2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190921 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش نهم








گفتم : من یکی شو میگم ..نمی خوام خبر چینی کنم فقط برای شیوا جون نگرانم ..هر وقت عزیز میره حالش بدتر میشه ..مثلا اون بار که متوجه شد شیوا جون درد داره گفت خدا به آدم های گناهکار درد میده که گناهش پاک بشه ..تو رو قران خدا رو خوش میاد با این زن اینطوری حرف بزنه ؟

آقا دستی به صورتش کشید و با ناراحتی گفت : نمی دونم ؛ نمی دونم از دست این عزیز به کجا پناه ببرم ...واقعا گفت ؟ با سر تایید کردم ...بلند شد و گفت : یک چایی به من میدی ؟ بخورم برم,  امروز خیلی کار دارم ...گلنار می خوای بگم فرح چند روز بیاد کمک تو ؟ گفتم : نه آقا خودم از پسش بر میام ..



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش دهم








گفت : اصلا چطوره یک نفر رو پیدا کنم بیاد اینجا کار کنه ...

ببینم چی میشه ..این روزا تو خیلی خسته میشی من می فهمم ..ولی خوب چیکار کنم ؟..صدای ناله ی شیوا رو شنیدیم و هر دو با سرعت خودمون رو رسوندیم بالا ...

آقا اونو بغل کرد و گفت : الان می برمت پایین ..زیر کرسی گرم میشی ..دردت آروم میشه ناراحت نباش ...

و من شاهد بودم که این بار شیوا مثل پر کاهی توی بغل آقا جا گرفت ..درست مثل این بود که پریناز رو بغل کرده ..لاغر و رنجور شده بود دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم ...

و از اون روز به بعد شیوا زمین گیر شد و دیگه از شدت کمر درد  قدرت راه رفتن نداشت و سه  روز هم توی بیمارستان بستری شد ..

به امتحان های من چند روز بیشتر نموده بود و  اصلا آمادگی نداشتم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش یازدهم







یک روز نزدیک ظهر در زدن ..

این روزا اغلب پریناز درو باز می کرد ..من دستم بند بود ..که صدای امیر حسام رو شنیدم که داشت قربون صدقه ی بچه ها میرفت ...

اون بود که اون روزای سخت بهم آرامش می داد اگر بود با وجودش و اگر نبود با خیالش ..

بی اختیار دستی به سرم کشیدم  و لباسم رو مرتب کردم ..و چشمم رو بستم و دستم رو گذاشتم روی قلبم تا آروم بگیره ....

در حالیکه یک ساک دستش بود اومد و گفت : گلنار نیروی کمکی نمی خوای ؟

 آب دهنم رو محکم قورت دادم و یک نفس عمیق کشیدم تا بتونم باهاش عادی رفتار کنم..نمی خواستم اون متوجه ی هیجان بیش از اندازه ی من بشه ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش دوازدهم







اما با یک لبخند رفتم جلو ..و گفتم : خوش اومدی ..

گفت : اومدم کمک ؛تا روز امتحانت اینجام ؛؛ تو باید قبول بشی نمی خوام بهانه ای داشته باشی ..؛ 

 زن داداش کجاست ؟ حالش خوبه ؟

گفتم : الان که خوابه .. حالا تو برای چی اینقدر خوشحالی ؟

 نگاهی به من کرد که برق خاصی داشت که بدنم رو به لرز انداخت ..

و آروم گفت : خوشحال نباشم ؟  

اونقدر دستپاچه شده بودم که صورتم قرمز شد و دیگه از چشم اونم پنهون نموند ...






ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان نداریم

چرا عزیزم الان اومدم بذارم شرمنده 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش اول







شیوا از سر و صدایی که بچه ها راه انداخته بودن بیدار شد  و صدا کرد گلنار به امیر حسام بگو بیاد تو من بیدارم ..

و اینطوری من تونستم سریع خودمو از معرکه دور کنم تا بیشتر از این دستم رو نشه امیر حسام تا چشمش به شیوا افتاد با تعجب گفت : وای هنوز کرسی ؟ گرمتون نمیشه زن داداش ؟ 

راستی سلام کرسی رو دیدم جا خوردم روشنه ؟شیوا گفت : آره من سردمه تو برو اتاق بالا رو برای خودت درست کن اونجا بمون , تا مدتی که اینجایی راحت درس بخونی ..

لطفا به گلنار هم کمک کن تا امتحانشو خوب بده؛ راستش  اول خواستم از فرح خواهش کنم  بیاد پیش ما  ولی فکر کردم اون که بیاد توام میای و باز ممکنه عزیز ناراحت بشه به هر حال ببخشید تو رو هم توی زحمت انداختم  ..

من از امشب پایین می خوابم زیر کرسی راحت ترم ..تو با عزت الله خان بالا بخوابین ....

زحمت توام شد ؛؛ می دونم خودت باید امتحان بدی ..ببخشید دیگه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش دوم









امیر حسام گفت : نه بابا این حرفا چیه شما که خودت می دونی من از خدا می خوام اینجا باشم ..

خونه ی ما که ماتم سرا ست ..یکسره عزیز و فرح با هم دعوا می کنن ..دیگه کلافه ام کردن ...

شیوا پرسید : سر چی دعوا می کنن ؟

 گفت : والله به خدا نمی دونم ولی عزیز داره یک چیزی رو از من پنهون می کنه ..حالا اون چیه نمی دونم ..این روزا همه دارن یک چیزی رو قایم می کنن ..خدا عاقبت ما رو به خیر کنه ....

متوجه شدم که شیوا و آقا برای اومدن اون برنامه ریزی کرده بودن ..

در واقع آقا روز ها که دنبال کاراش بود نگران شیوا میشد و می خواست یک مرد توی خونه باشه ...

با اومدن امیر حسام خیال منم راحت شده بود ...

اون روزا وقتی شیوا حالش بد میشد دستم به جایی بند نبود .

من که دیگه خودمو  باخته بودم و غم شیوا روی منم اثر گذاشته بود به اومدن یکی مثل امیرحسام احتیاج داشتم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش سوم









مدتی بود  دلم نمی خواست بخندم و حتی موسیقی که دوست داشتم گوش کنم ..

اما  با شور و نشاطی که اون داشت دوباره حال و هوای خونه عوض شد ..می گفتیم و می خندیدم ..

شب ها دور هم تلویزیون تماشا می کردیم ..و با اینکه می دونستم امیر حسام مثل آقا کاری نیست ولی حضورش بهم انرژی می داد ..

اما تمام سعی خودمو می کردم تا فاصله ی بین مون رو از بین نبرم ..

وقتی حرف می زدیم یا توی درس ها بهم کمک می کرد در حضور شیوا بود و اگر جایی تنها بودم و میومد به یک بهانه ازش دور میشدم ...و حتم داشتم اونم متوجه ی این فرار شده بود  ..

با اینکه خیلی امید به قبولی نداشتم و درست کتاب های سال ششم رو  نخونده بودم روز موعود آماده شدم برم امتحان بدم ..

شیوا برخلاف همیشه از صبح زود بیدار شده بود و دلش می خواست منو راه بندازه ..

مدام سفارش می کرد حواست رو جمع کن اگر قبول بشی می تونی از این به بعد دبیرستان رو شروع کنی ..

دلم می خواد منو خوشحال کنی و قبول بشی قربونت برم کاش باهات میومدم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش چهارم








و خودش برام نون و پنیر و گردو غازی کرد و گذاشت توی کیفم که وسط امتحان بخورم ..

و منو از زیر قران رد کرد و یک دونه نقل گذاشت دهنم و بغلم کرد و گفت : انشالله از سر امتحان شیرین کام برمی گردی ...

آقا به امیر حسام گفت : تو گلنار رو ببر و برگردون من منتظرم از مخابرات بیان برای وصل تلفن ..

تازه خودم پیش شیوا باشم بهتره ..و سوئیچ ماشین رو بهش داد .. 

امیر حسام مثل هر جوونی که تازه گواهینامه گرفته بود همیشه شوق اینو داشت که آقا اجازه بده پشت ماشین بشینه ..و اون روز با بردن و آوردن من می تونست دلی از عزا در بیاره ..

با خوشحالی آماده شد و با هم از در خونه بیرون رفتیم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش پنجم








به محض اینکه راه افتادیم بدون مقدمه پرسید : گلنار راستشو به من بگو مریضی زن داداش چیه ؟ چرا از ما پنهون می کنین ؟..

گفتم : برای اینکه به مادرت نگی ..نمی خوایم اون بدونه ..

گفت :راستی ؟ خوب چرا ؟ 

گفتم : تو نمی دونی ؟ عزیز خیر خواه شیوا نیست ؟؛ 

گفت : نه بابا اینطوریم که تو میگی نیست عزیز یکم زبونش تلخ هست ولی بد خواه کسی هم نیست چه برسه به شیوا ..من می دونم دوستش داره ..

گفتم : به هر حال ما نمی خوایم عزیز بفهمه .. ممکنه باز هوس کنه برای آقا زن بگیره بعد دوباره همه توی درد سر میفتیم ...

گفت : نمی دونم چی بگم ..حالا تو بگو مریضی زن داداش چیه ؟خطرناکه ؟ یا فقط یک کمر درد ساده است ؟..

گفتم : من زیاد نمی دونم چقدر خطرناکه ولی دکتر گفته غیر قابل علاج نیست ..اگر خوب مراقبت کنیم معالجه میشه ...الان داره دارو مصرف می کنه ..

دوره اش که بگذره حتما دردش هم کم میشه ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش ششم







گفت : بهم بگو بیماریش چیه قول میدم به عزیز نگم ..

گفتم :نمیگم ..

گفت : گلنار ؟ قول میدم به کسی نگم فقط نگرانم ..

گفتم :  من و  آقا بهم قول دادیم به کسی نگیم ؛ من زیر قولم نمی زنم ..خوب چرا از داداشت نمی پرسی ؟ شاید اون زیر قولش بزنه  ..

خندید و گفت : تو مثل صخره سختی ..مثل نسیم ملایم ..

مثل آتیش گرم و مثل کوه دماوند همیشه سرد ..

مثل آینه پاک و مثل جلاد بی رحم ..آدم نمی دونه باهات چیکار کنه ..

یک وقت ها از سوارخ سوزن میری تو ..یک وقت ها از در دروازه تو نمیری ...

من احساس می کنم  خودتو پشت یک  سپر دفاعی قایم می کنی تو اون اوایل  اینطوری نبودی ..مثل پرنده ها آزاد و بی ریا ؛ هرکجا دلت می خواست می پریدی حتی شده بود  با خیال ؛؛ ولی حالا  عوض شدی  ..

گفتم : هیچکس مثل اولاش نمی مونه ..تو فکر می کنی چی باعث میشه یک نفر جلوی خودش سپر بگیره ؟

 گفت : اگر کسی بهش حمله کرده باشه ..کسی به تو حمله کرده ؟ بگو من پدرشو در بیارم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش هفتم









گفتم : موضوع خودم نیستم .. اینطوری برات بگم  اگر ظالم دیده باشم  و مظلومی که نتونسته حق خودشو بگیره ...

مظلومی که اولش سعی کرده در مقابل ظلم قد علم کنه ..ولی نشده ..سرکوبش کردن ..

دوباره سعی کرده بازم بیشتر سرکوب شده ..در نهایت مجبوره جلوی خودش  سپربگیره و سکوت کنه تا عمر ظلم به پایان برسه ..

گفت از این حرفایی که می زنی من چیزی سر در نمیارم کی به تو ظلم کرده ؟ 

گفتم : من دست بر آتیش دارم کسی که بهش ظلم شده شیواس ..کسیکه  من از دل و جون دوستش دارم ..

من که  قصدم ندارم هرگز خودمو توی آتیش بندازم ...

اینطوری که من زندگی شیوا رو شنیدم ؛  اون از اولش مثل من بود ..

مثل یک پرنده آزاد ..ولی بال و پرشو سوزندن .. حتی نوک اونم چیدن ...

شیوا توی زندگی یاد گرفت که اگر دردی وحشتناک هم  داشت از ترس ظالم ساکت بمونه نزاره کسی صداشو بشنوه  ...

امیر حسام شیوا درد می بره و سکوت می کنه و من زجر می کشم ..بیشتر از سکوتش که می دونم برای چیه ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش هشتم








امیر حسام یکم سرعتشو بیشتر کرد و دنده رو با یک ژست خاص عوض کرد و گفت : میگی همش زیر سر عزیز منه ؟ تو اینقدر به عزیز بدبین شدی که بهش میگی ظالم ؟ 

گفتم : ظلم ؛ ظلمه ..عزیز حق نداشت به شیوا انگ بد پا قدمی بزنه ..

قصه از اونجا شروع شد ...

امیر حسام یکم سکوت کرد و رفت توی فکر ..و یک مرتبه گفت : من مثل داداشم نیستم ...نمی زارم کسی توی زندگیم دخالت کنه ...

صورتم رو برگردوندم رو به پنجره ..

مدتی سکوت کردم ..منظورش هر چی بود جوابی براش نداشتم ...

اما قلبم شروع کرد به تند زدن ...و این دیگه دست من نبود ..

گاهی فکر می کردم کاش  اختیار قلبم رو داشتم ...کاش احساسم دست خودم بود ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش نهم






یادمه امتحان توی یک دبیرستان نزدیک میدون حسن آباد بود  ..و سه ساعت طول کشید ..

بعضی از سئوال ها رو بلد نبودم ولی دیکته مو خیلی خوب و بدون غلط نوشتم ..وقتی از جلسه اومدم بیرون امیر حسام توی ماشین خواب بود ..

زدم به شیشه فورا درو باز کرد و نشستم گفت : چی شد ؟

 گفتم : نمی دونم فکر می کنم به جز دیکته بقیه رو خراب کردم ..تا ببینیم چی میشه ..

یک خواهش ازت دارم میشه منو ببری مادرم رو ببینم دلم خیلی تنگ شده ...

گفت : به چشم همین الان می برمت ..

وقتی راه افتاد پرسید : منم یک خواهش از تو دارم ..بهم میگی شاهزاده رو پیدا کردی یا نه ؟ 

در حالیکه می دونستم اون می خواد هر طوری شده سر حرف رو با من باز کنه طفره می رفتم و با یک لبخند گفتم : آره نفتی هنوز خواستگار منه؛؛ تو چی داری میگی ؟ 

 آخه کسی دور اطراف من بوده که پیداش کنم؟  تازه پسر پادشاه توی قصه ها مونده ..هر وقت من واقعا دختر شاه پریون شدم پسر پادشاه هم پیدا می کنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش دهم








اون روز امیر حسام سر کوچه ایستاد و من رفتم به دیدن خانواده ام ..

ولی هر بار بیشتر از قبل نکبتی رو که دور اطراف اونا بود حس می کردم ..

بابام یک گوشه افتاده بود و اصلا متوجه ی رفتن من نشد اما پسرا روز به روز بزرگتر میشدن و حالا از من خجالت می کشیدن و دیگه اون رابطه ی نزدیکی که قبلا داشتیم رو با من نداشتن ..

مادرم می گفت تو نگران بابات نباش  از بس می کشه ..سیر مونی نداره ..

چیزیش نیست یکی دوساعت دیگه بیدار میشه  ...

باز از در اون خونه وقتی بیرون میومدم احساس می کردم بار سنگینی روی شونه هام حمل می کنم اوقاتم خیلی تلخ بود ...

انگار یک مَن رفته بودم  و صد من برمی گشتم .. و در تمام طول راه تا خونه دلم نمی خواست یک کلمه حرف بزنم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش یازدهم









امیر حسام که می فهمیدم داره تمام تلاش خودشو می کنه تا  سر حرف رو با من باز کنه ..مدام سئوالاتی ازم می کرد که فقط با سر جواب می دادم یا خلاصه و مفید در یک جمله  ...

چون من  می دونستم که اگر حد خودمو نشناسم جز اینکه کوچک بشم فایده ی دیگه ای برام نداره ..

وقتی رسیدیم  خبر خوبی شنیدیم تلفن خونه وصل شده بود ؛؛

  اما برای اولین بار دیدم که امیر حسام بی حوصله شده و به محض اینکه ناهارشو خورد به آقا گفت : داداش گلنارم که امتحانشو داد پس اجازه بدین من برم خونه ی خودمون ؛؛ عزیزم تنهاست ..

اگر کاری داشتین دیگه می تونیم با هم تلفنی حرف بزنیم ...

و وسایلشو جمع کرد و خیلی سرد  خدا حافظی کرد و بدون اینکه به من نگاه کنه رفت ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش دوازدهم








با خودم گفتم : بهتر ..منم همینو می خواستم ..اصلا چه معنی داره ؟ 

با اون مادرش که می دونم اگر بفهمه دمار از روزگارم در میاره ..

اصلا چه بهتر ..

ولی دیگه بغضم ترکید و رفتم یک گوشه دور از چشم دیگران اشکهام پشت سر هم میومد پایین ..انگار دلم نمی خواست اون اینطور ازم جدا بشه ....

با همه ی این احوال می دونستم که بهترین کارو کردم ..و تا پایان امتحان نهایی ششم دبیرستان از امیر حسام خبری نشد ... 

اما تقریبا هر شب آقا از خونه با عزیز حرف می زد و حالشو می پرسید ..و بین حرفای اونا من می فهمیدم که امتحان های امیر حسام  تموم شده ..

عزیز از دست فرح خیلی ناراحته و شکایتشو به آقا می کنه ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و هفتم- بخش سیزدهم










اوایل تیر ماه بود و هوا گرم شده بود اما ما کرسی رو برای شیوا نگه داشته بودیم ولی فقط شب ها منقل زیرش می ذاشتیم تا پا های شیوا گرم بمونه و درد کمتری رو حس کنه ..

اون از وقتی پایین زیر کرسی می خوابید حالش بهتر شده بود ..اما همچنان از درد رنج می برد ..و تازگی ها کمرش راست نمیشد و دولا ؛دولا راه میرفت ..

تا یک شب که همه ی ما خواب بودیم تلفن زنگ خورد ..

آقا بالا بود ..شیوا هم که نمی تونست از جاش تکون بخوره ..

من گوشی رو بر داشتم ؛؛  امیر حسام با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت :  الو ..داداش ؟ گفتم : منم گلنار چی شده این وقت شب زنگ زدی ؟

 گفت : گلنار ..گلنار زود باش به داداشم بگو خودشو برسونه .. 





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز