2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش اول






امیر حسام پرستو رو بغل کرده بود و آقا هم دستهای پریناز رو گرفته بود و از روی آتیش می پریدن .. 

صدای خنده های بچه ها بلند بود چنان قهقه می زدن و خوشحالی می کردن ؛که همه ی ما رو به وجد آورده بودن   ..

هنوز هوا سرد بود و ابری ,, بارون ریز و کم؛  گاهی به صورتم می خورد ..

آقا با شوخی به شیوا که گوشه ای ایستاده بود و شالشو محکم پیچیده بود به خودش و قوز کرده بود با  یک لبخند روی لبش به بقیه نگاه می کرد گفت : چرا نمی پری نکنه می خوای ؛ تو رو هم بغل کنم؟ ...

شیوا بلند خندید و گفت : نه تو رو خدا من از دیدن شما ها لذت می برم به من کار نداشته باش ..

امیر حسام گفت : آره هر کس نپره بغلش می کنیم  وگرنه تا آخر سال زرد می مونه ...

و نگاهی به من کرد ؛که معناشو فهمیدم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش دوم








از هیجان دست و پام سست شد ..و زیر لب گفتم : خدایا منو اسیر این احساس نکن ..

اما آقا دست بر دار نبود و رفت سراغ شیوا؛ و اونوکه سعی داشت فرار کنه  گرفت و بغلش کرد و در حالیکه همه با هم می خندیدم و شیوا پشت سر هم می گفت تو رو خدا منو بزار زمین کمرت درد می گیره .. 

 با زحمت از روی آتیش پرید ...و من قند توی دلم آب کردن ..وقتی اون از ته دلش می خندید ..

نشاطی که توی وجود امیر حسام بود تموم شدنی نبود ...

ترقه می زد و آتیش رو شعله ور می کرد و خودش می پرید ...

 با اینکه آدم های  غمگین و افسرده رو دوست نداشتم و  همیشه منو خسته می کردن   اما  نمی دونم چرا شیوا برام استثنا بود ..

شاید برای اینکه بهش حق میدادم و یا شاید برای این بود که خیلی با من  مهربون بود ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش سوم








آتیش که داشت خاموش می شد امیر حسام گفت : گلنار ؛ فرح؛  بیاین بریم قاشق زنی ..

اینجا توی روستا  کلی می خندیم ..

شیوا جون گفت : فال گوشم وایسین ..

گلنار اولین چیزی که شنیدی مال خودت ..

دومی مال من حتما بیا بهم بگو ..و اینطوری با رفتن ما موافقت کرد و خوب منم جوون بودم و دلم می خواست از این کارایی که هیجان داره  انجام بدم ..

یکی یک دونه چادر سرمون کردیم و کاسه و قاشق بر داشتیم ..

در حالیکه می خندیدیم و خوشحال بودیم ..رفتم در خونه ی روستایی ها ...

و پشت در خونه ی اونا  قاشق رو می کوبیدیم توی کاسه ی مسی ..منتظر بودم اولین حرفی که می شنیدم چیه ..یک خانمی با خنده درو باز کرد و گفت : بگیر شیرین کام باشی ...

و دوتا خرما انداخت توی کاسه ی من ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش چهارم








گاهی آدم برای ادامه زندگی احتیاج به گول زنک هایی داره که بتونه راحت تر مشکلات زندگی رو تحمل کنه ...

در حالیکه خودشم می دونه واقعیت نداره  ..و دومین نفر بهم گفت کاسه ات رو بیار جلو ؛

 خدا بهت سلامتی بده ...ویک مشت عناب ریخت توی کاسه  ....واینطوری با شنیدن ..این دو جمله ..

از خوشحالی  دویدم طرف خونه .. 

و در حالیکه نفس ؛ نفس می زدم جریان رو برای شیوا تعریف کردم ... 

حالا که بعد از سالها به اون شب فکر می کنم بغضم می گیره ..چقدر هر دومون برای اون دو جمله ای که از دونفر روستایی شنیده بودیم دلمون شاد شد ...

کاش ما آدم ها یاد می گرفتیم که هر چی بر زبون میاریم خوب و دلگرم کننده باشه ..

آرزوی خوشبختی کردن و سلامتی گفتن ؛؛ 

کلمات خوب و شیرین نه خرجی داره و نه زحمتی فقط دنیای ما رو بهتر و زیبا تر می کنه ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش پنجم








اونشب در حالیکه صدای تند بارون که با شدت به سقف و در دیوار خونه و درختهای   لخت حیاط بر خورد می کرد به گوش میرسید و برای من که عشق توی دلم رشد می کرد رویایی و شیرین بود ؛؛  دور هم شام خوردیم ....و بعد آقا امیر حسام و فرح رو شبونه برد که عزیز تنها نباشه ...یا به قول فرح صداش در نیاد ...

شیوا اونا رو بدرقه کرد وبرگشت منم داشتم جمع و جور می کردم ... تا رسید دیدم داره می لرزه ..فورا  رفت زیر کرسی و لحاف رو کشید تا زیر گردنش و گفت : خیلی سرد شده یخ زدم ..تو سردت نیست ..در حالیکه به اندازه ی اون سردم نبود گفتم : چرا سرده ..گفت بیا بشین اینجا فردا با هم جمع و جور می کنیم ..شبی نمی خواد ..گفتم : نه من الان راحت ترم فردا خیلی کار داریم ..زود بر می گردم .. و مشغول شدم  در حالیکه حال عجیبی داشتم و انگار روی ابرها سیر می کردم ...وقتی برگشتم دیدم شیوا خوابه ولی بشدت داره ناله می کنه ..و باز دلهره به جونم افتاد ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش ششم











چیزی به عید نمونده بود شیوا به سختی راه میرفت و گاهی دستشو می گرفت به دیوار و صورتش قرمز میشد ..اما مدام کار می کرد تا  با هم سوروسات سال تحویل رو با ذوق و شوق انجام بدیم  ..من خواستم کرسی رو  جمع کنم ولی شیوا موافقت نکرد و گفت : گرمای اونو دوست دارم ..بزار باشه ..می خوای جمع کنیم و زیرشو تمیز کنیم دوباره اونطرف اتاق بزاریم ..من یک رو میزی دست دوزی شده ی  شیک دارم میندازیم تا برای عید تازه باشه ..اصلا چطوره سفره ی هفت سین هم  روی اون پهن کنیم ..هوا ی بهار معلوم نمی کنه شاید دوباره سرد بشه ....وقتی رفتیم گرکان و برگشتیم برش می داریم ....






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش هفتم








شیوا  همش به امید این بود که روز دوم یا سوم عید راهی گرگان بشیم ...و اون روز آقا رفت تا خرید کنه چون شیوا  به خاطر زخم هاش هیچوقت خرید نمی رفت ؛؛  اون زمان مردم مثل حالا عادت نداشتن هر وقت دلشون می خواد لباس بخرن  ..به جز عروسی ومهمونی و گاهی هم عزا و شب عید ..و باز این کارو آقا با امیر حسام انجام داد و برای شیوا و بچه ها و من لباس و کفش نو خرید ...همه با خوشحالی شوق و ذوق اونا رو زیر رو می کردیم که من باز چشمم افتاد به صورت شیوا و احساس کردم می خواد از حال بره ..اما خودشو با زور سر پا نگه می داشت ..یک لحظه قلبم فرو ریخت و دلهره وجودم رو گرفت ..رفتم کنارشو گفتم : شیوا جون حالتون خوبه ؟ گفت : آره عزیزم ...یکم بی حال شدم ..برام یک چایی نبات درست می کنی ؟ فکر می کنم سردیم کرده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش هشتم









اما من می فهمیدم که درد داره و اصلا حالش خوب نیست...آقا هم متوجه شده بود ودعواش کرد که : آخه تو چقدر لجبازی بهت میگم استراحت کن گوش نمی کنی ..میگم بریم دکتر میگی نه ..پاشو همین الان بریم ...شیوا گفت : الان بهترم باشه صبح حتما میام ..  ...وقتی چایی نبات رو دستش می دادم تا گردن رفته بود زیر کرسی ..ازم گرفت و گفت : نمی دونم چرا استخون هام یخ زده ..اصلا گرم نمیشم .. فکر می کنم اگر پام بره روی منقل اصلا نمی فهمم از بس یخ کرده ...

و اونشب شیوا حتی حاضر نشد با آقا بره بالا و همون جا زیر کرسی خوابید و من تا صبح از صدای ناله های اون بیدار میشدم و به صورتش نگاه می کردم انگار دردِ تمام دنیا رو با خودشو می کشید ..نمی فهمیدم و نمی دونستم چیکار کنم ..روز بعد آقا صبح زود اونو برد بیمارستان ..تا نزدیک پنج بعد از ظهر نیومدن ..دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید چون می دونستم شیوا مریضه و حتما مهم بوده که اونقدر طولانی شده  ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش نهم








تا صدای ماشین رو شنیدم مثل دیوونه ها دویدم دم درو باز کردم  ..و فورا به صورت شیوا  خیره شدم ..اون حال خوبی نداشت و  اوقاتشم خیلی تلخ بود  ...

بدون اینکه به صورت من نگاه کنه آروم رفت بطرف پله ها منم پشت سرش ..کتشو در آورد و یکراست خودشو کرد زیر کرسی, و  بدون اینکه حتی یک کلمه با من یا بچه ها حرف بزنه دراز کشید ..آقا هم بدون اینکه توضیحی به من بده که دلم قرار بگیره یک کیسه دوا که دستش بود داد به من و فورا رفت بالا ...با اینکه نگرانی من بیشتر شده بود حرفی نزدم ...این سکوت علامت خوبی نداشت ... براش آش درست کرده بودم ..فورا یک بشقاب کشیدم و بردم و قاشق ؛ قاشق دهنش گذاشتم ..و اون با میل خورد و زیر لب گفت دستت درد نکنه دخترم  .. و خوابید ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش دهم








دویدم بالا ؛؛ آقا توی ایوون ایستاده بود رفتم پشت سرش و گفتم : چی شده ؟ شیوا جون حالش خوب نیست ؟ حرفی نزد ..رفتم جلوتر ..دیدم صورتش مثل خون قرمز شده لب پایین شو با دندون گرفته و داره به خودش فشار میاره که فریاد نزنه ...اشکم هام بی اختیار ریخت و در حالیکه التماس می کردم گفتم : تو رو قران آقا بهم بگو چی شده ؟ با دو دست دهنشو گرفت ..عقب ,عقب رفت و به دیوار تکیه داد ..خم شد و سُر خورد و نشست روی زمین و در حالیکه جلوی دهنشو گرفته بود که  صداشو خفه کنه  و  شونه هاش می لرزید گریه کرد ...

دیدن گریه اون مرد برام خیلی سخت بود ...منم دست و پام از حال رفت و در مونده نشستم روی زمین ..و ذل زدم به  اون تا لب باز کنه ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش یازدهم







یکم به همون حال موند و در حالیکه صورتشو محکم و با حرص می مالید تا هم غیظ شو وهم اشکهاشو پاک کنه ..گفت : گلنار می دونی دکتر چی گفت ؟ اون میگه شیوا مدت هاست که درد داره ..اونم درد شدید  وحشتناک ..سِل استخون گرفته ..ای خدا ..ای خداااا حالا من چیکار کنم؟ ..باید بیمارستان بستری می شد تا آمپول هاش به موقع بزنه ..ولی دکتر می گفت  ..شب عیدی برای روحیه اش خوب نیست  ببرش توی خونه و همونجا ازش مراقبت کنین اما باید خیلی مراقب باشیم ...

در حالیکه حالم از آقا هم بدتر بود گفتم : خودشم می دونه ؟ گفت : آره ..دکتر می گفت عجب تحملی داره ..این درد رو کسی تا حالا نتونسته تحمل کنه و فریاد نزنه ..تو که روزا باهاش بودی نفهمیدی  درد داره؟ ناله نمی کرد ؟ گفتم : چرا ولی نه تا این اندازه ..فقط همیشه توی خواب اونقدر ناله می کرد تا بیدار میشد ..خودشم می فهمید و وقتی منو نگران می دید می گفت خواب دیدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش دوازدهم









آقا در حالیکه نمی تونست جلوی خودشو بگیره و مثل بچه ها گریه نکنه گفت : باید خیلی مراقبش باشیم ..ما خوبش می کنیم ..دکتر گفت اگر چیزایی که میگم رعایت کنین بیماری غیر قابل علاجی نیست ...گلنار من و تو اونو خوبش می کنیم ..مگه نه ؟ ما با هم می تونیم ..تو یکبار این کارو کردی دوباره هم می تونی ..ازت خواهش می کنم همه ی حواست به اون باشه ..ای خدا دارم دیوونه میشم ..آخه چرا ؟ مگه اون چیکار کرده که  اینقدر بهش درد دادی ..هنوز نتونسته جذام رو فراموش کنه ..حالا این ؛؛ ای خدا بزرگیت رو شکر ولی بهم بگو آخه چرا شیوای من باید اینطوری بشه ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش سیزدهم








گفتم : آره آقا , آره خوبش می کنیم ..ما با هم خوبش می کنیم ..گفت : خدا رو شکر تو رو دارم ..یکبار تو شیوا رو خوب کردی و به من برگردوندی ..گلنار دوباره این کارو بکن ..بهش روحیه بده ..تو می تونی چون من داغونم ..نمی تونم درد و اونو تحمل کنم ..

در حالیکه باز یکبار دیگه دلم به حالِ آقا بشدت می سوخت گفتم : این حرف رو نزنین شیوا اون همه درد رو تحمل می کنه که شما رو ناراحت نکنه ..شما هم باید نزارین اون ناراحتی شما رو بببنه ..بزارین فکر نکنه ما ازش نا امید شدیم ..من می دونم که خوب میشه ولی اون به خاطر شما داره زندگی می کنه ..این شما هستی که باید بهش کمک کنی ...

شیوا اونشب دیگه بیدار نشد ..و منو و آقا هر کدوم یکطرف کرسی نشسته بودیم و دوباره خونه ی ما پر از درد و غم شده بود ..غیر از دردی که توی سینه ام نشسته بود به این فکر می کردم کاش عزیز نمی فهمید و دنبال کلماتی می گشتم که اینو از آقا بخوام ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش چهاردهم









تا آخر شب که می خواست بره بالا  ..گفتم آقا ؟ و همزمان اونم برگشت گفت : گلنار ؟ ..گفتم بله ..گفت : تو اول بگو چی می خواستی بگی ؟ گفتم نه شما بگو ...گفت : لطفا به فرح و امیر حسام نگو مریضی شیوا چیه ..نمی خوام به گوش عزیز برسه ..می فهمی که چی میگم ؟..گفتم : خیلی ممنونم آقا منم همینو ازتون می خواستم ...سری تکون داد و گفت : ای داد بیداد ..باید خودم می دونستم که تو حواست هست ..بازم تو رو دست کم گرفتم ..واز پله ها رفت بالا ..دوباره صداش کردم آقا ؟ میشه من و شما هم به روی خودمون نیاریم ..باهاش مثل مریض رفتار نکنیم ؟ نگاهی از اون بالا به من کرد و به راهش ادامه داد ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و چهارم- بخش پانزدهم








روز بعد شنبه بود و شب عید ..آقا رفت بیرون مدتی طول کشید تا برگشت ..من تمام تلاشم رو می کردم رفتارم با شیوا فرقی نکرده باشه و اون احساس نکنه که چقدر براش نگران و ناراحتم ...حتی وقتی می خواست ناهار رو خودش درست کنه حرفی نزدم ولی سعی می کردم کمکش کنم چون  گاهی می دیدم که دستشو می گیره به دیوار و حالا می فهمیدم که از درد این کارو می کنه ..آقا نزدیک ظهر با دست پر اومده بود ..خیلی چیزا رو که برای عید می خواستیم خریده بود و یک تلویزیون ..اون رادیویی که می گفتن آدم ها رو توش نشون میده ...و فورا اونو روی یک میز گذاشت توی اتاق روبروی جایی که شیوا زیر کرسی می نشست و تا بعد از ظهر نصبش کرد...






ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

حس میکنم شیوا میمیره اما قبل از مرگش به گلنار وصیت میکنه که به خاطر بچه هاش با آقا ازدواج کنه

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
حس میکنم شیوا میمیره اما قبل از مرگش به گلنار وصیت میکنه که به خاطر بچه هاش با آقا ازدواج کنه

مرگ منم‌حدس زدم ولی فکر نمیکنم بخواد باهاش ازدواج کنه چون آقاوشیوار گلنار رو دخترخودشون‌میبینن

بچه ها سن ماقدنمیده ب قدیما فقط توکتابا خوندیم که اون موقع ها که علم پیشرفت نکرده بود بیماری های مختلفی از جمله همین سل ؛طاعون وسرخک وجذام و...دامن مردم رومیگرفت وچقدر کشته میداد.الان دقیق شده اون‌زمان‌ها

خدا میخواد چی رو بما یادآوری کنه که حتی علم پزشکی ونخبه های مغزی جهان ازپسش برنمیان 

چقدر این روزا ب آرامش وهمدلی ودست یاری نیازداریم دست یاری خدای بزرگ..یبار دیگه دستهامونو مقابل عرش پروردگار دراز میکنیم .خدایا بفریاد هممون برس

حس میکنم شیوا میمیره اما قبل از مرگش به گلنار وصیت میکنه که به خاطر بچه هاش با آقا ازدواج کنه

فکرنکنم ازدواج کنه چون گفت دخترم هستی اقا به چشم بچش نگاه میکنه ولی میمیره

خدایا ما را ان ده که ان به مگذار مارو به که و مه
فکرنکنم ازدواج کنه چون گفت دخترم هستی اقا به چشم بچش نگاه میکنه ولی میمیره

اما احساس هم میکنم به عشقش نمیرسه

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 11 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز