داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و نهم- بخش پنجم
وقتی گوشی رو قطع کردم بالافاصله رفتم که به یونس بگم بره ..ولی بازم دلم نیومد و یک بشقاب غذا کشیدم و براش بردم ...
سینی غذا رو دادم و اون یکی رو گرفتم و گفتم : وقتی غذاتو خوردی برو یک مسافر خونه و صبح بیا ..
گفت : زیاد جایی رو بلد نیستم تو بلدی ؟ اینجا رو هم با هزار مکافات پیدا کردم ..
گفتم : منم درست نمی دونم ولی چند بار که رفتم طرفای استانبول مسافر خونه دیدم ..برو از یکی بپرس دیگه ..چاره نیست ..
و خودم برگشتم و رفتم زیر کرسی و کنار پرستو دراز کشیدم ..
از اینکه شیوا توی بیمارستان بستری شده بود خیالم راحت تر بود و فکر می کردم اونجا دکترا بهش خوب میرسن ..
داشتم فکر می کردم یونس چطوری راننده ی عمه شده ؟ و چرا به من نگفته بود ..
بعد یاد امیر حسام افتادم یک هفته ای بود که ندیده بودمش ..و ازش خبر نداشتم ..
یعنی اون می دونه که حال شیوا بد شده ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و نهم- بخش ششم
چشمم گرم شد و خوابم برد ..و توی همین حالت احساس کردم یکی داره در می زنه ولی فقط شنیدم و دوباره خوابم برد ...
هوا داشت تاریک میشد که بیدار شدم ..
رفتم ببینم یونس چیکار کرده ..دیدم سینی رو گذاشته پشت درو رفته ...
سر شب آقا اومد خونه و اونقدر خسته بود که فورا شام خورد و خوابید ..و صبح زود هم پریناز رو بر داشت و برد مدرسه موقع رفتن به من گفت : من میرم که عمه خانم رو بیارم و خودم پیش شیوا می مونم ..
امشب میگم امیر حسام و عزیز بیان پیش شما ها بمونن ..
ممکنه ظهر وقتی پریناز رو میارن اونا هم بیان ..
احتیاطا ناهار درست کن ؛ توام درو روی کسی باز نکن با راننده ی عمه هم از همون پشت در حرف بزن ...تا عزیز برسه ..
گفتم : یک خواهش دارم آقا حالا که عزیز میاد و بچه ها تنها نیستن بزارین امشب من پیش شیوا جون بمونم ..
گفت : نه بچه ها با تو راحت ترن ..درس و مشق پریناز می مونه ..
شاید فردا مرخص شد و آوردیمش خونه ..الان دیگه تب نداره ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar