2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش اول







 عزیز گفت : برای تو یکی که اگر خدا هم بیاد ؛؛ نمی تونه به دادت برسه ..

من تو روآورده بودم خونه ام کار کنی ؛؛ شدی آفت جونم ؟ نمک خوردی و نمکدون شکستی ..

برو وسایلت رو جمع کن می فرستمت پیش ننه ؛بابات ..

 بهشون بگو فورا خونه رو خالی کنن ..من این جا خیریه باز نکردم که اجاره ی خونه ی اونجا رو ببخشم و مار توی آستین پرورش بدم  ..ببینم تو کلفت منی ؛ یا عمه ی شیوا ؟ 

حالا دارم برات صبر کن وقتی اثاث مادرت رو ریختم توی کوچه می فهمی یک من ماست چقدر کره میده ..اما حق تورو بعدا می زارم کف دستت ...منتظر باش 

جلوش ایستادم و گفتم : اولا که من کاری نکردم اما باشه قبول  هر کاری می خواین با من بکنین اما به شیوا خانم کاری نداشته باشین ..تو رو قران ؛؛ به این ماه عزیز قسمتون میدم ..اون  هم مریضه هم روزه اس ..

خدا رو خوش نمیاد ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش دوم








منو با حرص کنار زد  و رفت به طرف پله ها ..نه فرح و نه شیوا هیچ کدوم جلو نیومده بودن ..

در واقع من تنها کسی بودم که توی خونه روزه می گرفتم ولی اینطوری به عزیز گفتم شاید مراعات شیوا رو بکنه و بهش کار نداشته باشه ...

زودتر از اون خودمو رسوندم به در ورودی و جلوشو گرفتم و گفتم : عزیز آروم باش من فرح رو صدا می زنم ..

یقه ی منو گرفت و پرتم کرد و وارد شد در حالیکه صدا می زد فرح ..فرح ..

شیوا نزدیک در آشپزخونه ایستاده بود و رنگ به صورت نداشت و من می دیدم که داره می لرزه ..

ولی فورا سلام کرد و گفت : خوش اومدین عزیز بفرمایید ..و فرح در حالیکه چند پر سبزی توی دستش مونده بود از جاش بلند شد و مونده بود چیکار کنه ..

عزیز جواب سلام شیوا رو که نداد و پرستو رو که به طرفش دویده بود بغل کرد اما پریناز بزرگ شده بود می فهمید که اوضاع در چه حالی هست و از رفتار عزیز با مادرش خوشش نمی اومد پشت مادرش قایم شده بود  ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش سوم









عزیز همینطور که پرستو رو بغل کرده بود و می بوسید گفت : خدا نگذره از کسانی که شما ها رو از من جدا کردن ...

الهی به همین درد مبتلا بشن ؛من که از نمی گذرم و نفرین می کنم ... 

فرح گفت :عزیز باز شروع کردی اومدی دعوا ؟ عزیز در حالیکه پرستو میذاشت زمین گفت :  تف بروت بیاد بی حیا ..بی عاطفه , من مادرت نبودم ؟ 

باید تحت تاثیر حرف این و اون از خونه ات فراری می شدی دیگه همین یک کارو نکرده بودی  ؟

 زود باش راه بیفت حسابت رو توی خونه میرسم تا تو باشی بفهمی مادر فروشی یعنی چی ...

فرح سبزی ها رو پرت کرد روی زمین و با غیظ گفت : کی منو پر کرده از دست شما فرار کردم ..

خوشت میومد هر شب باقر منو می زد ؟ 

چند بار خونی و زخمی  به شما پناه آوردم ..چند بار اومدم خودت دیدی تمام بدنم کبود بود ؟ چیکار کردی عزیز ؟ مگه برم نگردوندی ؟








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش چهارم








تازه بدون اینکه به دل ریش من فکر کنی ازشون معذرت هم خواستی ؛؛ عزیز می دونی با زندگی من چیکار کردی ..

بدبختم کردی ؛ بدبخت ..عزیز نابود شدم ..اصلا با خودت فکر کردی من چرا به اینجا پناه آوردم ؟ چون از ظلم شما می ترسیدم ...

از کجا معلوم نمی خواستی دوباره منو آشتی بدی ؟ و بندازی زیر دست باقر که هر شب مست بیاد خونه و منو بزنه ..

دلت برای من نسوخت ..واقعا ازت تعجب می کنم ...

عزیز داد زد خفه شو دختره ی بی عرضه ..تو منو بدبخت کردی یا من تورو دهنم رو باز نکن تا جلوی همه بگم چه کارا کردی که مجبور شدم بدمت به باقر ..

اگر نکرده بودی جنازه ات رو هم روی شونه هاش نمی ذاشتم  چشم دریده حالا تو صورت من نگاه می کنی میگی من تو رو بدبخت کردم یا خودت ؟فرح از عصبانیت بالا و پایین می پرید و داد می زد من چیکار کردم دهنت رو باز کن بگو ..به همه بگو من چی کار بدی کرده بودم که باید عاقبتم این میشد ..

شیوا فرح رو گرفت و گفت : آروم باش ..تو رو خدا الان عزیز عصبانیه بی خودی بزرگش نکنین ..تو برو توی اتاق بعدا حرف می زنیم بزار داداشت بیاد بعدا .









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش پنجم









عزیز خوش اومدین شما هم بفرمایید زیر کرسی از راه رسیدن گرم بشین ..

گفت :نه لازم نکرده اصلام خوش نیومدم ...از قدیم گفتن کسی که بی دعوت میره جایی نباید زیر کرسی بشینه ..اگر می خواستی خوش بیام دعوتم می کردی ...

شیوا گفت : اینجا خونه ی پسرتونه هر وقت تشریف بیارین قدمتون روی چشم منه ..من فکر کردم چون منو دوست ندارین دلتون نمی خواد بیاین اینجا ..وگرنه چه از این بهتر همه دور هم جمع باشیم ....

عزیز با لحن تمسخر آمیزی در حالیکه به عادت خودش دهنشو کج کرده بود ..با تندی گفت : پسر ؟ کدوم پسر خانم خانما ؟ 

عزت الله پسر من بود ,تموم شد و رفت حالا شده نوکر و عبد و عبید تو .. هر سازی می خوای می زنی و اونم می رقصه  ..

مادرشم براش شده اِخ ...

شیوا گفت : این حرف رو نزنین ..شما می خواستین برای عزت الله زن بگیرین من از زندگی شما رفتم بیرون ..

چیکار باید می کردم ؟ خودتون رو بزارین جای من ...

گفت : خدا اون روز رو نیاره که من جای تو باشم .. خدا می دونه که چقدر بد ذاتی ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش ششم









من داد زدم عزیز تورو قران بس کنین شیوا جون مریضه ..

دکتر گفته اصلا نیاید استرس داشته باشه ..

دستشو بلند کرد طرف منو با حرص گفت : اوووو  شیوا جونت همیشه مریضه ..هر وقت اومدیم بهش یک حرف حساب بزنیم گفتن هیس شیوا مریضه ..

همینو بهانه کرده طناب انداخته گردن پسر من و هر جا می خواد می کشه ..من نمی دونم این بچه ی من چی تو رو می خواد نصف صورتم که خوره برده همیشه ی خدا هم که مریضی ..

با شنیدن این حرف گوشم داغ شد قلبم شروع کرد به تند زدن و حالم چنان دگرگون شد که دیگه چیزی نمی فهمیدم ... 

داد زدم ..بسه دیگه  برای چی به خودت حق میدی به دیگران توهین کنی ..آخه چرا اذیتش می کنی ؟ حق نداری ..

بی خود می کنی ..برو خونه ی خودت ..

شیوا دوید جلو ی دهن منو گرفت و گفت نه گلنار جونم این کارو نکن ..خواهش می کنم به خاطر من ساکت شو ..

بزار هر چی می خواد بگه .مهم نیست ..

ولی من مشت هامو گره کرده بودم دندون هامو بهم فشار می دادم دلم می خواست کاری کنم که تا قیام قیامت فراموش نکنه و از اونجا  تا خونه خودش با گریه سینه خیز بره ..

دادزدم : شیوا جون جوابشو بده جوابشو بده وگرنه من دست از جونم می کشم و هر چی به دهنم میاد میگم ..آخه چطور ی تحمل می کنی ؟ من که دیگه طاقت ندارم این ناروا ها رو بشنوم ..









برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش هفتم








شیوا انگشتشو گرفت طرف منو و گفت : گلنار بهت میگم آروم باش ..برو چای دیگه دم کشیده بریز بیار ..

عزیز قندش افتاده با شیرینی بخوره خوب میشه ...

گفتم : آخه ..

گفت : آخه بی آخه بهت میگم برو چای بیار ..و در حالیکه مثل بید مجنون می لرزید و داشت خودشو کنترل می کرد ادامه داد ...

عزیز شما هم بفرمایید توی اتاق اینجا یکم سرده ..

من با حرص از جلوش رد شدم ولی اون یک مرتبه یکی از بافته های موی منو گرفت و  کشید طرف خودش که صدای ناله ی من در اومد و با مشت محکم زد توی سرم و گفت : سلیته حالا سر من داد می زنی ؟ 

پدری از تو و اون ننه بابات در بیارم تا  بفهمی من کیم و چه کارایی از دستم بر میاد ..غربتی گدازاده ...

شیوا به محض اینکه صدای ناله ی منو شنید کنترلشو از دست داد ...

پرستو جیغ کشید و ترسید و پریناز با صدای بلند به گریه افتاد ,, شیوا فریاد زدبرای چی بچه ی منو می زنی ؟ 

حق نداشتی دست روی بچه ام دراز کنی  بسه دیگه ..بسه دیگه از زندگیم برو بیرون ....

گلنار بچه ی منه کلفت تو نیست ...دیگه نمی خوام ببینمت ..ای خدا کجا برم از دست تو خلاص بشم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش هشتم










و شروع کرد به لرزیدن و بی حال شد فقط یک جمله رو تکرار می کرد از زندگیم برو بیرون ...از زندگیم برو بیرون ..

فرح دوید آب آورد و من در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریختم اونو گرفته بودم که بدنش که روی زمین بالا و پایین میشد صدمه نبینه ..و می گفتم : شیوا جونم ...شیوا جونم قربونت برم تو رو خدا اینطوری نکن دارم می ترسم ..

غلط کردم کاش حرف نمی زدم ...فرح هم گریه می کرد و داد زد ..عزیز تو کی دلت خنک میشه ؟ راحت شدی ؟ ...

عزیز فورا کفشش رو پوشید تا فرار کنه اما صدای در خونه بلند شد و قبل از اون فرح دوید و درو باز کرد و همراه اون آقا و امیر حسام اومدن....

عزت الله خان هراسون خودشو رسوند به شیوا و سرشو بغل کرد ..و گفت : شیوا ..شیوا ..عزیزم چشمت رو باز کن ..چی شدی  ؟ قربونت برم من دیگه اینجام ..نترس ..پاشو عزیزم ..شیوا جان ..

و با حرص نگاه در مونده ای به عزیز کرد ودر حالیکه چشمش پر از اشک شده بود   گفت : چیکار کنم از دست تو خلاص بشم ..کار خودت رو کردی ؟

 بهت نگفتم اینجا نیا ؟ آخه تو چرا با ما این کارو می کنی ؟ ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش نهم







امیر حسام که از عصبانیت پره های دماغش باز شده بود و نفس نفس می زد ..نگاه غضبناکی به عزیز کرد و گفت : در واقع برای خودمون متاسفم ...

و من از اینکه شال سبز رنگ شیوا از روی سرش افتاد و اون تلاش نکرد تا زخمشو از دیگران پنهون کنه فهمیدم که حالش اصلا خوب نیست ...

هر کاری کردیم بهتر نشد ..بالاخره آقا اونو با دستپاچگی بغل کرد و به امیر حسام گفت ..بدو ماشین رو روشن کن ...و شیوا رو با خودش برد ..

من دویدم دنبالش و گریه کنون گفتم آقا بزارین منم بیام ..گفت نه تو مراقب بچه ها باش.. برو کفشها و شالشو  بیار ..و شیوا رو گذاشت عقب ماشین ...

امیر حسام پیاده شد تا آقا بشینه ..

وقتی کفش ها و شال رو بردم دم در امیر حسام ایستاده بود ..با افسوس گفت : شانس ندارم امروز روزه گرفتم و اومدم اینجا با تو  افطار کنیم دلم برات تنگ شده بود ...و رفت ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش دهم







در حالیکه بغضم بیشتر شده بود و های های گریه می کردم ..سرمو رو به آسمون کردم ..هوا داشت تاریک میشد و من نمازم قضا شد ..

آهی از ته دلم کشیدم و برگشتم به اتاق ..دلم می خواست عزیز رو تیکه و پاره کنم ولی اون غمگین و افسرده در حالیکه اشک میریخت و دستشو به حالت عاجز بودن گرفته بود جلوی دهنش ...

 بی صدا مثل دزدی که دستگیرش کرده بودن  روی صندلی نزدیک در بصورت عاریه کیفشو گرفته بود توی بغلش و نشسته بود ...فرح هم روبروش به همون حال بود .  

یاد حرف  مادرم افتادم اون  همیشه بهم می گفت : دخترم آدم عزت و احترام رو به زور از کسی نمی خواد ..هر وقت دیدی دیگران بهت احترام نمی زارن بدون که اشکال از خود توست ...

تو نمی تونی دیگران رو باب میل خودت درست کنی ..باید خودتو درست کنی تا زندگی  بر وفق مرادت بگذره ...

نگاهی از روی حرص بهش کردم در حالیکه از شدت نگرانی برای شیوا نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم سجاده ام رو پهن کردم تا نمازم رو بخونم ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش یازدهم









روزه بودم ولی دلم نمی خواست حتی یک لیوان آب بخورم ..

گوشه ی اتاق نزدیک پنجره نشستم ..

پریناز و پرستو هم اومدن کنارم بغلشون کردم ولی نمی تونستم از شدت بغض اونا رو مثل همیشه دلداری بدم ..

صدای فرح رو می شنیدم که می گفت : عزیز مگه خودت شیوا رو بیرون نکردی ؟ 

مگه داداشم خودش دنبال شیوا نگشت و پیداش کرد ؟ 

مگه منو به زور ندادی به باقر ؟ 

مگه روزگار امیر حسام رو سیاه نکردی؟ 

من اصلا نمی فهمم برای چی همه ی اینا رو به شیوا نسبت میدی و فکر می کنی اون زن بدیه ؟ هیچ می دونی اگر شیوا به دادم نمی رسید من الان مرده بودم ؟

 شما می دونی چقدر برای من زحمت کشیده ..

چطور با روی خوش ازمون پذیرایی می کنه ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و دوم- بخش دوازدهم








توی این مدت ندیدم حتی یک کلمه از شما بد بگه ..

و مدام به من سفارش می کرد بیام به شما سر بزنم ..

عزیز به خدا داری بهش ظلم می کنی ...

عزیز آروم گفت هیس ..صداتو ببر ..و یک چیزایی به فرح گفت که من نشنیدم ..

دلمم نمی خواست بشنوم ..از صدای اون زن چندشم می شد ..

بچه ها رو محکمتر توی بغلم گرفتم و  یاد امیر حسام افتادم و عشقی که توی دلم داشت جوونه می زد ..

عشقی  نا خود آگاه ؛ که حتی پیش خودمم  اعتراف نمی کردم ...

در حالیکه قطرات اشک پشت سر هم از گوشه ی لبم پایین میومد آروم گفتم : باید فراموشت کنم ..





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش اول








سکوتی سرد و سنگین توی خونه حکفرما بود حتی عزیز هم قدرت حرکت نداشت اون می دونست که عزت الله خان از این کارش به آسونی نمیگذره و ممکنه امیرحسام هم برای تنبیه اون؛  ترکش کنه ..

برای همین نمی رفت که یکم اوضاع رو روبراه  کنه ..

حداقل من اینطوری در موردش فکر می کردم ..

ساعت از نه گذشت و رفتن اونا  طولانی شده بود ..

من غذای بچه ها رو دادم و اونا رو که هردو  بغض داشتن خوابونم ...فرح اومد کنارم نشست و گفت : گلنار تو روزه بودی اقلا یک چایی بخور ..

گفتم : نمی تونم ..هیچی از گلوم پایین نمیره .. می دونی فرح که من جونم به جون شیوا بنده ..نکنه  طوریش بشه ؟ اونوقت خودمو نمی بخشم اگر من طاقت آورده بودم و صبوری می کردم شاید آقا از راه میرسید و اینطوری نمی شد ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش دوم









گفت : همش تقصیر منه اگر زودتر رفته بودم خونه نمی ذاشتم عزیز بیاد  اینجا سر و صدا کنه ...

تو خیلی ناراحت شدی آره ؟ حالا برو خدا رو شکر کن عزیز خودشو نزد به غش ..دیگه نمی تونستیم جمعش کنیم ...

که صدای ماشین رو از پنجره شنیدم و هر دو دویدیم دم در ، عزیز همچنان روی همون صندلی نشسته بود و نطقش کور شده بود ..

وقتی شیوا رو دیدم که با پای خودش میومد از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم و با اینکه آقا زیر بغلشو گرفته بود و به نظر نمی رسید که هنوز حالش روبراه باشه ..فقط زیر لب می گفتم خدا رو شکر ..

با نگرانی بهش نگاه می کردم ..اونم به من نگاه کرد و پرسید : تو خوبی عزیزم ؟..من رفتم چی شد؟ عزیز باهات کاری نداشت ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش سوم









گفتم : نه نشسته و سکوت کرده ..

آقا گفت : دیدی حالا همش برای گلنار نگران بودی .. نگفتم من عزیز رو می شناسم الان خودش بیشتر ناراحته ...

شیوا و آقا جلو رفتن ...از امیر حسام پرسیدم دکتر چی گفت ؟چرا یک مرتبه اینطوری شد  ؛؛  امیر حسام گفت : نترس دکتر گفت تا فردا حالش خوب میشه ..

فشارش افتاده بود و میگه هنوز بدنش عفونت داره ..برای همین مقاومتش کم شده ..

گفتم : آره اصلا چند وقته زیاد روبراه نیست .. نمی دونم چیکار کنم ...تو روزه ات رو باز کردی ؟ گفت : توی بیمارستان آب خورم ..تو چی ؟گفتم :مهم نیست ..

گفت: عزیز خیلی اذیتت کرد ؟ 

گفتم : خیلی زیاد ..نمیدونم چی بگم ؛؛ ..

گفت : فکر نکن نفهمیدم کشک بادمجون درست کردی ؛؛

 گفتم : اولا اتفاقی بود دوما آقا هم کشک بادمجون دوست داره ..تازه ته چین هم درست کردم ..به هوای اینکه برای سحر هم بزاریم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش چهارم







وقتی رفتیم تو عزیز پرسید چی شد دکتر چی گفت ؟

 آقا گفت : چیه ؟ می خوای ببینی خوب شده دوباره شروع کنی؟ ..

عزیز با لحن ملایمی که سعی می کرد مهربون به نظر بیاد گفت : این حرفا چیه می زنی مگه من دشمن شما هستم ..من مادرتونم ..نگران بودم .

منه بیچاره فقط اومده بودم فرح رو با خودم ببرم ..

حرف کشیده شددلمم پر بود ..اصلا من که از راه رسیدم گلنار گفت شیوا مریضه  ...

امیر حسام با تندی گفت : عزیز میشه بس کنین ؟ دیگه حرفشو نزنین؛؛  هیچی ..حتی یک کلام ...

من که دیگه تحمل عزیز رو نداشتم  یکراست رفتم توی آشپزخونه فرح هم دنبالم اومد تا شام رو گرم کنیم ..

خوب به هر حال عزیز مادر اونا بود و نمی تونستن حرفی بهش بزنن ..شیوا هم چون آمپول زده بود داشت خوابش می برد ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش پنجم









اونا دور کرسی نشسته بودن و با هم حرف می زدن و من دلم نمی خواست حتی بشنوم چی دارن بهم میگن ...

سفره رو پهن کردیم و یک سینی هم برای راننده ی عزیز آماده کردم که امیر حسام برد ..

بعد  یواشکی رفتم بالا و خودمو رسونم توی ایوون ..

دلم می خواست تنها باشم و صدای کسی رو نشنوم ...از اون بالا به آسمون  نگاه کردم ..

ستاره ها می درخشیدن و اونقدر نزدیک به نظرم می رسیدن که دلم خواست ساعت ها به اونا نگاه کنم ...

دلم خیلی گرفته بود ..دقیقا نمی دونستم از چی ولی یک حس پوچی و بالاتکلیفی بهم دست داده بود ...که شنیدم  آقا صدام می کنه  ..گلنار ؟ دخترم ؟ کجایی ..؟ 

سریع از پله ها رفتم پایین و گفتم : بله آقا اینجام کاری داشتین ؟ 

گفت : چرا نمیای شام بخوری شنیدم هنوز افطارم نکردی ...

گفتم : مرسی آقا من یک چیزی خوردم خسته ام اگر اجازه بدین می خوام بخوابم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش ششم










اومد جلو و گفت : ببینمت ؛؛ تو حالت خوبه ؟ نکنه حرفای عزیز رو جدی بگیری ؛؛ 

شیوا هم حالش خوب میشه ..نگران نباش ...ببین گلنار من روی تو خیلی حساب می کنم اصلا ما همه به تو نگاه می کنیم ..اگر توام حالت خراب بشه دیگه واویلا س ..

بیا دخترم شامت رو بخور منو ناراحت نکن ..

گفتم : به خدا میل ندارم آقا ..سحر یک چیزی می خورم ...لطفا؛؛  شما می دونین که اهل این کارا نیستم حالم خوب نیست ...

خیلی برای شیوا جون هول کردم ..و خسته ام ؛ می خوام بخوابم ...

اونشب عزیز با کمال خونسردی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود شامش رو خورد و با فرح و امیر حسام رفتن در حالیکه من توی اتاق بغلی خودمو زده بودم به خواب ...

آقا شیوا رو بغل کرد و همینطور که می برد بالا منو صدا زد و گفت : گلنار خانم بیدار شو اونجا سرما می خوری بیا برو زیر کرسی ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش هفتم









روز بعد آقا سر کار نرفت تا مراقب شیوا باشه ..و تمام اون روز رو شیوا  زیر کرسی بی رمق و بی حال افتاده بود ..

نمی دونم درد داشت یا از چیز دیگه ای بود که هر وقت خوابش می برد ناله می کرد ...

یک هفته ای طول کشید و دو بار دیگه آقا اونو برد دکتر ..

ولی حالش چنان بهتر نشده بود  ..دو روز به عید مونده بود که ماه رمضون تموم شد ..وشب عید فطر اون سال همزمان شده بود با شب چهارشنبه سوری ..و من احساس می کردم شیوا داره خودشو می کشه ..و وانمود می کرد حالش خوبه ...

برای همین با اینکه روزه بودم همه ی کارارو مثل برق و باد انجام می دادم حتی خونه تکونی کردم و همه ی ملافه ها و در آوردم وشستم و کشیدم ...

و اون توی آشپرخونه شام درست می کرد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش هشتم







نزدیک افطار بود که رفتم توی اتاق یکم گرم بشم دیدم برام یک سفره ی افطار عالی چیده ..

همه چیز گذاشته بود ..حلوا خرما و زولبیا و بامیه ..

نگاهی به چشم های آبی قشنگش کردم ..با محبت دستشو برای گرفتن دستم دراز کرد و گفت : بیا اینجا ..بیا بغلم قربونت برم خسته نباشی ؛ ..

با اینکه نمی خوام اینقدر به تو فشار بیارم بازم نمیشه ..همه ی بار این زندگی رو داری به شونه هات می کشی ..

چشمم پر از اشک شد ..همدیگر رو محکم در آغوش گرفتیم ..

گفتم : نه اینطوارم نیست ..

گفت : ببخش که مادر خوبی برات نیستم ...نمی دونم چرا حالم خوب نمیشه ..دکتر میگه چیزت نیست ..ولی روبراهم نیستم ....

به پدرم قول داده بودم عید برم گرگان .. منتظره ..ولی اینطوری نمی خوام برم ..

گفتم : حالا حتما نباید عید باشه خبر میدیم بعد از عید میریم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش نهم








پریناز با خوشحالی گفت : گلنار بابام اومد صدای ماشینش میاد ..و خودش رفت درو باز کرد ..

امیر حسام و فرح هم همراهش بودن ..

حالا دیگه از اومدن اون نمی تونستم بی تفاوت بمونم و حالم دگرگون میشد ..نشستم سر سفره و منتظر موندم ..

آقا کلی خرید کرده بود و هر سه نفر با دست پر اومدن ..

چند بسته بوته برای آتیش زدن و ترقه ...شیوا سریع رفت به استقبال آقا و امیر حسام  وارد اتاق شد ..

صداشو می شنیدم که گفت: سلام زن داداش مهمون نمی خواین ؟ اومدیم چهارشنبه سوری رو با هم باشیم ..

شیوا گفت : چرا نمی خوایم خوش اومدین ..

قلبم چنان تند می زد که فکر می کردم اگر منو ببینه فورا متوجه تغییر حالم میشه فرح و امیر حسام با هم اومدن توی اتاق ..

بلند شدم و گفتم سلام خوش اومدین امیر حسام گفت ..سلام ..سلام گلنار خانم ..به به چه سفره ی افطاری درست به موقع رسیدم که با تو افطار کنم اما این بار اول مطمئن شدم عزیز نمیاد بعد اومدم و خودش قاه قاه خندید ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش دهم








من  با فرح روبوسی کردیم و اون گفت : گلنار نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود امروز منم روزه ام ..

گفتم :دل منم برات تنگ شده بود  جات حسابی خالی بود ...

امیرحسام گفت : جای منم خالی بود خودم می دونم ..ولی کی دلش برای گلنار تنگ نمیشه ؟

و پرستو رو بغل کرد و بوسید و گفت دلم برای شما دوتا جوجه هم خیلی تنگ شده بود ..همش دلم می خواست بیام اینجا ولی عزیز رو چیکار کنم ..

تازگی دلش هوای اینجا رو می کنه ....من  به روی خودم نیاوردم و گفتم : باز عزیز رو تنها گذاشتین شب عید ناراحت میشه میاد منو می زنه ..

امیرحسام گفت : مگه تو زد ؟ واقعا ؟ فرح چرا به من نگفتی ؟

 گفت : یادم نبود آره موهاشو کشید ..

یکم  اخمهاش رفت توهم و گفت : خدا بگم چیکارت کنه عزیز ..

ببخشید گلنار اون تو رو نمیشناسه نمیدونه برای ما چقدر ارزش داری ..

صدای ربنا بلند از رادیو بخش می شد ..نمی خواستم در جوابش بگم نه مهم نیست ..چون مهم بود من هرگز کاری نمی کردم که کسی به خودش اجازه بده دست روی من دراز کنه ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش یازدهم







رفتم چایی بریزم که دیدم شیوا با سینی پر از لیوان چای داره میاد ..

آقا هم دست و صورتشو شسته بود ودر حالیکه دخترا رو بغل می کرد و می بوسید ..همه با هم دور سفره نشستیم ...

این آخرین روزی بود که روزه می گرفتیم ..و من هر روز دعا می کردم شیوا حالش خوب بشه و توان سابقشو بدست بیاره ...

به محض اینکه اذان گفتن ؛امیرحسام بلند گفت : الهی به حق این ساعت آرزو می کنم ما همیشه با هم بمونیم و از هم جدا نشیم ...

گفتم : آمین ؛  شیوا جون منم همیشه سالم و تندرست باشه ...

این بار همه با هم  گفتیم  : الهی آمین

اونشب امیر حسام بی اندازه خوشحال بود ..می خندید و می خندوند ..

ردیف های بوته رو گذاشت و اونا رو آتش زد ..

همه از روش پریدیم ..شیوا بلند بلند می خندید و بعد از مدت ها شادی رو توی صورتش می دیدم .....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و سوم- بخش دوازدهم








منم از روی چهار بوته آتیش پریدم ولی برنگشتم  همون جا ایستادم و از دور نگاه کردم ...

به اون آدم ها ..به زندگی ، و اینو فهمیدم که توی  این دنیا نه خوشحالی هاش  پایداره و نه غم هاش موندگار ... 

همه چیز در لحظات میان و میرن ..و میشن خاطره ..

با اینکه خاطرات بد همیشه در ذهن آدم ها می مونه و فراموش نمی کنه و شادیها کمتر به یاد می مونن ..

من اونشب رو فراموش نمی کنم ..هر طرف رو نگاه می کردم سایه ی سنگین نگاه امیر حسام رو می دیدم و برای اولین بار در میون جرقه آتش وشعله های زرد رنگ اون نگاهمون در هم تلاقی کرد و عشق رو توی چشمهاش خوندم ..

اون درست شبیه عزت الله خان بود مهربون ؛ عاقل و با فکر ..

ولی برای من که به عنوان کارگر به خونه ی اونا اومده بودم دور و دست نیافتی ..

آدمه گول زدن خودم نبودم ...و به محض اولین تلاقی نگاهمون که غیر عمد بوجود اومده بود خودمو جمع و جور کردم ..و دیگه اجازه ندادم تکرار بشه ..

و اینو می دونستم که وقتی عزیز با شیوا دختر آصف خان اینطور رفتار کنه ..؛؛من که جای خود داشتم ؛؛ ...

اما من نمی دونستم که تنها چیزی که اصلا دست خود ما  نیست و نمی تونی براش تصمیم بگیری عشقه ..

وقتی به جونت افتاد این اونو که تو رو با خودش می بره ... 






ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ممنون استارتر عزیز

مرسی که به قرارت پایبندی و هر روز متعهدانه ساعت دو و نیم برامون پارت جدید داستان رو میذاری .و تو این روزهای گیج و گنگ چند دقیقه ای حالمون رو با داستانت خوب میکنی.

امیدوارم این روزها زودتر تموم بشه و مردم سرزمینم روی ارامش رو ببینن.🌟🌸

ممنون استارتر عزیز مرسی که به قرارت پایبندی و هر روز متعهدانه ساعت دو و نیم برامون پارت جدید داستان ...

خواهش میکنم عزیزم مرسی از دعای خوبت 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 9 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز