داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و هشتم- بخش اول
اون روز برفِ کمی اومده بود ولی هوا صاف و آفتابی بود ..
از صبح زود وقتی آقا و پرستو رفتن من مشغول درست کردن ناهار و مرتب کردن خونه شدم چون می دونستم که آصف خان و عمه دارن میان ، احساس می کردم حال شیوا زیاد خوب نیست چون همش سرش روی بالش بود و حوصله ی پرستو رو که سئوال هاش تموم شدنی نبودن نداشت ..
اون بچه هم دنبال من راه افتاده بود مدام می پرسید این چیه ..اون چیه ..
برای چی ؟و من با دل و جون جوابشو می دادم اما از بس کار داشتم کلافه شده بودم ...
بالاخره در زدن ..
شیوا گفت : گلنار اول اون بلوز آبی منو بیار عوض کنم بعد درو باز کن ...
با سرعت دویدم و براش آوردم دستم که خورد به دستش دیدم تب داره ..
با نگرانی همینطور که کمک می کردم بلوزش رو عوض کنه گفتم : از کی تب کردین ؟ چرا به من نگفتین ؟آخه چرا شما حرف نمی زنی ؟ اگر به من گفته بودین یک فکری می کردم ..
گفت : دستپاچه نشو چیزی نیست الان بند میاد تازه قرص خوردم ....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و هشتم- بخش دوم
دوباره یکی بلندتر زد به در ...
گفت : ولش کنم خودم تنم می کنم تو برو درو باز کن ...
برای دیدن عمه از خوشحالی داشتم بال در آوردم اون می تونست به شیوا کمک کنه تا حالش بهتر بشه با سرعت رفتم درو باز کردم و بی اختیار خودمو انداختم توی بغلش و گفتم : وای عمه چقدر دلم براتون تنگ شده بود خوب شد اومدین ..
در حالیکه می خندید و نمی دونست چی داره به من میگذره منو بغل کرد و بوسید و گفت : اووو؛ گلنار تو کجا داری میری ؟
بگو چرا اینقدر قدت دراز شده ؟ دوبرابر من شدی دختر..چه خبره اون بالاها که تو با عجله داری میری ؟
گفتم: خوش اومدین بفرمایید ..
گفت : ببینمت چه خوشگل و مقبول ..حسابی برای خودت خانمی شدی ؛؛ منم دلم برات تنگ شده ؛؛ورنه پریده خودتو توی دل همه جا کردی ها ...
چمدون رو ازش گرفتم و به آصف خان سلام کردم ..
گفت : سلام دخترم چرا درو باز نمی کردین .. ؟ گفتم :ببخشید دستم بند بود ..
عمه گفت : خوب با زحمت های ما ؟
گفتم : اختیار دارین چه زحمتی ..بفرمایید ..خوش اومدین ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar