2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش سوم 






گفتم :پسر پادشاه  تو اینجا چیکار می کنی ؟ 

گفت : چیکار دارم بکنم دختر شاه پریون ؟ اومدم تو رو ببینم ،، پادشاه  دیروز منو ندیده بود دختر شاه پریون؟ 

گفتم : نه شاهزاده  ..

گفت : حدس می زدم ؛؛ که پادشاه  روز اولی تو رو تنها نمی زاره ..اون خیلی مهربونه دلش نمیاد تو رو تنهایی ول کن شب این را رو برگردی ..

البته منم مهربونم چون  تو فکرت بودم یک وقت موقع برگشت راه رو گم نکنی ..

گفتم : ای بابا من که دیگه بچه نیستم ..نه به اون موقع که منو وقتی  دوازده سالم بود  با یک زن مریض توی کوهستان ول کردین و رفتین ..نه به حالا که دوتا ،دوتا میاین دنبالم ...

گفت: تو اون موقع نامرئی  بودی ..من نمی دیدمت ..

در حالیکه  که شونه به شونه هم راه میرفتیم ..و من هیجان خاصی داشتم و خوشحال بودم که اونو دیدم پرسیدم دانشگاه چطوره ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش چهارم 






گفت : خوبه ..می دونی عروسی فرح نزدیکه ؟اگر  اون بره سر خونه و زندگیش نوبت من میشه ؛؛ بادا بادا مبارک بادا ...

پرسیدم : تو قرار بود بفهمی آقا واقعا اون زن رو طلاق داده یا نه ؟ گفت : فکر می کنم گلنار طلاق داده ..ولی باور کن درست نفهمیدم  ظاهرا اینطوره ..

اما محترم خانم از اون شب دیگه خونه ی ما نیومده ..عزیز هم حرفی از زن گرفتن برای من نمی زنه ... 

راستی تو توی اون کوهستان چطوری زندگی می کردی ؟ 

و من از کوهستان گفتم از زیبایی هاش از گلهای بهاریش و از تابستون خنک با غروب های دل انگیز ...

و از پاییز و زمستون اونجا ؛؛ و سکوتی که آدم رو به رویا می برد ..و از کوچیک سگ با هوش و مهربونی های  یونس ؛؛ گفتم و گفتم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش پنجم 








و  تا دم مدرسه همینطور حرف زدم و اون گوش داد ..و نگاه عاشقانه ای به من کرد و گفت : می دونی چرا تو رو این همه دوست دارم ..

اینکه همیشه خوبی ها رو می ببینی تو الان یک کلمه از مشکلاتت نگفتی از سختی هایی که داشتی ..

من همین چیزا رو در وجود تو می ببینم و هر روز علاقه ام به تو بیشتر میشه ..بزار عشقمون علنی بشه و عقد کنیم اونوقت درست مثل پسر پادشاه  تو رو بر می دارم با هم میریم اونجا و یک مدت زندگی می کنیم ..اینطوری که تو گفتی منم دلم خواست  اونجا رو ببینم ..

امیرحسام  تا دم مدرسه  با من اومد و منتظر شد برم توی کلاس و بعد رفت ..

مگه یک دختر می تونه در مقابل این همه احساس بی تفاوت بمونه ..

تا مدتی منگ بودم و دلم می خواست کسی کاری به کارم نداشته باشه تا بتونم به امیر و حرفاش فکر کنم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش ششم 







حالا دو هفته ای بود که کلاس میرفتم و با ذوق و شوق درس می خوندم که یکشب وقتی آقا اومد دنبالم تا با هم بریم خونه به من گفت : گلنار دخترم یک خواهش ازت دارم ..

گفتم بفرمایید آقا ..

همینطور که رانندگی می کرد با مهربونی به من نگاه کرد ..نگاهی که من هیچوقت نمی تونستم در مقابلش مقاومت کنم ..گفت : یکشب با من بیا بریم خونه ی عزیز و ازش معذرت بخواه ..

نزار کینه و کدورت بین مون طولانی بشه اونم مادره دلش می خواد خونه ی پسرش رفت و آمد کنه ...

گفتم : آقا؟عزیز به خاطر من خونه ی شما نمیاد ؟

 گفت : اینم  هست ..ولی عزیز از چشم شیوا می ببینه ...

گفتم : حالا من باید بگم چشم ؟ یا راستشو بگم ؟ 

گفت : بگو چشم ؛ می دونم توی دلت چی میگذره اما شیوا به حرف تو گوش می کنه ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش هفتم







کمی سکوت کردم و گفتم : اصلا من چه حقی دارم در مقابل این همه محبت شما حرف بزنم اگر اینطوری صلاح می دونین باشه چشم ..

اما خودتون فکر نمی کنین عزیز همیشه همه چیز رو از چشم شیوا جون می ببینه ؟ 

گفت :نقل این حرفا نیست ..اولا این تو هستی که داری به ما محبت می کنی ..من نمی تونم این همه زحمت تو رو جبران کنم ...

اما مثل یک پدر ازت می خوام ؛  به خدا نمی خوام تو رو تحت فشار بزارم دخترم ولی عروسی فرح نزدیکه نمیشه که شما ها نباشین ..عزیز خیلی از دست تو ناراحته ....

سکوت کردم . آقا خنده ی زورکی کرد و در حالیکه وارد کوچه ی سر بالایی و خاکی پر از چاله ی خونه ی خودمون شده بود ..گفت : گلنار  ؟ چی شد با شیوا حرف می زنی ؟ 

گفتم : چشم آقا می زنم ...

گفت : بهت قول میدم پشیمون نمیشی






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش هشتم 







گفتم : شما یک قول دیگه بهم بدین اگر معذرت خواستم و عزیز با من بر خورد بدی کرد دیگه هیچوقت ازم نخواین که باهاشون روبرو بشم ..من پیش شما احساس نمی کنم که کارگر تون هستم ، ولی عزیز با من مثل یک آشغال رفتار می کنه ..حق ندارم ازش دوری کنم ؟ ..

گفت : نه اینطورام نیست اون بار فکرای غلط کرده بود حالا دیگه می دونه که تو این طور دختری نیستی ..

در همین موقع رسیدیم  در خونه پشت یک ماشین بنز قدیمی  نگه داشت ..و حواسش پرت شد و گفت : یعنی کی اینجاست ؟..

این ماشین مال کیه ؟ تو می دونی ؟ 

دستگیره در و گرفتم و فشار داد تا در و باز کنم گفتم : نه آقا شاید آصف خان یا عمه اومدن ..

گفت : نه بابا دیشب باهاشون حرف زدیم اگر می خواستن بیان می گفتن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش نهم 







با هم خرید های خونه رو بر داشتیم و در زدیم ..

پریناز اومد درو باز کرد ..

آقا فورا پرسید : کی اومده بابا ؟ پریناز در حالیکه می خواست منو بغل کنه گفت : گلنار جونم اومدن تو رو عروس کنن؛؛ 

آقا در یک لحظه چنان عصبانی شد که باور کردنی نبود ..

بلند گفت : ای داد بیداد ببین این شیوا چیکار می کنه ؟ یعنی چی؟هر کسی رو راه میده توی این خونه ..

خوب پذیرایی خونه ی ما همون جلوی در وردی  بود و راهی نبود که ما اول از شیوا بپرسیم جریان چیه ؟ با هم وارد شدیم ..

دو تا خانم و یک پسر جوون که خیلی شیک و مرتب بودن و معلوم بود آدم های با شخصیتی هستن با شیوا نشسته بودن و چای می خوردن ..

همه جلوی پای آقا بلند شدن ..شیوا فورا معرفی کرد و گفت : شوهرم عزت الله خان ..اینم دختر من گلنار ..

آقا نتونست خودشو کنترل کنه و سری تکون داد و زیر لب با سردی گفت :  خوش اومدین ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش دهم 







و در حالیکه اخمهاش تو هم بود رفت توی آشپز خونه و منم دنبالش ...

شیوا هم پشت سر ما اومد ..

فاصله ی ما با مهمون ها کم بود و نمیشد حرفی بزنیم فقط آقا آهسته پرسید: اینا کین ؟ برای چی راه دادی ؟

 گفت : ساکت باش عزیز فرستاده ..نمیشد بگم نه ..

آقا با تندی ولی آروم گفت : عزیز بی خود کرده به کار ما دخالت می کنه ..به اون چه برای گلنار شوهر پیدا می کنه ..

بچه می خواد درس بخونه برو بهشون بگو ...توام برو بالا گلنار ,, تا نرفتن نیان پایین ..

وسایل رو گذاشتم روی میز کوچکی که توی آشپزخونه بود و اومدم بیرون اون مرد جوون و هر دو خانم با کنجکاوی منو ورانداز کردن ..

لبخندی از روی ادب زدم و رفتم بالا ..پریناز و پرستو هم دنبالم اومدن ...خوب با وجود اونا نمیتونستم  از سر پله ها به حرفاشون گوش کنم چون سر و صدا می کردن و ممکن بود متوجه بشن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش یازدهم 







درست یادم نیست ولی می دونم مدت زمان زیادی طول نکشید که اونا رفتن و من صدای خداحافظی کردنشون  رو شنیدم ..و رفتم پایین ..

آقا با اعتراض گفت : چرا اونا رو راه دادی ..

شیوا معترض تر گفت : تو چته عزت الله ؟ برای چی با من اینطوری حرف می زنی ؟ 

بهت میگم عزیز گفته بود بیان اگر راه نمی دادم که از فردا گله می کردی چرا به حرف عزیز گوش نکردم ..

آقا عصبی تر داد زد  : حالا از کی تا حالا تو به حرف عزیز گوش می کنی ..که حالا یک عده غریبه رو وقتی من نیستم راه دادی توی خونه ..من نمی خوام گلنار رو شوهر بدم ..می فهمی ..

شیوا هم عصبی و ناراحت بود و با غیظ گفت : ولی من می خوام؛؛ اما نه به این زودی ..و نه به کسی که عزیز فرستاده باشه اصلا به هر کسی که یک ربطی به عزیز داشته باشه نمیدم ..

اما تو حق نداشتی با مهمون اینطوری بر خورد کنی ؛؛ ای بابا تو منو سنگ رو یخ کردی خجالت کشیدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش دوازدهم








و من برای اینکه جلوی دعوای اونا رو بگیرم خندیدم و گفتم : شیوا جون مثل اینکه من یک پدر و مادرم دارم ها ؛؛ خودمم بزرگ شدم نمی خواین نظر منو بدونین ؟ شما منو میشناسین ..

کاری رو که دلم نخواد نمی کنم حتی اگر سنگ از آسمون روی سرم بباره ؛؛  

شیوا که وقتی عصبی می شد لرزش می گرفت فورا رفت زیر کرسی و گفت : می دونم ..معلوم نیست امشب این آقا چش شده ؟ اومده تلافیشو سر من خالی می کنه ..

عزت الله خان یکم آروم شد و گفت : عزیز دلم تلافی چیه ؟ چرا نمی فهمی ؟..آدم هر کسی رو توی خونه راه نمیده...

معلوم نیست چه جور آدمایی هستن ..دارم بهت میگم  این بار اول با من مشورت می کنی ..

این طور مواقع من بلد بودم چطوری اوضاع رو عادی کنم ..

سر به سر بچه ها گذاشتم و باهاشو در حالت بازی و خنده شام رو آوردیم و سفره رو پهن کردیم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش سیزدهم 







روز بعد وقتی به شیوا گفتم که آقا ازم خواسته از عزیز معذرت بخوام ...سخت ناراحت شد و گفت : اگر بری نه من نه تو ..یک کلام بگو نه ...اصلا بگو من نمی زارم ..

باور کن گلنار ؛تا حالا صد بار منو مجبور کرده از عزیز عذر خواهی کنم و منم همین کارو کردم ..

چقدر احمق بودم چون همینو بعدا عزیز توی سرم زد که چون اشتباه کرده بودم معذرت خواستم ..

نکنی که یک عمر بدهکارش  میشی ...

حالا من مونده بودم این وسط چیکار کنم ..و بالاخره هم شیوا اجازه نداد...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش چهاردهم







و روز بعد نزدیک ظهر تلفن زنگ زد ..شیوا که همیشه جواب می داد گوشی رو بر داشت و سلام و تعارف کرد و گفت : نه ببخشید خودش میگه می خوام درس بخونم ..

راستش عزت الله خان هم موافق شوهر دادنش نیست ...نه بابا شما چه اشکالی داشتین ..اصلا ...اصلا ....باور کنین ما شما نمیشناسیم بطور کلی نمی خوایم شوهرش بدیم ..

از اولم گفته بودم بهتون ...نه به خدا ..والله چی بگم ..شما یک کاری کن شب که عزت الله خان اومد با خودش حرف بزنین ...ای بابا شما که گلنار رو درست ندیدین چطوری پسندیدن ؟ ..

مدتی طول کشید تا شیوا اون زن رو راضی کرد که گوشی رو قطع کنه ..

من همینطور نگاهش می کردم ..سرشو تکون داد و گفت : گاومون زایید ..از تو خوششون اومده ..

خدا کنه عزت الله از پس زبون این زن بر بیاد ..خیلی اصرار داشت ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش پانزدهم 







گفتم : بیخود کرده ..شیوا جون یک وقت این کارو نکنین منو بدین به کسی ..تازه مادرم ناراحت میشه قبول نمی کنه ..

گفت : نه بابا مگه نمی دونم توی دل تو چی میگذره ..گلنار خانم خودت می دونی که  من هوای تو رو دارم قربونت برم بیا اینجا بغلم دختر خوب من ..

و همدیگر رو محکم بغل کردم ..و من چندین بار بوسیدمش ..آخ که چقدر من اونو دوست داشتم اندازه ی جونم ...

از خود آقا شنیدیم که هر چی اصرار کردن یکبار دیگه بیان اجازه نداده ..و کار شیوا این شده بود که هر دو سه روز یکبار جواب تلفن اون زن رو بده و در مقابل اصرار های اون عاجز شده بود ...

و توی این ماجراها  تقریبا یکماه بعد عروسی فرح بود  و عزیز هنوز با من و شیوا قهر ؛؛ و دیگه خونه ی ما تلفن نمی کرد ..

اما فرح زنگ زد و کلی خواهش کرد که ما توی عروسی اون شرکت کنیم اما شیوا واقعا حالش خوب نبود و آقا هم اینو می دونست و زیاد اصرار نکرد..و بچه ها رو برداشت و رفت ...






ادامه دارد



golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش اول








اونشب من و شیوا با هم تنها شدیم ..احساس کردم باز غم سنگینی توی صورتش نشسته  و از زیر کرسی بیرون نمی اومد .. 

خیلی وقت بود که آش بلغور درست نکرده بودم که اون زیاد دوست داشت و هر وقت می خورد با حالت خاصی می گفت: آخیش  حالم جا اومد ..

این بود که فورا دست بکار شدم ..وقتی کارای اولیه اش تموم شد زیرش رو کم کردم ورفتم کنارش نشستم اونقدر غمگین بود که هیچ  عکس العملی نشون نداد ...

دستشو گرفتم و گفتم : چی شده شیوا جون ؟ نکنه دلتون برای عزیز تنگ شده ؟

 لبهاشو به علامت بغض بالا کشید و بدون مقدمه مثل اینکه منتظر بود اشکهاش ریخت ..

گفتم : وای ,,  تو رو خدا بهم بگین چی شده ؟اینطوری اشک نریزین منم ناراحت میشم ..نمی تونم اشک شما رو ببینم ... 

با همون بغض غریب و کم سابقه به من نگاه کرد و در حالیکه مثل ابر بهار اشکهاش میومد پایین و  حتی سعی نمی کرد پاک شون کنه گفت: گلنار دیگه از این زندگی خسته شدم ..دیگه نمی کشم ...

می دونی طاقت آدم هم حدی داره ..

در حالیکه از بغض شدید اون منم گریه ام گرفته بود گفتم : آخه چی شده ؟ اتفاق تازه ای افتاده ؟دلتون می خواست برین عروسی ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش دوم









گفت : چی می خواستی بشه؟ ..از وقتی زن عزت الله  شدم نه حتی قبل از اون وقتی که مادرم زیر آوار موند من  یک لحظه روی آرامش رو ندیدم ..

حتی توی اوج خوشحالی یک بغض توی گلوی من هست که باید قورتش بدم تا بتونم یک لبخند بزنم اونم نه از ته دل .. ..

اون مال عروسیم ..بعدم از دست دادن دوتا بچه ام ..و بعد کارای عزیز..

می دونی چقدر سخت و طاقت فرسا بود  دوسال توی خونه ی خودم زندانی شدن ؟ من توی اون اتاق با جذام دست و پنجه نرم  کردم اشک ریختم و درد کشیدم ..و شاهد این بودم که صورت و گردن و انگشت هامو خورده میشد و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد  .. 

 همش یک دلهره وجودم رو به آتیش می کشید  که بالاخره منو می برن خونه ی جذامی ها ..از همین می ترسیدم و  از توی اون اتاق بیرون نمی اومدم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش سوم










عزت الله خان میومد پیشم ولی همون جلوی در یک صندلی گذاشته بود می نشست تا غذام رو بخورم و میرفت  .. 

پرستو رو ندیدم حتی اجازه نداشتم یک بار اونو لمس کنم  ..و حالا که با درد این زخم ساختم سل استخوون گرفتم ..

باور کردنی نیست خدا این همه به من درد داده ..

عزیز میگه هر کس گناه بیشتری کرده باشه خدا بهش درد بیشتری میده ... یکی به من بگه گناهم چیه شاید توبه کردم ...

شاید از روی نادونی کاری کردم که دل کسی رو رنجوندم ...ولی هر چی بود و هرکاری کردم این برای من زیاد بود .. 

گفتم : ببخشید بی جا کرده؛؛  این حرفا چیه ؟باور نکنین مزخرفه ؛؛  یکی نیست از عزیز بپرسه پس تو چرا سالمی ..

شما به حرف اون اهمیت ندین ..

گفت : نه ؛؛ نمیدم ؛؛ ولی دیگه نمی تونم جلوی آینه خودمو ببینم ..بدم میاد ..پس چرا باید از عزت الله توقع داشته باشم منو بخواد ..منی که خجالت می کشم برم مهمونی ..آخه منم آدمم ..احساس دارم ..

دوست داشتم سرمو بالا بگیرم به عنوان زن عزت الله همه جا همراهش باشم ..آره دلم می خواست  برم عروسی فرح ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش چهارم









حتی برام آرزو شده یکبار با شوهرم  بریم خرید ..

برم مسافرت ..ولی من شدم گاو پیشونی سفید هر کس چشمش به این زخم بیفته فورا ازم فرار می کنه ..

حتی عزیز هنوزم که هنوزه با من رو بوسی نمی کنه از ترس اینکه مریض بشه ...و حالام این درد استخوون ..

به خدا دیگه  کشش ندارم ؛ نمی تونم از جام حرکت کنم خیلی برام سخته کاری انجام بدم ..تو فکر می کنی برای من آسونه بشینم و تو همش کار کنی؟ ..

فکر می کنی نمی فهمم که چقدر خسته میشی ؟ ولی عزیز دلم نمی تونم بهت کمک کنم  ...

همه ی بار این زندگی رو انداختم روی شونه های تو ..من درد دارم ..

یک درد توی سینه ام و یک درد توی بدنم ؛؛ باور کن دیگه آرزوی مرگ خودمو می کنم ..اصلا من و تو  قرارمون با هم این نبود ..

من می خواستم ازت مراقبت کنم ..حالا این تویی که شدی مادر من ...

تا کی باید تحمل کنم ؟ یکی بهم بگه من باید تا کی طاقت بیارم ..

بچه ها ی من مادر نمی خوان ؟ ..

گفتم : شیوا جون تو رو خدا اینطوری فکر نکن ..

دکتر گفته اگر مراقب باشیم به زودی خوب میشی ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش پنجم









گفت : طور دیگه ای نمی تونم فکر کنم ..نه می تونم از این دنیا دل بکنم و نه می تونم ادامه بدم مثل مرده ای شدم که زنده اس و باید نفس بکشه ...

گفتم : به خدا دارین سخت می گیرین ..اینطوری هام نیست دیگه ..شما خوب میشی قول میدم ...

اما حرفم نیمه کاره موند و بشدت به گریه افتادم و بغلش کردم چون احساس کردم اگر جای اون بودم شاید همینطور میشدم ..و جز همدردی کاری از دستم بر نیومد ..

اما حدسم درست بود وقتی آش آماده شد و توی دوتا کاسه ی چینی کشیدم و آوردم تا با هم بخوریم ..در حالیکه هنوز حالش خوب نبود با اشتیاق گفت : به به چه بویی راه انداختی ..دختر تو دیگه کی هستی ..

وقتی میگم تو فرشته ای و خدا تو رو برام فرستاده عین واقعیته ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش ششم









گفتم : دیدی شیوا جون ؟ خودتون هم می دونین که خدا هیچ بنده ای رو تنها نمی زاره ..

من که فرشته نیستم ولی وقتی خدا  اینقدر هوای ما رو داره چرا باید از زندگی مایوس بشیم ؟ شاید فردا و یا فردای دیگه روزگارمون  خیلی از این بهتر شد ..

پس بیاین آش بخوریم و خودمون رو دست ناراحتی ها ندیم ..

مقداری از اون آش رو خورد و در حالیکه هر قاشقی رو که به دهنش میذاشت  با بغض فرو می داد  از من خواست براش قصه بگم ..و مثل یک بچه سرشو گذاشت توی دامن من و در حالیکه موهاشو نوازش می کردم براش قصه گفتم ...

من خیلی خوب می دونستم که چقدر دلش می خواست همراه آقا و بچه ها به اون عروسی بره و حالا  احساس می کرد ترد شده ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش هفتم









آدم های زخم دیده از روزگار ؛ ممکنه در لحظاتی غم هاشون رو فراموش کنن ولی با اندک چیزی که باعث ناراحتی اونا بشه ..همه ی گذشته ی تلخ خودشون رو  بیاد میارن .. 

اونشب  تمام چراغ های خونه به جز یک اتاقی که ما توش بودیم  خاموش بود ..

خونه سوت و کور و دل ما غمگین ..خیلی دلم می خواست منم از غصه ها و اضطراب هام براش می گفتم ..

ولی مثل همیشه از گفتن و تکرار کردن غم بدم میومد ..و اینو می دونستم که در این یاد آوردی چیزی جز رنج دادن خودم دستگیرم نمیشه ..

توی اون سکوت و تاریکی هنوز سر شیوا روی پای من بود و  با عشق موهاشو نوازش می کردم که صدای چند تا ماشین اومد ..

طوری که سر و صدای زیادی توی کوچه پیچید ..

انگار همه جلوی در خونه ی ما نگه داشتن .. وبعد صدای بوق ماشین با ریتم عروس کشون به گوشمون خورد و  هر دوی ما رو از جا پریدیم  ..و بهم نگاه کردیم  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش هشتم









شیوا نشست ..و  سراپا گوش شدیم ..یکی می کوبید به در ..

با سرعت دویدم درو باز کنم شیوا هم هراسون شالشو از روی کرسی برداشت و بست به سرش ..

باورکردنی نبود ..صدای داریه و بزن و بکوب ..

عده ی زیادی  با عروس و داماد  اومده بودن خونه ی ما ..

آقا جلوی همه  با خوشحالی از کاری که کرده بود پرسید: گلنار شیوا کو ...شیوا جان ؟ ...

فرح با لباس عروسی وارد حیاط شد و بقیه پشت سرش آقا رفت سراغ شیوا ..

دستهامو برای فرح  باز کردم و همدیگر رو بغل کردیم و آروم گفتم : نمی دونی چقدر کار خیری انجام دادی مبارکت باشه انشالله به خواسته ی دلت رسیدی و خوشبخت بشی ..

گفت : گلنار خیلی جات خالی بود ...حالا اشک شوق توی چشمم جمع شده بود ..

خدایا مگه میشه .. 

شوکت داریه می زد و در یک چشم بر هم زدن بیست ؛سی نفر ریختن توی خونه و در اون میون چشمم افتاد به عزیز ..

نمی دونم از خوشحالی بود یا حرف آقا فورا رفتم جلو و گفتم : عزیز خوش اومدین ..منو می بخشین ؟ معذرت می خوام اونشب ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش نهم









گفت : باشه ..باشه حالا وقت این حرفا نیست ...

و در حالیکه می خندید و خوشحال بود  ادامه داد؛؛  حساب تو رو بعدا میرسم ..

راستی اون خواستگاری که برات فرستادم هنوز التماس دعا دارن ..یادم بنداز می خوام در این مورد باهات حرف بزنم ..

نفهمیدم عزیز از من کینه ای به دل نداشت یا دوباره برام نقشه ای کشیده بود ..به هر حال خوشحال بودم که به حرف آقا گوش دادم و از عزیز معذرت خواستم ...

امیر حسام که کت و شلوار شیکی پوشیده بود و خیلی برازنده به نظر میرسید از دور با یک خنده ی شیرین به من چشمک زد ..

و دوباره دلم لرزید..

 چراغ ها روشن شد ..و همه با صدای داریه می زدن و می خوندن و می رقصیدن ..و از اون خونه ی سوت و کور صدای قهقهه های شادی بلند شد  ...

و من برای اولین بار رقص امیر حسام و آقا  رو دیدم ..

عروس و داماد و حتی عزیز هم رفتن وسط و به اصرار ؛؛شیوا رو که می خندید و نمی خواست برقصه بردن  وسط و یک قری داد ..و من گوشه ای تماشا گر اون لحظات شاد بودم  ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش دهم









و این شادی تا نیمه شب توی خونه ی ما ادامه پیدا کرد ..

پسرا و دخترای فامیل دست بر دار نبودن ...و مجلس گرم کن واقعی امیر حسام بود ..

از همون جایی که ایستاده بودم نگاهش می کردم ..

چقدر دوستش داشتم و محبتش تا عمق وجودم رخنه کرده بود ..

و این احساس هر روز در من بیشتر میشد و برای دیدار بعدی بیقرار میشدم ..

پاییز تموم شد و زمستون با سرمای چند درجه زیر صفر از راه رسید ..و درد پا و کمر شیوا شدت گرفت ..و من نمی تونستم به خاطر کار زیاد خونه و اینکه شیوا نمی تونست به بچه ها برسه اغلب برم کلاس ..

و مجبور بودم شب ها خودم درس ها رو مطابق برنامه ای که داشتم توی خونه  بخونم ...

حالا غیر از کار روزانه که  تمومی نداشت باید به درس و مشق پریناز هم می رسیدم  ..

اون زمان نه ماشین لباسشویی بود و نه این همه وسایل برقی ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و هفتم- بخش یازدهم









حتی برای درست کردن کوفته و کتلت هم باید گوشت رو می کوبیدیم ..

گاهی حس می کردم دارم زیر بار این کار سخت پیر میشم ..

ولی هر بار به یاد میاوردم که خدا اون بالا ناظر اعمال ماست و تنهام نمی زاره ..و به امید روز های بهتر ادامه می دادم ...

دوباره برف همه جا رو سفید کرده بود سرما و رطوبت هوا درد استخوان شیوا رو بیشتر کرده بود ..و اغلب جز در مواقع ضروری از زیر کرسی بیرون نمی اومد ..

و این برای من و آقا غصه ای بزرگ شده بود ..و هر دو تمام سعی خودمون رو می کردیم تا اونو خوشحال کنیم ..

ولی من احساس می کردم دل از این دنیا بریده وطوری مایوس و نا امید بود که دیگه تلاشی برای خوب شدن نمی کرد ..و این بود که منو بیشتر نگران می کرد ...

آصف خان هر شب به شیوا زنگ می زد و مدتی با هم حرف می زدن ..

که یک روز نزدیک ظهر ؛ آصف خان و عمه اومدن به دیدن شیوا ..و اون روز بود که زندگی من بطور کلی عوض شد .






ادامه دارد








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز