2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش سیزدهم








و در حالیکه  راه افتادم تا ازشون دور بشم ادامه دادم ..

من دیگه پیش شما بر نمی گردم ...

این بار آقا دستم رو گرفت و گفت : همین امشب کار اشتباهی کردی ..این کارتم بدتر ...مگه من نگفتم صبر کنین تا خودم با عزیز حرف بزنم ..

گفتم : آقا شما زیاد از این حرفا با عزیز زدین فایده ای نداشته؛؛ اون باید همین امشب می فهمید که نباید با احساس آدم ها بازی کنه ..

گفت : باشه ..بعدا حرف می زنیم ..الان صبر کن  ..

برم خونه  ماشین روبردارم و شیوا و بچه ها رو سوار کنم بیام همین جا وایسا ..

امیر نزار  جایی بره  ..گلنار سر سختی نکن ..

شیوا حالش بد شده اگر تو بری بدترم میشه ..خواهش می کنم آروم باش ...

با شنیدن این حرف دست و پام سست شد نگرانش شدم امیر حسام گفت :  شما برو داداش من نمی زارم از جاش تکون بخوره  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش چهاردهم








آقا با سرعت رفت امیر گفت : من که دلم خنک شد خوب کاری کردی  ..

فکر کنم محترم خانم و دختراش دیگه اونطرفا پیداشون نشه ..

گفتم : ای به درک برن بمیرن آدم های بی لیاقت خودشون رو دادن دست عزیز ..اصلا حالا چه اصراری دارن با شما ها وصلت کنن ؟ 

گفت : چه می دونم از بدبختی ماست ..

گفتم :آدم باورش نمیشه اصلا غرور ندارن ؟ ولی  همش تقصیر توست چرا با عزیز در مورد من حرف زدی ؟..

گفت : من در مورد تو حرف نزدم ..عزیز گفت می خوام برات زن بگیرم گفتم پس اونی که می خوام بگیر ..

اصلا اسم تو رو نیاوردم به جون خودت قسم ...

به  من گفت با محترم خانم حرف زدم ..عصبانی شدم و دعوامو شد ..باور کن همین ..عزیز حدس زده و به داداش گفته من این حرف رو زدم ...

ولی من چیزی به عزیز نگفتم باور کن احمق که نیستم ....







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش پانزدهم








گفتم : آقا امیر حسام دور منو قلم بگیر ..من به درد تو نمی خورم ..

اگر قبول نداری بیا بریم بابام رو بهت نشون بدم ببین عزیز راست میگه یا نه ؟ روشش درست نیست ولی دلش برای تو می سوزه ..ولم کن ..

دوباره نبینم بیای سراغ من یا حرفی در این مورد بزنی ؛؛ نور ماشین نشون می داد که آقا داره نزدیک میشه ..

چند قدمی ما نگه داشت و شیوا هراسون پیاده شد و دوید طرف من ولی انگار یکی زد به قلم پاش و دو زانو روی زمین نشست ..با سرعت خودمو بهش رسوندم ..

دستهاشو در حالیکه گریه می کرد سرشو بالا آورد و گفت : می خواستی منو تنها بزاری ؟ قرارمون این بود ؟ تو مگه دختر من نبودی ؟ 

آقا خودشو رسونده بود با هم بلندش کردیم وگفتم : الهی بمیرم به خدا فکر کردم به خاطر گستاخی که کردم منو نمی بخشین ..

شیوا جون تا حالا مونده بودم به خاطر اینکه مرهم دلتون باشم ولی دیگه دارم دردسر ساز میشم ..من اینو نمی خوام ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش شانزدهم








گفت : ساکت شو ..حرف نزن ..اعصابم رو خرد کردی ترسیدم رفته باشی ..

کمی بعد ما سوار ماشین بودیم و راه افتادیم در حالیکه امیر حسام وسط خیابون ایستاده بود و به دور شدن ما نگاه می کرد ..

قلبم داشت آتیش می گرفت ..

دلم براش سوخت ..از کارم پشیمون نبودم ..شاید به این شکل اون مجبور میشد از فکر من بیرون بیاد وشعله های  این عشق که داشت هر دوی ما رو می سوزند خاموش بشه اما نشد ؛که نشد ..

بله؛؛  تنها چیزی که اصلا ما نمی تونیم براش تصمیم بگیریم همین عشق هست و بس ...  




  

 ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_شصت و سوم - بخش پانزدهم گفتم : آقا امیر حس ...

متشکر استاتر خسته نباشی،من ازوقتی داستان تاراروگذاشتی با خانم گلکار اشناشدم ،ازهردوتون ممنونم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش اول








 آقا همینطور که با سرعت میرفت دو دستی کوبید روی فرمون و گفت : خیلی بد شد ..این وسط آبروی فرح رفت ..

هنوز توی خونه ی ما نشسته بودن ..منم برادر بزرگترم ول کردم اومدم ..

شما ها زن ها از کاه کوه می سازین  به هر چیز کوچکی  ناراحت میشین ..زود بهتون بر می خوره ..

شیوا داد زد بهش عذاب وجدان نده ..خیلی کار خوبی کرد ..

من که هیچ وقت عرضه ی این کارا رو نداشتم اقلا بزار گلنار یکم دلمو خنک کنه ...

فرح هم حقش بود اون بود که موضوع گلنار و امیر حسام رو سر زبون انداخت ..بین این دو نفر چیزی نبوده و نخواهد بود ..

چرا باید همچین حرفی می زد ؟ حالا گریبان خودشو گرفت ..

آقا گفت :چرا ازش دفاع می کنی کارش درست نبود ..

گلنار باید یاد بگیره مشکلات رو با آرامش و حرف زدن حل کنه نه داد و قال و کارای بی ادبانه ..اون باید یاد بگیره کجا حرف بزنه و کجا صبور باشه ..زندگی شوخی بر دار نیست ..

الان باید اینو بفهمه که جسارت خوبه ولی موقع داره و باید به حرف بزرگترش گوش کنه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش دوم









شیوا گفت : اصلا تو موقع شناس تر از گلنار کسی رو دیدی ؟ وقتی یک کاری رو می کنه حتم داشته باش براش دلیل داره ..و به نظر من اینجا همون جایی بود که باید جسارتشو نشون می داد ؛؛

 تو به جای اینکه ما رو سرزنش کنی برو عزیز رو مواخذه کن که چرا این بساط رو راه انداخته ...

چرا به من التماس کرد برم خونه اش در حالیکه می دونست اگر اون زن پاشو بزاره اونجا من از اون خونه میام بیرون ..

بهم بگو چرا این کارو کرد؟ ..تو لازم نیست به گلنار درس بدی ...خودت می دونی که اگر پای من وسط باشه هر کاری می کنه ..

منم همینطور برای اون می کنم .. دیگه نبینم باهاش بد حرف بزنی ..

اون دختر منه  عزت الله ..می فهمی ..دخترمه ..کسیه که بدون چون و چرا پای من ایستاده ..تنها کسیه که از مریضی من نترسید ..

تنها کسیه که تونست بهم امید زندگی بده ..و توی بدترین شرایط باعث دلگرمی من شد ..حالا تو چطور دلت میاد باهاش اینطوری حرف بزنی ؟










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش سوم









آقا گفت : من طوری حرف نزدم ..اگر دختر توست دختر منم هست ؛ نباید بهش تذکر بدم ؟ نباید راهنماییش کنم ؟ 

شیوا بلند تر داد زد آخ ..آخ از دست تو به هیچوجه نمی خوای تقصیر عزیز رو قبول کنی ..

برای هر کارش یک بهانه میاری ..یک وقت نشد بگی آره اشتباه کرده ...

آقا گفت : این چه ربطی به کار گلنار داره ؟..خیلی خوب من بگم عزیز اشتباه کرده درست میشه ؟ آبرومون بر می گرده سر جاش ؟ 

و این جر و بحث اونا تا خونه ادامه پیدا کرد ..

ولی من صدام در نیومد ..هنوز خودمم درست نمی دونستم چیکار کردم ..وکارم درست بود یا غلط..

ولی پشیمون نبودم  و حتی دروغ نگم ته دلم خوشحال بودم قیافه ی عزیز رو موقعی که ظرف شیر برنج رو کوبیدم جلوش مجسم می کردم و دیگه به حرفای آقا اهمیت نمی دادم و برای اولین بار از دستش عصبانی  بودم ..

اصلا حق رو بهش نمی دادم چون اگر شرایط شیوا عادی بود شاید میشد یک طوری با این موضوع کنار اومد ولی آزار دادن یک زن رنج دیده و مریض به نظرم عین ستمکاری بود ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش چهارم








شیوا بشدت به خاطر زخمِ روی صورتش احساس بیمار گونه ای داشت و حالا با گرفتن بیماری سل روحیه آسیب پذیرتری پیدا کرده بود  و من از همه بهتر اونو میشناختم که چه بروز ش  آمده ..

اونشب وقتی رسیدیم خونه آقا قهر کرد و رفت بالا .. 

و با  اینکه شام نخورده بودیم..منم رختخوابم رو کنار پنجره پهن کردم که بخوابم ..

شیوا اومد و دیدم داره برای خودش نزدیک من جا پهن می کنه .. 

گفتم : شیوا جون تو رو قران به خاطر من قهر نکنین ..شما  برو بالا ..

گفت : نه حالم خوب نیست دوباره جر و بحث مون میشه ...

دلم می خواد پیش تو باشم ..عزیز دلم امشب خیلی اذیت شدی ..ولی اینو هیچوقت یادت نره که منو خیلی خوشحال کردی ..

از اینکه اینقدر به فکر منی ازت ممنونم ..کاری  که شاید هرگز خودم جسارتشو نداشتم ...باور کن اگر تو این کارو نکرده بودی من الان داشتم دق می کردم ....

بخواب عزیزم ..ببخش زندگی توام دستخوش ناملایمات زندگی من شده ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش پنجم










همینطور که توی رختخوابم نشسته بودم موهامو باز کردم و گفتم : به نظرتون من زیاده روی کردم ؟

 یک لبخند زد و گفت : نه ؛ به نظرم تو بهترین کارو کردی دیگه بهش فکر نکن ..

گفتم نمی تونم همش دلم می خواد قیافه ی عزیز و محترم خانم رو بیارم جلوی چشمم مجسم کنم و دلم خنک بشه ..

یک مرتبه هر دو با هم خندیدیم ..سرشو آورد جلوتر و آهسته گفت : منم همینطور  ..یک چیزی بهت بگم ؟ اگر تنها بودیم و مهمون نداشتن شاید باهات همراهی می کردم ..

چون برای فرح و عزت الله خان بد میشد...

گفتم :من که خوشحالم ؛  فقط از این ناراحتم که آقا از دستم عصبانیه ..

گفت : نباش ..ولش کن یک عمره دارم به خاطر این اخلاقش حرص می خورم ..از اولم همین بود هنوزم همینه ..

یکبار ندیدم درست و حسابی مثل امیر حسام جلوش در بیاد ..هر کاری کرد یک بهانه تراشیده و دهن منو بست ...

ببین اگر عزت الله ازت در مورد امیر حسام پرسید بگو من از هیچی خبر ندارم ..یادت نره ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش ششم








و من با فکری آشفته و خسته خوابیدم اما طوری وانمود کردم که عین خیالم نیست تا شیوا بیشتر از این ناراحت نباشه ...

اونقدر استرس بهم وارد شده بود که حتی نمی تونستم تصور کنم بعد از رفتن ما توی اون خونه چی گذشت اما بعدها شنیدم که عزیز با یک سخنرانی از اینکه چقدر به من لطف کرده و خانواده ی منو از بدبختی نجات داده و از پدرم محض رضای خدا کرایه نمی گیره ؛؛ و حالا چون  از طبقه ی پایین بودم قدر نشناس و بی ادب از آب در اومدم و دوباره اوضاع رو به دست گرفته بود ولی بقیه شب رو حسابی دمق و پریشون بوده ..

اما امیر حسام اونشب اصلا به خونه برنگشته بود ..و ما اینو روز بعد نزدیک ظهر که آقا زنگ زد خونه ی عزیز متوجه شدیم ..

در حالیکه عزیز فکر می کرده امیر حسام با ما اومده ؛؛ هیچکس تا اون زمان نگرانش نشده بود ..

آقا که گوشی رو قطع کرد ..با اینکه هنوز با شیوا قهر بود گفت : بفرما اینم نتیجه ی کارای شما ها ..

امیر خونه نرفته ..هنوزم معلوم نیست کجا ست ؛؛ خدا می دونه کجا خوابیده و الان روز جمعه ای کجا رفته ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش هفتم








من و شیوا بهم نگاه کردیم  و شنیدم و صدامون در نیومد...

چون اون  از صبح که بیدار شده بود حال خوبی نداشت و دست و پاش درد می کرد و اعصابشم کاملا بهم ریخته بود ..پس  ترجیح می داد جر و بحث نکنه  .

..ولی آقا پریشون شده بود و هر نیم ساعت یکبار زنگ می زد به عزیز و سفارش می کرد؛؛؛ تا اومد به من خبر بدین؛؛؛ ..

چند بار نزدیک بود  بگم ..برای چی نگران شدین ؟ معلومه که خونه نمیره اون مثل شما نیست می فهمه که مادرش داره بد می کنه ..

ولی این فقط یک فکر بود و محال بود من تو روی آقا در بیام ..

تا بعد ظهر کار ما همین بود ..

حتی شیوا هم کم کم نگران شده بود  ..ولی من اصلا عین خیالم نبود..و فکر می کردم هر آن اون در باز میشه و امیر حسام میاد و من می بینمش ..

این چه حسی بود خودمم نمی فهمیدم ...کار می کردم ولی چشمم به راهش بود ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش هشتم










حالا بیشتر از آقا امیر رو قبول داشتم ..

می دونستم کار اشتباهی نمی کنه ..اما غروب شد و از اون  خبری نشد ..

آقا با اینکه با من و شیوا سر سنگین بود..مدام در حالیکه  بیقرار بود  راه میرفت و یک چیزی می گفت ..نه منتظر جواب بود نه همدردی ..

فقط دلشو خالی می کرد و می گفت : می خوام برم دنبالش ولی نمی دونم کجا رو بگردم ؛...خدا لعنتت نکنه پسر که اینقدر بی فکری ....

ای وای نکنه اتفاقی براش افتاده باشه ...خوبه برم خونه ی عزیز ...

خوب اونجا برم چیکار کنم ؟ از کجا یک خبری ازش بگیرم ؟ حوصله ی نق و نق عزیز رو ندارم ..

حالا می خواد موضوع دیشب رو پیش بیش بکشه و سر منو بخوره ... اگر پیدا نشه ؟ ...یعنی کجا رفته ؟ نکنه بلایی سر خودش بیاره ؟ ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش نهم







شیوا یک گوشه ی اتاق پتو روی پاش کشیده بود و تلویزیون تماشا می کرد و  حرف نمی زد ..

بچه ها بی خیال ازهر غصه و غمی بازی می کردن و آقا همینطور با دلشوره  میرفت تو حیاط و بر می گشت و گوش به زنگ تلفن بود ..

و بدون اینکه  من یا شیوا مخاطبش باشیم با خودش بلند ؛بلند حرف می زد ..

من تو آشپزخونه کتلت درست می کردم و مدت زیادی سرم به این کار بند بود  ...

بعد سبد خرید رو برداشتم و آماده شدم از خونه برم بیرون ؛؛ آقا توی حیاط بود و پرسید: کجا میری ؟

گفتم :  نون بگیرم ؛؛  سبزی خوردن و ماست هم می خوایم 

گفت : تو از دیشب تا حالا یک کلمه حرف نزدی ..تو سرت چی میگذره ؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم : شرمنده ام خوب ؛؛ چیکار کنم  مگه باید حتما توی سرم یک چیزی بگذره ؟

گفت : گلناری که می شناسم همینطوری ساکت نمیشه .. 

خودت می دونی که چقدر دوستت دارم خیر تو رو می خوام فکر نکنی من از اینکه تو و امیر حسام بهم دل بستین ناراحتم ..فقط دلم می خواد تو اول به جایی برسی بعد درگیر این جور کارا بشی ..بد میگم ؟ 

امیر هم همینطور تازه می خواد بره دانشگاه چرا اونم از کار و زندگی بیفته ؟ هنوز خیلی زوده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش دهم








گفتم : شما درست میگین آقا ...اما کی گفته ما بهم دل بستیم ؟ 

من کاری نکردم قسم می خورم ..نه بهش رو دادم نه  قولی ..

شایدم این حرف رو عزیز از خودش در آورده شما که از امیر حسام نپرسیدین ؟شاید کس دیگه ای رو می خواد ..من خبر ندارم .. 

ما حتی در این مورد با هم حرف نزدیم ..ولی هر چی شما بگین من همون کارو می کنم ...

گفت : حالا اگر من بگم تو بازم جبهه می گیری ولی عزیز هم به روش خودش نگران بچه هاشه ..

به خدا من می دونم که می خواد یک کاری کنه از ما حمایت کنه همین ...

گفتم : این یکی رو قبول ندارم ..هیچکس به بهانه ی حمایت از بچه هاش حق نداره بچه ی یکی دیگه رو آزار بده ...

شما هم حتما قبول دارین ..به نظرتون عزیز حق داشت امشب محترم خانم و دختراش رو دعوت کنه ؟ نمی دونست شیوا جون چقدر ناراحت میشه ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش یازدهم







دستی به صورتش کشید که معلوم بود کلافه اس گفت : خوب  چرا قبول دارم ولی عزیزه دیگه نباید زیاد بهش اهمیت داد ...

خیلی خوب برو زود برگرد ...

وخودش رفت بطرف پله و بازم داشت با خودش حرف می زد که برم یک زنگ بزنم ببینم خبری شده یا نه ...

در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون قبل از اینکه اونو پشت سرم ببندم امیر حسام رو دیدم که روبروی خونه سر یک کوچه باغ ایستاده بود ..

با دست اشاره کردم بر می گردم ...

فورا  و با سرعت رفتم توی آشپزخونه ..

آقا داشت با عزیز حرف می زد..نمی دونم متوجه من شد یا نه ..

فورا دوتا تیکه نون بر داشتم و چند تا کتلت گذاشتم لاش و گذاشتمش توی زنبیل و دوباره با سرعت از خونه زدم بیرون ...

و رفتم بطرفش و با هم رفتیم توی کوچه باغ ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و چهارم- بخش دوازدهم








گفتم : کجا بودی داداشت خیلی نگرانه ..

گفت : تو خوبی ؟ 

گفتم : خوبم ،، تو چی ؟ 

گفت : نمی دونم ..دیشب که شما رفتین پام کشیده نشد برم خونه ..پیاده اومدم تا اینجا ..

ظهر رسیدم ..منتظر شدم تو بیای بیرون ..

گفتم : کار بدی کردی؛؛  چیزی خوردی ؟ 

گفت : نه میل ندارم ..خوابم گرفته بود ..

کتلت ها رو دادم بهش و گفتم اول اینو بخور جون بگیری ..نمی خوای بیای تو ..

گفت : مگه نمی ببینی داداشم چیکار می کنه  ..

دلش نمی خواد من بیام خونه اش وگرنه همون دیشب منو میاورد ..

اقلا یک تعارف بهم می کرد..این چیه ؟ 

گفتم: شکل کتلت نیست ؟ 

گفت : چرا دستت درد نکنه از کجا فهمیدی گرسنه ام ؟ 

گفتم : زود باش بخور باهات حرف دارم ..یک چیز مهم باید بهت بگم ..






ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 8 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز