2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش هفتم








وقتی برگشت که همه سر سفره ی ناشتایی نشسته بودیم ..

آقا بهش گفت : خوب سحر خیز شدی پهلوون ..بیا اینجا زیر کرسی گرم بشی ..

گلنار جون یک چایی براش بریز دخترم ...

فرح گفت : گلنار امروز آش رشته درست کن توی این برف خیلی می چسبه ..

امیر حسام خندید و گفت : به شرط اینکه با کشک بادمجون باشه ..میریم توی برفا می خوریم ...

شیوا خیلی جدی گفت : چه خبره همه دارین به گلنار دستور میدین؛؛ ..

هر کس هر کاری داره به من بگه گلنار دختر ماست هیچوقت اینو یادتون نره ..برای اینکه بدونین راست میگم و تعارفی در کار نیست از بابام خواستم سه دونگ این خونه رو به نامش بزنه پس اون یک طواریی مالک این خونه هم هست ..

امیر حسام همینطور که چایی شو از من می گرفت برقی از خوشحالی توی چشمش بود و یک لبخند رضایت مند روی لبش ..گفت : پس ما الان نصف مهمون شماییم نصف گلنار ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش هشتم









با اینکه من فکر نمی کردم آصف خان به حرف شیوا گوش کنه ولی همین  ارزشی به من می داد  به برام کافی بود ...

در واقع اون خونه قیمت چندانی نداشت ..آقا گفت :ولی  من فقط  به عنوان دخترم ازش  می خوام یک کاری برام انجام بده ..و همون طور که برای پریناز و پرستو حساب پس انداز باز کردم برای اونم باز کردم ..

توی این دو سالی که پیش ماست هر ماه پول ریختم به حسابش تا در آینده محتاج کسی نباشه ...

با شنیدن این حرف هزار بار خدا رو شکر کردم که حرفی در مورد پول به آقا نزدم ..پس اون به قولش وفا کرده و به فکر من بوده ...

نمی دونم چطوری بگم چقدر اون روز خوشحال بودم انگار روی ابرها راه میرفتم ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش نهم








من و فرح مشغول درست کردن  آش رشته و کشک بادمجون شدیم  ..و آقا شیوا رو برد تا آمپولشو بزنه ...

امیر حسام هم بچه ها رو آماده کرد و خوب لباس پوشوند تا ببره توی حیاط وآدم برفی درست کنن ...

 از دور مراقب بچه ها بودم و گاهی یواشکی از خودم ؛ نگاهی هم به امیر حسام مینداختم ..

که پرستو خورد زمین ..هم من و هم فرح دویدیم توی حیاط ..

به محض اینکه پامو گذاشتم بیرون یک گلوله برفی خورد توی سرم ...

فورا خم شدم و  یکی درست کردم و زدم به امیر حسام ..و اون به فرح و دوباره به من ..

سه تایی با بچه ها بلند می خندیدیم و خوشحال بودیم و بهم برف می زدیم ...

بعد با هم یک آدم برفی بزرگ که از قد امیر حسام هم بلند تر بود درست کردیم ..دماغ و دهن و شال گردن کارمون رو تکمیل کرد ..









داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش دهم








امیر حسام شوخی هایی مثل این می کرد و می گفت : خانم صاحبخونه میشه از برف های کنار دیوارتون هم بر دارم ...

می گفتم : اگر با احتیاط باشه که خونه ام خراب نشه اشکالی نداره ...

و اینطور تا اومدن آقا و شیوا مشغول بودیم ..به محض اینکه اونا هم رسیدن و وارد خونه شدن ..

امیر حسام چند تا گلوله ی برفی هم به اونا زد و وارد بازی شدن ..

خدای من وقتی شیوا می خندید و روی برفها می دوید که از دست برف هایی که توی دست آقا بود فرار کنه انگار خدا دنیا رو مال من می کرده  ..

انگار آسمون هم با ما یار شد و خورشید از لابلای ابرها خودشو نشون داد..

آش حاضر بود و من و فرح با قابلمه بردیم توی حیاط و کاسه ؛کاسه ریختیم و دادیم دستشون ..

و اون آش داغ رو با مزه و خوشحالی خوردیم ..

امیر حسام از شوخی کردن خسته نمیشد ..اونقدر ما رو می خندوند که شیوا التماس می کرد ساکت باشه ...










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاهم - بخش یازدهم







اون صحنه ها رو تماشا می کردم و انگار یک موسیقی ملایم توی ذهنم بخش می شد ..که بین اون صدای خنده های شیوا طنین مینداخت ..

وشیوا هم  هر بار که بچه ها رو می بوسید منم در آغوش می گرفت و به سرم بوسه می زد ...دیگه همه می دونستن که ما دو نفر چقدر بهم علاقه داریم ...

روز بعد امیر حسام با آقا رفت ولی هر چی به فرح اصرار کردن که چند روزی بره پیش عزیز و ازش دلجویی کنه قبول نکرد ..

اون حرف امیر حسام رو  زیاد جدی نمی گرفت و آقا هم فکر می کرد اگر زیاد اصرار کنه ممکنه برای موندن توی خونه ی ما معذبش کنه ؛ شیوا هم که اصلا حرفی در این مورد نمی زد ؛ 

البته بار ها و بارها امیر حسام از فرح خواسته بود ولی مثل اینکه اون قصد نداشت دوباره به اون خونه برگرده ....








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش دوازدهم









و تا موقعی که برف روی زمین بود و رفت و آمد سخت ؛؛ امیر حسام هم نمی تونست   بیاد خونه ی ما چون باید میرفت دبیرستان ..

شیوا یکم حالش بهتر بود ..البته اینو فقط من که دقت زیادی روی حالت صورت و رفتار اون داشتم می فهمیدم که زیاد روبراه نیست ؛ولی هر بار که بهش می گفتم اون مریضی خودشو انکار می کرد ...

تا پانزدهم اسفند سال سی و هشت ..نزدیک عید ؛   حال و هوای طبیعت عوض شده بود ..

خوب یادمه اون روز  عمه باشوهرش حسین خان مینویی که از مردان سر شناس گرگان بود  از سفراومدن؛ حسین خان بر خلاف عمه قدی بلند و چهار شونه داشت ولی پیر تراز اونی بود که من تصور می کردم به محض اینکه وارد شدن عمه به حسین خان گفت : گلنار همون دختریه که تعریفش رو برات کردم ..

اگر شیوا میذاشت با خودم می بردمش گرگان ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش سیزدهم








اون شب رو پیش ما موندن تا صادق از گرگان بیاد و اونا رو  ببره  ...

وبرای منم یک مقدارلباس آورده بود که واقعا باور نمی کردم بتونم لباس های به اون شیکی بپوشم ..

شیوا به عمه هم قول داد عید بریم گرگان و می گفت ..این بار می خوام با بچه هام برم کوهستان و از طبیعت اونجا لذت ببرم ..

عمه و  حسین خان حدود ساعت ده با صادق راهی گرگان شدن ...

در حالیکه سوار ماشین می شدن کلی به من سفارش کرد که درست درس  بخون ؛من برات نقشه های زیادی دارم فکر شوهر کردن رو  از سرت بیرون کن مبادا سر و گوشت بجنبه ..

راه خودت رو برو؛  تا در زندگی موفق بشی تو حیفی که تا آخر عمر شوهر داری و بچه داری کنی ...

من و فرح و شیوا تا دم در بدرقه شون  کردیم و برگشتیم ..

اما یک مرتبه فرح حالتش عوض شد و گفت : دلم تخمه می خواد ..

زن داداش برم بخرم ؟ و قبل از اینکه شیوا موافقت خودشو اعلام کنه ..با عجله آماده شد و از خونه زد بیرون ..

بایداز کارش سر در میاوردم و  یک طوری دنبالش میرفتم که شیوا متوجه نشه





 ..

ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش اول







 این بود که گفتم : تو روخدا  می بینی شیوا جون صبر نکرد بهش بگیم چی می خوایم ..

من برم دنبالش و با هم خرید می کنیم و بر می گردیم  ..پول بردارم ؟ می خوام تخم مرغ بخرم و نون تازه ..

شیوا گفت : الان تخم مرغ می خوایم چیکار ؟ نمی خواد بری باشه بعدا می گیریم همینطور که حاضر می شدم ..

گفتم : چرا لازم دارم می خوام برای شب کو کو درست کنم ..و باسرعت از خونه بیرون زدم و به اطراف نگاه کردم به جز یک زن و مرد روستایی که داشتن دور میشدن کس دیگه ای رو ندیدم ..

دکان بقالی صد متری دور تر بود با عجله و قدم های بلند تا اونجا رفتم  ولی از فرح خبری نبود ...

بالا رفتم و پایین اومدم و توی کوچه های باریک روستا رو گشتم ..نبود که نبود ..

مدام تکرار می کردم ..ای خدا اون کجا رفته خودت کمک کن اشتباه کرده باشم ..

چشمم افتاد به انتهای کوچه که دره ی پشت خونه ی ما بود ..

زیر لب گفتم : یعنی ممکنه اونجا رفته باشه ...

اونقدر دویده بودم که نفسم داشت بند میومد ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش دوم








ولی از ترس اینکه فرح کاری دست خودش بده تمام اون راه رو دویدم تا به اون  سرازیری تند و غیر قابل عبور رسیدم  ..

از اون بالا به دور و اطراف  نگاه کردم ... 

راهی برای رفتن به اون پایین نبود  ..

برف ها تازه داشتن آب میشدن و زمین حسابی گل بود هر کجا پا میذاشتم فرو میرفت ..

می ترسیدم سُر بخورم پرت بشم  ..هر چی فکر کردم دیدم کسی نمی تونه از اینجا بره پایین ..

خوب فرح نبود ..

برگشتم تا در خونه ولی بدون خریدن  تخم مرغ نمی تونستم برگردم  پیش شیوا ..

این بود که آهسته در حالیکه مدام به اطرافم و پشت سرم نگاه می کردم تا بقالی رفتم و تخم مرغ خریدم و از مغازه دار پرسیدم :امروز یک خانم ازتون تخمه نخریده ؟

مرد نگاهی به من کرد و گفت : گلنار خانم مشکلی پیش اومده ؟ نه کسی تخمه نخریده برای چی می پرسین ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش سوم








گفتم : هیچی پس نیم کیلو از اون آفتابگردن هاتون بدین لطفا ...و همینطور مراقب بیرون بودم ...

کسی توی کوچه نبود ..اما تا  سرم گرم  پول دادن به  مغازه دار شد و اومدم بیرون ...

از دور مرد جوونی رو دیدم که از ته کوچه بهم نزدیک میشد ..

راه افتادم بطرفش با دقت بهش نگاه می کردم تا از کنارم رد شد در حالیکه مثل دزد ها مدام به عقب نگاه می کرد ...

کفش ها و لباسش کاملا گِلی بود ..و به نظر نمی اومد آدمی باشه که بخواد شوهر کسی باشه اونم فرح ..

اصلا بهم نمی خوردن ..لاغر و قد بلند و بی قواره بود؛؛ اما  فرح چاق و در حالیکه دو سال از من بزرگ تربود یک سر و گردن  ازش بلند تر بودم ....

خدا ؛خدا می کردم  اون جوون اتفاقی از اونجا رد شده باشه و ربطی به فرح نداشته باشه ...

اما  چند لحظه بعد از کنار دیوار خونه فرح به زحمت در حالیکه دیوار رو محکم چسبیده بود خودشو کشید و اومد بیرون تا بره بطرف درِ حیاط  ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش چهارم







قدم هامو تند کردم اونم منو دید ..

و پشت در  ایستاد ..

وقتی بهش رسیدم رنگ به صورت نداشت و همه ی لباس هاش کاملا گِلی شده بود و پاشو می کوبید به زمین تا گل ها از کفشش کنده بشن ..

اما سعی می کرد عادی به نظر برسه و گفت : هوس کردم برم یکم بگردم دلم گرفته بود ..

مچ دستشو گرفتم و کشیدم و از خونه دورش شدیم و گفتم : تو چیکار داری می کنی ؟ می خوای برای خودت درد سر درست کنی یا برای زن داداشت؟ ..

فردا همه از چشم اون می ببین ..

گفت : اووی چته ؟ به تو چه مربوط؟ دختره ی فضول ؛  ..

مثل اینکه باورت شده بزرگ همه هستی ..تقصیر داداشم بی خودی تو رو بالا ؛بالا می بره ؛ رو بهت دادن پر رو شدی دستم رو ول کن الاغ ...

گفتم : تا نگی برای چی با اون پسر قرار می زاری ولت نمی کنم ,, ؟ فرح با دم شیر بازی می کنی ؛؛ گفت : کدوم کار ؟ برو بابا حرف مفت می زنی پسر کجا بود ؟ 

من کاری نکردم خودم به داداشم میگم رفته بودم بگردم ..اصلا به تو چه ..ولم کن 

گفتم : من دیدمت با اون پسره ..حالا چی میگی ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش پنجم










صورتش نشون می داد که ترسیده ولی  سعی می کرد  من ترس اونو نفهمم ..

گفت : چی دیدی ؟ 

گفتم : هر چی باید می دیدم ؛؛ دیدم ..

گفت : گلنار به خدا کاری نمی کردیم فقط حرف می زدیم ..این گناهه ؟ تو رو خدا به داداشم نگو ..منو می کشه ..

گفتم : اون که تو رو نمی کشه ولی می دونم زجر کُشت می کنن ..آخه دختر تو با چه جراتی  میری اون پشت با یک پسر ؟ 

من نمی دونم  تو چرا به عاقبت کارت فکر نمی کنی ؟ ببین فرح  ..یا  باید از اینجا بری وهر کاری می خوای توی خونه ی خودتون بکنی یا دیگه حق نداری اون پسر رو ببینی ...

گفت : نه بابا چه غلطای زیادی؛  تو معلوم می کنی که من خونه ی داداشم بمونم یا نه ؟ 

گفتم : اگر بری  خونه ی خودتون  به من مربوط نیست ..ولی اینجا اجازه نمیدم کسی باعث ناراحتی شیوا جون بشه ..

می دونی که به اندازه ی جونم دوستش دارم ..و پای حرفی که می زنم می ایستم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش ششم








گفت : اصلا فکر نمی کردم تو اینقدر دلسنگ باشی ,

گفتم :ای خدا ؛؛ ببین این چی میگه ؟ ..حداقل به خاطر زن داداشت دست از این کار بر دار  ..من می دونم فردا هزار تا مشکل برای اون درست میشه ..

تو نمی فهمی حالش خوب نیست ؟ نمی ببینی چقدر لاغر شده ..جون نداره راه بره من و تو باید مراعاتشو بکنیم ...

و محکم دستشو تکون دادم و با حرص ول  کردم ...

یکم مچ دستشو مالید و در حالیکه مونده بود چی بگه ..سکوت کرد ..

گفتم : فرح من دوستت دارم ولی این کار برای تو عاقبت نداره ..امروز من فهمیدم فردا یکی تو رو می ببینه خودت می دونی چی میشه ...همه دیگه به عزیز حق میدن ..بزار اگر اون پسر واقعا تو رو دوست داره بیاد خواستگاریت باهاش خلوت نکن ...

الان همه ازت حمایت می کنن حق رو به تو میدن که از باقر جدا شدی ولی اگر این موضوع رو بفهمن و ازت خطایی ببینن دوباره توی درد سر میفتی ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش هفتم










گفت : تو رو خدا گلنار کمک کن ..بزار ببینمش خیلی دوستش دارم ...

تو نمی دونی چقدر اونم منو دوست داره ..ببین بیشتر روزا از تهران تا اینجا می کوبه و میاد چند دقیقه منو ببینه و برگرده ..

تو چطور دلت میاد دوتا عاشق رو از هم جدا کنی ؟ 

گفتم : تو چطور دلت میاد بعد از اون همه خوبی که شیوا جون بهت کرد کاری کنی که براش درد سر درست کنی ؟ می دونی اگر عزیز بفهمه فقط و فقط از چشم اون می ببینه ؟

 با حالتی التماس آمیز گفت : تو بهشون میگی ؟ گفتم : معلومه که نه ..ولی ماه زیر ابر نمی مونه ..

خودت کاری می کنی که بفهمن ..آخ از دست تو فرح ؛؛ نمی فهمم  با اون پسره رفته بودی توی اون گل و شل چیکار کنی ؟ 

فرح خواهش می کنم خودتو بد نام نکن ...اگر تو رو دوست داشته باشه ولت نمی کنه ..

ولی اینکه افتاده بود دنبال زن شوهر دار و زیر پات نشست تا طلاق بگیری خودش نشون میده آدم درستی نیست ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش هشتم









گفت : به نظرت من باید چیکار می کردم تا آخر عمرم با باقر زندگی می کردم و عذاب می کشیدم ؟

 تو جای من بودی چیکار می کردی ؟... 

گفتم : نمی دونم ولی الان کار درستی نمی کنی تو تازه طلاق گرفتی نمیشه می فهمی چی میگم کار درستی نیست ,,  

روزگار همه رو سیاه می کنی مخصوصا خودتو ..

گفت : باشه تو به کسی نگو قول میدم ..کمک کن فقط یکبار دیگه ببینمش  که بهش بگم دیگه نیاد به دیدنم ..

خواهش می کنم فقط یکبار ..گلنار قول بده به کسی نگی  ؟ 

گفتم : من به کسی حرفی نمی زنم چه قول بدم چه ندم ..خوبی تو رو می خوام ....

پس تو نرو ، بزار من باهاش حرف بزنم تو دیگه صلاح نیست ...

گفت باشه تو برو حرف بزن ..من بهت میگم کی میاد ..

گفتم : چطوری می فهمی ؟ 

گفت : یک سنگ کوچیک می زنه به پنجره ...

گفتم : آدرس اینجا رو تو بهش دادی ؟










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش نهم









گفت : خیلی وقت پیش می خواستم با باقر قهر کنم و بیام اینجا بهش دادم ... 

شیوا نگران شده بود و در حالیکه شال سبز رنگشو محکم دور سرش پیچیده بود اومد دم در و سرک کشید و ما رو دید و بلند گفت : گلنار ؟ چرا اونجا وایستادین بیاین دیگه دلم شور زد ..

پاکت تخمه رو بطرفش دراز کردم و  گفتم : حالا اینو بگیر بریم خونه ...

بعدا حرف می زنیم.. 

من سخت تو فکر بودم ..

فرح اینجا مونده بود برای اینکه راحت بتونه اون پسر رو ببینه و من اصلا نمی تونستم این دوزو کلک اونو درک کنم ..نمی دونم چرا هیچ کدوم اونا برای عکس العملی که ممکنه بود عزیز نشون بده نگران نبودن ..

شاید برای اینکه مادرشون بود ولی من از بودن فرح  توی اون خونه بو های خوبی به مشامم نمی رسید ..

همینطور که توی آشپزخونه مشغول بودم پریناز اومد و گفت : گلنار جونم من بهت کمک کنم ؟ گفتم : آره عزیزم بیا کمک کن ..

من تخم مرغ ها رو می شکنم تو با قاشق هم بزن ..ببینم چقدر قشنگ این کارو می کنی ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش دهم








و باز رفتم توی فکر ..باید یک راهی پیدا می کردم تا یک طوری فرح رو مدتی می فرستادم خونه ی خودشون ..

بدون اینکه کسی متوجه ماجرا بشه ..یا از چشم من ببین ..اگر به آقا بگم ؟ نه ممکنه فکر دیگه ای بکنه ..

باید سر حرف رو با امیر حسام باز کنم و عزیز رو بهانه کنم تا قانع بشه باید مدتی فرح از اینجا دور بشه ...

پریناز صدا زد ..گلنار تا کی باید هم بزنم ؟ 

گفتم : قربونت برم بسه دیگه مرسی خیلی کمکم کردی ...

روز بعد باز بعد از اینکه ناشتایی خوردیم و آقا رفت ..فرح تند و تند ظرف ها رو شست و اتاق رو جارو کرد همه جا رو دستمال کشید ..

شیوا نگاهی به من کرد و با چشم  ابرو پرسید چه خبره ؟ یک لبخند زدم ..ولی می دونستم منظورش چیه که اون می خواست  منو راضی کنه تا خودشو برسونه  پیش اون پسر و اگر این اتفاق میفتاد دیگه شریک جرم اون محسوب میشدم ... 

و من کسی نبودم که بتونم به خاطر فرح دروغ بگم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش یازدهم








فرح بیقرار بود ..و من حواسم جمع ..که صدای یک تق به شیشه ی پنجره به گوشم خورد ..

فورا به فرح نگاه کردم و اون  در حالیکه یک چشمک به من می زد گفت : گلنار من برم نون تازه بگیرم و بیام ...

شیوا گفت : نه فرح جون نمی خواد نون داریم تازه ظهر هم برنج درست می کنم ...زحمت نکش ..

من به صورت شیوا نگاه کردم احساسم این بود که اون یک چیزی فهمیده که مخالفت می کنه ..تا اون موقع هیچوقت این کارو نکرده بود ...فرح یکمرتبه مثل دیوونه ها لباس پوشید و خیلی محکم گفت : زن داداش من میرم برای خودم خرید کنم ..زود میام ...

اما اینو طوری گفت که انگار به شما ها مربوط نیست ...و دیگه منتظر نشد و از خونه زد بیرون ..

کاری که مدت ها بود می کرد و ما به خاطر اینکه فکر می کردیم طلاق گرفته و بچه اش رو از دست داده مراعاتشو می کردیم ..شیوا اخمهاش رفت تو هم و در حالیکه دوباره ضعف کرده بود وصورتش و لب هاش سفید شده بودن دستشو گرفت به دیوار و گفت : گلنار راستشو بگو دیروز تو چرا داشتی با فرح جر و بحث می کردی ؟ اون داره چیکار می کنه ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش دوازدهم








به چشمهای بی فروغش نگاه کردم و سرمو تکون دادم و گفتم : من چیزی ندیدم ..ولی لازم نیست شما خودتون رو  ناراحت کنین ..من درستش می کنم نمی زارم شما اذیت بشی ...خنده ی تلخی کرد و گفت : فدات بشم من باید از تو مراقبت کنم نه تو از من ..اگر چیزی هست به من بگو ..فرح هر روز برای چی از خونه میره بیرون؟ ..من دیدم تو تخمه ها رو گذاشتی توی دستش اون نخریده بود درسته ؟ بهم بگو جریان چی بود  ؟ حالا من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نمی دونستم فرح واقعا به قولش عمل می کنه یا نه  گفتم : شیوا جون اجازه بدین اگر امروز آخرین بار نبود بهتون میگم ..ولی الان از من نخواین ..

و تا فرح برگشت چشم ما به در بود ..اون  یکم قره قورت و خروس قندی خریده بودو خیلی عادی به نظر می رسید ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش سیزدهم









چند روزی از خونه بیرون نرفت ولی خیلی غمگین و افسرده شده بود و دلش می خواست مدام با من از عشقش به اون پسر حرف بزنه ...با اصرار منو می کشوند یک گوشه و تعریف می کرد ولی نمی دونم چرا  فکر می کردم همش مزخرفه و به نظرم فرح دختر احمقی میومد ..کلا از چشمم افتاده بود ...

اون زمان نمی دونستم حس ششم چیه و چرا من وقتی می خواد اتفاق  خوب یا بدی بیفته دلم گواه می ده ..برای لحظات خوشحالی از قبل دلم شاد می شد و اگر می خواست اتفاق بدی رخ بده دلشوره می گرفتم ..تا روز پنجشنبه شد ؛؛  از بعد ظهر دلم شور می زد ..مدام میرفتم پیش شیوا تا خاطرم جمع بشه که حالش خوبه ..مراقب بچه ها بودم ..هر صدای کوچکی منو از جام می پروند و استرس می گرفتم ..چیزی که در من سابقه نداشت ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش چهاردهم









با خودم فکر می کردم امشب اگر امیر حسام اومد حتما در یک فرصتی توی گوشش می خونم  که فرح رو با خودش ببره  ..معمولا آقا شب جمعه میرفت به عزیز سر می زد و امیر حسام روهم با خودش میاورد ...داشتم فکر می کردم شام چی درست کنم ؟ نا خودآگاه یاد کشک و بادمجون افتادم و فکر کردم خوب همه دوست دارن چرا درست نکنم ...

بوی سیر داغ و پیاز داغ فضای خونه رو پر کرده بود فرح در حالیکه خیلی افسرده به نظر می رسید نشسته بود سبزی پاک می کرد ...شیوا با نزدیک شدن اومدن آقا رفت بالا که آرایش کنه و لباس مرتب بپوشه ...منم اسباب سفره رو مهیا کردم و رفتم وضو بگیرم نماز بخونم ...که صدای ماشین شنیدم و بعدم صدای در ...باید از اومدن آقا و امیر حسام طبق معمول خوشحال میشدم ..ولی نمی دونم چرا قلبم فرو ریخت و دلهره ای عجیب بهم دست داد ...فورا صورتم رو خشک کردم و با عجله رفتم که درو باز کنم ..شیوا داشت میومد پایین ..در همون حال گفت : عزت الله خان اومد ..گلنار چای دم کردی ؟ گفتم هنوز نه ..گفت تو برو درو باز کن من دم می کنم ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه و یکم - بخش پانزدهم









کولون در و کشیدم و باز شد و عزیز رو جلوی روم دیدم ..از صورتش و موهای پریشونش که وقتی عصبانی میشد هر کدوم از یک طرف سیخ میشد معلوم بود برای چی اومده ..چیزی که مدت ها بود من ازش می ترسیدم ولی بقیه  اهمیتی نمی دادن ...با عقل هم جور در میومد اون تنها مونده بود و احساس می کرد بچه هاش ترکش کردن ..فورا گفتم : سلام عزیز حالتون خوبه خوش اومدین ..گفت : ای آبزیرکاهه  بد ذات همه چی زیر سر توست نکبت؛؛ گمشو کنار شما ها رو جون به جونتون کنن کلفت و بد ذاتین ..تقصیر خودم بود تو رو راه دادم توی خونه ام حالا اینطوری برای من دم در آوردی ؟ نمک نشناس ...تو صورتش نگاه کردم و بلند گفتم : خدایا آقا رو زود تر برسون ..

ادامه دارد 

هر گونه کپی بدون نام نویسنده مجاز نیست








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام و درود به شما عزیزانم 🌺🌺🌺🌺



در ابتدا یک بار دیگر از محبت های شما تشکر و قدر دانی می کنم که با پیام های دلگرم کننده ی خودتون منو خوشحال و تشویق به ادامه ی کارم می کنید 


اول اینکه داستان آقای عزیز من رو مثل یک سریال ساختم تا در این دروان بحرانی شاید مرهمی بر دلهای غم دیده ی شما باشم ...ادامه داستان هم با لحظات شیرین و تلخ مدتی مهمون خونه های شما خواهد بود ..🌹🌹🌹🌹🌹🌹



اما داستان امروز من ❤️😘



قسمتی رو برای امروز آماده کرده بودم از طریق تلگرام فرستادم برای دخترم تا ویراستاری بشه ..اما متوجه شدم نتم تموم شده ..چون دیر وقت بود لب تاپ رو بستم و خوابیدم ..متاسفانه داستان صبح نه توی تلگرام بود نه در فایل در واقع نه قسمت پاک شده بود ..ومن دارم سعی می کنم با کمک بچه ها اونو توی حافظه ی لب تاپ پیدا کنم ..در غیر این صورت باید بهم زمان بدین تا دوباره بنویسم ...

خودم تحت فشارم لطفا سرزنشم نکنین و اگر امروز آماده نشد قول میدم جمعه جبران کنم ...اگر پیدا شد که فورا توی کانال قرار میدم ..

اینم از داستان امروز من ...


عذر خواهی منو بپذیرید ..

ناهید❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 8 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز