داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش هفتم
عمه به عادت خودش شیوا رو سرزنش می کرد که تو بازم به فکر خودت نبودی ,, مگه من بهت نگفتم چیکار کنی ؟
چرا گذاشتی دوباره به این حال و روز در بیای ..
من دخالت کردم و گفتم : عمه جون وقتی راه افتادیم بیام اینجا واقعا بهتر شده بود فکر می کنم توی ماشین کمرش درد گرفته وگرنه حالش خوبه ...
این حرفای من فقط به خاطر این بود که نا خود آگاه دلم نمی خواست کسی متعرض شیوا بشه ...
هیچکس به اندازه من نمی دونست چقدر دل اون نازک و شکننده اس ..
اما شب خیلی خوبی رو گذروندیم ..پذیرایی شاهانه و شام مفصل و تعارف های بی امان آصف خان و ماه منیر هم که چاشنی اون شده بود. برای من که اولین بار بود این طور چیزا رو می دیدم لذت بخش بود ..
غیراز ما یک عده زن و مرد هم سر سفره نشسته بودن که آصف خان زیاد تحویلشون نمی گرفت و بعدا فهمیدم همه قوم و خویش های ماه منیر هستن...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و دوم- بخش هشتم
بچه ها که تمام شب رو با دایی هاشون و بچه هایی که اونجا بودن بازی کرده بودن خسته و کوفته و خواب آلود اومدن سراغ من ؛؛
یک اتاق بهمون دادن و بردمشون اونجا و خوابیدیم.
روز بعد نزدیک ساعت پنج بعد از ظهر قرار بود سال تحویل بشه شیوا اصلا حال خوبی نداشت و نمی تونست از رختخواب بیرون بیاد ...
دیگه کاری نمی تونستیم براش بکنیم جز اینکه مسکن هاشو بیشتر کنیم ...
باز همه ی کارای بچه ها به من نگاه می کرد ..
نزدیک سال تحویل هر دوشون رو حموم کردم و لباس های عیدشون رو تنشون کردم ..موهاشون رو شونه زدم و مرتب فرستادمشون بیرون ...
آقا هم به شیوا کمک می کرد ولی بازم خودم باید میرفتم ببینم چطوره؛؛ زود حاضر شدم و ..از اتاق اومدم بیرون ..
که صدای آصف خان رو از اتاق بغلی شنیدم که می گفت : اگر تو نمیگی من بهشون بگم ..برین خونه های خودشون ..
باز راه انداختی اره و اوره شمسی کوره رو ریسه کردی اینجا من می خوام چند روز با دخترم تنها باشم می فهمی ؟
ماه منیر گفت : من می فهمم تو نمی فهمی نمیشه مهمون رو از خونه بیرون کرد ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar