2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش سوم










از وقتی هوا گرم شده بود شیوا درد کمتری داشت ..

دکتر گفته بود چون مقاومت بدنش کم بوده رطوبت کلبه باعث شده اون بیماری رو بگیره ..و حالا با گرم شدن هوا حالش بهتر بود و شب ها میرفت بالا و کنار آقا می خوابید ...

روز بعد صبح وقتی از خواب بیدار شدم حال خوبی نداشتم ..

اول رفتم کنار پنجره و به باغ نگاهی انداختم ...

به نظرم همه چیز غمگین و کسل کننده اومد ...

دلم بشدت گرفته بود و حالت بیزاری داشتم  ..

شایدم دلشوره حرف عزیز اذیتم می کرد و نگران آینده ام با عزیز شدم ...و یا دلتنگِ امیر ؛؛ هر چی بود حس خوشایندی نبود ...

کمی بعد در حالیکه توی آشپز خونه سینی ناشتایی رو آماده می کردم ؛ سر و صدای شیوا و آقا  رو از بالا شنیدم داشتن می خندیدن ..

نمی دونم چرا حتی صدای خنده ی اونا بهم قوت قلب می داد ..

مثل این بود که داشتن شوخی می کردن ..لبخند رضایتمندی روی لبم نقش بست ..اما یک مرتبه دیدم آقا اونو روی دست گرفته و جلوی من ایستاده ..

خندم گرفت ..شیوا التماس می کرد منو بزار زمین ..

آقا گفت : گلنار به نظرت بزارمش زمین یا نه ؟ گفتم : نه ..چون خوشحاله ..



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش چهارم










آقا همینطور که شیوا بغلش بود ؛؛ دور اتاق می دوید و می خندید و می گفت : اینطوری باید تو رو بخندونم ؟ اخمالو ؟

گلنار ببینش ؛؛ چقدر خنده ی قشنگی داره ؟  هر سه نفر با هم بلند می خندیدم ..

به نظرم همه چیز عالی بود ..زیر لب گفتم : به به چه صبح قشنگی ؛؛و باز آقا به نظرم بهترین مرد دنیا اومد ... آقای عزیز من ؛؛...

و یادم اومد چند دقیقه ی قبل چه حسی داشتم ..و چطور آدم ها می تونن در آن واحد خودشون رو خوشحال نگه دارن و غم های لحظه ای رو فراموش کنن ..

  به جای  اینکه هر بار  خندیدم منتظر یک غم باشم ؛ باید هر وقت غمگین و ناامید شدم حتم داشته باشم که خوشحالی ها همین پشت درن و کافیه دست دراز کنم  و در رو بروش باز کنم ؛؛ تا بیاد و غم ها رو با خودشون ببره  ,,  ...آره؛؛ من واقعا  اون روز  اینو یاد گرفتم ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش پنجم








سه تایی با هم ناشتایی خوردیم ؛ شیوا اونقدر سر حال بود ؛که آقا رو بعد از مدت ها تا دم در بدرقه کرد  و از این بابت من و آقا خیلی  خوشحال بودیم  ...

نزدیک ظهر بود شیوا داشت ناهار درست می کرد و منم داشتم برای بچه ها شعر می خوندم و باهاشون بازی می کردم که تلفن زنگ خورد ..

شیوا در حالیکه داشت دستهاشو خشک می کرد اومد گوشی رو برداشت ..

از قیافه اش فهمیدم که باید عزیز باشه چون بالا فاصله لبشو گاز گرفت  و گفت : سلام حالتون خوبه ..

مرسی ما هم خوبیم ..

و به من اشاره کرد بیا ..رفتم کنارش نشستم و سرمو بردم نزدیک گوشی ...

عزیز داشت شیوا رو چاخان می کرد ..باورم نمیشد ..می گفت : دیگه سفارش نکنم تو تنها عروس منی ..مگه بدون تو میشه آخه دخترم ..

هر چند من برای فامیل این پسره تره هم خورد نمی کنم ولی ما باید شان خودمون رو نگه داریم ....اصلا دلم برات تنگ شده حتما بیا که منتظرتم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش ششم








شیوا گفت : ما هم همینطور ولی بستگی به حالم داره ...

عزیز گفت : نه دیگه دلمو نشکن ..منم دوست دارم عروسم توی این بله برون باشه ؛ اصلا نمیشه که تو نباشی ؛؛

 شیوا گفت : چشم ؛ چشم خدمت میرسم ..آماده میشیم عزت الله خان که اومد میایم ..

گفت : نه شما حاضر بشین من راننده می فرستم دنبالتون ..

به عزت الله گفتم یکراست بیاد اینجا ..گوشی رو بده به گلنار ..

هر دو بهم نگاه کردیم ما اصلا شک نداشتیم که اون  بازم یک هدفی داره و می خواد  پیاده کنه و از اینکه می خواست با من حرف بزنه یقین پیدا کردم که  به طرف من شلیک می کنه..گفتم: سلام عزیز ....

گفت : سلام خوبی گلنارجون ؟ شنیدم پات سوخته بهتر شدی ؟

 








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش هفتم









گفتم : بله الان بهتره ..

گفت : خیلی خوب خدا رو شکر ؛؛ می خواستم حالتو بپرسم ..به خدا فرح برام حواس نذاشته ...

راستی اومدی یادت باشه از اون شیر برنجی که اون روز درست کرده بودی برای من یکم درست کنی خیلی هوس کردم ...

گفتم : چشم عزیزاگر اومدم درست می کنم ..اگرم نیومدم همین جا براتون درست می کنم شیوا جون بیاره ..

گفت : نه من داغ دوست دارم بیا همینجا درست کن حتما بیا دلم برای توام تنگ شده ...

گوشی رو که قطع کردم هیچکدوم حرفی برای گفتن نداشتیم  ..

چون هر دو می دونستیم که عزیز کسی نیست که با من و شیوا با این مهربونی و ادب حرف بزنه  ..

بالاخره شیوا که سخت به فکر فرو رفته بود  گفت : نه نمی زارم تو طعمه ی خواسته های اون بشی ..

گفتم : مهم نیست شما می دونی که من از پس خودم بر میام ..بهتره که بریم و بیشتر از این حرف درست نکنیم ..

اگر نریم عزیز از ما طلبکار میشه ولی اگر بریم و اون نقشه ای داشته باشه و اجرا کنه اونه که بدهکار میشه و منم دیگه به این آسونی ازش نمیگذرم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش هشتم







نزدیک ساعت چهار بود که ما حاضر بودیم ..

چون اقا زنگ زده بود و گفته بود آماده باشین راننده میاد  دنبالتون ...

من لباسِ عیدم رو که یک پیرهن سبز تیره بود پوشیدم و موهای بلندم رو که هنوز خشک نشده بود پشت سرم دم اسبی کردم و از همون بالا بافتم و انداختم پشتم ..

شیوا تا منو دید صورتش از هم باز شد و گفت : وای خدای من تو داری بزرگ میشی ..چقدر خانم شدی چقدر برازنده ؛؛

 گفتم شما هم خیلی خوشگل شدین ..البته شما همیشه خوشگلی ...

گفت :واقعا ؟ دیگه هیچکس رغبت نمی کنه بهم نگاه کنه ..

گلنار جان  عزیزم برو اون شال منو از روی تخت بالا بیار .. 

بچه ها که هنوز از دنیای بزرگترها خبر نداشتن از اینکه می خواستن برن خونه ی عزیز ذوق می کردن ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش نهم








و من داشتم شال سفید رنگی که گلهای برجسته ای داشت می بستم دور سر شیوا طوری که مطمئن بشیم زخم هاش کاملا پنهون شده  ...

که صدای ماشین اومد و بعدم در حیاط ...

پریناز و پرستو دویدن و بازش کردن و من صدای امیر حسام رو شنیدم و دستم شروع کرد به لرزیدن ..

شیوا فورا با دو دست صورتم رو گرفت و گفت : عزیزم .. قربونت برم حالا وقتش نیست .. فراموشش کن ..نزار سد راه زندگیت بشه ..

سرمو چند بار تکون دادم در حالیکه گلوم خشک شده بود و نمی تونستم حرف بزنم ..

به زحمت گفتم : شیوا جون آخه چرا هر وقت صداشو می شنوم اینطوری میشم ؟...و چشمم پر از اشک شد ..

با مهربونی سرمو گرفت توی بغلش و  گفت : فراموشش کن ..گلنار نزار ازت خواهش کنم ....

منو ببین ؛؛ بفهم  چی میگم ..این دوتا برادر اسیر دست عزیز هستن ...؛؛ نباید با خودت این کارو بکنی ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش  دهم







صدای پای امیر حسام باعث شد که هر دو ساکت بشیم ..و اون دید که ما همدیگر بغل کردیم ..

بلند گفت : وای؛ به به  ..خدا مهربونترتون کنه زن داداش چه خبره؟سلام ..

دیگه نمی تونستم مثل قبل وقتی اونو می بینم نزارم بفهمه که چقدر از دیدنش خوشحال میشم و هیجان دارم ..

نگاهمون در هم تلاقی کرد و من با دستپاچگی از کنارش که تو چهار چوب در ایستاده بود رد شدم و گفتم : ما حاضریم ...

شیوا جلو نشست کنار امیر حسام و من و بچه ها عقب ...

و امیر اولین کاری که کرد میزون کردن آینه بود که بتونه راحت از اونجا منو نگاه کنه ..

اینو فهمیدم و رومو کردم به پنجره و تا خونه ی عزیز سرمو برنگردوندم ...

شیوا پرسید : چی شد تو اومدی قرار بود راننده بیاد ؟

 گفت : قرار بود ولی دم در ماشین رو ازش گرفتم و اومدم ..تا عزیز باشه به من امر و نهی نکنه ..

من مثل داداشم نیستم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش یازدهم







وقتی وارد حیاط شدیم آقا سریع اومدتوی ایوون و ازما استقبال کرد ..

و پشت سرشم عزیز با روی خوش و خیلی مهربون با شیوا رو بوسی کرد وگفت :خوش اومدی ؛صفا آوردی ؛؛..

و در حالیکه بچه ها رو بغل می کرد و می بوسید بدون اینکه به من نگاه کنه ادامه داد ...

گلنار  زود باش برو به شوکت کمک کن ..برای منم شیر برنج درست کن ..

اوو چه شیک و پیک هم کرده مثل اینکه می خوان بیان خواستگاری تو ..

می خوای توی آشپزخونه کار کنی لباس راحت تر نیاوردی ؟ ..

من احساس کردم جو داره خراب میشه شیوا فورا دست منو گرفت ..و آقا با لحنی که معلوم میشد می خواد امیر رو به سکوت دعوت کنه گفت : حالا بریم تو همه با هم کمک می کنیم ..امیر حسام ..شنیدی چی گفتم ؟

 عزیز می دونست داره چیکار می کنه سرشو به بچه ها گرم کرده بود و خودشو زده بود به اون راه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش دوازدهم







همه با هم وارد ساختمون شدیم چون شیوا دستم رو رها نمی کرد ..

نمی تونستم از کنارش برم ..

آروم گفتم : بزارین برم حرف و سخن نشه ..ما که می دونستم برای چی اومدیم اینجا ..برای من مشکلی نیست ..

و دستم رو کشیدم ونگاهی به سالن انداختم همه چیز آماده ی پذیرایی از مهمون ها بود ..

عزیز گفت : فرح داره آماده میشه الان میاد چشم سفید؛ دیدی شیوا ؟ دیدی آخر  کار خودشو کرد؟ و حرفشو به کرسی نشوند ؟ .... 

با سرعت رفتم توی آشپز خونه ..و با شوکت خانم  احوال پرسی کردم و گفتم : اگر کاری دارین بدین من انجام بدم ..

امیر حسام پشت سرم اومد اما اونقدر عصبی بود که ترسیدم حرفی بزنم  گفت : گلنار بیا بیرون ..

کاری نیست تو انجام بدی اینجا مهمونی ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش سیزدهم







نمی دونم چه نیرویی باعث شد که من تونستم خودمو جمع و جور کنم و شاید تنها راهی که فکر می کردم جو رو نا مساعد نکنم تا همه چیز به نفع عزیز تموم بشه لبخندی زدم و گفتم : نه آقا خودم به عزیز قول شیر بزنج دادم ..

درست کنم همه با هم بخوریم بعد میام قول میدم ....

حالا شما برو بزارین امشب به خیر و خوشی تموم بشه  ...

بدون ملاحظه گفت : باشه که من خدمت عزیز برسم ...بهم قول داده بود ...و رفت .

اما من بو های خوبی به مشامم نمی رسید ..چند دقیقه بعد مهمون ها از راه رسیدن ..چهارده؛  پونزده نفری میشدن ...

من سرمو به درست کردن شیر برنج گرم کرده بودم و در حالیکه مدام بغضم رو فرو می بردم ..

دلم می خواست از اون خونه فرار کنم ..اونقدر برم که دیگه هرگز با عزیز روبرو نشم ..

جنس من با اون فرق داشت ...و اصلا نمی تونستم درکش کنم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش چهاردهم








اینکه منو یا شیوا رو نخواد دست خودش بود و می تونست بگه ؛؛ 

ولی اون به همه کلک می زد و اونشب هم منو و شیوا رو برای عذاب دادن به خونه اش دعوت کرده بود ...

چون بالافاصله بعد از مهمون ها چند نفر دیگه اومدن ..که شوکت خانم رفت نگاه کرد و برگشت و گفت : وای خاک بر سرمون شد ..گلنار؟ 

عزیز  محترم خانم و دختراشم دعوت کرده اونا هم اومدن ..

می دونی دختر دوم محترم خانم رو هم برای امیر حسام در نظر گرفته ؟..میگه دوتا خواهر جاری بشن خوبه ...

گفتم : چی گفتی ؟ منظورت چیه ؟ مگه آقا اون زن رو طلاق نداده ؟







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش پانزدهم









گفت : نمی دونم به والله؛؛ اینطوری میگن ؛ولی  از کار خانم هیچکس سر در نمیاره  ؛ 

میگه طلاق دادیم ؟ پس چرا هر روز اینجان ؟ چرا میگه دوتا خواهر جاری بشن ؟

 الان چرا توی این مراسم دعوتشون کرده ..

چنان غیظی توی وجودم شعله کشید که یک مرتبه قاشق رو کوبیدم روی میز و گفتم : کوفت بخوری الهی ؛ به من چه برای تو چیزی درست کنم ؛؛

 می خوام هفتاد سال سیاه شیر برنج نخوری .. ..

وای شیوا جون؛ الان چه حالی میشه ؟  ...

خدایا چیکار کنم ؟ 

یک نفس عمیق کشیدم ..حالا باید یک کاری می کردم ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بالاخره شد سرعت نت و خیلی آوردن پایین 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش اول








 در حالیکه دیگه طاقتم تموم شده بود و سرمو با بیقراری به اطراف تکون می دادم که یک چاره ای بکنم تا شیوا صدمه نبینه شوکت گفت : حالا تو چراناراحت شدی ؟

 تا اومدم جوابشو بدم ..

شیوا بغض کرده و برافروخته اومد توی آشپز خونه و گفت : گلنار می دونی چی شده ؟ عزیز محترم خانم و دختراشو دعوت کرده ..اومدن روبروی من نشستن ..

دختر کوچکه رو عروسش معرفی کرد..دارم سکته می کنم ...

گفتم : ولش کنین بهش محل نزارین ..تو رو قران اینطوری نلرزین ..

مهم اینه که آقا با شماست..دوستتون داره ..طلاقش داده  ..

سرشو تکون داد و گفت : نه ..نه نمی تونم این کار عزیز رو فراموش کنم ..ای دادِ بیداد من چقدر احمقم ؛ باورش کردم دیدی چطور با التماس ما رو کشونده اینجا فقط میخواست اذیتم کنه  ...

بیا از اون در یواشکی از این خونه ی لعنتی بریم ؛؛ دیگه نمی تونم اینجا بمونم دارم خفه میشم ..

شوکت برو بچه ها رو بیار می خوام ببرمشون ...









داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش دوم







گفتم : واقعا ؟ یعنی شما میدون رو خالی می کنین  ؟ پس حساب عزیز چی؟ کی برسه ؟

 شیوا جون صبر کنین باید امشب جواب پس بده ..من این چیزا حالیم نیست ؛ دیگه به حرف کسی هم گوش نمی کنم  ...

یکم به من نگاه کرد و گفت : می خوای چیکار کنی ؟من که  نمی تونم ..توانشو ندارم با عزیز در بیفتم ..

آروم گفتم : می دونم ..صبر کنین من یکم فکر کنم باید چیکار کنیم ....

شما نباید میدون رو برای اونا خالی کنین ... گفت : نه ,, تو کار نداشته باش .. خودتو توی درد سر میندازی ...

گفتم : اگر شما پشتم باشین از هیچ کس نمی ترسم ..

به خدا اگر آقا این بار پشت عزیز در بیاد جلوی اونم می ایستم ...

شوکت گفت : گلنار تو از پس عزیز بر نمیای بیخودی مداخله نکن ...

آقا اومد دنبال شیوا..اونم پریشون شده بود و گفت : شیوا ؟ خودتو ناراحت نکن ؛ عزیزبه حساب خودش برای حسام صحبت کرده با خودش گفته  خوب یک روزی اونم عروسش میشه ..

دعوتشون کرده ..منظور خاصی نداشته ..تازه محترم خانم دوست صمیمی عزیز هست به خدا نمی خواسته تو رو ناراحت کنه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش سوم








در حالیکه داشتم از عصبانیت می ترکیدم با غیظ مشت هامو بهم گره کرده بود م ..

ولی آروم گفتم :آقا ؟ شما خبر داشتین ؟

 آقا دستپاچه شد و گفت : نه به جون پریناز به جون شیوا خبر نداشتم ..وگرنه اجازه نمی دادم دعوتشون کنه ..

حالا جلوی مردم بده ..اینا تازه به من رسیدن ..

شیوا با من بیا وقتی رفتن حرف می زنیم ..

شیوا گفت : عزت الله بَسَم نیست ؟ دیگه نمی تونم تحمل کنم ..

ببین دستهامو؛؛ دارم مثل بید می لرزم ...آخه خدا رو خوش میاد ؟ عزیز منو به زور کشوند اینجا با زبون بازی که فقط همین کارو بکنه؟ 

من چند تا مسکن خوردم تا درد نداشته باشم باورش کردم  ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش چهارم








امیر حسام هم به جمع ما پیوست و درو بست ,, حرف شیوا رو شنید و گفت : داداش به خاطر خدا دیگه روی کثافت کاری های عزیز سر پوش نزار ..

زن داداش راست میگه بسه دیگه ..این زن مریضه به خاطر خدا یکم رعایت کنین مادره که مادر باشه شاید بگه خودتون رو بندازین توی چاه ؟

کی بهش اجازه داده دختر برای من خواستگاری کنه؟ بدون اینکه من بخوام ؟

صبح به من گفت امشب دعوت کرده و به مهمون ها معرفی می کنه که می خواد عروس من بشه ؛خوب تو بیجا می کنی با من مثل حیوون رفتار می کنی ... 

واقعا که این زن شاهکاره ....ای بابا دیگه اینطورشو ندیده بودیم .. یادتون نیست سر خواستگاری برای شما چیکار کرد ؟

 فکر کرده می تونه منم مثل شما  در مقابل کار انجام شده قرار بده ..

اگر شما اونجا حرفتون رو زده بودین الان با من این کارو نمی کرد ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش پنجم








تازه بهش گفتم  من اصلا یکی دیگه رو دوست دارم الانم نمی خوام زن بگیرم ..

نه داداش جون به نظرم نصف رفتار عزیز تقصیر شماست از بس روی کثافت کاریش ماله کشیدین اما من مثل شما به حرف عزیز گوش نمی کنم ...

حالا از فرح  خوشم اومده ..دیدی چیکار کرد ؟ اون یک دختر بود ولی روی حرفش ایستاد و کار خودشو کرد ..من می دونم بدبخت میشه , ولی بازم از چشم عزیز می ببینم فرح  همش سر لجبازی با عزیز این کارو کرد ..به هر حال یکی باید جلوی عزیز رو بگیره ..

شیوا گفت  : امیر حسام راست میگه ..اون باید بدونه خراب کردن دیگران جلوی جمع چه معنی میده ...

آقا گفت : شما ها از روی بخار معده حرف می زنین ..نمیشه آبرو ریزی راه بندازیم ...

گفتم : آقا تو رو قران خودتون یک کاری بکنین ؛؛طوری که حق شیوا جونم توش باشه آبروتون هم نره ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش ششم









آقا گفت : ای بابا  اینقدر بزرگش نکنین ..چیزی نشده که نیم ساعت دیگه همشون میرن ...همه چیز تموم میشه ..

شیوا با ناراحتی و بغض گفت : تموم نمیشه عزت الله ..عزیز دوباره یک بامبول دیگه برا ی ما درست می کنه ...

آقا بدون اینکه جواب  بده  دست شیوا رو گرفت و گفت : بیا بریم من درستش می کنم توام امیر حسام آروم باش یقه ی تو رو که نگرفتن زن بگیری ..

تو اصلا زن می خوای چیکار ؟..حالا باید درس بخونی ..

بیا بریم می خوان حرف بزنن و بله برون کنن ..

ساکت باشین و بی خودی آبرو ریزی راه نندازین  ...

بعدش سنگ هامو با عزیز وا می کَنیم..قول میدم ..امیر توام بیا ..حق نداری حرف بزنی تا همه برن ..ازت دلخور میشم داداش  ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش هفتم








آقا به من مستقیم نگفت ولی فهمیدم که دوست نداره دخالت کنم ..اما نمی تونستم از کاری که با شیوا کرده به راحتی بگذرم ...

اونا رفتن و منو شوکت وارفته بودیم که بوی سوختن شیر برنج بلند شد ..

شوکت دوید طرف اجاق و گفت : وای دیگه به درد نمی خوره حسابی سوخت ..یک فکری به سرم زد گفتم :اتفاقا به درد می خوره ...یک کاسه بر داشتم و برنج های خام رو کشیدم توش و با کف گیر سه تیکه از اون سوخته ها رو از ته قابلمه بر داشتم و گذاشتم روش ...و منتظر شدم حرفشون تموم بشه ..

خواهر محمد سیاهه نوشت و تایید ش کردن و دست زدن و شیرینی خوردن ..

عزیز با صدای بلند که به آشپز خونه برسه گفت : آی دختر ..گلنار چایی بیار برای مهمون ها ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش هشتم








لحنش اونقدر بد بود که حتی شوکت خانم هم فهمید وهمینطور که چای میریخت  گفت : گلنار تو چرا ناراحتی ؟ صورتت قرمز شده  بزار من می برم ..تو می خوای با این شیر برنج چیکار کنی ؟ 

گفتم : من اصلا برای خودم ناراحت نیستم چون جایگاه من در واقع همینه .. 

اما عزیز به شیوا کلک زده ..اگر امشب یک کاری نکنم تا آخر عمرم خودمو نمی بخشم ..بریز چایی ها رو من ببرم ...

یک نفس عمیق کشیدم و در حالیکه سینی چای رو می گرفتم و کاسه ی شیر برنج رو کنار ش گذاشته بودم ...

از همون جا بلند یک چیزی مثل فریاد و یا حتی جیغ گفتم : عزززیز ..چشم کلفتون داره چای میاره ..در خدمتم ...

و چنان دستم رو  لرزوندم که چای ها می ریخت توی سینی و گیره ی های استکان ها  بهم می خوردن  ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش نهم








اول رفتم سراغ محترم خانم ..گرفتم جلوش و گفتم : بفرمایید؛؛ نوش جان  شما برای عزیز از همه مهمترین ..

چون سالهاست می خواین دختراتون رو بدین به ایشون نمیشه ..

محترم خانم یک مرتبه جا خورد و .آقا صدا کرد گلنار خانم ..دخترم سینی رو بده به من ؛تو برو ..

نشنیده  گرفتم و جلوی دختر ش که زن آقا شده بود خم شدم و ..گفتم : ببخشید شما بودین طلاقتون دادن ..

باز در این خونه رو ول نمی کنین ؟ 

عزیز داد زد گلنار گمشو از اینجا برو بیرون ؛ خل شدی ؟دیوانه ؛؛  

کاسه ی شیر بزنج رو کوبیدم جلوش روی میز طوری که مقداری از اون ریخت و داد زدم : اینم شیر برنجی که خواسته بودین خانم ...

نوش جان کنین ...بله ..خل شدم شما منو خل کردین ...

من همین امشب میرم و پدر و مادرم رو از اون خونه می برم ..لازم نبود اینقدر فیلم بازی کنین خودم میگم  ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش دهم







خانم ها آقایون امشب عزیز منو اینجا دعوت کرده بود که به همه بفهمونه من کلفتم ..

می خواست جایگاهم رو بدونم ..ولی اون اصلا منو نشناخته ...

من از اون چیزی که هستم  خجالت نمی کشم ..آره ؛؛ نمیکشم چون دارم کار می کنم ..

ولی خوشحالم که مثل عزیز نیستم ..

مثل دخترای محترم خانم خار و خفیف نیستم ...که دنبال مرد زن دار راه بیفتم ..و برای حرص دادن یک زن مریض آرا گیرا کنم و برم جایی که نباید برم ...

من گلنارم ..دختری که کار می کنه تا پدر و مادرش راحت زندگی کنن ..

نمی دونم این کجاش خجالت داره ؟ ..و رو کردم به عزیز و ادامه دادم

حالا  خیالت راحت شد ؟اگراون قصدی که شما فکر می کردین داشتم این شیر برنج رو جلوت نمی کوبیدم  ..

همینو می خواستین ...ای لعنت به آدم های بد ذات ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش یازدهم








آقا داد زد بسه دیگه گلنار زیاد روی نکن ..

گفتم : شما هم آقا همینطور از کارای عزیز دفاع کنین ..بزارین زن تون رو آزار بده چون مادر شماست ....

می دونم از کارم خوشتون نیومد ..ولی دیگه نمی تونستم تحمل کنم ....و دیگه هم برای شما کلفتی نمی کنم ....

و کیفم رو بر داشتم و با گریه ای که آخرای جمله نتونسته بودم جلوشو بگیرم از در زدم بیرون ...

صدای فریاد عزیز رو شنیدم که امیر حسام رو صدا می زد و می گفت : ولش کن گمشه بره دختره ی نمک نشناس ...

قدم هامو تند تر کردم و به حالت دو رفتم به طرف در ورودی ..

صدای شیوا و امیر حسام رو شنیدم که صدام می زدن  ....

اما زود تر خودمو رسوندم به در کوچه و با تمام توانم می دویدم ..

نمی خواستم اونا بهم برسن ...امیر حسام همینطور صدام می کرد ...و یک مرتبه از پشت منو گرفت ..

داد زدم همش زیر سر تو بود ...تو باعث شدی همه به من شک کنن در حالیکه خودت بهتر از همه می دونی که من کار بدی نکردم ..

ولم کن ..امیر ولم کن می خوام برم خونه ی خودمون پیش مادرم ..

پیش کسی که هیچوقت ازم انتظاری نداره ..بهت میگم ولم کن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و سوم - بخش دوازدهم







امیر حسام بازوهای منو گرفته بود و در حالیکه از شدت گریه ای که من می کردم و هق و هق می زدم اونم به گریه افتاده بود گفت : خواهش می کنم ..آروم باش ..گلنار ..تو خیلی عصبی شدی ..

حق داری ..بهت حق میدم ...آروم ..آروم یک نفس عمیق بکش ...

گفتم : نمی خوام گمشو ..ولم کن ....

آقا نفس زنون به ما رسید و گفت : گلنار ..بسه دیگه ..برگرد بریم ..

گفتم :  نمیام آقا ..جای من دیگه پیش شما نیست ..

من تحمل خاری و خفت رو ندارم و عزیز داره همین کارو با من می کنه ..بار اولش نیست ..مگه من باهاش چیکار کردم ؟ 

گفت : می خوای بدونی ؟ این شازده پسر رفته بهش گفته که می خواد تو رو بگیره ..حالا فهمیدی ...

در حالیکه شدت گریه ام بیشتر شده بود گفتم : آقا ؟ آقا این حرف رو نزنین ..آدم ها عقل دارن ..

گوش و فهم دارن عزیز منو می کشید کنار باهام مثل یک مادر حرف می زد اگر گوش نمی دادم منو می زد ولی این کارو با من و شیوا نمی کرد .

خودتون بگین این چند سال از دستور های شما سر پیچی کردم ؟ روی حرفتون حرف زدم ؟

 بهم بگین چه کاری بدی ازم سر زده که باعث ناراحتی شما شده باشم ..معلومه که  ناراحتم ..

آقا خیلی بهم بر خورده شما چطور تحمل می کنین به زنتون اینطور توهین بشه ؟


golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 9 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز