داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و هفتم- بخش سوم
عزت الله خان میومد پیشم ولی همون جلوی در یک صندلی گذاشته بود می نشست تا غذام رو بخورم و میرفت ..
پرستو رو ندیدم حتی اجازه نداشتم یک بار اونو لمس کنم ..و حالا که با درد این زخم ساختم سل استخوون گرفتم ..
باور کردنی نیست خدا این همه به من درد داده ..
عزیز میگه هر کس گناه بیشتری کرده باشه خدا بهش درد بیشتری میده ... یکی به من بگه گناهم چیه شاید توبه کردم ...
شاید از روی نادونی کاری کردم که دل کسی رو رنجوندم ...ولی هر چی بود و هرکاری کردم این برای من زیاد بود ..
گفتم : ببخشید بی جا کرده؛؛ این حرفا چیه ؟باور نکنین مزخرفه ؛؛ یکی نیست از عزیز بپرسه پس تو چرا سالمی ..
شما به حرف اون اهمیت ندین ..
گفت : نه ؛؛ نمیدم ؛؛ ولی دیگه نمی تونم جلوی آینه خودمو ببینم ..بدم میاد ..پس چرا باید از عزت الله توقع داشته باشم منو بخواد ..منی که خجالت می کشم برم مهمونی ..آخه منم آدمم ..احساس دارم ..
دوست داشتم سرمو بالا بگیرم به عنوان زن عزت الله همه جا همراهش باشم ..آره دلم می خواست برم عروسی فرح ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و هفتم- بخش چهارم
حتی برام آرزو شده یکبار با شوهرم بریم خرید ..
برم مسافرت ..ولی من شدم گاو پیشونی سفید هر کس چشمش به این زخم بیفته فورا ازم فرار می کنه ..
حتی عزیز هنوزم که هنوزه با من رو بوسی نمی کنه از ترس اینکه مریض بشه ...و حالام این درد استخوون ..
به خدا دیگه کشش ندارم ؛ نمی تونم از جام حرکت کنم خیلی برام سخته کاری انجام بدم ..تو فکر می کنی برای من آسونه بشینم و تو همش کار کنی؟ ..
فکر می کنی نمی فهمم که چقدر خسته میشی ؟ ولی عزیز دلم نمی تونم بهت کمک کنم ...
همه ی بار این زندگی رو انداختم روی شونه های تو ..من درد دارم ..
یک درد توی سینه ام و یک درد توی بدنم ؛؛ باور کن دیگه آرزوی مرگ خودمو می کنم ..اصلا من و تو قرارمون با هم این نبود ..
من می خواستم ازت مراقبت کنم ..حالا این تویی که شدی مادر من ...
تا کی باید تحمل کنم ؟ یکی بهم بگه من باید تا کی طاقت بیارم ..
بچه ها ی من مادر نمی خوان ؟ ..
گفتم : شیوا جون تو رو خدا اینطوری فکر نکن ..
دکتر گفته اگر مراقب باشیم به زودی خوب میشی ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar