داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و چهارم- بخش نهم
شیوا یک گوشه ی اتاق پتو روی پاش کشیده بود و تلویزیون تماشا می کرد و حرف نمی زد ..
بچه ها بی خیال ازهر غصه و غمی بازی می کردن و آقا همینطور با دلشوره میرفت تو حیاط و بر می گشت و گوش به زنگ تلفن بود ..
و بدون اینکه من یا شیوا مخاطبش باشیم با خودش بلند ؛بلند حرف می زد ..
من تو آشپزخونه کتلت درست می کردم و مدت زیادی سرم به این کار بند بود ...
بعد سبد خرید رو برداشتم و آماده شدم از خونه برم بیرون ؛؛ آقا توی حیاط بود و پرسید: کجا میری ؟
گفتم : نون بگیرم ؛؛ سبزی خوردن و ماست هم می خوایم
گفت : تو از دیشب تا حالا یک کلمه حرف نزدی ..تو سرت چی میگذره ؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : شرمنده ام خوب ؛؛ چیکار کنم مگه باید حتما توی سرم یک چیزی بگذره ؟
گفت : گلناری که می شناسم همینطوری ساکت نمیشه ..
خودت می دونی که چقدر دوستت دارم خیر تو رو می خوام فکر نکنی من از اینکه تو و امیر حسام بهم دل بستین ناراحتم ..فقط دلم می خواد تو اول به جایی برسی بعد درگیر این جور کارا بشی ..بد میگم ؟
امیر هم همینطور تازه می خواد بره دانشگاه چرا اونم از کار و زندگی بیفته ؟ هنوز خیلی زوده ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و چهارم- بخش دهم
گفتم : شما درست میگین آقا ...اما کی گفته ما بهم دل بستیم ؟
من کاری نکردم قسم می خورم ..نه بهش رو دادم نه قولی ..
شایدم این حرف رو عزیز از خودش در آورده شما که از امیر حسام نپرسیدین ؟شاید کس دیگه ای رو می خواد ..من خبر ندارم ..
ما حتی در این مورد با هم حرف نزدیم ..ولی هر چی شما بگین من همون کارو می کنم ...
گفت : حالا اگر من بگم تو بازم جبهه می گیری ولی عزیز هم به روش خودش نگران بچه هاشه ..
به خدا من می دونم که می خواد یک کاری کنه از ما حمایت کنه همین ...
گفتم : این یکی رو قبول ندارم ..هیچکس به بهانه ی حمایت از بچه هاش حق نداره بچه ی یکی دیگه رو آزار بده ...
شما هم حتما قبول دارین ..به نظرتون عزیز حق داشت امشب محترم خانم و دختراش رو دعوت کنه ؟ نمی دونست شیوا جون چقدر ناراحت میشه ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar