داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش هفتم
آقا فورا اومد توی ایوون و با اعتراض گفت : کجایین چرا دیر کردین ؟
گفتم : برای اینکه بقیه ی وسایل رو جمع کردیم و درا رو قفل زدیم ..طول کشید..
گفت : تو سرما می خوری دختر بیا تو که شیوا منو کشت ..
هوا خیلی سرده؛؛ سرما که نخوردی ؛؛هان ؟ بیا زود باش گرم بشی ..شیوا از بس نگرانت بود سر درد شد ...
حس خوبی از اینکه اونا دوستم داشتن بهم دست داد ..
تا وارد شدم شیوا اومد جلو و با حالتی که نشون می داد نگرانم شده گفت : بمیرم الهی حتما سرما خوردی ؟
شوکت خانم می گفت خیلی سرد بود .. من نباید تو رو اونجا ول می کردم ...
شوکت خانم گفت : شیوا خانم این دختر خستگی سرش نمیشه
عزیز گفت : برای اینکه از بچگی عادت داره اینا توی یک اتاق زندگی می کنن .....
هیچ کدوم به روی خودمون نیاوردیم ..شیوا منو به زور برد کنار یکی از شوفاژ ها و گفت بشین تکیه بده به این تا گرم بشی ..
فرح در حالیکه می خندید گفت : ای بابا اینقدر لوسش نکنین ..داره حسودیم میشه ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و یکم- بخش هشتم
و اون روز شوکت و فرح سفره رو پهن کردن و دور هم نشستیم ..و ناهار خوردیم ..
یک خانواده ..حس می کردم شیوا حالش بهتره ..
با اینکه درست نمی تونست راه بره و خیلی لاغر شده بود انگار اون خونه بهش انرژی داده بود ...
محمود شوهر فرح هم یکم آب زیر پوستش رفته بود و به نظر پسر بدی نمی اومد و از دل جون برای اینکه دل همه رو بدست بیاره کار می کرد و عزت الله خان تا می تونست بهش زور می گفت ...
و در مقابل هر دستور اون محمد فورا با یک چشم گفتن انجامش می داد .
بعد از ناهار همه با هم کار می کردن تا اثاث رو جابجا کنن ..
خونه ای گرم و نرم ..شیک و تمیز ..
منو سر ذوق آورده بود و دلم می خواست زود تر همه چیز رو جابجا کنم ...
که شیوا صدام کرد و گفت : گلنار بیا اینجا ..یک بسته ی بزرگ دستم بود گذاشتم زمین و رفتم ..
آقا هم اومد کنار ما جلوی در یک اتاق ..
شیوا گفت : اینجا خوبه ؟
گفتم : عالی شیوا جون فکر نمی کنم توی این خونه شما دیگه سرما بخوری کاش زود تر به حرف آقا گوش داده بودیم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar