.
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش سوم
اونقدر عصبانی بودم که هر دوی اونا متوجه شدن با حرص رفتم توی آشپزخونه و زیر لب گفتم خدا شانس بده هرکاری دلش می خواد می کنه آخر سرم پسرش ازش حمایت می کنه ..
شیوا دنبالم اومد و گفت : گلنار ؟ عزیز دلم می دونم چقدر از دستش ناراحت شدی ولی تو دختر عاقلی هستی می دونی که چاره نداریم ..
توام دیگه روز اول عیدی اخم نکن به خاطر آقا ..
گفتم من که برای خودم ناراحت نیستم به خاطر شما میگم ..
گفت : اگر اخمت رو باز نکنی تا آخر سال ناراحت می مونی پس ..بخند ..بخند ..زود باش و چون می دونست که من بشدت قلقلکی هستم دستشو برد بطرف پهلو های من و هر دو به خنده افتادیم ..و وقتی خاطرش جمع شد که دیگه ناراحت نیستم گفت : این همه تو به من چیز یاد دادی اینم از من به تو یادگاری بمونه ؛ ببخش تا خودت راحتتر زندگی کنی دنیا اصلا ارزش کینه و کدورت رو نداره ..یک وقت دیدی یکی مون نبودیم ..
گفتم : بسه دیگه تو رو قران از این حرفا نزنین ..باشه هر چی شما بگین ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش چهارم
اون می دونست که چقدر دوستش دارم و نمی تونم با کسی که اونو اذیت کنه کنار بیام ..
به هر حال راضی شدم چون منم می تونستم مادر و خانواده ام رو ببینم ..
یکم خوابیدیم تا صبح بشه ...هیچ وقت یادم نمیره که توی اون مدت کوتاه من خواب خیلی عجیبی دیدم شیوا پای برهنه روی سنگفرش های سردی می دوید ..موهاش دورش ریخته بود و پریشون بود ...
باد شدیدی اونو به عقب می روند ولی اون بازم به جلو میرفت که یک مرتبه یک گودال بزرگ سر راهش دیدم ..
می خواستم فریاد بزنم اونواز وجود اون گودال با خبر کنم ولی صدا از گلوم در نمی اومد ..
و شیوا با سرعت میرفت به طرف گودال ..انگار من زودتر خودمو رسونم که اگر خواست بیفته بگیرمش که یک مرتبه عزیز رو دیدم که توی گودال دست و پا می زنه ؛؛
با صورتی که لاغر و زننده بود و دستهایی که فقط استخوانش باقی مونده بود کمک می خواست و از شیوا خبری نبودمن خوشحال شدم اما عزیز با همون اسکلت دستش چنگ انداخت و مچ دستم رو گرفت ..
جیغ کشیدم و وحشت زده بیدار شدم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar