داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و نهم- بخش هفتم
طرفای بعد ظهر آقا اومد خونه یکراست رفت سراغ شیوا و بغلش کرد مثل این بود که چند ساله همدیگر رو ندیده بودن ..
شیوا سرشو گذاشته بود روی سینه اونو چشمش رو به علامت آرامش بسته بود ....
من از بس این منظره رو دوست داشتم سرم کج شده بود ...
خوب من تازه وارد شانزده سالگی شده بودم و شور عشق و عاشقی لازمه ی سنم بود ..
اما آقا خیلی ناراحت بود و برای ما تعریف کرد که فرح میگه اگر اونو ندیم به اون پسر این بار کاری می کنه که نتونیم نجاتش بدیم ..
شیوا پرسید : عزیز چی میگه ؟
گفت : عزیز داره دیوونه میشه به هیچ وجه دلش نمی خواد فرح رو بده به اون چلغوزِ یک لا قبا ...
گویا چند روز پیش مادر اون پسر اومده خواستگاری و عزیز بیرونش کرده فرح هم بهش بر خورده و دو روز توی اتاق خودشو حبس کرده بود و غذا هم نمی خورد ..
تا پریشب مرگ موش می خوره ولی خدا رو شکر امیر حسام فهمید و نجات پیدا کرد ...
گلنار دخترم بیارمش اینجا تو باهاش حرف بزنی ؟
گفتم کی من ؟ نه بابا از من موسفید تر نبود ؟ شیوا جون بهتره ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و نهم- بخش هشتم
گفت : نه چون شما ها همسن و سال هستین و همدیگر رو بهتر درک می کنین ,,
توام که دختر عاقلی هستی ممکنه بتونی رای اونو بزنی ...
گفتم : من حرفی ندارم ..اما اونوقت هر چی بشه ممکنه عزیز از چشم من ببینه ..
گفت : چیکار داریم به عزیز بگیم ؛ می خوای به هوای اینکه از اون پسره دور باشه بیارمش اینجا تا نتونه اونو ببینه ..
گویا چند بار از خونه رفته و با اون پسر قرار گذاشته ...
منو و شیوا نگاهی بهم کردیم ...شیوا گفت : باشه بیارش ولی از کجا معلوم که اون پسر اینجا رو بلد نباشه ..
باید یک فکر اساسی بکنیم ...
گفت : حالا عزیز دلش خوشه که فرح بیاد پیش گلنار شاید یکم عاقل بشه ..
گفتم : مگه عزیز منو عاقل می دونه ؟
گفت : ظاهرا ..چون خودش پیشنهاد کرد ..اما گفت به تو نگم ..خوب اینم سیاست های عزیزه دیگه ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar