2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش سوم









دختر هر چه کرد از دست اونا خلاص بشه فایده ای نداشت و بالاخره متوسل به دروغ شد و گفت : من ملکه رو دیدم که مقدار زیادی طلا و سکه با خودش به کوهستان می برد ؛و دور از چشم شاه ذخیره می کرد  ..

خوب وقتی این حرف رو می زد فکر نمی کرد این خبر به گوش شاه برسه ..

اما مردمی که از این جور چیزا توی خودشون نداشتن هیجان زده برای هم تعریف می کردن و دهن به دهن گشت وده روز بعد وزیر اعظم نزد شاه رفت و اونچه که از مردم شنیده بود باز گو کرد ...و گفت : قربان خبر بدی برای شما  دارم ..در شهر حرف هایی بین مردم زده میشه که حتما باید بدونین ؛ 

گویا ملکه گنجی از طلا و سکه  در کوهستان مخفی کرده  که تا حالا  سربازای ما نتونستن  پیدایش کنند..

گویا این یک راز بین ملکه و پسر شما بوده و شایعه در شهر پیچیده که ملکه قصد جان شما رو کرده و می خواد پسر رو به جای شما پادشاه کنه..و چون مردم اون شهر عادت به دروغ و تهمت نداشتن   پادشاه باور کرد و خیلی ناراحت شد و دستور داد سر ملکه رو از تنش جدا کنن و پسر رو هم به زندان انداخت ..اما از این غم بیمار شد ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش چهارم









هرج و مرج تمام شهر رو گرفت ..گلها پژمرده شدن و دلها غمگین ..

دیگه بهم اعتماد نداشتن ..دروغ و تهمت رواج پیدا کرد و مردم عاصی و درمونده شدن ....

روز دهم دختر که دیگه خودشم توی اون شهر احساس خوبی نداشت به دستور پادشاه پری ها برگشت به سرزمین خودش ...

اما اینو فهمید که شاید آدم ها از تهمت زدن و دروغ گفتن قصد بدی نداشته باشن ولی برای خودشون و دیگران عواقب بدی خواهد داشت ....


بارون بند اومده بود ..

و نسیم ملایمی از پنجره میومد ...پرستو خواب بود ولی نه تنها پریناز بلکه توی اون تاریکی زیر نور چراغ فیتیله ای شیوا و آقا و امیر حسام هم به قصه ی من گوش می دادن ..

هم دل من بشدت گرفته بود هم توی اون نور کمرنگ امیر حسام رو دیدم که غمگین نشسته و مثل همیشه شوخی نمی کنه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش پنجم








آقا پرسید :گلنار  تو این قصه ها رو از کجا بلدی ؟ گفتم : پدر بزرگم ..میرزا بنویس بود ..

بیشترش رو از زبون  اون شنیدم .. ولی مادرم هم از همون بچگی برامون قصه می گفت ..

پرسید پدر بزرگ تو سواد داشت ؟ 

گفتم : بله آقا قران رو از حفظ بود و کارش نوشتن نامه ها ی مردم ؛؛ ...اون سالی که من اومدم پیش شما دوسه ماهی می شد که فوت شده بود  ..

اون موقع مادرم هنوز عزا دار بود ..ببخشید آقا یک چیزی بپرسم ناراحت نمیشین ؟ 

گفت : نه دخترم ..بپرس ..

گفتم : عزیز می تونه مادر و پدر منو بیرون کنه ؟ گفت : این حرفا چیه معلومه که نه ....راستی من برای قبول شدن تو یکم پول ریختم به حسابت ..

حالا که بزرگ شدی دفتر چه ی پس اندازت رو میدم دست خودت ..ولی حق نداری ازش پول برداری اگر لازم داشتی به خودم بگو ...

شیوا گفت : تو ناراحت نباش ..ما باید به خاطر پریناز که امسال میره مدرسه از اینجا بریم ..اگر رفتیم این خونه رو میدم به اونا بشینن  ...

تا ببینم مدرسه ی نزدیک و خوب این طرفا کجاست ..خودم که دلم نمی خواد..اینجا رو دوست دارم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش ششم









آقا گفت : آره خونه ی خوبیه ..از فردا می خوام بهش برسم ..

گلکاری و باغچه بندی کنم تا تو بیشتر دوست داشته باشی برای مدرسه ی پرینازم یک فکری می کنم ..کسی هم نمی تونه به مادر و پدرِ گلنار حرفی بزنه ..

امیر حسام فورا گفت : داداش منم کمکت می کنم ...

آقا گفت : نه تو به کار خودت برس عزیز این روزا خیلی تنهاس فرح اذیتش می کنه و تو بهتره به اونا برسی که خیال منم راحت باشه ...

و اینطوری مادبانه امیر حسام رو جواب کرد ...

اون دیگه حرفی نزد و صبح وقتی بیدار شدم قبل از آقا از خونه رفته بود ...

حال بدی داشتم ..دلم می خواست باهاش حرف بزنم و بهش بگم که خودش باعث شده  که همه متوجه ی ما بشن و گرنه قبلا کسی کاری به کار ما نداشت ...

می خواستم بگم بیشتر مراقب باشه ...اما رفته بود








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش هفتم








وقتی خواستم از توی دیگ نون در بیارم ...آخه اون موقع ها برای اینکه نون بهتر بمونه اونو توی دیگه های مسی نگهداری می کردن ..

یک نامه دیدم فورا بازش کردم ..

امیر حسام نوشته بود ..گلنار جان ..گل قشنگ من ..ببخشید بدون خداحافظی رفتم ..ولی اینو بدون که همه ی تلاشم رو می کنم تا روی پای خودم بایستم و برای رسیدن به تو دیگه اجازه کسی رو نخوام ..

اگر شده تو رو بر می دارم میرم به یک شهر دور ولی بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..همیشه دوستت خواهم داشت ..امیر ...

اونقدر هیجان زده و دستپاچه شده بودم که فکر می کردم همه ی عالم و آدم از متن نامه خبر دار شدن ..

کاغذ رو مچاله میون دو دستم گرفتم و روی قلبم فشار دادم و دوباره تند اونو خوندم و حفظ کردم و بعد گرفتمش روی آتیش و سوزندم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش هشتم








چند روزی بود که تاول های پام چرک کرده بود وزخمش بد جوری اذیتم می کرد  ..

اما دستم داشت خوب میشد  ..اون روز وقتی آقا می خواست بره ازش خواستم برام یک پماد بگیره که چرک پام خوب بشه ...

اون زمان آقا فقط سی و سه سال داشت ولی من فکر می کردم مرد خیلی بزرگیه ..

حتی امیر حسام هم تازه رفته بود توی نوزده سال ولی به نظرم مرد کاملی میومد ..

حالا که به اون روزا فکر می کنم گاهی خندم می گیره و گاهی چنان دلتنگ میشم و بغض می کنم که ساعت ها دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم ...

اون روز وقتی آقا برگشت برای اولین بار به جای شیوا منو صدا زد و گفت : بیا گلنار دخترم برات یک پماد گرفتم  بمال به پات خوب بشه ...

و اینکه آقا اونطور بهم توجه می کرد دلم گرم میشد و احساس امنیت می کردم  و محبت اون روز به روز در دلم بیشتر میشد و این حس رو در من بوجود میاورد که می تونم بهش اعتماد کنم و  گاهی فراموش می کردم اون پدرم نیست ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش نهم








اون روز امیر حسام رفت؛  و در حالیکه من هر روز چشم براهش بودم دیگه خونه ی ما  نیومد و هیچ خبری هم ازش نداشتم و حدسم این بود که آقا اومدنشو قدغن کرده ...

پانزده روز گذشت تا یک روز که من باز زیر درخت ها فرش پهن کرده بودم و شیوا رو بردم اونجا تا حال و هواش عوض بشه ..

صدای زنگ تلفن رو از دور شنیدم ..کسانی که به ما زنگ می زدن آقا بود که حال شیوا رو می پرسید و آصف خان و عمه ..و کس دیگه ای با ما کار نداشت ..

البته گاهی هم عزیز تلفن می کرد و به هوای احوال پرسی ؛ چند تا متلک به شیوا می گفت و قطع می کرد.... 

بدو رفتم سراغ تلفن و جواب دادم ..در حالیکه با شنیدن صدای امیر حسام قلبم داشت از جا کنده میشد گفت : گلنارجونم تویی ؟ 

گفتم : سلام ..

گفت :آب جوش رو حاضر کن دارم میام ..

گفتم : میای ؟ چای دم کنم ؟

 گفت :  قبول شدم .دختر ...قبول شدم ..باورت میشه ؟ علوم سیاسی قبول شدم ..می خوام برم دانشگاه ..

گفتم مبارکه ...

و بلند داد زدم شیوا جون امیر حسام قبول شده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش دهم








دیگه سر از پا نمیشناختم ؛؛ احساس می کردم سبک شدم و حال عجیبی داشتم ..

مثل این بود که همه ی فاصله ها رو فراموش کرده بودم ...

با خوشحالی رفتم سبزی خوردن و نون تازه خریدم  و یک کشک بادمجون  خوشمزه درست کردم ..و منتظر شدم ..

شیوا زیر چشمی بهم نگاه می کرد اون نمی دونست که امیر حسام می خواد بیاد راستش بهش نگفتم ..

اما  نمی تونستم اشتیاقی که در وجودم بود از اون پنهون کنم  ...

ساعت از نه گذشته بود که صدای ماشین رو شنیدم ..

فورا دستی به سر و روم کشیدم و آماده شدم ..با شوقی وصف ناشدنی  به در نگاه می کردم ..

قلبم تند می زد و نفسم به شماره افتاده بود؛؛  اما آقا اومد بدون  امیر حسام ؛؛ 

یک لحظه بغض کردم ولی زود به خودم اومدم که گلنار چیکار می کنی ؟ خجالت بکش ...

با دیدن صورت غمگین و افسرده ی آقا و اوقات تلخی که داشت خودمو از یاد بردم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش یازدهم








آقا طوری بود که نمیشد باهاش حرف بزنیم ..

حدسم این بود که حتما با امیر به خاطر اینکه می خواسته بیاد خونه ی ما دعوا کرده ..ولی وقتی به اصرار شیوا که مدام می پرسید چی شده حرف بزن ..نگرانت شدم ..

گفت : فرح کار خودشو کرد فردا میان برای بله برون ...

اگر بگم خاک بر سرمون شد باور کن راست گفتم ..

شیوا رغبت نمی کنم تو صورت اون پسر نگاه کنم ...

امیر حسام طفلک امشب خوشحال بود که دانشگاه قبول شده اما وقتی شنید همه چیز به کامش زهر مار شد ..

داشتن دعوا می کردن که من اومدم ..دیگه حوصله ی جر و بحث ندارم بزار دختره ی احمق بره گمشو ..

هر غلطی دلش می خواد بکنه ..

شیوا گفت : امیر برای چی با عزیز دعوا می کرد به خاطر فرح ؟ عزیز که راضی نیست چیکار کنه خوب به حرفش گوش نمی کنه ...

آقا گفت : عزیز از من خواست  فردا گلنار رو ببرم اونجا  کمک کنه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش دوازدهم







منم گفتم : گلنار حالش خوب نیست پاش هنوز خوب نشده ..

شیوا گفت : چرا اینو گفتی ؟

 گلنار حالش خوبه من نمی زارم جایی بره ..گلنار به اندازه ی کافی اینجا زحمت می کشه ..بهش نگفتی گلنار برای این کارا نیست ؟ ..

آقا در حالیکه میرفت بالا تا لباسشو عوض کنه گفت : امیر حسام به اندازه ی کافی بلبل زبونی کرد و حسابی لج عزیز رو در آورد ..

خدا به خیر کنه ..

من که گذاشتم در رفتم ..

شیوا جان تو که فردا میای برای بله برون ؟ 

شیوا آه عمیقی کشید و با افسوس گفت : اگر حالم خوب بود و درد نداشتم ....





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها سلام پرو. کسی تل گرام وصل نمیشه ببینم کی وصل میشه تا عصر میذارم شرمنده 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام بچه ها شرمنده الان میذارم کلا یادم. رفت الان به دفعه یادم اومد چون من زیاد نی نی سایت نمیام فقط ظهرها برای داستان گذاشتن فکر کردم مثل هرروز گذاشتم شرمنده دیگه بوس ببخشید 😂😘😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 وای وصل نمیشه 😩😩😩😩تا یکی دوساعت دیگه هی امتحان میکنم اگه نشد فردا از اینستا عکس میگیرم میذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دا سرت عزیزم😘😘😘

فدات عزیزم وای الانم نمیشه😩😩😩

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش اول









من  این آه رو من می شناختم ..

شیوا دوست نداشت توی جمع حاضر بشه و معمولا از خونه بیرون نمی رفت..زیبایی اون وصف شدنی نبود و این زخم بد شکل و بد قواره کنار صورتش دلم آدم رو آتیش می زد ..

همیشه معذب بود حتی جلوی بچه ها ..تنها کسی که پیشش راحت بود من بودم ..

خودش می گفت وقتی تو به من نگاه می کنی می فهمم که توجهی به زخمم نداری ..و این یک واقعیت بود ..

حتی پریناز و پرستو هم اگر چشمشون به اون زخم ها میفتاد محال بود  نپرسن مامان صورتت چی شده ؟ چرا زخمی شدی ؟ ..

و من هر بار موجی از اندوه و حلقه ای از اشک رو توی چشم اون می دیدم و بغضی که به گلوش فشار میاورد و فرو می برد ...

البته  فکر می کردم حساسیت خود شیوا باعث میشد که توجه دیگران رو به زخمش جلب کنه ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و دوم - بخش دوم










من صورتی خیلی معمولی داشتم ..نه زشت بودم نه زیبایی خاصی؛؛  

یک دختر معمولی اما خودمو دوست داشتم ..و هرگز دلم نخواسته بود که شکل دیگه ای داشته باشم ..و یا از چیزی که بودم خجالت بکشم ..

دلم می خواست شیوا هم یک روز اینو می فهمید که وجودش چقدر با ارزشه و اون زخم اصلا در مقابل روح بزرگش هیچی نیست ..

اونشب  اونقدر ناراحتی شیوا روی من اثر گذشت که خواسته ی عزیز یادم رفت حتی به این فکر نکردم که امیر حسام برای چی با عزیز دعوا می کرده  ..

اما اینو فورا متوجه شدم که قصد عزیز اینه که به من بفهمونه من یک کارگر هستم و نباید پامو از گلیمم دراز تر بزارم ....

زیاد برام مهم نبود ..چون برای عزیز ارزشی قائل نبودم تنها نقطه ضعف من توی این دنیا شیوا بود که  برام در درجه ی اول اهمیت قرار  داشت و همه اینو می دونستن ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 11 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز