داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و دوم- بخش پنجم
عزیز خوش اومدین شما هم بفرمایید زیر کرسی از راه رسیدن گرم بشین ..
گفت :نه لازم نکرده اصلام خوش نیومدم ...از قدیم گفتن کسی که بی دعوت میره جایی نباید زیر کرسی بشینه ..اگر می خواستی خوش بیام دعوتم می کردی ...
شیوا گفت : اینجا خونه ی پسرتونه هر وقت تشریف بیارین قدمتون روی چشم منه ..من فکر کردم چون منو دوست ندارین دلتون نمی خواد بیاین اینجا ..وگرنه چه از این بهتر همه دور هم جمع باشیم ....
عزیز با لحن تمسخر آمیزی در حالیکه به عادت خودش دهنشو کج کرده بود ..با تندی گفت : پسر ؟ کدوم پسر خانم خانما ؟
عزت الله پسر من بود ,تموم شد و رفت حالا شده نوکر و عبد و عبید تو .. هر سازی می خوای می زنی و اونم می رقصه ..
مادرشم براش شده اِخ ...
شیوا گفت : این حرف رو نزنین ..شما می خواستین برای عزت الله زن بگیرین من از زندگی شما رفتم بیرون ..
چیکار باید می کردم ؟ خودتون رو بزارین جای من ...
گفت : خدا اون روز رو نیاره که من جای تو باشم .. خدا می دونه که چقدر بد ذاتی ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و دوم- بخش ششم
من داد زدم عزیز تورو قران بس کنین شیوا جون مریضه ..
دکتر گفته اصلا نیاید استرس داشته باشه ..
دستشو بلند کرد طرف منو با حرص گفت : اوووو شیوا جونت همیشه مریضه ..هر وقت اومدیم بهش یک حرف حساب بزنیم گفتن هیس شیوا مریضه ..
همینو بهانه کرده طناب انداخته گردن پسر من و هر جا می خواد می کشه ..من نمی دونم این بچه ی من چی تو رو می خواد نصف صورتم که خوره برده همیشه ی خدا هم که مریضی ..
با شنیدن این حرف گوشم داغ شد قلبم شروع کرد به تند زدن و حالم چنان دگرگون شد که دیگه چیزی نمی فهمیدم ...
داد زدم ..بسه دیگه برای چی به خودت حق میدی به دیگران توهین کنی ..آخه چرا اذیتش می کنی ؟ حق نداری ..
بی خود می کنی ..برو خونه ی خودت ..
شیوا دوید جلو ی دهن منو گرفت و گفت نه گلنار جونم این کارو نکن ..خواهش می کنم به خاطر من ساکت شو ..
بزار هر چی می خواد بگه .مهم نیست ..
ولی من مشت هامو گره کرده بودم دندون هامو بهم فشار می دادم دلم می خواست کاری کنم که تا قیام قیامت فراموش نکنه و از اونجا تا خونه خودش با گریه سینه خیز بره ..
دادزدم : شیوا جون جوابشو بده جوابشو بده وگرنه من دست از جونم می کشم و هر چی به دهنم میاد میگم ..آخه چطور ی تحمل می کنی ؟ من که دیگه طاقت ندارم این ناروا ها رو بشنوم ..