داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و پنجم- بخش یازدهم
ذوق زده از جام پریدم و گفتم : من که اسمم رو ننوشتم
شیوا گفت : چرا عزت الله خان نوشته ..بهت نگفتم ؟ آخ ببخشید عزیزم فراموش کردم ..
آقا گفت : آره دخترم تو باید درس بخونی به خودم قول دادم تا آخر کمکت کنم می خوام توام مثل امیر حسام بری دانشگاه ...
گفتم : آقا دستتون درد نکنه خیلی خوشحالم کردین ...مرسی ..نمی دونین چقدر ممنونم ...
خدا می دونه اونشب من چه حالی داشتم و تمام شب رو با رویای سر کلاس نشستن به صبح رسوندم ..
چیزی که تا اون زمان برای من دست یافتی نبود ..
پایین میدون تجریش یک دبیرستان بود که شبونه هم داشت ..اون زمان بیشتر دبیرستان ها این کلاس ها رو داشتن ..
کلاس از ساعت سه شروع میشد و ساعت هفت تموم ..قرار شد من خودم برم و برگردم ..
فاصله ی خونه تا کلاس حدود سه ربع ساعت پیاده روی داشت ..و اینطوری من برای اولین بار آزاد و رها می تونستم مدتی با خودم تنها باشم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و پنجم- بخش دوازدهم
روز بعد شیوا که خیلی خوشحال بود منو راهی کرد ..همه ی کارامو کردم ..
حتی شام رو هم آماده کردم و اسباب سفره رو تو سینی چیدم تا شیوا اذیت نشه اون مدام بهم می گفت : قربونت برم که اینقدر خوشحالی ..ولش کن من هستم تازه پرینازم هست بهم کمک می کنه..
و اینطور ی من مثل پرنده ای که از قفس آزادش کرده باشه از خونه زدم بیرون ..
بعد از سالها داشتم به آرزوم می رسیدم ..تمام طول راه رو با ذوق و شوق با قدم هام تند و با اشتیاق رفتم و سر کلاسی که سه تا زن و چهارده تا مرد در اون شرکت داشتن نشستم ..
و اون روز به یاد موندنی ترین روز زندگی من شد ...
چون وقتی تعطیل شدم و از در دبیرستان پامو گذاشتم بیرون امیر حسام رو دیدم که اونطرف خیابون یکم دور تر منتظرم ایستاده ..
بطرفش پرواز کردم قلبم برای دیدنش سخت به تپش افتاده بود ..
با اینکه قرار مون این بود که همدیگر رو نبینیم ولی من اعتراضی نداشتم و ته دلم می خواستم که اون به دیدنم بیاد..و از خوشحالیم باهاش حرف بزنم که صدای چند تا بوق توجه منو جلب کرد و برگشتم ..
آقا بود اونم اومده بود دنبالم ..
چشمم رو بستم وگفتم : خدایا امیر رو ندیده باشه ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar