2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190921 بازدید | 2148 پست
هروقت من زود ميام داستان دير مياد  هر وقت دير مياد داستان زود مياد  بوووووخوداااا جيگرت ...

عزیز دلم  الان بیرونم شب انشالله داستان و میذارم  شرمنده 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ه

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش اول









 ذوق دیدن تلویزیون که اون زمان خیلی برامون عجیب و باور نکردی بود سر ما رو حسابی گرم کرد بود..

شیوا بچه نبود و می دونست که من و عزت الله خان چقدر هواشو داریم ولی نه اون به روی خودش میاورد نه ما ..

اونشب برای اولین بار دور هم در حالیکه آقا کنار شیوا نشسته بود و شیوا  سرشو روی بازوی اون گذاشته بود تلویزیون تماشا کردیم اما من گاهی به صورت معصوم و بی گناهش خیره میشدم و می فهمیدم  درد داره  ..

موقع سال تحویل که نزدیک سحر بود شیوا حالش خوب بود یا بازم داشت تظاهر می کرد که ما رو خوشحال نگه داره اما همینقدر هم برای من امیدوار کننده بود   ..

 آقا نمی دونم به چه دلیل وقتی سال نو شد و عیدی های ما رو داد بدون توجه به حال شیوا گفت : شیوا جان عزیزم ؛ اینی که میگم مجبور نیستی قبول کنی ؛؛  اگر دلت می خواد و فکر می کنی اذیت نمیشی  امروز بریم به دیدن عزیز...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش دوم









وای با شنیدن این حرف  مثل اینکه یکی منو به برق وصل کرده بود و منتظر موندم ببینم شیوا چی میگه ؛؛

اصلا فکر نمی کردم بعد از اون ماجرا و با حالی که شیوا داشت آقا ازش یک همچین چیزی بخواد ولی  اون بدون اینکه تغییر حالتی توی صورتش پیدا بشه گفت : باشه بریم ؛؛ از اونجا هم باید  گلنار رو ببریم مادرشو ببینه ؛؛ما دیگه تو نمیریم معذب میشن ..اون بار که رفتم احساس کردم پدرش به خاطر من از خونه رفت بیرون ..

گفتم : شیوا جون شما می خوای بری به دیدن عزیز ؟

و نگاهی که پر از سئوال بود به آقا کردم و ادامه دادم ؛  درست شنیدم ؟

آقا در حالیکه به من اشاره می کرد که ساکت باشم گفت : آره یک چیزی می دونم که میگم عزیز فرق کرده ؛؛زیاد سخت نگیریم بهتره بزارین این کدورت ها بر طرف بشه  ..به هر حال گلنارجون  اون مادرمنه ؛؛  مگه نیست ؟نمیشه که به دیدنش نریم ؛؛









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

.




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش سوم








اونقدر عصبانی بودم که هر دوی اونا متوجه شدن با حرص رفتم توی آشپزخونه و زیر لب گفتم خدا شانس بده هرکاری دلش می خواد می کنه آخر سرم پسرش ازش حمایت می کنه ..

شیوا دنبالم اومد و گفت : گلنار ؟ عزیز دلم می دونم چقدر از دستش ناراحت شدی ولی تو دختر عاقلی هستی می دونی که چاره نداریم ..

توام دیگه روز اول عیدی اخم نکن به خاطر آقا ..

گفتم من که برای خودم ناراحت نیستم به خاطر شما میگم ..

گفت : اگر اخمت رو باز نکنی  تا آخر سال ناراحت می مونی پس ..بخند ..بخند ..زود باش و چون می دونست که من بشدت قلقلکی هستم دستشو برد بطرف پهلو های من و هر دو به خنده افتادیم ..و وقتی خاطرش جمع شد که دیگه ناراحت نیستم گفت :  این همه تو به من چیز یاد دادی اینم از من به تو یادگاری بمونه ؛  ببخش تا خودت راحتتر زندگی کنی دنیا اصلا ارزش کینه و کدورت رو نداره ..یک وقت دیدی یکی مون نبودیم ..

گفتم : بسه دیگه تو رو قران از این حرفا نزنین ..باشه هر چی شما بگین ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش چهارم









اون می دونست که چقدر دوستش دارم و نمی تونم با کسی که اونو اذیت کنه کنار بیام ..

به هر حال راضی شدم چون منم  می تونستم مادر و خانواده ام رو ببینم  ..

یکم خوابیدیم تا صبح بشه ...هیچ وقت یادم نمیره که توی اون مدت کوتاه من خواب خیلی عجیبی دیدم شیوا پای برهنه روی سنگفرش های سردی می دوید ..موهاش دورش ریخته بود و پریشون بود ...

باد شدیدی اونو به عقب می روند ولی اون بازم به جلو میرفت که یک مرتبه یک گودال بزرگ سر راهش دیدم ..

می خواستم فریاد بزنم اونواز وجود اون گودال با خبر کنم ولی صدا از گلوم در نمی اومد ..

و شیوا با سرعت میرفت به طرف گودال ..انگار من زودتر خودمو رسونم که اگر خواست بیفته بگیرمش که یک مرتبه عزیز رو دیدم که توی گودال دست و پا می زنه ؛؛ 

 با صورتی که لاغر  و زننده بود و دستهایی که فقط استخوانش باقی  مونده بود کمک می خواست و از شیوا خبری نبودمن خوشحال شدم اما عزیز با همون اسکلت دستش چنگ انداخت و مچ دستم رو گرفت ..

جیغ کشیدم و وحشت زده بیدار شدم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش پنجم







معمولا خواب های من تعبیر می شد .. 

اون زمان نمی دونستم  کسانی که حس ششم قوی تری دارن این حس موقع خواب دیدن هم یک طورایی به کمکشون میاد ..روی این اصل این خواب بشدت نگرانم کرده بود و نمی دونستم به چی تعبیرش کنم ..

برای همین یکم پکر بودم و آقا اینو به حساب این گذاشته بود که من دوست ندارم به خونه ی عزیز برم ..

نزدیک که شدیم از توی آینه به من نگاه کرد و گفت : گلنار حالت خوبه ,, گفتم بله آقا برای چی ؟ 

گفت : همیشه اون عقب ماشین صدات میومد با بچه ها حرف می زدی حالا چی شده ؟می دونم  چت شده تو رو میشناسم ,  

یک چیزی بهت بگم ..وقتی مادر شدی می فهمی که توقع تو از بچه هات چیه ..مادر آدم هیچ کاری برامون نکرده باشه نه ماه توی شکمش بودیم و دوسال بهمون شیر داده ..نباید دلشون رو بشکنیم در غیر این صورت من اعتقاد دارم که کار آدم راست در نمیاد ..

گفتم : درست میگن آقا حق با شماست ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش ششم









اما توی دلم چیز دیگه ای بود با تمام وجود  نمی خواستم دیگه هرگزپا توی اون خونه بزارم و با عزیز روبرو بشم..

ماشین جلوی در ایستاد و بوق زد تا محمود آقا درو باز کنه یک مرتبه توی پیاده رو ؛ نزدیک یک درخت همون پسر رو دیدم ،،محمد،، که به خاطر ویژگی هایی که داشت فورا اونو شناختم ..

با خودم فکر کردم پس این دست بر دار نیست و فرح اینجا هم اونو می ببینه ...خدا به خیر کنه ..

اولین کسی که از خوشحالی روی پاش بند نبود و به استقبالمون اومد امیر حسام بود ..

خدای من چند روز بیشتر نبود که اونو ندیده بودم ولی حس می کردم سالهاست ازش دورم همه ی کاراش رو دوست داشتم ..بامزه و با معرفت بود ..

از همه مهمتر  توجه خاصی بود که به من داشت  ...تا دم ماشین اومد و درو برای شیوا باز کرد ولی نگاهش به من بود ..و پشت سر هم می گفت خوش اومدین ..خوش اومدین ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش هفتم








وقتی از پله های ایوون بعد از شیوا و آقا بالا میرفتم از پشت سرم آروم گفت : چه خانم شیکی ...گفتم : بله ؟ خم شد و به پریناز گفت : خیلی شیک شدی عمو جان ..لباست سلیقه ی منه دوست داری ؟ همه ی این لباس ها رو من انتخاب کردم ...نا خود آگاه یک لبخند روی لبم نقش بست ودلم یک طواریی مالش رفت ..و  یادم رفت که دارم به دیدن عزیز میرم ...

عزیز  خیلی معمولی با ما بر خورد کرد  انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ..برخوردش خوب و عادی بود و به همه ی ما عیدی داد و یک انگشتر طلا هم دست شیوا کرد بدون اینکه در مورد گذشته حرفی به میون بیاد ..و با تمام اتفاقاتی که بین شیوا و عزیز افتاده بود و همه ازش خبر داشتن هیچ کس به روی خودش نمیاورد ..تنها من بودم که انگار همه ی اون صحنه ها مدام از جلوی نظرم می گذشت ؛؛




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش هشتم








خوشحال بودن طوری که انگار عزیز کار خیلی مهمی انجام داده .. امیر حسام  شاد و سر حال ازما پذیرایی می کرد و بیشتر از هر چیزی از رفتن شیوا به اون خونه خوشحال بود ...و وقتی بعد از یکساعتی که خدا حافظی می کردیم که از در بریم بیرون ..با حالتی التماس آمیز گفت : داداش چقدر خوب میشد روز اول عید همه دور هم بودیم یا شما بمونین یا همه با هم بریم  زیر درخت های خونه ی شما ناهار بخوریم  .. آقا فورا از این موضوع استقبال کرد و گفت  : آره عزیز از بیرون ناهار می گیرم میریم خونه ی ما؛  شکوفه ها در اومدن خیلی قشنگ شده روز اول عیدی دور هم باشیم تلویزبون ما رو ببینین چطوریه  ...عزیز بالافاصله قبول کرد اما غر هم می زد که آخه روز اول عیده  به دیدنمون میان ..مثلا ما بزرگتریم بد میشه نباشیم ...ولی تند و تند آماده شد و راه افتاد ...

در حالیکه من دلم می خواست برم پیش مادرم ؛ هیچ کس یادش نیومد .. خلاصه درد سرتون ندم  عزیز و شوکت و محمود آقا با ماشین عزیز و فرح و امیر حسام با ما اومدن ..در حالیکه فرح اصرار داشت توی خونه بمونه و عزیز اجازه نداد ؛ و من می دونستم که اون برای چی می خواد با ما نباشه ..چون وقتی از در بیرون رفتیم اون پسر هنوز اون طرفا پرسه می زد ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش نهم








به هر حال آقا چلوکباب فراوانی گرفت و رفتیم به طرف خونه ....به چند دلیل اوقاتم تلخ بود ..اول از همه برای اینکه مجبور بودم تا شب عزیز رو تحمل کنم ..و بعدم نتونسته بودم یک سر برم به مادرم بزنم ..و از همه مهمتر صورت شیوا بود که حالا عقب کنار من نشسته بود و داشت دردی رو تحمل می کرد که مدام از همه پنهون نگه می داشت و من دلیلشو نمی دونستم و حرص می خوردم که اون باید تا شب همینطور درد بکشه و تحمل کنه ...

آروم سرمو بردم کنار گوشش و پرسیدم : کجا تون درد می کنه ؟ نگاه غم باری به من کرد و اشک توی چشمش حلقه زد و گفت : الهی بمیرم عزت الله خان قرار بود گلنار بره مادر و پدرشو ببینه ..یادمون رفت ..گفتم : اشکالی نداره هنوز وقت زیاده یک روز دیگه میرم ..و آروم در گوشش گفتم : بازم بهم نگین حرف تو حرف بیارین ..همیشه همین کارو با من می کنین ..یادتون باشه ...


داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش دهم








با فرح و امیر حسام و شوکت خانم  زیر درخت هایی که تازه شکوفه هاش در اومده بود فرش پهن کردیم و سماور و بساط چایی بردیم و همه دور هم نشستیم  ..عزیز اولین نیش رو به من زد ..البته درست نمی دونم منظوری داشت یا همینطوری این حرف رو به زبون آورد ..رو به آقا گفت : لنگه ی این انگشتری که برای شیوا خریدم برای زن امیر حسام هم گرفتم ..می خوام براش یک زن بگیرم از خانواده ی بزرگون ..داغ عروسی پسر به دلم مونده ...می خوام برای امیر حسام سنگ تموم بزارم ..و این شک به دلم افتاد که نکنه از نگاه و رفتار امیر حسام متوجه ی چیزی شده باشه ...

و تا می تونستم سرمو توی اتاق گرم می کردم که صدای عزیز رو نشنوم ..اون از هر  سه جمله ای که می گفت سه تاش متلک بود و رنجوندن دل دیگران ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش یازدهم








تنها کسی که مصونیت داشت  عزت الله خان بود ..منم می ترسم دوباره یک چیزی به من بگه و  نتونم جلوی دهنم رو بگیرم تو آشپزخونه مشغول بودم که فرح اومد پیشم و گفت :  گلنار می خوام باهات حرف بزنم ..گفتم : جانم بگو ..گفت : تو خیلی خوبی ..اصلا فکر نمی کردم موضوع منو به کسی نگی ..همش می ترسیدم یک وقت منو لو بدی و بیچاره بشم ..گفتم : فرح تو به هر حال داری خودتو بیچاره می کنی ..من اون پسر رو در خونه ی شما هم دیدم ..خیلی برات نگرانم می ترسم کار دست خودت بدی اینطور که معلومه اون پسر دست بر دار نیست ..خواهش می کنم مراقب باش ..گفت : باور نمی کنی ؟ من واقعا دوستش دارم اونم همینطور ؛  منتظر یک فرصت هستیم ..محمد باید یک کار برای خودش پیدا کنه و در آمدش خوب بشه بیاد خواستگاری که مثل اون بار جواب رد نشنوه ..

برای من خیلی عجیب بود که فرح از چی اون پسر خوشش میومد ..و خیلی به عاقبت این کار خوش بین نبودم ..و می دونستم دیر یا زود گند این کار در میاد ..ولی اینم می دونستم که فرح به حرف من گوش نخواهد داد ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و پنجم- بخش دوازدهم








نزدیک های بعد ظهر احساس کردم شیوا دیگه نمی تونه درد رو تحمل کنه ولی مقاومت می کرد تا عزیز متوجه نشه و فکر کنه که اون زن خوبی برای عزت الله خان نیست  ...

از توی ایوون به اونا نگاه می کردم آقا داشت با عزیز و امیر حسام حرف می زدن ..فرح در فکر عشق و عاشقی بودو زیر درخت ها راه میرفت و شوکت و محمود آقا یک گوشه با هم حرف می زدن .. و بچه ها بازی می کردن اما  شیوا چی بگم که چه حالی داشت ؟ ...اون زمان خیلی این نا برابری به نظرم ظالمانه اومد ...اینکه روزگار بود یا عزیز نمی دونم ؛؛ اما بر سر شیوا آواری خراب شده بود  که حتی به خودش اجازه نمی داد مریض باشه و ناله کنه ... داشتم فکر می کردم ..مادر منم دستهاش یخ زده بودن ولی بازم سکوت می کرد و در مقابل این بی عدالتی اعتراضی نمی کرد ..فرح با این سن کم قربانی زن بودن شده بود ...با خودم گفتم : من می خوام پولدار و با قدرت  باشم ..من از خودم ضعف نشون نمیدم ...اونقدر قوی میشم که همه ی مردا ازم حساب ببرن ...و تا اون روز نرسه محاله با کسی عروسی کنم ..





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش اول







 و این اولین باری بود که من این جمله رو در مورد خودم بکار می بردم ..

عروسی ؛؛ با اینکه هر دختر بچه ای رویا پوشیدن لباس عروس داره  وبازی های روز مره ی اون خاله بازی و شیر دادن به عروسکش بود  ..

من معنای این چیزارو حس نکردم ..تا دست راست و چپم رو شناختم کار خونه می کردم و از برادرام نگهداری ..

و هنوز دنیا رو نشناخته بودم که وارد دنیای پر از تلاطم شیوا شدم و خودمو فراموش کردم ...

هیچوقت دل درست با یک عروسک بازی نکردم و مثلا برای زن همسایه چایی دروغی نریختم و عروسک های من بچه های واقعی بودن ..و خیلی زود تر از اونی که باید با واقعیت های زندگی روبرو شدم ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش دوم








شیوا مریض بود و همه ی کار سنگین اون خونه و حتی کارای بچه ها به گردن من افتاده بود ..

کسی ازم نمی خواست و بهم دستور نمی دادن همه چیز با محبت و احترام همراه بود وبا اینکه از خستگی شب ها خوابم نمی برد با دل و جون در حالیکه بشدت همشون رو دوست داشتم از صبح تا شب کار می کردم ..

و در هر فرصتی به اصرار شیوا کنارش می نشستم و درس می خوندم ..

اونم سعی داشت با رسوندن من به امتحانات متفرقه کارای بی منت منو جبران کنه ...اما نمیشد ..

اون عید برای من فقط شده بود کار و کار ..

آصف خان وقتی شنیدکه شیوا مریض شده چند روزی با  پسراش  اومدن ؛ اونم در حالیکه شیوا مدام درد داشت و نمی تونست کار خونه رو انجام بده ..و همه چیز به من نگاه می کرد ...

موقع رفتن آصف خان خیلی از من تشکرو قدر دانی کرد  و گفت : آبجیم راست میگه تو دختر خیلی قابلی هستی اول خدا ؛؛دوم  شیوا رو دست تو می سپرم ..

مراقبش باش دخترم ..درست رو هم بخون من می دونم تو از اون زن های قابل روزگار میشی ..

به زودی آبجیم میاد تهران زندگی کنه فقط اون می تونه تو رو بکشه بالا ..و سرشو آورد توی صورت منو و آهسته در گوشم گفت : به ننه ی عزت الله رو نده زن نفهمیه ..اگر زیاده روی کرد حسابشو برس من پشت تو هستم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش سوم 









خیلی از این حرفای آصف خان خوشحال شدم اما نمی دونستم همین حرف های ساده چقدر در آینده ی من موثر خواهد بود  طوری که از اون به بعد خودمم باور داشتم که می تونم آدم موفقی باشم ....

عزیز هم که حالا فکر می کرد دیگه همه کارای اونو فراموش کردن چند روز یکبار خودشو می رسوند خونه ی ما و ناهار و شام میموند و من باید ازش پذیرایی می کردم ..در حالیکه اون تنها کسی بود که با من مثل مستخدم رفتار می کرد و توهین آمیز دستور می داد ...کلا می فهمیدم که می خواد بر اوضاع مسلط باشه و به ما بفهمونه اونو که تصمیم می گیره کی چیکار کنه ...حتی گاهی در مورد اثاث خونه و جابجا کردن اون نظر می داد و منو وادار می کرد با اون همه کاری که داشتم کاری رو که اون می خواست انجام بدم ..و شیوا بود که همش منو به آرامش دعوت می کرد و می گفت : عیب نداره وقتی رفت بزار سر جاش ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش چهارم









در حالیکه من  روحیه ی شیوا رو نداشتم و دلم نمی خواست در مقابل آدم زورگو سر خم کنم ..قبول می کردم تا اون آرامشش بهم نخوره ..

این بود که با بی محلی و چشم و ابرو به عزیز  می فهمیدم که ازش بدم میاد و اونم اینو می دونست و زیر زیرکانه آزارم می داد ...

هنوز می تونم اون روزا رو به خوبی جلوی چشمم مجسم کنم ..

دنیای من دوپاره شده بود یکی واقعیتی که در اطرافم می گذشت و اون یکی حال و هوای جوونی و شادی که من داشتم ...؛؛  بهار بود و بوی خوش شکوفه ها همه ی فضا رو پر کرده بود و من که عادت نداشتم همیشه در حال غصه خوردن باشم ..به محض اینکه فرصتی پیدا می کردم از این دنیا دور میشدم و میرفتم به شهر قصه ها ..به شهر پری ها ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش پنجم








دختر شاه پریون که با بالهای نامرئی می تونست همه جا بره و بین گلها از این طرف به اون طرف از عشق شاهزاده مستانه آواز بخونه  ؛؛که حالا می تونستم صورت اون  شاهزاده  رو جلوی چشمم مجسم کنم ؛؛ و  آقا پادشاه و عزیز جادوگرِ قصه های من شده بودن ..

تا اواخر ادریبهشت بود ؛من صبح ها بعد از نماز دیگه نمی خوابیدم سمارو روشن می کردم میرفتم توی ایوون و تا نزدیک بیدار شدن آقا درس می خوندم چیزی به خرداد نمونده بود ...

  یک روز صبح که من  طبق معمول ناشتایی رو آماده می کردم آقا زود تر از همیشه اومد پایین ..به محض اینکه دیدمش ؛ فهمیدم که حال و روز خوبی نداره چشمهاش قرمز شده بود و ورم داشت ..با دستپاچگی سینی استکان ها رو گذاشتم روی میز و رفتم جلو و پرسیدم : آقا اتفاقی افتاده شیوا جون خوبه ..سری تکون داد ونشست روی مبل و  گفت : گلنار,  خوب نیست ..شیوا حالش خیلی بده ..چیکار کنم ؟ تا صبح از درد ناله کرد ..من درد کشیدن اونو نمی تونم تحمل کنم ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش ششم







صبر نکردم حرفش تموم بشه هراسون شدم و رفتم به طرف پله ها ..گفت :گلنار  نرو , برگرد ...تازه خوابش برده ..ولی من چشم رو هم  نذاشتم ...

گفتم : خوب ببریمش دکتر ..گفت : تازه دو روز پیش بردم ..چه فایده ای داره همونو میگی ..

از ناراحتی منم نشستم روبروش و گفتم : ای خدا ببین چقدر درد داشته که پیش شما ناله کرده ..گفت : آره دیگه طاقت نداشت ..التماس می کرد دست و پاشو بمالم تا شاید یکم آروم بشه ..متوجه شدی مدتیه که کمرش راست نمیشه و درست نمی تونه راه بره ؟ گفتم : بله ..مگه میشه متوجه نشده باشم ..هنوز نمی زاره کرسی رو جمع کنیم , شما که میری سرکارمسکن می خوره و  اون زیر دراز می کشه تا نزدیک هایی که می خواین برگردین ..به خاطر شما بلند میشه و به خودش میرسه ..ولی با درد ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش هفتم








گفت : چرا بهم نگفتی ؟ فکر می کردم داره بهتر میشه ..یکمرتبه بغضم گرفت و اشک توی چشمم جمع شد و گفتم : همش تقصیر شماست آقا..اون می ترسه ..از اینکه شما رو از دست بده خیلی می ترسه ..گفت : من ؟ من که کاری نکردم حتی با صدای بلند باهاش حرف نمی زنم ..از چی می ترسه ؟ گفتم : از خیلی چیزا ..از مادرتون ..از اینکه دوباره ترکش کنین .. اون می ترسه که شما وقتی بفهمی مریضه دوستش نداشته باشی ..گفت : نه؛؛ تو اشتباه می کنی  ..اینطور نیست چون شیوا خودش می دونه که من چقدر دوستش دارم ...می دونی روزی که برای اولین بار اونو سر خاک مادرش دیدم فقط بیست سالم بود ..تا الان به جز اون به هیچ زنی فکر نکردم ...اون همه ی دنیا ی منه حتی از بچه هام بیشتر دوستش دارم ..خودشم می دونه ...از همون بار اولی که چشمم بهش افتاد سرجام میخکوب شدم ..انگار دیگه چیزی توی این دنیا نمی دیدم ..برگشتم تهران ولی  دلمو گرگان جا گذاشته بودم ..توی این سیزده سالم هنوز دلم پیش اونه  ..تو نمی دونی خیلی سختی کشیدم تا پیشم بمونه ..یک سد بزرگ و غیر قابل نفوذ مثل عزیز جلوم بود ..ولی من هیچوقت شیوا رو از دلم بیرون نکردم اصلا نتونستم ..اینا رو شیوا می دونه ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و ششم- بخش هشتم









گفتم : خدا می دونه که توی دلش چی میگذره که اصلا در مورد مریضیش هیچی نمیگه ..حتی وقتی من می پرسم طفره میره ...گفت : کلا لجبازه ..اینطوری بیشتر من و تو رو ناراحت می کنه ..خوب حرف بزن برای چی پنهون می کنی ..بهش میگم اینجا دوره باید برگردیم تهران یک خونه می خرم و نزدیک عزیز زندگی می کنیم ..میگه من این خونه رو  دوست دارم ....آخه چی اینجا رو دوست داره ؟ من به خاطر اون این همه راه رو هر روز میرم و برمی گردم ..چون می خوام خوشحال باشه ....نمی دونم باهاش چیکار کنم دیگه که بفهمه دوستش دارم ...فقط از دستش  حرص می خورم ..باید یک خط تلفن برای اینجا بکشم ..تقاضا دادم هنوز جوابش نیومده امروز میرم و پیگیری می کنم ..گفتم : آقا یک چیزی بهتون بگم تو رو قران ناراحت نشین ..من می دونم که عزیز مادرتونه ولی بهش بگین وقتی میاد اینجا زخم زبون به شیوا جون نزنه ..پرسید : مثلا چه زخم زبونی ؟






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 14 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز