2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش اول







همینطور که با ولع نون و کتلت رو گاز می زد گفت : دستت درد نکنه اصلا نمی دونستم این همه گرسنه شدم ..

گفتم : ببین تو به من قول داده بودی دردسری برام درست نمیشه حالا خودت می دونی که این وسط منم که صدمه می ببینم ...

گفت : من که نمی خواستم اینطوری بشه ..

گفتم : می دونم صبر کن ببین چی میگم راهش اینه , گوش کن , زیاد وقت نداریم ..من و تو الان با هم میریم توی خونه خیلی عادی ..

گفت : نه من نمیام داداش نمی خواد منو تو خونه اش راه بده ..

گفتم : گوش کن به خاطر من بوده؛ خودتم می دونی که چقدر دوستت داره .. اگر بدونه تو به من نظری نداری و  انکار کنی که اصلا چیزی بین ما نیست,, و اون باور کنه همه چیز مثل قبل میشه 

گفت : حالا چرا با هم بریم  ؟

 گفتم برای اینکه اگر با هم بودیم جرات نمی کردیم این کارو بکنیم .. اینطوری بیشتر باورشون میشه ..

مثل قصه ها بازی می کنیم ..اصلا فکر کن یک بازیه ؛؛ اصلا امیر بیا با هم بریم به شهر قصه ها ..

شهر پری ها اونجا که هیچکس بد کسی رو نمی خواد ..همه با هم مهربون هستن ...بعد می ببینی صفا و صمیمیت اون شهر ما رو به خوشبختی میرسونه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش دوم 






باید طوری باشه که آقا باور کنه ..و این  بازی و این راز  بین من و تو و شیوا جون بمونه تا روزش برسه ..

همون طور که بهم قول دادی صبر می کنیم تا درسمون تموم بشه  ..بعد ببینم چی میشه ؛ 

شیوا جون هم بهم قول داده ازمون حمایت کنه ..پس اگر کسی دور اطرافمون نبود می تونیم با هم حرف بزنیم در غیر این صورت بچه بازی در نمیاریم ..

با دهن پر گفت : موافقم ..منم همینو می خوام ..ولی نمی تونم زیاد از تو دور بمونم .. 

گفتم : باید تحمل کنیم ..چاره ی دیگه ای نداریم ..حالا ازت یک  خواهش دارم راستشو  بگو  ..از دیشب تا حالا فکرم سخت مشغول شده و نمی دونم باید چیکار کنم ..شوکت به من گفت عزیز می خواد برای تو دختر محترم خانم رو بگیره و گفته دلش می خواد خواهرا با هم جاری بشن ..

گفت :فکرشو نکن من این کارو نمی کنم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش سوم 








گفتم : گوش کن موضوع این نیست , مگه آقا اون زن رو طلاق نداده ..

گفت : نمی دونم به خدا ؛ قرارشون که همین بود ..مثل اینکه داداش اقدام هم کرده بود من دیگه خبر ندارم ..

می خوای تحقیق کنم و بهت بگم ؟

 گفتم آره خیلی ازت ممنون میشم ولی دیگه شلوغش نکن آسته برو آسته بیا ..

سرشو تو صورتم تکون داد و گفت : که گربه شاخت نزنه ؟...باشه ..مادر بزرگ ..ته و توشو برات در میارم ..ولی اینو می دونم که داداش هیچ ارتباطی با اونا نداره ..

گفتم: نمی دونم چرا شک کردم ..خوب آقا صبح زود میره و ساعت نه و ده شب میاد خونه ..

گفت : نه بابا فکر نکنم من اونو میشناسم آدم این کارا نیست .. کلک نمی زنه ..

بعدم من می دونم چقدر زن داداش رو دوست داره ..محاله ..

خیلی عادی و بدون ترس  با هم راه افتادیم و از کوچه باغ زدیم بیرون و امیر  توی صف نون ایستاد و منم سبزی و ماست خریدم  ؛





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش چهارم 







دلم نمی خواست مثل فرح کاری کنم که یواشکی امیر حسام رو ببینم و یکی مچ منو بگیره ..

دوست نداشتم با شرمندگی زندگی کنم ..من آدمی بودم که یا کاری رو نمی کردم ..یا اگر می کردم پای کارم می ایستادم ...

نون ها دست امیر بود و سبد دست من راه افتادیم بطرف خونه ..

خندید و گفت : بازی شروع شد ؟..

گفتم : ببینم چیکار می کنی ...اگر امشب آقا رو قانع کنیم که چیزی بین ما نیست ..شاید یک روز ی بهم برسیم در غیر این صورت راهمون جدا میشه ...

گفت : گلنار دوباره بگو ..

گفتم : امشب باید آقا رو قانع کنیم ...

گفت :   راهمون ؟ یعنی راه من و تو  ..باور می کنی قلبم با شنیدن این حرف داره تند می زنه؟ فکرشو بکن راه من و تو ..یعنی میشه یک روز من با خیال راحت دست تو رو بگیرم ؟ ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش پنجم 







قبول دارم دوست داشتم از این حرفا بهم بزنه اما خجالت کشیدم  به روی خودم نیاوردم و سکوت کردم؛؛

امیر جلوی  در حیاط آب دهنشو قورت داد و گفت : حاضری ؟ منم حاضرم ..بریم توی قصه ها ؟...شهر پری ها ..من پسر پادشاه برای بدست آوردن دختر شاه پریون باید پادشاه رو گول بزنم ..و می زنم ..

گفتم : هیس ساکت شو  آقا ممکنه توی حیاط باشه ..

لای در رو باز گذاشته بودم همیشه این کارو می کردم که وقتی برگشتم معطل نشم ..

آقا و بچه ها توی ایوون بودن تا منو دید گفت : گلنار تویی چرا دیر کردی ؟ 

گفتم : آقا مژده بده امیر حسام اومده ..

و با هم وارد حیاط شدیم ...

با هیجان از پله ها اومد پایین و گفت : آخ ..خدا رو شکر پسر بگیرم بزنمت و رسید به امیر و چند تا مشت کوبید توی بازو و سر و سینه ی اون و در حالیکه حلقه ی اشک توی چشمش جمع شده بود و بچه ها دور شو گرفته بودن و خوشحالی می کردن گفت : آخ نزن داداش غلط کردم ..ای بابا چرا می زنی ؟ 

و قاه قاه خندید ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش ششم 







آقا گفت : به خدا مُردم و زنده شدم ..چرا این کارو کردی ؟

امیر در حالیکه می خندید  گفت : داداش ؟  خودت از اونجا فرار کردی, من چرا نکنم ؟  نمی خواستم دیگه برگردم توی اون خونه ..پولم همراهم نبود شما هم که منو با خودت نیاوردی پیاده اومدم ..

من که جایی رو ندارم برم ،، شما هم داداشمی هم پدرم ..به جز شما به کی از دست عزیز پناه ببرم  ؟ 

آقا یکم بهش با محبت  نگاه کرد و اونو در آغوش گرفت ..و گفت :بیا اینجا پسر ,, نمی دونی چی بهم گذشت , 

آخه نگفتی نگرانت میشیم ؟

من نون رو از دست امیر گرفتم و گفتم:  بده به من الان میندازی ..

آقا گفت : بیا ..بیا تو خسته شدی ..

شیوا  از اومدن امیر با خبر شد و اومد توی حیاط و با خنده گفت :امیر حسام خوش اومدی .. به خدا منم ترسوندی ..

گفتیم بلایی سر خودت نیاورده باشی  ...

امیر گفت : برای چی بلا سر خودم بیارم ؟ مگه عاشقم ؟ یا دیوانه ؟...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش هفتم






من رفتم توی آشپزخونه و دلهره داشتم امیر از همون اول خراب کاری کرد ..نباید  می گفت مگه عاشقم ..خنده ام گرفت که چقدر اون ساده اس ...

منو و شیوا داشتیم سفره ی شام رو پهن می کردیم و آقا زنگ زد به عزیز وبهش خبر داد ..

امیر حسام ناراحت شده بود  و گفت : نمی خواستم به عزیز بگی ..ندیدین با من چیکار کرد ؟ 

داداش از دست شما هم دلخورم که حرف عزیز رو باور کردین ..این چرند ها رو فرح تو گوش عزیز خونده اونم واقعا فکر کرده راه نجات؛؛ زن دادنِ منه ..این وسط گلنارم قربونی کردن ..

من می خوام درس بخونم میشه با این حرفا زندگی منو تباه نکنین..اصلا عزیز داره با زندگی همه ی ما بازی می کنه ..

بسه دیگه به خدا خسته شدم ..مثلا فکر کنین به من گفت میخوام برات دختر محترم خانم رو  بگیرم.. 

برای اینکه ولم کنه و بی خیال دختر محترم خانم بشه ؛؛  گفتم من یکی دیگه رو می خوام ..بی خود بی جهت به شما گفته من اسم گلنارو آوردم ..

مگه میشه داداش ؟ این حرفا چیه ؟ من همچین حرفی نزدم به جون داداش قسم نگفتم از خودش در آورده ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش هشتم 







من توی اتاق جلویی به حرفاشون گوش می دادم ..اما خدا می دونه چقدر دلم گرفته بود بغض کردم و نمی تونستم جلوی اشکهامو بگیرم ..

دیگه وارد شدن به شهر قصه ها برام آسون نبود واقعیت های زندگی به من و احساسم غلبه می کرد ..هر چند خودم به امیر گفته بودم که اون حرفا رو بزنه ولی دلم نمی خواست بشنوم ..

من اونو دوست داشتم و حس می کردم دارم ازش دور میشم ...دیگه خودمم نمی دونستم دارم به کجا میرم و چی در انتظارمه ..

اما دیگه توی توهم نبودم ..و فهمیدم جایگاه من کجاست ..احساس تنهایی کردم ..

اینکه یک دختر در سن من همش مراقب بقیه باشه  ..کار آسونی نبود ..اما من هرگز نمی خواستم به زندگی ببازم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش نهم 






عزیز تا مدتی با شیوا هم قهر بود و دیگه به خونه ی ما زنگ نمی زد ..ولی اینطور که فهمیدم آقا متقاعدش کرده بود که چنین چیزی بین من و امیر نیست ..دیگه خبر نداشتیم که باور کرده یا نه ... و برام مهم نبود چون شیوا خوشحال بود ..

اونشب امیر حسام خونه ی ما موند و روز بعد با آقا رفت ....

اون رفت در حالیکه از دلم خبر نداشت که چقدر دلهره دارم که نمی دونم دوباره کی اونو می ببینم  ...

 ماه مهر اومد..و مشکل مدرسه ی پریناز رو هم آقا  حل کرد ؛خودش صبح ها اونو می برد و راننده ی عزیز ظهر برش می گردوند...

اون چیزی که در شخصیت و ذات آقا من سراغ داشتم نیک نفسی و سادگی بود که آدم با دیدن هیبت مردونه و قد بلند و چهار شونه و صورتی به ظاهر خشن ؛؛ اون معصومیت رو  باور نمی کرد ..

اصلا زورگو نبود ..و مهربونی خاصی داشت که همه رو بطرفش جلب می کرد ..

آقا به راحتی می تونست به شیوا حکم کنه که از اون خونه برن ولی چون از علاقه ی شیوا به اون خونه خبر داشت مشکلاتش رو بدون منت و با رویی خوش حل می کرد ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش دهم 







وقتی منو امیر براش فیلم بازی کردم حتی یک لحظه هم به ما شک نکرد و باورش شد ..و من همه ی این صفات رو در اون می دیدم و دوستش داشتم ...

پونزده روز از اول مهر گذشت و آقا حرفی از درس خوندن من نزد ..

چند بار خواستم به شیوا بگم و یاد آوردی کنم ولی خجالت کشیدم ..

امیر حسام هم که میرفت دانشگاه و دیگه خونه ی ما نمی اومد ؛ ...

هر شب منتظر بودم یکی در  مورد درس خوندن من حرف بزنه ولی مثل این بود که همه فراموش کرده بودن .. و  من که با تمام وجود می خواستم پیشرفت کنم ؛؛ نباید از امیر عقب میفتادم این بود که عمدا کتاب های سال اول دبیرستان میاوردم جلوی چشم شیوا و آقا می خوندم تا بلکه  یادشون بیاد ..

ولی بازم حرفی نمی زدن ..

تا یکشب وقتی که دیگه نا امید شده بودم ..آقا سر شام گفت : گلنار جون صبح آماده باش تو رو ببرم دبیرستان رو نشونت بدم ..

تا راه رو یاد بگیری خودت باید بری  و برگردی ..از فردا بعد از ظهر ها ساعت سه کلاست شروع میشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش یازدهم 







ذوق زده از جام پریدم و گفتم : من که اسمم رو ننوشتم 

شیوا گفت : چرا عزت الله خان نوشته ..بهت نگفتم ؟ آخ ببخشید عزیزم فراموش کردم ..

آقا گفت : آره دخترم تو باید درس بخونی به خودم قول دادم تا آخر کمکت کنم می خوام توام مثل امیر حسام بری دانشگاه ...

گفتم : آقا دستتون درد نکنه خیلی خوشحالم کردین ...مرسی ..نمی دونین چقدر ممنونم ...

خدا می دونه اونشب من چه حالی داشتم و تمام شب رو با رویای سر کلاس نشستن به  صبح رسوندم  ..

چیزی که تا اون زمان برای من دست یافتی نبود ..

پایین میدون تجریش یک دبیرستان بود که شبونه هم داشت ..اون زمان بیشتر دبیرستان ها این کلاس ها رو داشتن ..

کلاس از ساعت سه شروع میشد و ساعت هفت تموم ..قرار شد من خودم برم و برگردم  ..

فاصله ی خونه تا کلاس حدود سه ربع ساعت پیاده روی داشت ..و اینطوری من برای اولین بار آزاد و رها می تونستم مدتی با خودم تنها باشم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و پنجم- بخش دوازدهم 







روز بعد شیوا که خیلی خوشحال بود منو راهی کرد ..همه ی کارامو کردم ..

حتی شام رو هم آماده کردم و اسباب سفره رو تو سینی چیدم تا  شیوا اذیت نشه اون مدام بهم می گفت : قربونت برم که اینقدر خوشحالی ..ولش کن من هستم تازه پرینازم هست بهم کمک می کنه.. 

 و اینطور ی من مثل پرنده ای که از قفس آزادش کرده باشه از خونه زدم بیرون ..

بعد از سالها داشتم به آرزوم  می رسیدم ..تمام طول راه رو با ذوق و شوق با قدم هام تند و با اشتیاق رفتم و سر کلاسی که سه تا زن و چهارده تا مرد در اون شرکت داشتن نشستم  ..

و اون روز به یاد موندنی ترین روز زندگی من شد ...

چون وقتی تعطیل شدم و از در دبیرستان پامو گذاشتم بیرون امیر حسام رو دیدم که اونطرف خیابون یکم دور تر  منتظرم ایستاده  ..

بطرفش پرواز کردم قلبم برای دیدنش سخت به تپش افتاده بود  ..

با اینکه قرار مون این بود که همدیگر رو نبینیم ولی من اعتراضی نداشتم و ته دلم می خواستم که اون به دیدنم بیاد..و از خوشحالیم باهاش حرف بزنم که صدای چند تا بوق توجه منو جلب کرد و برگشتم ..

آقا بود اونم اومده بود دنبالم ..

چشمم رو بستم وگفتم : خدایا امیر رو ندیده باشه ...




 

ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

معصومه جون

بازم ممنون بابت زحمات و خوش قولی هات😍😍😍

ان شالله که سال ۹۹ سال خوبی برای شما و خانواده محترمت باشه😍😍😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

داستان نداریم

چرا  عزیزم تا یه ساعت دیگه میذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

معصومه جان ممنون از زحمتی که برامون میکشی.سال نو مبارک.انشالله که سال خوبی در کنار خانواده داشته باشی

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
معصومه جان ممنون از زحمتی که برامون میکشی.سال نو مبارک.انشالله که سال خوبی در کنار خانواده داشته باش ...

مرسی عزیزم همچنین برای تمام دوستانم سال خوب و‌خوشی آرزو میکنم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش اول







آقا از طرف تهران میومد به طرف بالا  و اونطرف خیابون ایستاده بود و در مدرسه رو نگاه می کرد و با اینکه امیر بهش نزدیک بود   اونو ندید ...

با سرعت از جلوی ماشین هایی که عبور می کردن رد شدم و خودمو رسوندم اونطرف خیابون ..و بدون اینکه دیگه نگاه کنم امیر چیکار می کنه درِماشین رو باز کردم و سوار شدم و با دستپاچگی گفتم : سلام آقا شما چرا اومدین دنبالم ..

خندید و گفت : چرا نیایم ؟ 

ترسیدم موقع برگشت راه رو گم کنی روز اولت بود ..

اصلا سعی می کنم خودم هر شب بیام دنبالت اینطوری خیالم راحت تره ..یک دختر جوون خوب نیست شب تنها این راه رو برگرده ...

تو دیگه هر وقت تعطیل شدی همین جا منتظر باش من خودم میام دنبالت ..

گفتم : نه آقا شما از کار و زندگی میفتین ...فوقش من تاکسی می گیرم و بر می گردم ..

گفت : نه نمیشه تو تنها سوار تاکسی بشی ..خودم میام ..اگر دیر کردم همین جا منتظر شو درس بخون تا برسم ولی راه نیفت توی تاریکی خطر ناکه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و ششم- بخش دوم 







بی اختیار چند بار به عقب نگاه کردم شاید امیر رو ببینم ...آقا سر راه توی میدون تجریش نگه داشت و مثل همیشه که با دستی پر میومد خونه خرید کرد ..

و من همین طور چشمم دنبال امیر بود ؛ تا شاید اونو ببینم ..ولی نبود ..

اما یک چیزی بهم ثابت شد که آقا واقعا به فکر منه و دوستم دارم ..و این برای من در اون  زمان خیلی با ارزش بود ..

روز بعد همینطور که پیاده از خونه میرفتم بطرف میدون تجریش یکی  پشت سرم به شوخی و خنده گفت : و پسر پادشاه  توی یک کوچه باغ قشنگ و باریک  در یک پاییز زیبا که برگ درختان همه زرد شده بودن  دختر شاه پریون رو پیدا کرد ..

دختر فکرشم نمی کرد که پسر پادشاه اونقدر دوستش داشته باشه که از دانشگاه یکراست بیاد سر راهش برای همین خودشو غیب نکرده بود ؛  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز