  و دنبال بقیه رفتم  توی حیاط .. 

خونه با چراغ های زیادی مثل روز روشن بود  ..

یک حیاط که دور تا دورش ساختمون بود و مثل همه ی خونه های قدیمی یک حوض بزرگ وسطش بود ..

رنگ در و پنجره ها آبی کمرنگ و یک دست و مرتب بود ..اون خونه اونقدر اتاق های کوچیک و بزرگ داشت که آدم توش گم میشد ..

این وسط زن جوونی که خیلی سر زبون داشت مدام تعارف می کرد و قربون صدقه ی شیوا و بچه ها میرفت ..

یک در میون می گفت خوش اومدین ..صفا آوردین به خونه ی ما ...

و من فهمیدم که اون ماه منیر زن آصف خان هست و نا مادری شیوا ....از اون همه اشتیاقی که نشون می داد سخت میشد چیزایی که شیوا در موردش گفته بود باور کرد  ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش هفتم







عمه به عادت خودش شیوا رو سرزنش می کرد که تو بازم به فکر خودت نبودی ,, مگه من بهت نگفتم چیکار کنی ؟ 

چرا گذاشتی دوباره به این حال و روز در بیای ..

من دخالت کردم و گفتم : عمه جون وقتی  راه افتادیم بیام اینجا واقعا بهتر شده بود فکر می کنم توی ماشین کمرش درد گرفته وگرنه حالش خوبه ...

این حرفای من فقط به خاطر این بود که نا خود آگاه دلم نمی خواست کسی متعرض شیوا بشه ...

هیچکس به اندازه من نمی دونست چقدر دل اون نازک و شکننده اس ..

اما شب  خیلی خوبی رو گذروندیم  ..پذیرایی شاهانه  و شام مفصل و تعارف های بی امان آصف خان و ماه منیر هم که چاشنی اون شده بود. برای من که اولین بار بود این طور چیزا رو می دیدم لذت بخش بود ..

غیراز  ما یک عده زن و مرد هم سر سفره نشسته بودن که آصف خان زیاد تحویلشون نمی گرفت و بعدا فهمیدم همه قوم و خویش های ماه منیر هستن...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش هشتم







بچه ها که تمام شب رو با دایی هاشون و بچه هایی که اونجا بودن بازی کرده بودن خسته و کوفته و خواب آلود اومدن سراغ من ؛؛

 یک اتاق بهمون دادن و بردمشون اونجا و خوابیدیم.

روز بعد  نزدیک ساعت پنج بعد از ظهر قرار بود سال تحویل بشه شیوا اصلا حال خوبی نداشت و نمی تونست از رختخواب بیرون بیاد ...

دیگه کاری نمی تونستیم براش بکنیم جز اینکه مسکن هاشو بیشتر کنیم ...

باز همه ی کارای بچه ها به من نگاه می کرد ..

نزدیک سال تحویل هر دوشون رو حموم کردم و لباس های عیدشون رو تنشون کردم ..موهاشون رو شونه زدم و مرتب فرستادمشون بیرون ...

 آقا هم به شیوا کمک می کرد ولی بازم خودم باید میرفتم ببینم چطوره؛؛ زود  حاضر شدم و ..از اتاق اومدم بیرون ..

که صدای آصف خان رو  از اتاق بغلی  شنیدم که می گفت : اگر تو نمیگی من بهشون بگم ..برین خونه های خودشون ..

باز راه انداختی اره و اوره شمسی کوره رو ریسه کردی اینجا من می خوام چند روز با دخترم تنها باشم می فهمی ؟ 

ماه منیر گفت : من می فهمم تو نمی فهمی نمیشه مهمون رو از خونه بیرون کرد ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش نهم








آصف خان گفت : زنیکه ؛ الاغ ؛ احمق بیشعور , شیوا  مریضه ؛تو یک ذره ملاحظه نداری ؟ 

ماه مینر گفت : آخه اونا به تو چیکار دارن ؟اصلا به شیوا چیکار دارن ؟..

روی سر دخترت سوار شدن ؟  هر سال اینجا بودن حالام اومدن چطوری سر سال تحویل بیرونشون کنم انصاف داشته باش  ؟ 

آصف خان گفت : غلط کردن ..؛؛...؛؛  خوردن ؛؛ تو چرا انصاف نداری ؟ یکسال دخترم اینجاست ..

یک کاری نکن؛هر چی از دهنم در میاد بهشون بگم که بار آخرشون باشه میان اینجا سور چرونی ... منیر دم عیدی اوقاتت رو تلخ می کنم ها ؛؛  ..

همین الان از اینجا میرن ..مفت خوری بسه دیگه ؛؛ بعد از ده سال دخترم اومده می خوام خودم باشم و اون ..

اگر خیلی دوستشون داری هرری ..توام برو ...دیگه حرف آخرمه ....نمی خوام سر سال تحویل ببنینمشون ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش دهم









من فورا برگشتم توی اتاقم ..نمی خواستم آصف خان بدونه که حرفاشو شنیدم ...

یک مدت صبر کردم ؛؛ گوش دادم صدایی نمی اومد ..دوباره در رو باز کردم تا برم پیش شیوا  .. ولی هم زمان آصف خان هم عصبانی از اون اتاق اومد بیرون ...

منو دید و در حالیکه اصلا فکرشو نمی کردم خطاب به من گفت : لعنت به آدم نفهم ...حرف حالی این زن نمیشه ..

چندین ساله یک عده مفت خور اینجا می خورن و می خوابن ..بازم دست از سر من بر نمی دارن ..کاش یکم شعور داشت  این زن  ..

و ماه منیر رو دیدم که با چشمی گریون و عصبانی اما خجالت زده  از اتاق اومد بیرون و نگاهی به من کرد و با سرعت رفت ...

حالم بد شد نمی خواستم آصف خان در مورد زنش به من اون حرف رو بزنه طفلک خجالت کشید ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش یازدهم








سرمو انداختم پایین سکوت کردم ..آصف خان گفت : ببخشید سر و صدای ما رو شنیدی ؟..

گفتم : نه آقا ..من نمی دونم موضوع چیه خاطرتون جمع باشه ...

گفت : تو اگرم شنیده باشی مهم نیست ...برای اینکه دختر عاقلی هستی و می فهمی ؛؛ولی شیوا نباید بدونه من به تو اعتماد دارم ..

سرمو با یک لبخند کج کردم و گفتم : آصف خان شما چطوری اینقدر به من اعتماد  دارین ؟ همینطور که میرفت به طرف پنجره ی راهرو که رو به حیاط بود یکم آروم شده بود  ..

بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : موهامو که توی آسیاب سفید نکردم ..من شصت و پنج سالمه ..با همه جور آدم سر و کار داشتم ..ولی مثل تو کمتر دیدم ..

می دونم شیوا از اخلاق های تو برام خیلی گفته ..اما چیزی که من در مورد تو فهمیدم اینه که شخصیت داری یک شخصیت ذاتی  ..

هم مودبی هم جسور ..هم بی پروا هم خجول ..

هم پیچیده ای هم ساده ..هم دست یافتنی هستی و هم دور از دسترس ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش دوازدهم








آروم رفتم کنارش ایستادم و گفتم : خودم نمی فهمم چطوریم ولی مثل این حرفا رو یکی دیگه ام بهم زده ..

اما اگر اجازه بدین یک چیزی بهتون بگم ..

بهم نگاه کرد و گفت : بگو ..

گفتم :  من اینو می دونم که شما آدم مهربونی هستین ..برای همین درِ خونه تون به روی همه بازه ..و هر کس به خودش اجازه میده مهمون خونه ی شما باشه ..

پس به نظرم سخت نگیرین ..و بزارین حالا که دخترتون اینجا پیش شماست..بهتون خوش بگذره ..

حالا فکر نمی کنم برای شیوا جون هم زیاد مهم باشه ..

ماه منیر خانم الان سرش خیلی شلوغه ..دارن زحمت می کشن ،،این همه مهمون ؛؛ خوب نیست ناراحت بشن آهی کشید و گفت : من که فکر می کنم هر چی سفره ی آدم بزرگتر باشه برکت اونم بیشتره ؛؛ دریغ ندارم که  ..اما من به این زن گفته بودم شیوا میاد؛؛ گفته بودم مهمون دعوت نکن ؛  باید امسال رو منو به حال خودم میذاشت ...

گفتم : می دونم ..راست میگین ولی حالا که شده سر سال تحویل اوقات خودتون و ماه منیر خانم رو تلخ نکنین ..اینجا همه به شما نگاه می کنن ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز