2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190909 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....






 بهش نگاه کردم در حالیکه  سعی می کردم به یاد بیارم اون کیه که اینقدر برام آشناست  ..

مرد جوونی بود با یک ریش و سیبل پر پشت و چشمانی درشت و سیاه ..گفت : منو نشناختی ؟ 

گفتم : به نظرم آشنا میاین ولی نه ؛ به جا نمیارم ..

گفت : یونسم ..

گفتم : ای وای نه ؛ ..تو اینجا چیکار می کنی ؟ چقدر عوض شدی ؛ گفت : ولی تو اصلا تغییر نکردی ..من راننده ی خانم مینویی هستم ..

گفتم : وا؟ مگه میشه به این زودی اینقدر بزرگ شده باشی  ..

خندید و گفت : چرا نمیشه خودتم خیلی بزرگ شدی ...

گفتم : حالا حالت خوبه ؟آقا سلیمان ؛؛ مادرت چطورن ؟ 

گفت : همه خوبیم ..یادش بخیرهمیشه ذکر خیر شما و شیوا خانم توی خونه ی ما هست  ..

گفتم : اتفاقا منم همین چند وقت پیش برای یکی از اونجا تعریف می کردم ..راستی کوچیک رو چیکار کردی؟ هنوز هست ؟









گفت : آره مگه میشه امانتی تو رو نگه نداشته باشم ...

گفتم : اونسال به منم خیلی خوش گذشت ..همه فکر می کنن زمان سختی برام بود ولی اینطوری نیست من خیلی حالم خوب بود ..هم تجربه پیدا کردم هم معنای زندگی واقعی رو اونجا حس کردم ..

خیلی خوب به هر حال از دیدنت خوشحال شدم به آقا سلیمان و مادرت هم سلام منو برسون ..

عمه گفتن همین جا باش تا برگردن بهت بگن باید چیکار کنی ..

پا پایی کرد و گفت : باشه پس من توی ماشین نشستم بگین زود تر بیان ..

گفتم : آهان ببخشید عمه الان خونه نیستن شیوا خانم یکم حال ندار بود بردنش دکتر ..

خنده ای کرد و به من خیره شد ..

گفتم : به چی نگاه می کنی ..برو دیگه ..

گفت : تو اصلا فرقی نکردی ...و همینطور که میرفت به طرف ماشین چند بار سرشو با خنده تکون داد ...

درو بستم و زیر لب گفتم : بچه پر رو ؛ ..







 ..





برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش سوم 






یکساعتی گذشت ؛ هوا سرد بود خب من دلم  طاقت نمیاورد یونس واقعا به من و شیوا توی اون مدت کمک زیادی کرده بود و حالا درست نمیدونستم  بی خیالش بشم ..

این بود که یک سینی کوچک بر داشتم یک چای لیوانی و چند تا شیرینی گذاشتم توش و بردم دم در ..

با صدای جیر جیر در توجه اش به من جلب شد و فورا پیاده شد و گفت : چرا زحمت کشیدی ..

و اومد جلو و سینی رو گرفت ..

و گفت : هنوز همون طور مهربونی !! 

گفتم : توام هنوز همون طور پر رویی ..

و با هم خندیدیم  ..

گفت : بچگی بود دیگه ..منم دهاتی؛؛  مثل شما شهری ها بلد نبودم حرف بزنم ..

گفتم : برو چایت سرد نشه ..بعدا میام سینی رو می گیرم ..ببخشید پرستو تنهاست باید برم  ...

و درو بستم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش چهارم







ساعت از یک و نیم گذشته بود پرینار هم برگشته بود خونه و چون جای مادرشو خالی دید حسابی اوقاتش تلخ شده بود ..

در حالیکه خودم اصلا دل و دماغ نداشتم ؛ سعی می کردم اون دوتا بچه رو خوشحال نگه دارم ..

ناهار بچه ها رو که دادم هر دوشون رو زیر کرسی خوابوندم ..که تلفن زنگ زد از ترس اینکه اونا بیدار نشن فورا گوشی رو بر داشتم ؛؛آقا گفت : گلنار جون زنگ زدم که دلواپس نشی شیوا رو بستری کردم باید چند روزی بیمارستان بخوابه ..

بغضم گرفت و پرسیدم : یعنی اینقدر حالش بده ؟

 گفت : خوب تو می دونی که زمستون بهش نمی سازه ..اون خونه هم قدیمیه رطوبت داره باید از اونجا بلند بشیم یک خونه ی نو ساز بگیرم ..شما ها ناهار بخورین ..

به راننده ی عمه خانم غذا بده از گرگان اومده جایی رو نداره بره بهش بگو توی ماشین بمونه تا من بیام ..

یک وقت کسی رو توی خونه راه ندی ؛

 عمه خانم امشب پیش شیوا می مونن ...نه ؛؛ ببین گلنار ؛ نمی خواد بهش غذا بدی ؛ بهش بگو بره امشب یک جا بخوابه و صبح زود بیاد ..درِ خونه رو باز نزاری ..

برو توی کوچه باهاش حرف بزن ..زیاد نمون زود بگو و برگرد  ...

گفتم : خاطرتون جمع باشه آقا حواسم هست ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش پنجم 







وقتی گوشی رو قطع کردم بالافاصله رفتم که به یونس بگم بره ..ولی بازم دلم نیومد و یک بشقاب غذا کشیدم و براش بردم ...

سینی غذا رو دادم و اون یکی رو گرفتم و گفتم : وقتی غذاتو خوردی برو یک مسافر خونه و صبح بیا ..

گفت : زیاد جایی رو بلد نیستم تو بلدی ؟ اینجا رو هم با هزار مکافات پیدا کردم ..

گفتم : منم درست نمی دونم ولی چند بار که رفتم طرفای استانبول مسافر خونه دیدم ..برو از یکی بپرس دیگه ..چاره نیست ..

و خودم برگشتم و رفتم زیر کرسی و کنار پرستو دراز کشیدم ..

از اینکه شیوا توی بیمارستان بستری شده بود خیالم راحت تر بود و فکر می کردم اونجا دکترا بهش خوب میرسن ..

داشتم فکر می کردم یونس چطوری راننده ی عمه شده ؟ و چرا به من نگفته بود ..

بعد یاد امیر حسام افتادم یک هفته ای بود که ندیده بودمش ..و ازش خبر نداشتم ..

یعنی اون می دونه که حال شیوا بد شده ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش ششم 







چشمم گرم شد و خوابم برد ..و توی همین حالت احساس کردم یکی داره در می زنه ولی فقط شنیدم و دوباره خوابم برد ...

هوا داشت تاریک میشد که بیدار شدم ..

رفتم ببینم یونس چیکار کرده ..دیدم سینی رو گذاشته پشت درو رفته ...

سر شب آقا اومد خونه و اونقدر خسته بود که فورا شام خورد و خوابید ..و صبح زود هم پریناز رو بر داشت و برد مدرسه موقع رفتن به من گفت : من میرم که عمه خانم رو بیارم و خودم پیش شیوا می مونم ..

امشب میگم امیر حسام و عزیز  بیان پیش شما ها بمونن ..

ممکنه ظهر وقتی پریناز رو میارن اونا هم بیان  ..

احتیاطا ناهار درست کن ؛ توام درو روی کسی باز نکن با راننده ی عمه هم از همون پشت در حرف بزن ...تا عزیز برسه ..

گفتم : یک خواهش دارم آقا حالا که عزیز میاد و بچه ها تنها نیستن بزارین امشب من پیش شیوا جون بمونم ..

گفت : نه بچه ها با تو راحت ترن ..درس و مشق پریناز می مونه ..

شاید فردا مرخص شد و آوردیمش خونه ..الان دیگه تب نداره ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش هفتم 








غم عالم اومد به دلم ..هم اینکه دلم برای شیوا تنگ شده بود و هم نمی خواستم با عزیز سر و کله بزنم ..

آقا جلوتر رفت و من شال گردن و کلاه پریناز رو مرتب کردم که سرما نخوره و تا پایین پله ها بردمش  شنیدم که آقا می گفت : پشت سر من بیا بیمارستان خانم مینویی رو سوار کن و متوجه شدم که یونس اومده ..و یکساعت بعد عمه اومد ..

در حالیکه دلواپسی از صورتم پیدا بود پرسیدم : تو رو خدا بهم بگین حال شیوا جون چطوره ؟ دکتر چی گفت ؟

 عمه همینطور که وسایلشو جمع می کرد گفت : والله منم نمی دونم وقتی بردیمش بیمارستان تبش از چهل بالا تر بود منم خیلی براش نگرانم ..

دلم می خواست پیشش میومدم ولی خاطرم جمعه که یک دختری مثل تو داره ..

من شیوا رو دست تو می سپرم ..شاید هفته دیگه اومدم و دو؛سه روزی پیشش موندم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش هشتم 






منم اونقدر توی بنیاد سرِ خودمو شلوغ کردم که نمی تونم به این بچه برسم ..

گفتم : نمی دونم چرا اینقدر شیوا جون مریض میشه به خدا هم من و هم آقا همیشه مراقبشیم ..

گفت : به اینا نیست ..همه ی دنیا جمع بشن نمی تونن آدم غصه خور رو نجات بدن شیوا خودشو باخته ..

روزگار بی رحمه و جز خود آدم هیچکس نمی تونه به داد آدم برسه ..تو برو خودتو یک گوشه بنداز اگر مریض نشدی ؟اگر درد هات هر روز بیشتر نشد ؟ 

تو زندگی باید تا آخرین نفس امید داشته باشی و خودتو نگه داری در واقع شیوا کاری نداره جز اینکه بشنیه برای خودش غصه بخوره..و آه و ناله کنه ..

همه چیز این زندگی رو گذاشته به عهده ی تو ؛؛  و عزت الله هم که نازشو می کشه ..

منم بودم سل استخوون که هیچی سرطان می گرفتم  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش نهم 








دیشب باهاش کلی حرف زدم ..من با این سن و سالم از صبح تا شب کار می کنم .. مطالعه می کنم .. 

میرم توی اجتماع ببینم چه کاری ازم بر میاد برای دیگران انجام بدم ..اصلا فرصت نمی کنم به خودم فکر کنم ..

آب که یک جا بمونه می گنده ..

شیوا مغزشو ؛ وجودشو ؛ افکارشو داده دست غصه ها ..این حرفا چیه؟ صورتم زخم شده ..خوب بشه؛؛ 

بهش گفتم می برمت خارج میدم عمل کنن ببینم تو خوب میشی ؟ من می دونم که نمیشه ؛؛ 

شیوا  باید فکرشو عوض می کرد که نکرد  ..

وقتی دختر جوونی بود مدام از داداشم گله داشت ..راضی نبود هر وقت بهش میرسیدم داشت گریه می کرد ...

بعد برای مادرش گریه کرد و بعدم برای اینکه باباش زن گرفته ...و  همینطور ادامه داد هیچوقت خودشو پیدا نکرد ..

گفتم : آخه گیر عزیز افتاد ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش دهم








گفت : نه جانم عزیز کیه ؟ ..شیوا بهش میدون داد ..

عزیز یک زنِ عادی  با باور های خودشه ..اگر این جربزه داشت می تونست حتی اختیار اونم دستش بگیره ..

شنیدم تو جلوش در اومدی ..من بهت قول میدم دیگه با تو  دست براه و پا براه راه میاد ..

حساب کار دستش اومده می دونه که با کی طرفه ..شیوا نشسته گریه می کنه ..

عزیز این کارو کرد ؛عزیز اون کارو کرد ..بهش میگم تو برای خودت  چیکار کردی ؟ ...جواب نداره بده؛؛ 

چون  هیچ کاری نکرده .. زن ها خیاطی می کنن هزار تا هنر دارن از صبح تا شب کار می کنن  ..

مشکل شیوا زخم صورتش یا مریضیش یا عزت الله و یا عزیز نیست ..مشکلش اینه که یک جا مونده و گندیده ..

گلنار اینا رو میگم توام بدونی ..فکر می کنی من آدم خوشبختیم یا نه ؟ بگو؛؛ ..

گفتم : نمی دونم فکر می کنم شما خوشبخت باشین ..

گفت: آره  هستم ..چون وجود دارم ..چون خودمو دوست دارم ..وگرنه منم می تونستم بشینم تمام عمر غصه بخورم چرا بچه دار نشدم ..چرا قدم اینقدر کوتاهه ...

یک چیزی بهت میگم می خوام پیش خودت بمونه ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش یازدهم 







عمه اینو گفت و ساکشو گذاشت دم در و یک نفس عمیق کشید و نشست روی صندلی و تکیه داد ؛؛ 

یکم رفت توی فکر مثل اینکه مردد شده بود حرفشو بزنه ..و بعد از یک سکوت طولانی  گفت : گلنار اینو بهت میگم برای اینکه از این به بعد بدونی با شیوا چیکار کنی ..

ولی نمی خوام به کسی بگی ..تا حالا پیش خودمم اعتراف نکردم ؛ نمی خوام به گوش کسی برسه ..

گفتم : چشم خاطرتون جمع باشه ..

گفت : ...این دیگه دست توست؛ که شیوا از این حالت در بیاد ... اینقدر لی لی به لالاش نزار ..

اون حق نداره با زندگی خودش اینطوری رفتار کنه ...توام نا خود اگاه داری بهش کمک می کنی ..

گفتم : چشم هر کاری شما بگین انجام میدم ...

گفت : من بچه دار نشدم ..حسین خیلی دلش بچه می خواست ..ولی من اصلا به روی خودم نمیاوردم ..

بعد فهمیدم رفته زن گرفته بازم به روی خودم نیاوردم ...ناراحت شدم ولی خودمو نباختم ..

بهش حق دادم الان دوتا بچه داره ؛؛







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش دوازدهم 






فکر می کنم بزرگ شدن ولی هنوز نمی دونه که من می دونم ...

برای همین حرمتم رو نگه می داره ..خوب زندگی دیگه؛؛  

نمیشه همه چیز بر وقف مراد آدم باشه..نمیگم از این موضوع ناراحت نیستم ولی اونقدر برای خودم ارزش قائلم که به خاطر حسین خان و هیچ بنی بشر دیگه زندگیم رو تباه نکنم ...

حالا یک چیزی بهت بگم ..

تو منو یاد خودم میندازی برای همین دوستت دارم و بهت احترام میزارم ..

شیوا باید فکرشو عوض کنه ..به جای اینکه از تو یاد بگیره زندگی کردن و بار همه چیز رو انداخت گردن تو و یک گوشه افتاد ..

و روز به روز بدتر شد ..اگر بر فرض  آدم ها دلشون برامون بسوزه ,,  روزگار نمی سوزه خیلی  بی رحم تر از اونیه که می تونی تصور کنی ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و نهم- بخش سیزدهم 








سعدی میگه برو شیر درنده باش ای دغل 

مینداز خود رو چون روباه شل 


فهمیدی چی میگم ؟

 گفتم : بله فهمیدم ..

عمه یک ضرب از جاش بلند شد و ساکشو بر داشت و گفت : خوب من دیگه باید برم بنیاد خیلی کار دارم شب هم باید گرگان باشم ..

اما زود بر می گرم شیوا باید از این حال در بیاد ..راه نجانش همینه ... 

تا دم در بدرقه اش کرد ..

یک مرتبه چشمم افتاد به یونس و گفتم : عمه جون ؟ چی شد که یونس رو راننده ی خودتون کردین ؟ 

گفت : پسر خوبیه ..سلیمان ازم خواست ..می خوام زیر بال و پرشو بگیرم به یک جایی برسه ..

فعلا همه جا با منه ..تا ببینم چی میشه ...

عمه که رفت من تند و تند با اشتیاق دیدن امیر حسام خونه رو جمع کردم و غذا پختم ..

لباس قشنگی پوشیدم و موهامو خیلی مرتب بافتم ..چند تا گلوله خاکه ذغال  توی حیاط روشن کردم تا گداخته بشه و بزارم زیر کرسی و مدام به ساعت نگاه می کردم ..




ادامه دارد

هر گونه کپی بدون نام نویسنده پیگرد قانونی دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
بقیشو کی میذاری خانمی ؟؟

هرروز ساعت دو عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش اول







دلم شور می زد که یک وقت امیر حسام کاری نکنه که عزیز متوجه ی چیزی بشه ؛؛ یاد حرفای عمه افتادم و بعد یاد شبِ  عروسی فرح ؛؛ 

عزیز اونشب با من بر خورد بدی نکرد در حالیکه فکر می کردم آدم کینه ای باشه طوری رفتار کرد که انگار اتفاقی نیفتاده ....

شایدم عمه راست گفته باشه و دیگه  عزیز  سر بسر من نمی زاره  ..

یک مرتبه دونه های برف رو دیدم که داره یکی ؛یکی میاد پایین آهسته و آروم توی هوا چرخ می زدن و با اکراه روی زمین می نشستن ..

دستم رو گرفتم زیر اون دونه ها که تازه شروع به باریدن کرده بودن  ..چقدر جای شیوا خالی بود من هر وقت این کارو می کردم اونم با من همراه میشد ..آخ که چقدر دلم  براش تنگ شده بود ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتادم- بخش دوم









انگار توی این دنیا فقط اونو داشتم ..یاد مادرم افتادم و مهربونی هاش ..

یعنی من دختر بی وفایی بودم ؟که  تازگی ها کمتر بهش فکر می کردم ؛؛ آیا خواهر بدی هستم که  بزرگ شدن برادرام رو ندیدم ..

نمی دونستم اسم کارم چیه ..فداکاری یا بی وفایی ؟ به هر حال دفعه ی آخری که رفتم پیش اونا  احساس کردم همشون  به این وضعیت عادت کردن که گهگاهی منو ببینن ..

گلوله های خاکه ذغال سرخ شده بود ..بر داشتم که ببرم بزارم زیر کرسی ؛؛ باز دلم هوای شیوا رو کرد و جای خالی اون به قلبم فشار آورد و زیر لب گفتم :  چقدر دلم می خواست الان  اینجا بود و از دیدن این گلوله های سرخ شده خوشحال میشد ..

به محض اینکه یک طرف کرسی رو کنار زدم صدای یک ماشین رو شنیدم که نگه داشت حدس زدم که امیر حسام باشه  ..

با عجله کارمو انجام دادم و به پرستو گفتم : دنبالم نیا من برم پریناز و عزیز و عمو رو بیارم باشه قربونت برم ؟  ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز