داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش سوم
آتیش که داشت خاموش می شد امیر حسام گفت : گلنار ؛ فرح؛ بیاین بریم قاشق زنی ..
اینجا توی روستا کلی می خندیم ..
شیوا جون گفت : فال گوشم وایسین ..
گلنار اولین چیزی که شنیدی مال خودت ..
دومی مال من حتما بیا بهم بگو ..و اینطوری با رفتن ما موافقت کرد و خوب منم جوون بودم و دلم می خواست از این کارایی که هیجان داره انجام بدم ..
یکی یک دونه چادر سرمون کردیم و کاسه و قاشق بر داشتیم ..
در حالیکه می خندیدیم و خوشحال بودیم ..رفتم در خونه ی روستایی ها ...
و پشت در خونه ی اونا قاشق رو می کوبیدیم توی کاسه ی مسی ..منتظر بودم اولین حرفی که می شنیدم چیه ..یک خانمی با خنده درو باز کرد و گفت : بگیر شیرین کام باشی ...
و دوتا خرما انداخت توی کاسه ی من ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش چهارم
گاهی آدم برای ادامه زندگی احتیاج به گول زنک هایی داره که بتونه راحت تر مشکلات زندگی رو تحمل کنه ...
در حالیکه خودشم می دونه واقعیت نداره ..و دومین نفر بهم گفت کاسه ات رو بیار جلو ؛
خدا بهت سلامتی بده ...ویک مشت عناب ریخت توی کاسه ....واینطوری با شنیدن ..این دو جمله ..
از خوشحالی دویدم طرف خونه ..
و در حالیکه نفس ؛ نفس می زدم جریان رو برای شیوا تعریف کردم ...
حالا که بعد از سالها به اون شب فکر می کنم بغضم می گیره ..چقدر هر دومون برای اون دو جمله ای که از دونفر روستایی شنیده بودیم دلمون شاد شد ...
کاش ما آدم ها یاد می گرفتیم که هر چی بر زبون میاریم خوب و دلگرم کننده باشه ..
آرزوی خوشبختی کردن و سلامتی گفتن ؛؛
کلمات خوب و شیرین نه خرجی داره و نه زحمتی فقط دنیای ما رو بهتر و زیبا تر می کنه ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar