داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش سوم
آقا وسط حرف شیوا از در رفت بیرون وکمی بعد صدای ماشین رو شنیدم که دور شد .
به ساعت نگاه کردم حدود سه نیم شب بود حالا چه اتفاقی افتاده بود اصلا خبر نداشتیم ..
من و شیوا دیگه خوابون نبرد ؛ اون در حالیکه پاهاش زیر کرسی بود من کنارش نشسته بودم هر دو با نگرانی منتظر موندیم ..
شیوا گفت : دختر بیچاره نکنه بلایی سر خودش آورده باشه ؟
گفتم : خدا نکنه به زبون نیارین انشالله طوریش نمیشه ..
گفت : حالا اگر فرح مَرد بود هر دختری رو دلش می خواست به زور هم شده می گرفت ولی دختر که باشی باید منتظر اجازه ی ده نفر باشی ..
گفتم : شیوا جون به نظرم این بار حق با عزیزه .. فرح داره دستی دستی خودشو بدبخت می کنه ...
پرسید تو از کجا می دونی ؟ هر چند حدس می زدم که از موضوع خبر داشته باشی ..
گفتم : نه به اون صورت فقط از دور اون پسر رو دیدم همین ..
گفت : باریکلا به تو که از من پنهون کردی ..چرا به من نگفتی ؟
گفتم : من با شما بی حسابم شما هم درد خودتو قایم می کنی و به ما نمیگی ..چرا ما باید ندونیم که کجای شما درد می کنه ...
اگر آه و ناله می کردی زود تر می فهمیدیم که چی شدین و معالجه تون آسون تر میشد ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و هشتم- بخش چهارم
گفت : آخ پام ؛؛ آخ کمرم ..وای دارم از درد میمیرم حالا تو برای من چیکار می کنی ؟
غیر از اینه که دلتون رو خون کنم؟ ..به عزت الله بگم ؟ که چی بشه ؟ ..اونم ...؛؛
شیوا یکم سکوت کرد ؛؛ و در حالیکه صورتش پر از غم شده بود با اون چشم های آبیش به من خیره شد و ادامه داد ..
گلنار جونم اون بار ناله کردم و از دردهام و دلتنگی هام گفتم , ولی دیدی که چی شد ؛؛ منو فرستادن یک جای دور که صدامو نشنون ..
گفتم : آقا که این کارو نکرد ..
گفت : ای چی بگم ؟ پس کی کرد ؟ مگه آدم با زن خودش به خاطر حرف دیگران این کارو می کنه؟ همینه که من عاشق عزت الله هستم وگرنه فراموش نکردم که می دونست که من خوب شدم و بازم منو برد اونجا گذشت و دیگه کم کم می خواست سراغم هم نیاد ..
اگر خودم برنگشته بودم الان معلوم نبود چی به سرم اومده بود روزی هزار بار خدا رو برای داشتن تو شکر می کنم ..
تو فرشته ی منی ..به خدا گاهی یادم میره که خودم تو رو نزاییدم ...
پاشو نماز بخونیم و برای فرح دعا کنیم ..خدا کنه هر چی زودتر خبر خوب بشنویم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar