داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و یکم - بخش نهم
اون روز امیر حسام رفت؛ و در حالیکه من هر روز چشم براهش بودم دیگه خونه ی ما نیومد و هیچ خبری هم ازش نداشتم و حدسم این بود که آقا اومدنشو قدغن کرده ...
پانزده روز گذشت تا یک روز که من باز زیر درخت ها فرش پهن کرده بودم و شیوا رو بردم اونجا تا حال و هواش عوض بشه ..
صدای زنگ تلفن رو از دور شنیدم ..کسانی که به ما زنگ می زدن آقا بود که حال شیوا رو می پرسید و آصف خان و عمه ..و کس دیگه ای با ما کار نداشت ..
البته گاهی هم عزیز تلفن می کرد و به هوای احوال پرسی ؛ چند تا متلک به شیوا می گفت و قطع می کرد....
بدو رفتم سراغ تلفن و جواب دادم ..در حالیکه با شنیدن صدای امیر حسام قلبم داشت از جا کنده میشد گفت : گلنارجونم تویی ؟
گفتم : سلام ..
گفت :آب جوش رو حاضر کن دارم میام ..
گفتم : میای ؟ چای دم کنم ؟
گفت : قبول شدم .دختر ...قبول شدم ..باورت میشه ؟ علوم سیاسی قبول شدم ..می خوام برم دانشگاه ..
گفتم مبارکه ...
و بلند داد زدم شیوا جون امیر حسام قبول شده ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شصت و یکم - بخش دهم
دیگه سر از پا نمیشناختم ؛؛ احساس می کردم سبک شدم و حال عجیبی داشتم ..
مثل این بود که همه ی فاصله ها رو فراموش کرده بودم ...
با خوشحالی رفتم سبزی خوردن و نون تازه خریدم و یک کشک بادمجون خوشمزه درست کردم ..و منتظر شدم ..
شیوا زیر چشمی بهم نگاه می کرد اون نمی دونست که امیر حسام می خواد بیاد راستش بهش نگفتم ..
اما نمی تونستم اشتیاقی که در وجودم بود از اون پنهون کنم ...
ساعت از نه گذشته بود که صدای ماشین رو شنیدم ..
فورا دستی به سر و روم کشیدم و آماده شدم ..با شوقی وصف ناشدنی به در نگاه می کردم ..
قلبم تند می زد و نفسم به شماره افتاده بود؛؛ اما آقا اومد بدون امیر حسام ؛؛
یک لحظه بغض کردم ولی زود به خودم اومدم که گلنار چیکار می کنی ؟ خجالت بکش ...
با دیدن صورت غمگین و افسرده ی آقا و اوقات تلخی که داشت خودمو از یاد بردم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar