داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش پنجم
به محض اینکه راه افتادیم بدون مقدمه پرسید : گلنار راستشو به من بگو مریضی زن داداش چیه ؟ چرا از ما پنهون می کنین ؟..
گفتم : برای اینکه به مادرت نگی ..نمی خوایم اون بدونه ..
گفت :راستی ؟ خوب چرا ؟
گفتم : تو نمی دونی ؟ عزیز خیر خواه شیوا نیست ؟؛
گفت : نه بابا اینطوریم که تو میگی نیست عزیز یکم زبونش تلخ هست ولی بد خواه کسی هم نیست چه برسه به شیوا ..من می دونم دوستش داره ..
گفتم : به هر حال ما نمی خوایم عزیز بفهمه .. ممکنه باز هوس کنه برای آقا زن بگیره بعد دوباره همه توی درد سر میفتیم ...
گفت : نمی دونم چی بگم ..حالا تو بگو مریضی زن داداش چیه ؟خطرناکه ؟ یا فقط یک کمر درد ساده است ؟..
گفتم : من زیاد نمی دونم چقدر خطرناکه ولی دکتر گفته غیر قابل علاج نیست ..اگر خوب مراقبت کنیم معالجه میشه ...الان داره دارو مصرف می کنه ..
دوره اش که بگذره حتما دردش هم کم میشه ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش ششم
گفت : بهم بگو بیماریش چیه قول میدم به عزیز نگم ..
گفتم :نمیگم ..
گفت : گلنار ؟ قول میدم به کسی نگم فقط نگرانم ..
گفتم : من و آقا بهم قول دادیم به کسی نگیم ؛ من زیر قولم نمی زنم ..خوب چرا از داداشت نمی پرسی ؟ شاید اون زیر قولش بزنه ..
خندید و گفت : تو مثل صخره سختی ..مثل نسیم ملایم ..
مثل آتیش گرم و مثل کوه دماوند همیشه سرد ..
مثل آینه پاک و مثل جلاد بی رحم ..آدم نمی دونه باهات چیکار کنه ..
یک وقت ها از سوارخ سوزن میری تو ..یک وقت ها از در دروازه تو نمیری ...
من احساس می کنم خودتو پشت یک سپر دفاعی قایم می کنی تو اون اوایل اینطوری نبودی ..مثل پرنده ها آزاد و بی ریا ؛ هرکجا دلت می خواست می پریدی حتی شده بود با خیال ؛؛ ولی حالا عوض شدی ..
گفتم : هیچکس مثل اولاش نمی مونه ..تو فکر می کنی چی باعث میشه یک نفر جلوی خودش سپر بگیره ؟
گفت : اگر کسی بهش حمله کرده باشه ..کسی به تو حمله کرده ؟ بگو من پدرشو در بیارم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar