2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

قرنطینه ...


کدخدا گفته که از خانه کسی در نرود

دِه قرنطینه و با قفل کسی وَر نرود


همچنین گفته که اینترنت‌تان مجّانی‌ست

تا که در خانه کسی حوصله‌اش سر نرود


گاوتان مُرد اگر هم به در‌َک! هیچ کسی

خارج از خانه پیِ یونجه و شبدر نرود


مؤمنان! کلّ عباداتِ جماعت تعطیل

شیخ هم قولِ شرف داده که منبر نرود


راستی عقد و عروسی شده موکول به بعد

بابت صیغه کسی جانبِ محضر نرود


کدخدا گفت نه تنها که شمال آلوده‌است

هیچ کس سمت قم و مشهد و بندر نرود


عاشقان در کف معشوق بمانند ولی

عاشقی دور برِ خانه‌ی دلبر نرود


قول داده‌‌ست که بهداشت به ما ماسک دهد

تا کسی سمت دو تا برگ چغندر نرود


مَردمِ دِه بخدا وضع خراب است! کمک!!

تا که اوضاع از این مرحله بدتر نرود


کدخدا خسته شد و سُرفه خشکی‌ زد و گفت

بخدا آب گـَلو بود...! کسی در نرود

 

شیخ با خسته نباشید، دم گوشش گفت

حرف در کلّه‌ی این... خواهرمادر..! نرود!

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام سال نو مبارک 

اگه من این روزها داستان و دیر میذارم من و ببخشید چون همسرم خونس  زیاد گوشی دست نمیگیرم  ولی سعی میکنم در اولین فرصت بذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام سال نو مبارک. ممنون ازت.

سلام عزیزم خواهش میکنم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

خیلی دیگه این داستان کش پیدا کرده وطولانی وحوصله سربر شده هردفعه که میام میگم حتما دیگه قسمت های اخرشه میبینم نه بازم داره همون حرف های تکراری ادامه میده درد شیوا بدجنسی عزیز ونگاه های امیرحسام چیز جدید وجالبی اضافه نشده .

خدایا ما را ان ده که ان به مگذار مارو به که و مه

[

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش اول









 اون روز برفِ کمی اومده بود ولی هوا صاف و آفتابی بود ..

از صبح زود وقتی آقا و پرستو رفتن من مشغول درست کردن ناهار و مرتب کردن خونه شدم چون می دونستم که آصف خان و عمه دارن میان ، احساس می کردم حال شیوا زیاد خوب نیست چون همش سرش روی بالش بود و حوصله ی پرستو رو که سئوال هاش تموم شدنی نبودن نداشت ..

اون بچه هم دنبال من راه افتاده بود مدام می پرسید این چیه ..اون چیه ..

برای چی ؟و من با دل و جون جوابشو می دادم اما از بس کار داشتم کلافه شده بودم ... 

بالاخره در زدن ..

شیوا گفت : گلنار اول اون بلوز آبی منو بیار عوض کنم بعد درو باز کن ...

با سرعت دویدم و براش آوردم دستم که خورد به دستش دیدم تب داره ..

با نگرانی همینطور که کمک می کردم بلوزش رو عوض کنه گفتم : از کی تب کردین ؟ چرا به من نگفتین ؟آخه چرا شما حرف نمی زنی ؟ اگر به من گفته بودین یک فکری می کردم .. 

گفت : دستپاچه نشو چیزی نیست  الان بند میاد تازه قرص خوردم ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش دوم









دوباره یکی بلندتر زد به در ...

گفت : ولش کنم خودم تنم می کنم تو برو درو باز کن ... 

برای دیدن عمه از خوشحالی داشتم بال در آوردم اون می تونست به شیوا کمک کنه تا حالش بهتر بشه  با سرعت رفتم درو باز کردم   و بی اختیار خودمو انداختم توی بغلش و گفتم : وای عمه چقدر دلم براتون تنگ شده بود خوب شد اومدین ..

در حالیکه می خندید و نمی دونست چی داره به من میگذره  منو بغل کرد و بوسید و گفت : اووو؛ گلنار تو کجا داری میری ؟

 بگو چرا اینقدر قدت دراز شده ؟ دوبرابر من شدی دختر..چه خبره اون بالاها که تو با عجله داری میری ؟

گفتم: خوش اومدین بفرمایید ..

گفت : ببینمت چه خوشگل و مقبول  ..حسابی برای خودت خانمی شدی ؛؛ منم دلم برات تنگ شده ؛؛ورنه پریده خودتو توی دل همه جا کردی ها ...

چمدون رو ازش گرفتم و به آصف خان سلام کردم ..

گفت : سلام دخترم چرا درو باز نمی کردین .. ؟ گفتم :ببخشید دستم بند بود ..

عمه گفت : خوب با زحمت های ما ؟

 گفتم : اختیار دارین چه زحمتی ..بفرمایید ..خوش اومدین ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش سوم









و راه افتادیم به طرف ساختمون ..

شیوا  از اتاق بیرون نیومد چون تب داشت  .. پشت پنجره با پرستو منتظر بودن ..

آصف خان از دور نگاهی به اون کرد و همینطور که روی برف ها آهسته قدم بر می داشت با افسوس پرسید ..گلنار؛؛ بهم بگو شیوا  حالش چطوره ؟ مثل اینکه خوب نیست,  درسته ؟ گفتم : نه زیاد ؛؛ الان  تب داره  ..

وقتی هوا سرد میشه بیشتر بدنش درد می گیره  و گاهی تب می کنن ..

همین ولی حالشون زیاد بد نیست ؛ نگران نباشین ..

عمه آروم گفت : بمیرم براش روز خوش ندید بچه ام ...

دیدار پدر و دختر دیدنی بود و منو و عمه رو تحت تاثیر قرار داد ..

صورت سفید آصف خان قرمز شده بود اشک توی چشمش جمع شد و سرِ شیوا رو محکم روی سینه گرفته بود ..و به موهاش بوسه می زد ...

شیوا اونقدر آسیب پذیر شده بود که همش احساس تنهایی می کرد ..به اندک چیزی اشکش جاری می شد .. 

کمی بعد با اینکه اتاق گرم بود همه زیر کرسی نشسته بودن و من  ازشون پذیرایی می کردم  ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش چهارم









آصف خان به محض اینکه سینی چای رو گذاشتم روی کرسی ,یک استکان بر داشت و بدون قند همینطور داغ ؛ داغ سر کشید وگفت :آخیش  هوا خیلی سرده ؛؛ 

از گرگان که راه افتادیم دلم چایی می خواست اونم چای هایی که گلنار خانم دم می کنه ...

راستی یادم باشه به عزت الله بگم از این چایی برای من یک سی کیلو بگیره خیلی طعم خوبی داره ...

عمه گفت : آره خوبه ولی به شرط اینکه از دست گلنار بخوریم ..وگرنه زیره به کرمون بردنه ...

گفتم : والله خدا به من شانس داده  ..من کاری نکردم ؛  فقط دم می کنم ..

دست آقا درد نکنه که اونو می خره ..

آصف خان گفت : گلنار  می دونی چقدر ما ازت ممنونیم که این همه هوای شیوا رو داری ؟ واقعا که دختر شایسته ای هستی ...

در حالیکه عجله داشتم از اتاق برم به کارم برسم گفتم : من کار خاصی نمی کنم ..باور کنین این شیوا جونه که  هوای منو داره ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش پنجم







عمه گفت : اون که جای خود ..ولی شنیدم توام خیلی زحمت می کشی ...

شیوا گفت : پدر بهش بگو دلم می خواد بدونه ..

عمه یکم خودشو جابجا کرد و بلند خندید و گفت : آره آصف خان بهش بگو ..اینطوری منم خیالم راحت میشه  ...

شیوا در حالیکه لبخند رضایت مندی روی لبش بود گفت : گلنار بیا اینجا پیش من بشین کارت داریم ..

گفتم : ببخشید باید برم ناهار رو آماده کنم دیر میشه ..

عمه گفت : اونو ول کن دیرتر می خوریم ..بیا اینجا چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه ..تیر و تبار مینویی ها همه عجول و کم  صبر هستن ..

بیا که تا ما حرفمون رو نزنیم آروم نمیشیم  ..

یکم مکث کردم حدس می زدم  موضوع مهمی رو می خوان با من در میون بزارن ..

چون هر سه نفر به من نگاه می کردن .. آروم نشستم کنار شیوا و اون فورا دستم رو گرفت توی دستش ..

و منتظر شدم ببینم آصف خان با من چیکار داره ..یکم بهم استرس دست داده بود ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش ششم








بالاخره گفت : خوب گلنار خانم ما گرگانی ها یک ضرب المثل داریم که میگه از عسل ؛عسل گفتن دهن شیرین نمیشه ..

صدی که ما بگیم زحمت کشیدی ..دستت درد نکنه فایده نداره باید با عمل بهت می گفتیم که تو واقعا برای من با ارزشی و من یکی که قدر دان تو هستم ..

خیلی وقته با شیوا در مورد تو حرف می زنیم ..

من قصد داشتم این خونه رو به نام اون بزنم  ..

ولی ازم خواست به نام سه تا دختراش بکنم که خیالش از بابت بچه هاش راحت باشه  ..

اینجا هزار و پانصد متر زمین داره ..من سه تا پانصد متر به نام تو و پریناز و پرستو کردم ..

درسته توی روستاست و قیمت چندانی نداره ولی چون تهران داره پیشرفت می کنه ..به زودی اینجا هم آباد میشه ..

من که اینطور شنیدم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش هفتم







گفتم : ممنون ..ولی من راضی نبودم آخه من که کاری نمی کنم ..

چرا این کارو کردین شرمنده شدم ..

اصلا برای چی ؟ به خدا آقا و شیوا جون همه جوره به من و خانواده ام میرسن ..

در مقابل محبت اونا من کاری نمی کنم 

شیوا گفت : مگه باید کاری بکنی ؟ دیگه چیزی نگو ..وقتی میگم تو رو اندازه ی دخترم دوست دارم باید بهت ثابت می کردم ...

پریناز و پرستو مگه کاری کردن ؟ چون دخترم بودین  می خواستم یک چیزی به نامتون  باشه ..

در حالیکه  نمی دونستم چی بگم .. همدیگر رو بغل کردیم و تشکر کردم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش هشتم








نمی دونم چرا هیچ احساس و هیجان  خاصی  نداشتم ؛؛ 

شاید برای اینکه بارها از شیوا شنیده بودم که می گفت از پدرم خواستم که نصف این خونه رو به نام تو بزنه  ..و یا شاید از اینکه شیوا نخواسته بود خونه به نام خودش باشه ..

یک فکرای بدی به ذهنم رسید که فورا از سرم بیرون کردم ...

من حتی از حرف عمه بیشتر خوشحال شدم که گفت : منم اومدم کارامو بکنم و به زودی  کوچ می کنم تهران  ...

فکر کنم تا بعد از عید دیگه همین جا ساکن بشم ..

راستی  گلنار شنیدم درس می خونی سعی کن زود تر دیپلم بگیری تو رو هم می برم بنیاد؛؛ 

من می تونم  فورا تو رو استخدام کنم ؛؛ باید  زن موفقی بشی ..

گفتم : عمه جون من واقعا می خوام برم دانشگاه و درس بخونم ..

با حالت دلسوزانه ای گفت : برو ببینم چیکار می کنی ..ما همه پشتت هستیم ..تنهات نمی زاریم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش نهم








وقتی رفتم به آشپزخونه تا ناهار رو آماده کنم دیگه گلنار قبلی نبودم ..

نه به خاطر زمین که به نامم شده بود یا شغلی که عمه برای آینده بهم قول داده بود ..اونا بهم شخصیت و اعتماد به نفس داده بودن ..

حالا می فهمیدم که کار کردن ؛ واقعا جوهر انسانه ..و به آدم ارزش میده ..

فهمیدم اگر می خوام دوستم داشته باشن باید وجودم موثر باشه ..

اونشب آقا زود اومد خونه و کلی خرید کرده بود...

طبق معمول با آصف خان  و عمه نشستن و از هر دری حرف زدن ..و من چشمان شیوا رو می دیدم که به زور خودشو بیدار نگه می داشت ..

اون به خاطر اینکه تبش بند بیاد مسکن زیاد خورد و خواب آلودشده بود .

اما آقا وقتی شیوا مژده ی به نام کردن پونصد متر از اون خونه رو به نام من شنید یک مرتبه اخمهاش رفت توی هم و اوقاتش تلخ شد ..

ولی زود از اتاق به هوای کاری رفت بیرون و کسی متوجه نشد جز من ..

دلیلشو نفهمیدم و کنجکاو بودم علتشو بدونم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش دهم










روز بعد آصف خان برگشت گرگان و قرار بود راننده ی عمه بیاد و اونو ببره به کاراش برسه ...

اما تب شیوا بالا رفته بود و حالش خیلی خوب نبود ..

آقا خیلی نگران شده بود و سر کار نرفت؛؛ و وقتی پریناز رو رسوند مدرسه برگشت خونه ....

عمه هم از رفتن منصرف شد و موند که همراه آقا اونو ببرن دکتر  ..

من و عمه لباسش رو عوض کردیم ..اونقدر بدنش داغ بود که حررات  بدنش رو احساس می کردم ...

خدا می دونه که چقدر دلم برای شیوا می سوخت ..

آقا شیوا رو که حسابی لباس گرم تنش کرده بودیم روی دست بلند کرد و در حالیکه عمه هم نگران و ناراحت  دنبالش میرفت به من گفت : گلنار جون اگر راننده ی من اومد بهش بگو همون جا باشه تا من خودم برگردم و  بهش بگم چیکار کنه ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هشتم- بخش یازدهم









اونا رفتن و من با غمی بزرگ توی دلم باید کارای خونه رو می کردم و برای ناهار تدارک می دیدم ...

پرستو همینطور حرف می زد و من باید جوابشو می دادم در حالیکه حالا منم دیگه حوصله نداشتم ..

که یکی درِ خونه رو محکم کوبید ..

پالتوم رو پوشیدم و رفتم درو باز کردم  ..در حالیکه فکر می کردم با صادق روبرو میشم ..یک جوون بلند قد و چهار شونه و خوش قیافه دیدم که به نظرم خیلی آشنا اومد ...

اما اونو نشناختم ولی  فورا گفت : سلام گلنار خانم ..






ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_شصت و هشتم- بخش یازدهم اونا رفتن و من ب ...

مرسی عزیزم خیلی زحمت میکشیدنمیشه به خانوم گلکاربگیدیه کم بیشترداستان وبذارن که توی این روزها  که دلمون گرفته حداقل باداستانشون یه کم وقتمون بگذرونیم

پسرم کودک بمان دنیافریبت میدهد
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

یک سوال

1380___amir______ | 14 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز