داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و یکم - بخش هفتم
گفت : تو رو خدا گلنار کمک کن ..بزار ببینمش خیلی دوستش دارم ...
تو نمی دونی چقدر اونم منو دوست داره ..ببین بیشتر روزا از تهران تا اینجا می کوبه و میاد چند دقیقه منو ببینه و برگرده ..
تو چطور دلت میاد دوتا عاشق رو از هم جدا کنی ؟
گفتم : تو چطور دلت میاد بعد از اون همه خوبی که شیوا جون بهت کرد کاری کنی که براش درد سر درست کنی ؟ می دونی اگر عزیز بفهمه فقط و فقط از چشم اون می ببینه ؟
با حالتی التماس آمیز گفت : تو بهشون میگی ؟ گفتم : معلومه که نه ..ولی ماه زیر ابر نمی مونه ..
خودت کاری می کنی که بفهمن ..آخ از دست تو فرح ؛؛ نمی فهمم با اون پسره رفته بودی توی اون گل و شل چیکار کنی ؟
فرح خواهش می کنم خودتو بد نام نکن ...اگر تو رو دوست داشته باشه ولت نمی کنه ..
ولی اینکه افتاده بود دنبال زن شوهر دار و زیر پات نشست تا طلاق بگیری خودش نشون میده آدم درستی نیست ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_پنجاه و یکم - بخش هشتم
گفت : به نظرت من باید چیکار می کردم تا آخر عمرم با باقر زندگی می کردم و عذاب می کشیدم ؟
تو جای من بودی چیکار می کردی ؟...
گفتم : نمی دونم ولی الان کار درستی نمی کنی تو تازه طلاق گرفتی نمیشه می فهمی چی میگم کار درستی نیست ,,
روزگار همه رو سیاه می کنی مخصوصا خودتو ..
گفت : باشه تو به کسی نگو قول میدم ..کمک کن فقط یکبار دیگه ببینمش که بهش بگم دیگه نیاد به دیدنم ..
خواهش می کنم فقط یکبار ..گلنار قول بده به کسی نگی ؟
گفتم : من به کسی حرفی نمی زنم چه قول بدم چه ندم ..خوبی تو رو می خوام ....
پس تو نرو ، بزار من باهاش حرف بزنم تو دیگه صلاح نیست ...
گفت باشه تو برو حرف بزن ..من بهت میگم کی میاد ..
گفتم : چطوری می فهمی ؟
گفت : یک سنگ کوچیک می زنه به پنجره ...
گفتم : آدرس اینجا رو تو بهش دادی ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar