2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190903 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش سوم









پریناز پشت در بود که تا بازش کردم پرید بغلم و پرسید مامانم اومده ؟

 گفتم : فدات بشم ؛ هنوز نه ولی به زودی میاد .. خسته نباشی عزیز دلم  ..ما باید دعا کنیم زود تر خوب بشه ..

عزیز یک ساک دستش بود فورا گرفتم و گفتم : سلام عزیز  خوش اومدین بفرمایید ..

و به بیرون نگاه کردم ..امیر حسام نبود و اونا رو راننده رسونده بود ...

خوب منم که جرات پرسیدن نداشتم ..و این دیگه خیلی بد شد که  من با عزیز تنها موندم ..

همینطور که به زور یک لبخند روی لبم بود زیر لب گفتم: خدا به خیر کنه اگر عزیز حمله کنه هیچکس نیست به دادش برسه من که از پس خودم بر میام ...

عزیز همینطور که راه افتاد طرف پله ها گفت : سلام ..از عزت الله و شیوا خبر داری ؟ امروز اصلا به من زنگ نزده ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش چهارم









گفتم : به منم زنگ نزدن ..خبر ندارم ولی صبح عمه اومدن و گفتن که دیگه تب نداره ...

گفت : خدا رو شکر ..

عزیز فورا ساکشو برد اون اتاق پشتی و گذاشت و پالتوش در آورد و اومد و نشست زیر کرسی ..

منم دوتا چای ریختم و گذاشتم روی کرسی و نشستم .. 

گفت : من قبل از ناهار چای نمی خورم یادت نیست ؟

 گفتم : فکر کردم بیرون سرده شاید بهتون بچسبه تازه دم کردم و بد نیست یکی بخورین ..

گفت : باشه امروز مهمون تو هستیم  ...چایی بخوریم ببینیم چی میشه ..خدا کنه دلم درد نگیره ..

کیف پریناز رو بر داشتم و گفتم : ببینم  دیکته چند شدی ؟

کیف رو از دستم کشید و  گفت : گلنار جونم نبین ..

گفتم : چشم باشه؛ باشه ..قربونت برم هر وقت دوست داشتی نشونم بده  ..حالا کیفت رو ببر و بزار اون اتاق بیا به من کمک کن سفره رو پهن کنیم ..







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش پنجم







عزیز گفت :  صبر کنیم امیر حسام هم بیاد ..

دانشگاه بود راننده میره دنبالش و ماشین رو میده به اون و میاد ..شماها که گرسنه نیستین ؟ ..

گفتم من که نه ولی غذای بچه ها رو میدم ..باید یکساعتی بخوابن ...

به بیرون نگاه کردم برف تند شده بود و با تیکه های بزرگ می نشست روی زمین ...

آروم گفتم : خدا کنه امیر به مشکل بر نخوره ...

ناهار بچه ها  رو دادم و پرستو رو ..که هنوز عادت داشت یا روی پام می خوابید یا توی بغلم گذاشتم روی پام و پریناز رو نواز ش می کردم و قصه می گفتم تا بخوابه ..

عجیب بود که عزیز فقط نگاه می کرد و حرفی نمی زد ...

بعد رفتم زیر برنج رو کم کردم تا ته نگیره و برگشتم ..

عزیز گفت : به نظرت تو بچه ها رو لوس بار نمیاری ؟

 پرستو خرس گنده شده هنوز روی پات می زاری ..

گفتم : بچه ی سه ساله کجاش خرس گنده اس ؟ مادرشون نیست نمی خوام احساس دلتنگی کنن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش ششم









گفت : پریناز حتما نمره ی کمی گرفته که نشون نداد .. 

من بودم گوشش رو می تابوندم ..حالا بیا اینجا باهات کار دارم ..

اما من نمی خواستم با اون هم کلام بشم می ترسیدم نتونم جلوی دهنم رو بگیرم

گفتم :  ببخشید ساعت دو نیم شد امیرحسام نیومد ..

شما گرسنه نیستین ؟ می خوای یک چیزی بیارم ته بندی کنین ؟

 گفت : نه ؛ حتما تو خودت گشنه شدی ؛؛ 

گفتم : منم گرسنه نیستم از کنار غذای بچه ها چند قاشق خوردم ..

گفت : بشین دیگه ..میگم کارت دارم ..

با اکراه نشستم و زیر لب گفتم خدایا امیر رو برسون ...

حس بدی داشتم و نمی دونستم اون باز برای من چه نقشه ای کشیده ..

با مهربونی گفت : گلنار جون فکر نکن من قدر زحمت های تو رو نمی دونم ..تو بهترین کلفتی هستی که ما تا حالا داشتیم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش هفتم







حالا بخت با تو یار شده و یک نفر پیدا شده که اگر زنش بشی واسه خودت دَبدبه و کبکبه ای پیدا می کنی ..

اصلا برای خودت خانمی میشی ؛؛ ..اون خواستگارای که برات فرستاده بودم خیلی از تو خوششون اومده ..

باباش توی بازار دو دهنه طلا فروشی داره ..که بعد از اون میرسه به پسره دیگه میشی آقای خودت و خانم خودت ..نمی خواد از صبح تا شب کار کنی و زحمت بکشی تازه می تونی کلفت هم برای خودت بیاری ...

نمی دونم چرا هر وقت به عزت الله میگم دعوا راه میندازه ..تازگی که جرات نمی کنم باهاش حرف بزنم ..

شیوا هم که حال و روزش معلومه پس خودت عاقل باش و قبول کن ..لازم نیست به کسی بگی به خودم بگو بلدم جفت و جورش کنم که توام این وسط خجالت نکشی ...هان؟ چی میگی ؟ حرف بزن دیگه ؛؛







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش هشتم









سرم پایین بود و فکر می کردم باید حرفایی که بهش می زدم حساب شده باشه تا شاید دست از سر من بر داره ..

گفتم : عزیز شما بزرگتر ما هستین و می فهمین من چی میگم و حتما هم خوشبختی منو می خواین ..

اما من واقعا می خوام درس بخونم و برم دانشگاه زن کسی نمی خوام باشم ..نه طلا فروش و نه کس دیگه ..

من الانم خانم خودمو و آقای خودم هستم ..ولی قول میدم اگر بخوام ازدواج کنم اول به شما بگم تا صلاح منو در نظر بگیرین ..

ولی حالا نه ..اجازه بدین درس بخونم من اصلا فکر عروسی و شوهر نیستم ..امروزم ساعت سه کلاس دارم ..برای همین آقا از شما خواست زحمت بکشین بیاین پیش بچه ها با اجازه من دیگه میرم ..

وقتی برگشتم شام درست می کنم شما استراحت کنین ...

گفت : تو هر روز میری کلاس ؟ 

گفتم : بله عزیز ..دو سه روزه نتونستم برم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش  نهم








گفت : برای همین عزت الله خان به ما گفت بیایم اینجا ؟ 

گفتم : بله عزیز آقا نگران درس منه ...

با اینکه برف تقریبا ده سانتی نشسته بود و هنوز بشدت می بارید مثل برق و باد آماده شدم و از خونه زدم بیرون ..

گوشم داغ شده بود ..و هر بار که عزیز با من این رفتار رو می کرد احساس می کردم هرگز منو و امیر حسام نمی تونیم بهم برسیم و این برای من خیلی دردناک بود ..

اونقدر که سوز برف رو حس نمی کردم و با قدم های بلند و تند از کوچه باغ هایی که به خاطر سرما هیچ کس رفت و آمد نمی کرد  رد میشدم تا خودمو برسونم به کلاس ..

وقتی رسیدم فقط چند نفر اومده بودن و کلاس تشکیل نشد ..از یک نفر درس هایی رو غایب بودم پرس و جو کردم تا آماده بشم ..اما پام کشیده نمیشد برم خونه ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش دهم







حتی دلم خواست خودمو برسونم به بیمارستان و از آقا بخوام پیش شیوا بمونم ..

اما از حرف و سخن های بعدی ترسیدم ...همون جا توی کلاس تنهایی نشستم و درس خوندم ..تا ساعت هفت ..

وقتی پامو از در بیرون گذاشتم امیر رو دیدم که توی سرما یقه ی کتشو کشیده بود بالا و دستهاش توی جیبش بود و موهای سرش پر از برف؛ منتظرم بود و با دیدن من با سرعت اومد به طرفم    ...

با همه ی ذوقی که برای دیدنش داشتم هر بار که می خواستم احساسم رو نشون بدم  عزیز رو بین خودمون می دیدم ..اومد جلو و بدون اینکه حرفی بزنیم .. نگاهمون در هم تلاقی کرد ..که این نگاه عمیق و پر معنا نه از سر هوس بود و نه زود گذر...

کتاب هامو روی سینه گرفته بودم  ..آستین پالتوی من گرفت تا با هم از خیابون رد بشیم ..

قلبم بیقراری می کرد و دیگه نه سرما رو حس می کردم و نه عزیز رو می دیدم ..

درِ ماشین رو باز کرد و سوار شدم ..نشست پشت فرمون و گفت :الان بخاری رو زیاد می کنم گرم بشی ..ولی به نظرم  تو خوب نیستی ؛؛ 

گفتم : غیب گو شدی ؟

 گفت : باز عزیز حرفی بهت زده ؟







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش یازدهم






گفتم : وای راستی عزیز ...تو اومدی دنبالم نگفت نرو ؟ 

گفت : اولا خودش گفت برو بیارش چون  داداش سفارش کرده ؛؛دوم اینکه اگرم نمی گفت میومدم ..

آخه تو چرا توی  این هوا اومدی کلاس هیچکس نیومده بود تو تنهایی اینجا چیکار می کردی ؟ هان ..حدس می زنم از دست عزیز فرار کردی ..

گفتم : راستش آره برام خواستگار پیدا کرده و اصرار داره زنش بشم ..ولی من بهش گفتم می خوام درس بخونم ..بعدم عمه گفته می خواد منو ببره بنیاد استخدامم کنه ..

می خواد باهاش همکاری کنم ..

با تندی گفت : تو چی داری میگی ؟ حق نداری بری اونجا ؛؛ یک مشت دزد و مال مردم خور ...به اسم بنیاد بودجه ی مملکت رو می خورن ..

گفتم : تو چی داری میگی ؟من نمی فهمم ..چه ربطی داره ؟..

گفت :هر جایی که مربوط بشه به رژیم شاه نمی خوام تو کار کنی .. به زودی می فهمی ..خودم روشنت می کنم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش دوازدهم








گفتم : امیر منو نترسون ..تو که نمی خوای خدای نکرده پشت سر شاه بد بگی ..به خدا خطرناکه ..

خندید و گفت : خطر ناک این رژیم دیکتاتوریه  .. که مثل زالو دارن خونِ این مردم رو توی شیشه می کنن  ..

گفتم : امیر بسه دیگه ..می خوای سر خودتو به باد بدی ؟ تو داری چیکار می کنی ؟ قرار بود درس بخونی نه اینکه ...

وسط حرفم پرید و . گفت : من تازه داره چشم و گوشم باز میشه ..آخه این مردم مظلوم تا کی باید زیر بار ظلم و ستم باشن ؟ 

گفتم : ای بابا چه ظلمی دست بر دار امیر من نمی خوام تو از این کارا بکنی ..تو رو خدا آروم درس بخون و تمومش کن ..

شاید به حرفت گوش دادم و باهم از این شهر رفتیم ..

آهی کشید و گفت : یک روز باید تو رو هم در جریان بزارم حالا برات زوده ولی می دونم با طرز تفکری که تو داری می فهمی حزب ما  چی میگه ..

گفتم : حزب ما ؟ وای امیر ...نه ..خواهش می کنم من دارم می ترسم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش سیزدهم







خندید و گفت : تو و ترس ؟ اتفاقا تو به درد مبارزه می خوری ..

من که آدم معمولی هستم ولی تو شجاعی , اعتماد به نفس داری و دنبال عدالتی ...عدالتی که سالهاست توی این مملکت گم شده ... 

گفتم : من دنبال حقیقتم ..ولی از این کارا بدم میاد ..تو از کجا می دونی اینایی که تو دنبالشون افتادی دروغ نمی گن ..من خودم دیدم توی تلویزیون که چقدر دارن برای این مردم زحمت می کشن ..

گفت : اون حرفا رو باور نکن برای مردم عامی میگن که سوارشون بشن ..

با لحنی التماس آمیز گفتم : امیر ؟ 

گفت : جان دلم ..

گفتم : به خاطر من دنبال این کارا نرو ..بزار مثل مردم عامی زندگی خودمون رو بکنیم ....در خونه نگه داشت و برگشت طرف من و با عشقی که به من داشت نگاهم کرد و گفت : اصلا ولش کن ..چشم .. من اومده بودم به امید اینکه یک دل سیر در مورد خودمون حرف بزنم ..بهت بگم چقدر دوستت دارم و همش به تو فکر می کنم ..ولی نذاشتی که ...

ببین حرف ما به کجا کشید ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش چهاردهم









گفتم : بهم قول بده دست از این کارا بر می داری ..

گفت : پیاده شو الان عزیز شک می کنه ..گفتم که چشم ..

اما از چشمی که اون گفت خوب معلوم میشد که فقط برای تموم کردن بحث به زبون آورده ...و اینم شد یک دلشوره دیگه برای من ..

مدام حواس خودمو پرت می کردم که بهش فکر نکنم ...

آقا روز بعد شیوا رو که حالش بهتر شده بود از بیمارستان آورد خونه و ظهر  دوباره امیر حسام اومد و بعد از ظهر عزیز رو برد ..

و موقع رفتن یواشکی در فرصتی به من گفت : عزیز رو می برم تا تو رو اذیت نکنه...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش پانزدهم






آقا توی همون سرما دنبال خونه گشت و توی خیابون شمرون یک خونه پیدا کرد و خرید ..

دوازده روز بعد ما به اون خونه اسباب کشی کردیم ...

عزیز و فرح وشوهرش محمد که حالا آبی زیر پوستش رفته بود و  شوکت خانم و محمود آقا همه اومدن کمک ...

آقا از روز قبل یک اتاق رو فرش کرد و بخاری گذاشت و شیوا و بچه ها و عزیز رو اول از همه برد ..

و من و شوکت و محمود آقا وسایل رو جمع کردیم و بار کامیون زدیم ...و امیر خرده ریز ها و شکستی ها رو با ماشینش می برد و بر گشت ...

و بالاخر تموم شد ؛؛ 

من و امیر حسام آخرین نفری بودیم که درا رو قفل کردیم و از اون خونه بیرون رفتم ...






ادامه دارد








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ هفتادم- بخش پانزدهم آقا توی همون سرما دنبال خون ...

مرسی خیلی زحمت میکشی عزیزم لطفا اگه به نویسنده اش دسترسی دارین بگو بیشتر بذارن قسمتاشو اینجوری از هیجان داستان کم میشه تا گرم میشیم تموم شد


برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش اول








 پانزدهم بهمن و اوج سرمای زمستون انگار  زمین و زمان  یخ بسته بود ..

و خوب  اسباب کشی توی این وضعیت کار آسونی نبود  ..

دیگه توی خونه نه بخاری بود و نه میشد درها رو بست ..این بود که تمام روز ما توی سرما بودیم و در حالیکه دستهامون یخ زده بود کار می کردیم ..

با این حال دل کندن از اون خونه برام خیلی سخت بود ..من عشق رو اونجا شناختم .. وخاطرات قشنگی برام شکل گرفته بود ..که از من گلناری سخت کوش و هوشیار ساخته بود ...

هنوز از در بیرون نرفته بودم ولی حس می کردم دلم برای این خونه تنگ میشه ...

برای همین در حالیکه دوتا شمعدون های شیوا دستم بود مدتی توی حیاط ایستادم و به اون باغ و ساختمون قدیمی  نگاه کردم..  ،

به نظرم اومد از رفتن ما افسرده شده , سکوت و سرما بدنم رو به لرز انداخت و بغض کردم ...آهی کشیدم و  با افسوس  از درِ حیاط بیرون رفتم و آهسته زیر لب گفتم : یک روز برمی گردم  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش دوم









وقتی نشستم توی ماشینِ امیر؛ شروع کردم به لرزیدن ...

فورا بخاری رو زیاد کرد ..کتشو انداخت روی من ..

ولی من بازم می لرزیدم ..اونقدر از صبح سرما خورده بودم که بدنم داشت یخ می زد ..

ماشین پر از خرت و پرت های آخرین باقی مونده های خونه بود و دوتا شمعدون های سر عقد شیوا هم که دستم گرفته بودم تا صدمه ای نبینه .. دیگه ساعت از دو گذشته بود ..

امیر گفت : الان بهترین موقع اس که بریم و یک دور بزنیم هیچکس نمی دونه ما کجاییم ..

همینطور که دندون هام بهم می خورد گفتم : با اینا ؟ 

پیاده شد و روی اثاثیه یک جا باز کرد و گفت بده به من قول میدم سالم برسونم ...

و راه افتاد و گفت : گلنار کاش همین الان با هم فرار می کردم ...

گفتم : حتما ,, دیگه چی ؟ 

خندید و گفت : می خوام تو رو بدزدم و ببرم یک جایی ..آماده باش ..

اونقدر سردم بود که حرفشو جدی نگرفتم ...اما اون واقعا  منو برد به یک رستوان خیلی شیک و جلوش نگه داشت..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش سوم









گفتم: امیر خواهش می کنم ...من با این لباس ؟ اصلا نمیشه .. نمیام ..

اولا سردمه دوما اگر ازم بپرسن کجا بودی نمی تونم به شیوا جون دروغ بگم ..صورت خوشی نداره بریم خونه امیر ..منتظرما میشن ..

گفت : می خوام خوشحالت کنم ..

گفتم : تو اگر می خوای من راضی باشم ..و دلم برات شور نزنه اون حرفایی رو که اون روز زدی رو فراموش کن ..و خیال منم راحت ..

گفت : تو نمی دونی دانشگاه علوم سیاسی جای همین حرفاست ...

ما جوون ها برای کشورمون  یک زندگی ایده آل می خوایم و برای رسیدن به اون و این مساوات بین همه ی مردم باید تلاش کنیم ..

باید فقر از بین بره ..وگرنه همیشه همینطور میمونه ...

گفتم : تو فقر کجا دیدی ؟ فقط داری شعار میدی .. تو چه می دونی یک آدم فقیر چی میکشه ؟ من دوست ندارم تو  طوطی وار دنبال کسانی راه بیفتی که خودتم نمی دونی مقصدشون کجاست ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش چهارم









نگاهی به من کرد و گفت : تو اینا رو از کجا می دونی ؟

 گفتم : از کجا ؟ نمی ببینم تو چطوری زندگی کردی  ؟

 نمی ببینم تا حالا جز خوردن و خوابیدن و درس خوندن کاری نکردی ؟ تا حالا شده یک وعده غذات رو ببری بدی یک فقیر بخوره ؟ نکردی امیر ؛؛ تو باید  درد رو می دیدی و ازش حرف می زدی ؟

 امیر خواهش می کنم اگر می خوای دنبال کسی بری اقلا مقصدشو بدون؛؛  

خواهش می کنم وگرنه میری و میفتی توی پرت گاه ...

میشه یک طوری تلاش کنی که برات مشکلی پیش نیاد ؟

 گفت :  ..واییی به خدا تو همینقدر که از زمین بیرون اومدی  همینقدرتم زیر زمینه ؛؛ تو چرا این همه می فهمی ؟ 

گفتم : بهم قول بده ؛؛ بی خودی هم منو چاخان نکن ...

گفت : چشم ؛؛ باشه ..قول میدم حواسم جمع باشه .بشرط اینکه تو دیگه برای من نگران نشی ...

و پیاده شد و رفت یکم بعد ..با دو تا لیوان بزرگ که ازش بخار بلند میشد برگشت ..و گفت ..بگیر ...بگیر سوختم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش پنجم







گفتم:  چه بویی داره این چیه ؟ 

گفت : نسکافه با شیر و شوکولات ...بخور جون می گیری ....

عطر نسکافه تو فضای ماشین پیچید و هوش از سرم برد ..

تا اون موقع چیزی به اون خوشمزه ای نخورده بودم ..و هرگز طعم اونو فراموش نمی کنم ..

اول اینکه سردم بود و اون داغ ..دوم گرسنه بودم اون شیرین و سوم مردی رو در کنارم داشتم که از دل و جون دوستم داشت و نگاه عاشقش قلبم رو می لرزوند ...

بالاخره رسیدیم و امیر وارد  یک کوچه ی بن بست توی خیابون شمرون شد ..

و  دست چپ جلوی یک در آهنی بزرگ قهوه ای  نگه داشت ..در نیمه باز بود  ..

امیر  گفت : گلنار تو برو پایین و دست به هیچی نزن ...  

محمود و محمد رو صدا کن بیان کمک کنن 

گفتم : نه شمعدون ها رو خودم می برم می ترسم بشکنه ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش ششم









و در حالیکه دوتا شمعدون دستم بود  قدم گذاشتم توی حیاط اون خونه زیاد بزرگ نبود و با اینکه برف همه جا رو سفید کرده بود معلوم میشد که باغچه بندی مرتبی داره .. 

کنار حیاط سمت راست در ورودی  یک تاب راحتی با سایه بون خود نمایی می کرد ..

از کنار باغچه رد شدم ..ساختمون بزرگ و مدرنی که با دو پله ی کوتاه از سطح زمین و یک ایوون باریک سر تا سری و چهار تا ستون کنده کاری شده منو به وجد آورد ..

این خونه خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردم  ..

یک پذیرایی بزرگ و آینه کاری شده و پنج تا اتاق خواب بزرگ با کمد های جا دار و یک آشپزخونه ی بزرگ و شیک ..و من برای اولین بار بود که شوفاژمی دیدم و اون خونه احتیاجی به بخاری و کرسی نداشت ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش هفتم








آقا فورا اومد توی ایوون و با اعتراض گفت : کجایین چرا دیر کردین ؟

 گفتم : برای اینکه بقیه ی وسایل رو جمع کردیم و درا رو قفل زدیم ..طول کشید..

گفت :  تو سرما می خوری دختر بیا تو که شیوا منو کشت  ..

هوا خیلی سرده؛؛ سرما که نخوردی ؛؛هان ؟  بیا زود باش گرم بشی ..شیوا از بس نگرانت بود سر درد شد ...

حس خوبی از اینکه اونا دوستم داشتن بهم دست داد ..

تا وارد شدم شیوا اومد جلو و با حالتی که نشون می داد نگرانم شده گفت : بمیرم الهی حتما  سرما خوردی ؟ 

شوکت خانم می گفت خیلی سرد بود .. من نباید تو رو اونجا ول می کردم ...

شوکت خانم گفت : شیوا خانم این دختر خستگی سرش نمیشه

 عزیز گفت : برای اینکه از بچگی عادت داره اینا توی یک اتاق زندگی می کنن .....

هیچ کدوم به روی خودمون نیاوردیم ..شیوا منو به زور برد کنار یکی از  شوفاژ ها و گفت بشین تکیه بده به این تا گرم بشی   ..

فرح در حالیکه می خندید گفت : ای بابا اینقدر لوسش نکنین ..داره حسودیم میشه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش هشتم








و اون روز شوکت و فرح سفره رو پهن کردن و دور هم نشستیم ..و ناهار خوردیم ..

یک خانواده ..حس می کردم شیوا حالش بهتره ..

با اینکه درست نمی تونست راه بره و خیلی لاغر شده بود انگار اون خونه بهش انرژی داده بود ...

محمود شوهر فرح هم یکم آب زیر پوستش رفته بود و به نظر پسر بدی نمی اومد و از دل جون برای اینکه دل همه رو بدست بیاره کار می کرد و عزت الله خان تا می تونست بهش زور می گفت ...

و در مقابل هر دستور اون محمد فورا با یک چشم گفتن انجامش می داد . 

بعد از ناهار همه با هم کار می کردن تا اثاث رو جابجا کنن ..

خونه ای گرم و نرم ..شیک  و تمیز ..

منو سر ذوق آورده بود و دلم می خواست زود تر همه چیز رو جابجا کنم ...

 که  شیوا صدام کرد و گفت : گلنار بیا اینجا ..یک بسته ی بزرگ دستم بود گذاشتم زمین و رفتم ..

آقا هم اومد کنار ما جلوی در یک اتاق ..

شیوا گفت : اینجا خوبه ؟ 

گفتم : عالی شیوا جون فکر نمی کنم توی این خونه شما دیگه سرما بخوری کاش زود تر به حرف آقا گوش داده بودیم ...











#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز