2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190921 بازدید | 2148 پست
ممنون عزیزم

خواهش میکنم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دستت دردنکنه معصومه جووون 

خواهش میکنم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش اول







 پرسیدم چی شده ؟ حرف بزن برای عزیز اتفاقی افتاده ؟

 گفت : نه فرح ..زود باش داداشم رو خبر کن فرح خودکشی کرده حالش خیلی بده نمیدونم زنده می مونه  یا نه؟ 

میگه مرگ موش خوردم  ..داریم می بریمش  بیمارستان سینا ..

و گوشی رو قطع کرد ..

با سرعت دویدم بالا و زدم به در اتاق و گفتم : آقا ..آقا زود باشین بیدارشین ..

فرح ..فرح ..

آقا هراسون درو باز کردو پرسید چی شده ؟

 فرح چی شده ؟ 

گفتم امیر حسام تلفن کرد و گفت خودکشی کرده بیمارستان سیناست ..زود باشین خودتون رو برسونین ..

آقا منم میام ..نمی تونم اینجا نگران بمونم ...

دستی به سرش کشید تا یکم هوشیار بشه و همینطوری که تند و تند لباس می پوشید پرسید : تو می دونی برای چی دست به این کار زده ؟ امیر نگفت ؟ 

حتما باز با عزیز دعوا کردن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش دوم








اون یکبار دیگه ام این کارو کرده بود ...لعنت به تو دختر که اینقدر درد سر سازی ..

گفتم: آقا تو رو خدا بزارین بیام ..

شیوا پایین پله ها صدا می زد گلنار ..چی شده ؟ بیا به منم بگو ...اون در حالیکه از درد خم شده بود با  نگرانی به بالا نگاه می کرد ...

گفتم : شیوا جون  نترسین انشالله خوب میشه .. فرح خودکشی کرده ؛؛ 

آقا در حالیکه هنوز داشت کتشو می پوشید از پله ها اومد پایین و گفت : شیوا بیدار نمون برو بخواب فردا حالت بد میشه ..

شیوا گفت : عزت الله خان صبر کن یک چیزی بهت بگم فرح یک خواستگار داره که دنبالشه عزیز راضی نیست ...

تو رو خدا سعی کن اون دختر رو درک کنی اذیتش نکنین تو بزرگتر اونی ازش حمایت کن ..براش برادری کن ...

عزت الله خان همینطور که دنبال سوئیچ ماشینش می گشت و دستپاچه و هراسون بود  گفت : عزیز به من گفته بود ..این پسره ی چلغوز صد من ارزن بریزی سرش یکیش پایین نمیاد .. آخه چرا ما باید خواهرمون رو بدیم به اون ؟ شیوا گفت : باشه نده ولی با زبون خوش باهاش حرف بزن اذیتش نکنین ...

فکر کن اگر خدای نکرده یک طوریش بشه چیکار می تونیم بکنیم ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش سوم










آقا وسط  حرف شیوا از در رفت بیرون وکمی بعد  صدای ماشین رو شنیدم که دور شد .

به ساعت نگاه کردم حدود سه نیم شب بود حالا چه اتفاقی افتاده بود اصلا خبر نداشتیم ..

من و شیوا دیگه خوابون نبرد ؛ اون در حالیکه پاهاش زیر کرسی بود من کنارش نشسته بودم هر دو با نگرانی منتظر موندیم ..

شیوا گفت : دختر بیچاره نکنه بلایی سر خودش آورده باشه ؟

 گفتم : خدا نکنه به زبون نیارین انشالله طوریش نمیشه ..

گفت : حالا اگر فرح مَرد بود هر دختری رو دلش می خواست به زور هم شده  می گرفت ولی دختر که باشی باید منتظر اجازه ی ده نفر باشی ..

گفتم : شیوا جون به نظرم این بار حق با عزیزه .. فرح داره دستی دستی خودشو بدبخت می کنه ...

پرسید تو از کجا می دونی ؟ هر چند حدس می زدم که از موضوع خبر داشته باشی ..

گفتم : نه به اون صورت فقط از دور اون پسر رو دیدم همین ..

گفت : باریکلا به تو که از من پنهون کردی ..چرا به من نگفتی ؟ 

گفتم : من با شما بی حسابم شما هم درد خودتو قایم می کنی و به ما نمیگی ..چرا ما باید ندونیم که کجای شما درد می کنه ...

اگر آه و ناله می کردی زود تر می فهمیدیم که چی شدین و معالجه تون آسون تر میشد ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش چهارم









گفت : آخ پام ؛؛ آخ کمرم ..وای دارم از درد میمیرم حالا تو برای من چیکار می کنی ؟  

غیر از اینه که دلتون رو خون کنم؟ ..به عزت الله بگم ؟ که چی بشه ؟  ..اونم ...؛؛

شیوا یکم سکوت کرد ؛؛ و در حالیکه صورتش پر از غم شده بود با اون چشم های آبیش به من خیره شد و ادامه داد ..

گلنار جونم اون بار ناله کردم و از دردهام و دلتنگی هام گفتم ,  ولی دیدی که چی شد ؛؛ منو فرستادن یک جای دور که صدامو نشنون ..

گفتم : آقا که این کارو نکرد ..

گفت : ای چی بگم ؟ پس کی کرد ؟ مگه آدم با زن خودش به خاطر حرف دیگران این کارو می کنه؟ همینه که من عاشق عزت الله هستم وگرنه فراموش نکردم که می دونست که من خوب شدم و بازم منو برد اونجا گذشت و دیگه کم کم می خواست سراغم هم نیاد  ..

اگر خودم برنگشته بودم الان معلوم نبود چی به سرم اومده بود روزی هزار بار خدا رو برای داشتن تو شکر می کنم ..

تو فرشته ی منی ..به خدا گاهی یادم میره که خودم تو رو نزاییدم ...

پاشو نماز بخونیم و برای فرح دعا کنیم ..خدا کنه هر چی زودتر خبر خوب بشنویم ..












#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش پنجم








نزدیک ساعت هفت صبح بود که تلفن زنگ خورد شیوا گوشی رو بر داشت آقا بهش گفته بود که فرح زنده مونده ولی امروز باید توی بیمارستان بمونه چون مرگ موش خورده ؛ حالش زیاد خوب نیست ..

اون روز آقا اصلا خونه نیومد و سر شب هم تلفن کرد و گفت : شب رو پیش عزیز میمونه ...

تا فردا فرح رو مرخص کنن ...

شیوا قرص هاشو خورد و همینطور که پاشو زیر کرسی دراز کرده بود تلویزیون تماشا می کرد بچه ها دور و اطرافش بازی می کردن ...

دلم برای فرح شور می زد و نمی تونستم بهش فکر نکنم ..رفتم توی حیاط ..

زیر درخت ها قدم زدم یک مرتبه با خودم گفتم : گلنار چرا تو باید این همه برای فرح دلشوره داشته باشی ؟ اون خودش راهشو انتخاب کرده ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش ششم











یک مرتبه به فکرم رسید چرا من همش دارم غصه ی این و اونو می خورم ؟ چرا دیگه شادی داره از وجودم میره ؟

 احساس خستگی بهم دست داد ....دلم می خواست یک مدتی کسی کاری به کارم نداشته باشه ..

یک روز بتونم  تا لنگ ظهر بخوابم ..

یکی برام ناشتایی آماده کنه و ظهر هم ناهارم حاضر باشه و بالافاصله وقتی خوردم پامو دراز کنم و یک بالش بزارم زیر سرم و بخوابم ...

وقتی بیدار شدم یک استکان چای جلوم باشه ...

اما من بدون اینکه خودم متوجه باشم و حتی اسم کاری رو که می کردم با خودم حمل کنم ..از صبح تا شب کار می کردم و مراقب همه بودم ..

دیگه هیچکس بدون من آب نمی خورد ..به محض اینکه تشنه می شدن صدا می زدن گلنار جونم ... 

و من بدون چون و چرا لیوان آب رو دستشون می دادم ..حتی شب ها از مراقب بچه ها می کردم و حالا هم مدتی بود که شیوا پیش من می خوابید و تا صبح حواسم به اون بود  ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش هفتم









مسئولیت ناهار و شام تمیز کردن خونه ..شستن لباس ها اطو کردن اونا  و حمام کردن بچه ها ...

احساس می کردم دیگه در توانم نیست ..

یاد حرف امیر حسام افتادم می گفت فرق کردی تو مثل پرنده ای بودی که هر کجا دلت می خواست می رفتی ..

اون نمی دونست که خودمم اینو می فهمیدم .. بال و پرم بسته شده بود چون شیوا و آقا رو دوست داشتم بچه ها رو دوست داشتم ..و عشقی که به امیر حسام پیدا کرده بودم هر روز بیشتر توی دلم ریشه می کرد و نمی دونستم باهاش چیکار کنم ..

از طرفی اینم می دونستم که مجانی کار نمی کنم به خاطر مادرم هم بود ...

اما  این داشت از من گلناری  دیگه می ساخت که دوستش نداشتم ..

من گلنارِ اسیر و پابند رو نمی خواستم ..با خودم فکر کردم من یک روز به راحتی از پدر و مادرم بریدم چرا حالا نتونم ؟ به هر حال من دختر اینا نیستم و علنا دارم نقش یک کارگر رو بازی می کنم و شاید دارم سر خودمو کلاه میزارم ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش هشتم









همینطور که زیر درخت ها راه می رفتم رسیدم به انتهای باغ ..

حال عجیبی داشتم یک حال بی تفاوتی میون اسارت و آزادی ..

صدای در خونه بلند شد ..در ایوون باز  شد و پریناز که از باز کردن درحیاط  لذت می برد دم پایی هاشو پوشید و دوید طرف در ..

من توی تاریکی از دور نگاه می کردم ..آقا که گفته بود نمیاد پس کی می تونست باشه ..

امیر حسام رو دیدم در حالیکه پریناز رو بغل کرده بود پرسید ..خوبی عمو ..مامانت کجاست ؟ 

گفت زیر کرسی ..

پرسید گلنار جونت کجاست؟ ..

گفت توی حیاط بود ..نمی دونم ...رفته قدم بزنه اون ته ؛ ته ها ..

مکثی کرد و گفت : تو برو تو عمو جون من الان بر می گردم ..برم گلنار جونت رو بیارم ...

از پشت شاخ و برگ های درخت ها می دیدمش ..

از جام بلند شدم و تکیه دادم به دیوار ..قدم هاشو روی قلب من می ذاشت چون با هر قدم انگار نفس توی سینه ام حبس میشد ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش نهم









دلم می خواست مثل یک پرنده ی آزاد می دویدم و سرمو میذاشتم روی سینه اش و های های گریه می کردم ..

از نا برابری ها می گفتم و فاصله ی زیادی که بین من و اون بود ..اونقدر می گفتم تا این فاصله رو از بین می بردم  ..

نزدیک که شد بازم منو ندید و آهسته صدا زد گلنار ..گلنار جونم ..

گفتم : من اینجام ..

اومد جلو تر و گفت : خواهر ما خودکشی کرده تو چرا غمبرک زدی ؟نبینم گلنار شاد و سر زنده غمگین باشه ؛؛ 

 گفتم : خودمم تو همین فکر بودم ..برای چی من اینقدر به خاطر فرح ناراحتم ؟ 

تو راست میگی اصلا به من مربوط نیست ..رسید به من و جلوم ایستاد و با تعجب  گفت : بهت بر خورد ؟ وای ببخشید منظورم این نبود؛؛ شوخی کردم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش دهم









گفتم : ولی من جدی میگم  دیدم خیلی برای فرح ناراحتم اومدم بیرون و این فکر به سرم زد من کیم ؟

 اصلا به من چه ؛ این همه دلشوره داشته باشم ولی دست خودم نیست   ..فرح چطوره ؟

 گفت : خوبه بهتر شده ولی باید شب بیمارستان بمونه ..

من بهت بگم تو کی هستی ؟ تو یک دختر مهربونی ؛ خوش قلبی ؛ به خاطر این صفاتت از خودت مایوس نشو ...

وجود تو برای ما باعث دلگرمیه ..مخصوصا من ..گلنار بدون تو دیگه نمیشه  زندگی کرد  .. یک چیزی بگم ؟ هر جا میرم صورت تو رو می ببینم ..

همش یاد تو و کارات میفتم ..تو خودتو دست کم نگیر و  فکر هیچی رو نکن ..

خودتو نباز ..من همیشه باهات هستم تنهات نمی زارم ؛؛ ما با هم درس می خونیم و با هم میریم جلو ..

گفتم : اینا گول زنکی بیشتر نیست ..

گفت :  اول اینکه همه تو رو دوست دارن بعدم که ..من از همه بیشتر ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش یازدهم








در حالیکه منقلب شده بودم و می دونستم یک روز اون این حرفا رو بهم خواهد زد  گفتم : من و تو ؟ فکرشم نکن ..

من می خوام آزاد باشم می خوام پرواز کنم خیلی آرزو ها دارم که باید بهش برسم ..

می خوام بند کسی نباشم ..راهمو تنهایی میرم ...

حالا بگو فرح چرا خود کشی کرده ...

گفت : تو هر چی می خوای بگو من دست از سرت بر نمی دارم ..

مثل داداشم که از شیوا نگذشت ...

گفتم : امیر حسام بس کن دیگه؛ نمی خوام در این مورد چیزی بشنوم ..من  پا جای پای شیوا نمی زارم  ..اینو می فهمی ؟ 

تازه  من با تو فرق دارم ..اینکه اینجا به عنوان دخترشون زندگی می کنم یک خیاله ..ولی واقعیت رو که نمیشه انکار کرد ..

در واقع من برای کار کردن اینجا اومدم ..هنوز حرفای تحقیر آمیز عزیز توی گوشم هست ..

آره متاسفانه عزیز چشمم رو اون روز باز کرد  ..

حرف وقتی از دهن بیرون بیاد اومده و دیگه نمیشه فراموش کرد ..خودمون رو گول نزنیم بهتره ..

من از قصه های دختر فقیر و پسر پولدار بدم میاد ..از قصه های دختر پولدار و پسر فقیر هم بدم میاد ..که عاقبت شون میشه مثل فرح ..

حالا می خوای من و تو چه آینده ای با هم داشته باشیم ..و راه افتادم و با سرعت رفتم بطرف ساختمون ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش دوازدهم









قاه قاه خندید ودنبالم اومد و گفت : تو مثل فلیسوف ها حرف می زنی ..ول کن بابا این حرفا رو ؛ 

من احمق نیستم و اینو می دونم ولی کسی توی این دنیا برای من مثل تو نمیشه ..

حالا خواهی دید ..این خط اینم نشون گلنار جونم ولت نمی کنم ..

حالا بازم ازم فرار کن ..

شیوا خودشو کشونده بود دم پنجره و نگران به باغ نگاه می کرد ..

گفتم : از فرح بگو ..شیوا اونجاست داره ما رو می ببینه ..

گفت : ترسیدی ؟ اون می دونه که من خاطر تو رو می خوام ..می خوای همین امشب تو رو خواستگاری کنم ؟

 گفتم : هیس ..تو رو قران ساکت باش ..یک کلمه دیگه در این مورد حرف بزنه من می دونم و تو ..

امکان نداره فهمیدی ؟ 

شیوا صدا زد کجایین شما ؟ گلنار ؟

گفتم اومدم شیوا جون ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش سیزدهم









امیر حسام رفت توی اتاق و منم مثل آدم های دستپاچه و گناهکار رفتم آشپزخونه تا شیوا متوجه ی صورت سرخ شده و خجالت زده ی من نشه  ..

ما دو نفر اونقدر بهم نزدیک بودیم که با کوچکترین تغییر حالت توی صورتمون دستمون برای هم رو میشد ...

سفره رو پهن کردم و امیر حسام تعریف می کرد که ..از صدای عق زدن فرح بیدار شدم و رفتم ببینم چی شده که دیدم افتاد توی دستشویی ..

بلندش که کردم دیدم حالش خیلی بده ..خودش ترسیده بود بمیره با التماس گفت به دادم برس امیر مرگ موش خوردم ..

دیگه نمی فهمیدیم چیکار می کنم ..عزیز تو سر و کله ی خودش می زد ولی می گفت :یکبار  بمیری بهتر از اینکه تو رو بدم به اون پسره و روزی صد بار بمیری ؛؛ و من فهمیدم که باز پای همون پسر در میونه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش چهاردهم










فرح قبل از ازدواجش اونو می خواست مثل اینکه دوباره اومده سراغ فرح ..

درست جریان رو نمی دونم ولی مدتی بود که عزیز و فرح همش با هم دعوا می کردن و اغلب فرح قهر بود و غذا نمی خورد ..

حالا بهتر کلی هم لاغر شده ...

من که اون پسره رو ندیدم ولی عزیز میگه هم بیکاره و هم فقیر و هم خیلی زشت ..

شیوا گفت : امیر جان دل این چیزا رو نمیشناسه تو رو خدا باهاش مدارا کنین ..

به داداشت هم گفتم اگر می خواین این کارو نکنه سر لج اونو نندازین ...گناه داره به خدا ...






ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش اول









همینطور که داشتم ظرف می شستم و پرستو گریه می کرد که میخواد بغل من بخوابه فکر من دنبال این بود که یک طوری محکم در مقابل امیر حسام بایستم تا فکر منو از سرش بیرون کنه ..

اون پسر خوبی بود و حقش نبود که توی این خواب خیال محال دست و پا بزنه ..

خودمو میشناختم و می دونستم که زیر بار تحقیر و توهین نمیرم ...

حتی از به یادآوردن بحثی که ممکن بود عزیز با حسام در مورد من بکنه پشتم لرزید ...

امیرحسام صبح زود قبل از اینکه شیوا بیدار بشه از بالا اومد پایین ...

هوای صبح لطیف و دل انگیز بود ..درِ رو به حیاط رو باز گذاشته بودم و سفره رو روی میز پهن کردم .. 

طبق معمول ناشتایی و چای آماده بود ؛  ...

گفت : سلام صبح به خیر ....

در حالیکه سفره رو از روی نون کنار می زدم  بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم : صبح شما هم بخیر ..

و دو تا چایی ریختم تا اون صورتشو شست و برگشت ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش دوم









گفت : به به ..باز چای دم کشیده گلنار خانم و نون تازه ..چرا به من نگفتی برم بگیرم ؛؛ 

چای رو گذاشتم جلوش ؛ سرم پایین بود ..

یکم بهم نگاه کرد و همینطور که شکر پاش رو بر می داشت با خنده گفت : آهان فهمیدم باید ساکت بشم .. 

بدون اینکه حرفی بزنه ناشتایی خورد و بعدگفت : گلنار من باید برم ماشین رو بدم به داداش بریم فرح رو از بیمارستان بیاریم ..

اما یادت نره چی بهت گفتم به فکر راه نجات از دست من نباش تو خودتم می دونی که ارزش زیادی داری و همه ی ما حتی عزیزم اینو می دونه ..

پس به حرف من گوش کن و بزارش به عهده ی من مطئمن باش بیگدار به آب نمی زنم ..

کاری می کنم که عزیز بهت التماس کنه زن من بشی ..

صبر کن حالا فقط به من فکر کن ..

اینو گفت و با سرعت رفت ...

من هر چی به خودم تلقین می کردم نمی تونستم جلوی دلمو بگیره و از این حرفا خوشم نیاد ..

با روحیه ای که من داشتم شنیدن این حرفا برام غذای روح بود










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش سوم









و با اینکه هنوز سر حرفم بودم که نزارم امیر حسام از این جلوتر بره اما دوباره شادی خاصی توی قلبم پیدا شده بود که دلم می خواست آواز بخونم ؛؛

سبکبال شده بودم  با بچه ها بازی می کردم  .. وبراشون شعر می خوندم و این خوشحالی  از چشم شیوا دور نموند ..

اونکه  دیگه خوب منو میشناخت توی یک فرصتی کنارم نشست و گفت : ببینمت ؛؛نه اینطوری نشد توی چشم های من نگاه کن ... 

چی شده خانمی رنگ و روت باز شده ؟ 

گفتم : کی ؟ من ؟ نه ..فکر نمی کنم ..

گفت : چرا باز شده ..غلط نکنم می دونم از چی اینطوری تغییر حالت دادی ..

بعد دستم رو با مهربونی میون دستهاش گرفت وادامه داد   ..نمی خوای به من بگی ؟ 

مادر و دختر باید حرفشون رو بهم بزنن ..ببین تمام راز زندگی من پیش توست,,  توی سینه ی مهربونت ..چرا منو محرم رازت نمی کنی ؟

 به من نگی پس می خوای به کی بگی ؟ ..

قربونت برم اکر من بدونم می تونم کمکت کنم ..نزارم برات خطری پیش بیاد ..ازت در مقابل همه چیز حمایت می کنم ولی به شرط اینکه بدونم توی دلت چی میگذره  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش چهارم








بعد دستم رو بلند کرد بوسید و روی لبش نگه داشت ؛ و آروم ادامه داد ..

بعضی از راز ها به آدم حس خوبی میده و بعضی ها حس تنهایی ؛؛ من نمی خوام تو منزوی و گوشه گیر بشی ..

سرمو انداخته بودم پایین ..و ریشه های قالی رو با انگشتم تاب می دادم ..

شیوا بلند تر گفت؛  اونا رو ول کن به من نگاه کن ..

حرف بزن گلنار نمی خوام توی این شرایط تنها بمونی ..

گفتم : آخه چی بگم ؟چه شرایطی ؟ چیزی نیست که ..در واقع اون برای خودش خیال بافی کرده ..

گفت منظورت از اون امیر حسامه دیگه ؟..

گفتم : ببین شیوا جون خیالتون رو راحت کنم ..من نمی خوام وارد این معرکه بشم و سر زبون بیفتم ..

می دونم که برای من جز تحقیر و توهین چیز دیگه ای نداره ..

گفت : اون بهت چی گفته ؟ 

گفتم : هیچی ..میگه با هم درس بخونیم ..با هم پیشرفت کنیم ..و تا آخر با هم باشیم ..همین ..به قران راست میگم ..

اما این یک خیال بافی بی فایده اس دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش پنجم










گفت : من که مدتیه فهمیده بودم اون یک چیزیش میشه ..

ولی می خوام حس تو رو بدونم ؛؛  واقعا خاطر اونونمی خوای ؟ 

گفتم : ایییی شیوا جون ..ول کنین دیگه ؛؛من که گفتم نمی خوام برای خودم و شما درد سر درست کنم ..احساس من چه اهمیتی داره ؟..

مهم اینه که من به عنوان کارگر اومدم خونه ی شما ..دیگه بقیه اش حرفه ...

مثلا تصور کنین عزیز بره منو از بابام خواستگاری کنه ..میشه ؟شما بگو که بابای منو دیدی؛؛  میشه ؟  

خوب چرا کاری کنم که می دونم نشدنیه ..امیر حسام الان نمی فهمه چیکار داره می کنه درست مثل فرح ....

راستش من نمی خوام خودمو بی ارزش کنم ..و از عزیز حرف بشنوم ..

در حالیکه خم شده بود طرف من با لبخندی شیرین گفت : پس توام دلت رو بهش دادی ؛ ای ناقلا ..

اما من خیالم راحته که تو همیشه عقلت به دلت حکم میده نه دلت به عقلت ..و این یعنی سعادت ..

کاش منم اون زمان که قد تو بودم همینطوری فکر می کردم ..کاش می تونستم روی دلم پا بزارم و دنبالش نرم ..ولی در مقابل عزت الله خان ضعف دارم ..و به هیچ قیمتی نمی خوام اونو از دست بدم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و نهم- بخش ششم









گفتم : شما اشتباه نکردی آقا بهترین مردیه که توی دنیا دیدم ..

تازه شما دختر آصف خان بودی با من خیلی فرق دارین ..

گفت : توام دختر منی ..نوه ی آصف خان من اینو باور دارم که خدا اگر بهرخ رو ازم گرفت تو رو به من داد .. 

به زودی ثابت می کنم تا تو چنین احساسی نداشته باشی ..

بهت قول میدم ..ولی تو فقط درس بخون ...

گفتم : من منتظر عمه هستم بهم گفته برام نقشه های خوبی کشیده ..حالا من چرا خودمو در گیر امیرحسام و عزیز کنم ؟

 گفت : منو باش ؛ می خواستم تو رو نصیحت کنم ..قربونت برم خلاصه ی کلام رو خودت گفتی ..اصلا عجله نکن تو حیفی که زیر دست عزیز بیفتی ...

احساس من مدام در تلاطم بود.. 

حرف های شیوا خیلی آرومم کرده بود و از اینکه امیر حسام بهم علاقه داشت خوشم میومد ولی دیگه قصد نداشتم بیشتر از این جلو برم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز