2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190921 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش هفتم









طرفای بعد ظهر آقا اومد خونه یکراست رفت سراغ شیوا و بغلش کرد مثل این بود که چند ساله همدیگر رو ندیده بودن ..

شیوا سرشو گذاشته بود روی سینه اونو چشمش رو به علامت آرامش بسته بود ....

من از بس این منظره رو دوست داشتم سرم کج شده بود ...

خوب من تازه وارد شانزده سالگی شده بودم و شور عشق و عاشقی لازمه ی سنم بود ..

اما آقا خیلی ناراحت بود و برای ما تعریف کرد که فرح میگه اگر اونو ندیم به اون پسر این بار کاری می کنه که نتونیم نجاتش بدیم ..

شیوا پرسید : عزیز چی میگه ؟ 

گفت : عزیز داره دیوونه میشه به هیچ وجه دلش نمی خواد فرح رو بده به اون چلغوزِ یک لا قبا ...

گویا چند روز پیش مادر اون پسر اومده خواستگاری و عزیز بیرونش کرده فرح هم بهش بر خورده و دو روز توی اتاق خودشو حبس کرده بود و غذا هم نمی خورد ..

تا پریشب مرگ موش می خوره ولی خدا رو شکر امیر حسام فهمید  و نجات پیدا کرد ...

گلنار دخترم بیارمش اینجا تو باهاش حرف بزنی ؟

 گفتم کی من ؟ نه بابا از من موسفید تر نبود ؟ شیوا جون بهتره ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش هشتم









گفت : نه چون شما ها همسن و سال هستین و همدیگر رو بهتر درک می کنین ,, 

توام که دختر عاقلی هستی ممکنه بتونی رای اونو بزنی ...

گفتم : من حرفی ندارم ..اما اونوقت هر چی بشه ممکنه عزیز از چشم من ببینه ..

گفت : چیکار داریم به عزیز بگیم ؛ می خوای به هوای اینکه از اون پسره دور باشه بیارمش اینجا تا نتونه اونو ببینه ..

گویا چند بار از خونه رفته و با اون پسر قرار گذاشته ...

منو و شیوا نگاهی بهم کردیم ...شیوا گفت : باشه بیارش ولی از کجا معلوم که اون پسر اینجا رو بلد نباشه ..

باید یک فکر اساسی بکنیم ...

گفت : حالا عزیز دلش خوشه که فرح بیاد پیش گلنار شاید یکم عاقل بشه ..

گفتم : مگه عزیز منو عاقل می دونه ؟ 

گفت : ظاهرا ..چون خودش پیشنهاد کرد ..اما گفت به تو نگم ..خوب اینم سیاست های عزیزه دیگه ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش نهم










روز بعد فرح اومد ولی حال و روز خوبی نداشت .. 

هنوز اثر سم موش درست از بین نرفته بود و دستگاه گوارشش صدمه دیده بود ...و با درد دلی که با من می کرد معلوم بود که دیگه نه غروری براش مونده بود و نه براش مهم بود دیگران چی فکر می کنن تنها یک چیز می خواست اینکه به وصال محمد برسه ..

و من متوجه شدم که نه تنها من هیچکس نمی تونست اونو از این فکر منصرف کنه ..

چون می گفت : نه عزیز می فهمه و نه داداشم و نه امیر حسام هموشون مثل خر احمق هستن .. بیشعورن ..

اونا همه چیز رو توی پول می ببین و نمی فهمن که محمد چقدر پسر خوب و سر براهیه چون پولدار نیست باید بره بمیره ؟ من دوستش دارم ؛؛ نمی تونم بدون اون زندگی کنم پس  یا میمیرم یا بهش میرسم ..

وگرنه عزیز دوباره منو میده به یکی دیگه ..باز همون آش و همون کاسه ...تو نمی دونی چقدر من زجر کشیدم هر بار که باقر بهم دست می زد تمام بدنم می لرزید و دلم می خواست بکشمش ..

به خدا چند بار تصمیم گرفتم چاقو بزارم زیر سرم که اگر دست بهم زد حسابشو برسم ...

گلنار بهشون بگو دوباره همینو می خوان ؟اصلا برای چی  منو فرستادن تا تو باهام حرف بزنی فکرشو بکن من دیگه چقدر باید بدبخت باشم که تو منو نصیحت کنی ..

بگو همین که گفتم یا اجازه میدن یا میمیرم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش دهم










در ضمن که فرح حرف می زد اینم فهمیدم که داره از نقطه ضعف بقیه استفاده می کنه و مدام تهدید می کنه که خودشو دوباره می کشه .. 

و یک چیز دیگه ام دستگیرم شد که اون بارهم می خواسته فقط تهدید کنه چون قبل از اینکه حالش خیلی بد بشه با صدای بلند عق زده تا بقیه رو بیدار کنه که نجاتش بدن ...

حتی به امیر حسام هم التماس کرده بود ...

حرصم گرفت از طرز حرف زدنش و اینکه مادر و برادر هاشو که دلسوزش بودن احمق و بیشعور خطاب می کرد عصبانی شدم ..

با لحن تندی گفتم : تو رو فرستادن من باهات حرف بزنم ؟ منم می زنم؛ بهت میگم چیکار کن ..

من بهت کمک می کنم خودتو بکشی طوری که کسی نفهمه و بتونی خلاص بشی ..

والله ..پاشو خودتو جمع کن یکم فکر کن بعد حرف بزن ..

من اون آقا محمد تو رو دیدم نمی دونم چرا با عزیز و آقا هم نظرم ..اما تو برای رسیدن به هدفت نباید کلک بزنی ...

تو می دونی داداشت چقدر برای تو ناراحته ؟ می دونی مادرت هر چند بد اخلاق ولی بد تو رو نمی خواد ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش یازدهم









چرا صبر نمی کنی محمد بره سر یک کار درست و حسابی ..

آدم که نمی تونه دختر مردم رو با دست خالی بگیره ..

زندگی حساب و کتاب داره وقتی بدون فکر کاری رو انجام میدی نتیجه اش همین میشه ..یکم جلوی خودتو نگه دار نمیمیری که ..

محمد اگر تو رو می خواد باید اول زندگی خودشو درست کنه ..

مادرش اومده خواستگاری و گفته پسرم بیکاره فعلا عقد کنیم تا بره سر کار ..تو بودی دخترت رو می دادی ؟ 

اول فکر کن و بعد بگو همه بیشعورن ..بدت نیاد فرح جون تو داری بیراهه میری به نظرم اگر همدیگر رو دوست دارین باید صبر کنی ...

حالت عصبانی به خودش گرفت و گفت : منه بدبخت که صبر می کنم عزیز نمی زاره ..

همش بهم فشار میاره ..منو توی خونه حبس کرده تلفن رو نمی زاره دست بزنم ..دارم خفه میشم ...

مگه نمیگن بدبخت میشم ..باشه من می خوام بدبخت باشم ..به هیچ کس مربوط نیست ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش دوازدهم










این مکالمه بین ما اتفاق افتاد ولی نتیجه ای نداشت ..

چون یکماه بعد عزیز مجبور شد که با دلی خون و چشمی اشک بار مادر اون پسر رو به عنوان خواستگار قبول کنه ..

اما شرط گذاشت که محمد اول باید بره سر کار ...

آقا اون روزای سخت با فرح دست و پنجه نرم می کرد..و حسابی پریشون بود و وقتی خونه بود همش در مورد فرح و تصمیم غلط اون حرف می زد .. و با پیروز شدن فرح .. دیگه اوقاتش بشدت تلخ بود و بی حوصله .. 

ودرست  همون  روز ها بود که شیوا هم کم کم از کمر درد دیگه قدرت راه رفتن نداشت حتی تا دستشویی من یا آقا می بردیمش ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش سیزدهم








وسط های مرداد بود کرسی رو جمع کرده بودیم و آقا سه تا کیسه ی آبگرم خریده بود و من مدام اونا رو پر از آبگرم می کردم و زیر پتو میذاشتم تا گرما بده و شیوا روی اون می نشست ..

اون روزم داشتم یکی از کیسه ها رو  آبگرم می کردم که صدای در حیاط بلند شد ..

پریناز دوید درو باز کنه ..

صدای امیر حسام رو شنیدم که بلند گفت : گلنار بیا ..بیا که قبول شدی گواهی تصویق تو رو گرفتم ...

نمی دونم از شنیدن صدای اون بود که خیلی دوستش داشتم یا هیجان شنیدن قبول شدنم کیسه از دستم افتاد و آبجوش ریخت روی پام....





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان# -آقای عزیزمن ❤️😘

قسمت شصت -بخش یک





تا اومدم کیسه ی آبگرم رو بگیرم آب جوش ریخت روی دستم و در یک چشم بر هم زدن دیدم   می سوزم ...و صدای سوختم سوختن من به هوا رفت ..که بر عکس شیوا اصلا در مقابل درد طاقت نداشتم ..

شیوا خودشو با اولین ناله ی من رسوند هراسان  به امیر حسام که پشت سر هم از من می پرسید کجاست سوخت ؟وای خدا آب جوش بود ..ای داد بیداد ..خیلی سوختی ؟ بزار ببینم کجاست سوخته ؟ 

گفت :امیر بدو بالا توی کشوی کمد بزرگه سمت راست  پماد هادکس رو بیار ..بدو 

امیر حسام دوید بالا و من در حالیکه از شدت سوختگی ناله می کردم و اشک می ریختم گفتم :شیوا جون خیلی می سوزه دارم آتیش می گیرم ..

این همه تا حالا دست و پام و سوزاندم ولی مثل حالا نبوده ..به خدا دارم میمیرم..

گفت :صبر کن الان برات پماد می زنم آروم میشی ...

حالا من مثل ابر بهار گریه می کردم و بیشتر شیوا رو دستپاچه..اونقدر که درد خودشو فراموش کرده بود ..




داستان #آقای_عزیزمن ❤️😘

قسمت شصت-بخش دوم 





امیر حسام گفت :زن داداش شما که نمی تونین بشینین کمرتون درد می کنه بزاریم من به پاش پماد بمالم...

شیوا پماد رو گرفت و گفت نه پسرم خودم می زنم تو برو کاسه ی بزرگه رو آب کن بیار ...شاید سوزش کمتر بشه....

و خودش اول روی پای چپم رو و بعد انگشت های دستم رو و هر جایی که سوخته بود پماد زد ولی انگار نه انگار و درد و سوزش من کم نشد ..و همینطور گریه می کردم ..

امیر حسام با کاسه ی آب اومد و گذاشت جلوی پام و گفت :چی شد که خودتو سوزاندی؟

شیوا گفت :خدا منو مرگ بده داشت کیسه ی آب گرم رو پر می کرد برای من ..

سماور قل و قل می جوشید ..بمیرم الهی پوست و گوشت بچه ام ور اومد ..خیلی درد داری؟پاتو بزار توی آب یکم آروم بشی دستت رو هم بزار توش ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان#آقای-عزیزمن ❤️😘

قسمت شصت-بخش سوم 





شیوا که اشک توی چشمش جمع شده بود ادامه داد چرا حواست رو جمع نکردی ؟

گفتم :آخه اصلا فکر نمی کردم قبول بشم هول شدم ..

یک مرتبه و بدون مقدمه امیر زد زیر خنده و عَش و ریسه رفت ..

با تندی گفتم به چی می خندی؟مگه خنده داره ...

در حالیکه نمی تونست جلوی خودشو بگیره ..

گفت:ای بابا  ..پس اگر من کنکور قبول بشم باید سر تا پام و بسوزونم؟

شیوا گفت :امیر جان نخند تو رو خدا بد جوری سوخته ..تو با ماشین اومدی؟..

گفت :بله با ماشین عزیز 

شیوا گفت :باید ببریمش دکتر داره درد می کشه 

گفتم :نه بابا الان که توی آب گذاشتم بهتره یکم آروم شدم ..ولی تا میارم بیرون بیشتر می سوزه ...

امیر حسام گفت اگر بهتری بگیر گواهی قبولی خودتو خیلی با سختی بهم دادن می گفتن باید خودت باشی ...

شیوا هم نگاهی بهش انداخت و گفت :به خدا تو محشری آفرین دخترم ؛قربونت برم حالا جایزه ات رو باید بهت بدم ..

می خوام  چیزی باشه که ذوق کنی و تشویق بشی درس بخونی و تا دانشگاه بری..شوهرتم نمیدم ..





داستان #آقای_عزیزمن ❤️😘

قسمت شصت-بخش چهارم






امیر حسام بطور آشکار یکه خورد و نتونست خودشو نگه داره و فورا گفت :چه ربطی داره؟شوهر می کنه بعد درس می خونه ...

شیوا که حالا منظور اونو خوب می فهمید گفت :نه امیر جان گلناز رو شوهر نمیدم ..تا خاطرم جمع بشه برای خودش کسی شده اجازه نداره اسم شوهر رو بیاره...محاله ؛

پریناز گفت :مامان؟منو شوهر میدی ؟

گفتم :نه تو رو هم شوهر نمیدم..میخوایم ترشی بندازین...

گفت :هه من می خوام شوهر کنم نمی خوام منو ترشی بندازین...

امیر حسام نگاهی به من کرد و سرشو تکون داد ..

نفهمیدم منظورش چی بود؟ فورا نگاهم دزدیدم و سرم و انداختم پایین ..و گفتم :شیوا جون اون پماد رو بدین یکم دیگه بزنم روی دستم...

و از اون به بعد من چیزی نمی دیدم و نمی شنیدم ..و حالا می فهمیدم که شیوا چقدر تحمل داره که با اون همه درد صداش در نمیاد ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای عزیز من❤️😘

قسمت شصت -بخش پنجم




امیر حسام و شیوا سفره ی ناهار رو پهن کردن ولی من اصلا حالم خوب نبود و از درد بیقرار بودم ..

گاهی جلوی چشمم سیاه میشد و این سوزش اونقدر ادامه پیدا کرد تا همه ی جا هایی 

که سوخته بود تاول زد ..

و من خسته و بی رمق کنار اتاق خوابم برد آخرین چیزی که دیدم نگاه نگران و مهربون امیر حسام بود که از  بالای سرم تکون نمی خورد..و بعد حس کردم یکی روی من ملافه انداخت..و به خواب عمیقی فرو رفتم... 

وقتی بیدار شدم هوا داشت تاریک میشد ..

اولین چیزی که به فکرم  رسید این بود که آیا امیر حسام رفته یا هست..

بی اختیار دلم میخواست دوباره ببینمش..

من حتی ازش تشکر هم نمی کردم..چون می ترسیدم بهش نزدیک بشم...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش ششم





همه جا ساکت بود دیگه سوزشی احساس نمی کردم ..

بلند شدم اما  هیچ کس نبود ..

حتی صدای بچه ها نمی اومد ..رفتم از پایین پله ها گوش دادم ..

فهمیدم همه بالا هستن ؛؛ آروم در حالیکه  پای چپم رو نمی تونستم روی زمین بزارم رفتم بالا  ..

همه  توی ایوون نشسته بودن و چای می خوردن و بچه ها هم آروم  بودن ..

من نمی خواستم گوش بایستم ولی به پله ی آخر که رسیدم  اسم خودمو اززبون آقا شنیدم کنجکاو شدم ببینم در مورد من چی میگن ..

اون خیلی آهسته می گفت : بهش میگم شما به گلنار کار نداشته باش ..آخه اون دختر که آزارش به مورچه هم نمی رسه همه ی زندگی من روی دست گلنار می چرخه ؛ با شما چیکار کرده که همش می خوای اون خونه رو از پدرو مادرش پس بگیری ؟حرفشم نزنین ؛؛  

 اصلا فکر کنین اجاره میدن ..گلنار هزار برابر این حرفا برای ما ارزش داره ..به خرجش نمیره که نمیره ..

امیر حسام گفت : تو رو خدا داداش اینقدر به حرف عزیز گوش نکن اخلاقشو نمی دونین هر چی بیشتر به حرفش گوش کنیم اون بیشتر زور میگه ..

اگر گلنار بفهمه و بزاره بره ما ...یعنی شما چیکار می کنی ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش هفتم









گفت : چی میگی پسر ما گلنار رو برای خودش می خوام ..به خدا ناراحتم این همه کار می کنه ..

من که خیلی دوستش دارم ..اصلا بی حد و اندازه ..با دنیا عوضش نمی کنم ..

نمی دونم یک احساس خاصی بهش دارم فکر می کنم واقعا دختر خودمه ..یک وقت که پای پدر و مادرش در میون میاد باور می کنی حسودیم میشه ؟دست و دلم می لرزه که نکنه یک وقت ببرنش ,

زیر لب گفتم : آقای عزیز من ...

ادامه داد : والله خانواده ی نجیبی داره هر وقت برای مادرش پول می فرستم تعارف می کنه و میگه همین کرایه خونه برای ما بسه ..

دیگه ما رو خجالت ندین ..هر کس جای اونا بود هزار جور تا حالا بامبول برامون در آورده بودن ...

خدا شاهده هر بار برای عزیز توضیح میدم ولی بازم  دست بر دار نیست ..هر وقت چشمش به من میفته ..میگه اون خونه رو برای یکی می خوام ..بگو خالیش کنن قولشو دادم ...

واقعا این عزیز داره منو دیوونه می کنه ..

دیگه نمی دونم با چه زبونی باهاش حرف بزنم ؟شیوا گفت : تو رو خدا نزارین همچین کاری بکنه یک وقت نره در خونه ی اونا و جوابشون کنه ..

مراقب باشین ..امیر حسام تو بهتر می تونی جواب عزیز رو بدی خواهش می کنم نزاری این اتفاق بیفته ..گلنار خیلی ناراحت میشه ..بچه ام الان پاش سوخته ..نمی تونه بره بهشون سر بزنه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش هشتم








آقا گفت : اصلا نمی دونم چرا چند وقته پاشنه ی گلنار رو بر داشته ؟ 

بهش میگم عزیز شما حرف مهمتری نداری به من بزنی ؟ میگه من یک چیزی می دونم که میگم ..

باید مار رو تا بچه اس بکشی  بزرگ که شد نمیشه سرشو زد ...

امیر حسام گفت : تو رو حضرت عباس نگاه کن عزیز به گلنار میگه مار ؛؛ خودش دائم داره همه رو نیش می زنه ...

من از همون جا برگشتم و از پله اومدم پایین و آهسته رفتم توی اتاق ..دلم خیلی گرفته بود .. حس می کردم نفس کشیدن هم برام سخت شده ..

پنجره رو باز کردم یک نفس عمیق کشیدم ؛؛ عزیز باید از یک جایی بو برده باشه که امیر حسام نسبت به من یک حسی داره ..و این فقط می تونه زیر سر فرح باشه چون از من خواسته بودن باهاش حرف بزنم نمی خواسته کم بیاره و منو محکوم کرده ..

اون چندین بار دیده بود که امیر حسام به من نگاه های عاشقانه ای داره مخصوصا شب چهارشنبه سوری .. ..و این تنها فکری بود که بالافاصله به ذهنم رسید ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش نهم








چراغ رو روشن کردم و به تاول هام نگاهی انداختم ..

چهار انگشت دست چپم پر از تاول بود و همین طور پام ..اما دیگه درد و سوزش نداشتم ..

افکارم حسابی قاطی شده بود نمی دونستم به چی فکر کنم ..به اینکه چرا فرح این حرف رو به عزیز زده بود ؟ یا به قبول شدنم که نتونسته بودم خوشحالی کنم ..و یا به مادرم ,  

اگر مادرم رو از اون خونه بیرون کنن  چی به سرشون میاد  ؟اما بازم خودمو دلداری می دادم که گلنار خیلی تو بدی ببین ناشکری نکن اصلا فکر نمی کردی قبول بشی تازه خودت می دونی که آقا و امیر حسام نمی زارن ..نه بابا عزیز نمی تونه این کارو بکنه ..

اونشب رویا  پولدار شدن و بدست آوردن قدرت ؛  اینکه بتونم پدر و مادرم رو از اون زندگی نجات بدم ..تا بتونن روزگار بهتری داشته باشن در من قوی تر شد ...

و هر روز بیشتر ذهن منو مشغول می کرد ..همون جا به خودم قول دادم به جای غصه خوردن و ناامید شدن تلاشم رو برای رسیدن به این رویا بیشتر کنم ..

اما دیگه دلم نمی خواست با کسی روبرو بشم این بود که دوباره دراز کشیدم و خودمو زدم به خواب ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش دهم









شاید هر کس جای من بود دلشوره ی از دست دادن عشقش رو می گرفت شاید گریه می کرد؛؛ ..و یا تحقیر میشد ..

ولی نمی دونم چرا  برای من اینطوری نبودم؛  شاید حمایت های شیوا و آقا باعث میشدو یا از عشق امیر حسام به خودم مطمئن بودم و یا روحیه ی محکمی که داشتم ..خیلی زود آروم شدم و در رویاهای خودم غرق ,, ..

دو روز بعد امیر حسام شب دوباره با آقا اومد؛؛من بازم توی آشپزخونه بودم ..

دستم رو باند بستم که به چیزی گیر نکنه هنوز تاول هاش می ترکید و می سوخت ... 

چنان مشتاقانه اومد به طرف من که یک مرتبه دیدم آقا هم تغییر حالت داد و متوجه ی ما شد ..

از همون دم در صدا می زد گلنار ..گلنار ..

من از همین می ترسیدم که بالاخره سر زبون بیفتم ..سعی کردم جلوی آقا خودمو بی تفاوت نشون بدم ..

خیلی ازش رودروایسی داشتم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش یازدهم







امیر حسام با ذوق و شوق یک بسته کتاب رو داد به من و گفت :  برات کتاب های سال اول دبیرستان رو گرفتم , از الان شروع کن به خوندن ..

خودم فردا میرم اسمت رو می نویسم اگر بخوای می تونی کلاس هم بری ..

آقا با اوقاتی تلخ ما رو تماشا می کرد ..اون آدم خوش قلبی بود و هرگز به کسی شک نمی کرد ولی اون بار دیدم که ناراحت شده و  گفت : نه لازم نکرده: تو چرا بری اسمشو بنویسی مگه من مُردم ؟ 

 خودم میرم منتظر بودم پاش خوب بشه با هم بریم .. اصلا تو چیکار به این کارا داری ؟ 

امیر گفت : داداش ؟ تا حالا من کاراشو کردم یادتون نیست خودت بهم گفتی هوای گلنار رو داشته باش ..

همینطور که میرفت بطرف اتاق پیش شیوا که اون روز بازم بیشتر توی رختخواب افتاده بود گفت : نه دیگه تو به کار گلنار کار نداشته باش ..

من حواسم بهش هست ..من و امیر  در یک لحظه بهم نگاه کردیم ..هر دو مونده بودیم که این برخورد برای چیه نه جرات پرسیدن داشتیم و نه می تونستم از زیر بار این شک به راحتی بگذریم ..

امیر شونه هاشو  بالا انداخت و سری تکون داد و دنبال آقا رفت و پرسید داداش من کار بدی کردم برای گلنار کتاب گرفتم ؟ناراحت شدین ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش دوازدهم







آقا گفت : نه داداش جون من اینو نگفتم ..اونم مثل خواهر خودت میمونه اما میگم خودم می کنم ..تو دیگه زحمت نکش ...کاری به کار گلنار نداشته باش ..

و من اینو فهمیدم که حتما عزیز چیزی در این مورد به آقا گفته وگرنه اون آدمی نبود که با امیر حسام اونطوری برخورد کنه ..

راز من و امیر حسام بدون اینکه من کوچکترین کار بدی بکنم بر ملا شده بود ..

حالا یا می دونستن یا حدس می زدن به هر حال من نباید  مکافاتی برای آقا و شیوا درست کنم ..و اینو فهمیدم که همیشه همه چیز دست خود ما نیست و یک تقدیری وجود داره که نمی تونیم ازش فرار کنیم ..

کتاب ها رو گذاشتم توی اتاق دست و پام می لرزید واقعا دلم نمی خواست آقا در مورد من نظر بدی پیدا کنه ..

من آدم فرصت طلبی نبودم ..حتی از کسی توقع زیادی نداشتم ..

هرگز خواسته هامو به زبون نمیاوردم و همیشه خود شیوا می فهمید که من به چه چیزی احتیاج دارم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golka




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش سیزدهم









مرداد ماه بود و هوا گرم...درِ رو به حیاط رو باز گذاشته بودیم تا یکم خنک بشیم ..

سفره رو همون جلو پهن کرده بودیم و شام خوردیم اما در یک سکوت ..فقط پر حرفی های پریناز و شیطنت های پرستو این سکوت رو می شکست من داشتم سفره رو جمع می کردم که  آسمون یک مرتبه ابری شد و برق زد و صدای رعد وحشتناکی خونه رو لرزوند ..و دوباره و دوباره...و بارون تند و تگرگ به در و دیوار و شیشه ها می خوردن ..

همه جا تاریک شد و برق رفت ...آهسته پرسید نمی ترسی ؟ و قبل از اینکه من حرفی بزنم آقا گفت : امیر حسام بیا چراغ ها رو روشن کنیم ...

تو نیا گلنار توی تاریکی دستت می خوره به یک جا ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت - بخش چهاردهم







بچه ها هر دو از ترس اومدن توی بغل من  ..

دستشون رو گرفتم و بردم توی اتاق کنار دیوار نشستم و گفتم : الان براتون قصه میگم ...

به شرط اینکه پرستو خانم توی بغلم بخوابه ...

من می خواستم اینطوری سر خودمو گرم کنم که نزدیک امیر حسام نباشم ..

کاملا متوجه بودم که آقا داره چیکار می کنه ...اون نمی خواست من و امیر حسام بهم نزدیک بشیم ...

همینطور که پرستو رو  روی  سینه ام گرفته بودم و دست پریناز توی دستم بود آروم گفتم : 

یکی بود یکی نبود ..

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود تا اونجای قصه گفتم که دختر شاه پریون برای بار دوم رفت میون آدم ها.....





ادامه دارد








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش اول







دختر  وقتی وارد دنیای آدم ها شد خودشو  توی یک شهر قشنگ سبز و خرم که دیوار های خونه ها از گل بود و بوی عطر یاس و محمدی و نسترن فضای اون شهر زیبا رو پر کرده بود ..

همه جا پر از درخت های میوه ؛ و هر کس از هر کجاکه دلش می خواست از اون میوه های آبدار و شیرین می خورد ..

مردم اون شهر همه بهم احترام میذاشتن و همدیگر رو دوست داشتن ..

برای همین  راست می گفتن ؛؛ سر همدیگه  کلاه نمی ذاشتن ..

دختر که خیلی هم زیبا و خوش قد و بالا  بود با  یک کوزه ی بزرگ  روی سرش  میرفت به طرف چاهی که اون نزدیکی بود تا از آب پر کنه ..

دور چاه پر بود از زن ها و مردهایی که داشتن  آب می کشیدن و ظرف ها و کوزه هاشو پر می کردن ..

مردم اون شهر عادت به تملق گویی هم نداشتن ..و کسی رو بر تر از دیگری نمی دیدن ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شصت و یکم - بخش دوم








دختر کنار چاه ایستاد بود تا نوبت به اون برسه ..اما هیچ کس به زیبایی و قامت رعنای اون توجهی نکرد  ..

اول یکم ناز و عشوه اومد .. ولی فایده ای نداشت مردم سرشون به کار خودشون بود ..

برای اینکه جلب توجه کنه گفت : جماعت می دونین من دیروز ملکه همسر پادشاه و مادر شاهزاده رو دیدم ؟..

همه با هم گفتن ..چه خوب ؛؛ و به کار خودشون مشغول شدن ..

دختر فکری کرد و دوباره گفت : ملکه با من حرف زد ..

همه با هم گفتن چه خوب ..

باز گفت : من چیزی از ملکه می دونم که هیچ کس نمی دونه ...

دختر وقتی چشم های کنجکاو مردم رو دید که به اون خیره شدن خوشش اومدکه بالاخره تونسته جلب توجه بکنه  ..

به خیال اینکه می تونه با این جمله ی  ؛؛ نه اصرار نکنین نمیگم ؛؛..کارو تموم کنه ..خودش توی دردسر و دروغ بعدی انداخت ..

در واقع دختر حرفی برای گفتن نداشت و فقط می خواست جلب توجه کنه ..

اما مردم شهر که تا اون موقع چنین چیزی ندیده بودن و نه شنیده بودن گفتن : ما باید از حال ملکه ی خودمون با خبر باشیم ..و دور دختر حلقه زدن و منتظر موندن تا اون حرف بزنه ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 14 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز