2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190914 بازدید | 2148 پست
اره دقيقا  واي امروز توي بيمارستان يه خانوم اومد كرونا گرفته بود سرفه هاش وحشتناك بود وحشتناكا ...

من که خودمونو قرنطینه کردم توی خونه.حتی خونه مامانمم نمیرم.پسرم آسم داره فقط نگران اونم

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من که خودمونو قرنطینه کردم توی خونه.حتی خونه مامانمم نمیرم.پسرم آسم داره فقط نگران اونم

اره واقعا روزگار بدی با سهل انگاری درست کردن واسه مردم  الان که دم عید و وقت کار همه خالا همه کارها خوابیده اوضاع واقعا خرابه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش اول








تا منو اونطور وحشت زده دید سرشو بلند کرد و و با ناله گفت : چیزیم نشد یکم سرم گیج رفت همین ..

زیر بغلشو گرفتیم و بلندش کردیم و نشست روی تخت ولی بی رمق بود و احساس می کردم داره سعی می کنه خودش سر پا نگه داره ..

پرسیدم : آخه چرا سرتون گیج میره ؟ ما که تازه دکتر بودیم ..

فرح گفت : زن داداش شاید حامله باشی چرا اصرار دارین بگین نه ؟ بزار یک قابله شما رو ببینه ..

 گفت : نه عزیزم مال این آمپول هاس که زدم ...چیزی نشده که ,, فقط سرم گیج رفت همین ...

شیوا بعد از اینکه صورتشو شست و یکم صبحانه خورد و همون جا زیر کرسی دراز کشید ..خیلی اشتهاش به غذا کم شده بود و حس می کردم داره لاغر میشه ...

با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار می کرد که گاهی منم باورم میشد حالش بهتره ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش دوم 









اون روز من آش بلغور درست کردم که می دونستم در هر حالی باشه دوست داره و می خوره ...

برف با دونه های درشت  می بارید ..اگر همینطور میومد آقا نمی تونست شب بیاد و راه ها بسته میشد ..

دلم یک مرتبه شور افتاد نکنه خونه ی عزیز بمونه و اونم محترم خانم و دخترشو نگه داره ؟...

نکنه عزیز باز توی نقشه باشه و این وسط شیوا اذیت بشه ؟ 

بعد ظهر برق هم رفت ..سیم های اون طرفا خیلی قوی نبودن ..و با کوچکترین باد یا بارندگی و برف قطع میشدن ..

داشتم توی آشپزخونه چراغ های فیتیله ای رو نفت  می کردم تا اگر شب شد و برق نیومد روشن کنم ..

فرح اومد به کمک من و گفت : من برای شیوا نگرانم ؛؛ تو میگی به داداشم بگم  حالش خوب نیست ؟ 

گفتم : آره اگر دیدیم حالش بهتر نشد حتما باید بگیم اون داره جلوی آقا تظاهر می کنه من اینو می فهمم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش سوم





فرح گفت :طفلک زن داداش نکنه بازم مریض شده باشه ؟

 گفتم : نه بابا دکتر گفت این آمپول هاش تموم بشه دیگه خوب میشه ..

گفت : می دونی چیه گلنار ؟ بازم اون از من خوشبخت تره ..

اقلا زن مردی شده که دوستش داره ..تو می دونستی  چقدر داداشم عاشق شیواس ؟ 

من شاهد بودم  چندین ساله داره با عزیز دست و پنجه نرم می کنه و هنوزم خسته نشده ...

در واقع همه ی لجبازی عزیز با شیوا به خاطر اینه که می دونه چقدر داداش اونو دوست داره ..

همیشه این حرف داداشم توی گوشم صدا میده ..

من شیوا رو دوست دارم و هیچوقت ازش جدا نمیشم ..شاید ده هزار بار اینو از زبونش شنیدم ..

اون موقع ها بچه بودم ..خیلی  دلم می خواست یک کسی  مثل داداشم میومد سراغم ..

مثل اون برام فداکاری می کرد..و مثل اون از ته دلش دوستم داشت ..

باقر منو به شکل یک وسیله می دید ..احساسی در وجودش نبود ..اصلا ازش بدم میومد ..

گفتم : ولی فکر کنم تو اصلا بهش فرصت ندادی که دوستت داشته باشه چون خودت اونو نمی خواستی  پس شایدم زیاد مقصر نبود ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش چهارم







گفت : تو داری مثل عزیز حرف می زنی ..

گفتم : نه من نمی خوام از اون دفاع کنم ..ولی یک حسی بهم میگه تو از اینکه از باقر جدا شدی خوشحالی این نشون میده یا کس دیگه ای رو می خوای یا واقعا سر لج افتاده بودی ...

با تعجب به من نگاه کرد و گفت : تو از کجا فهمیدی ؟ 

گفتم : چی رو ؟ 

گفت : یک چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی ؟ 

گفتم : قول میدم ..

گفت : محمد رو دوست داشتم ..برادر دوستم ..تو نمی دونی چقدر منو دوست داشت حاضر بود به خاطرم هر کاری بکنه ..الانم ...

و با دستپاچگی حرفشو عوض کرد و ادامه داد ..اگر با اون عروسی می کردم یک عشقی مثل شیوا و داداشم می شد ..

ولی نذاشتن ..من پسر نبودم که حرفم رو به کرسی بنشونم...

گفتم : راستش همون موقع که برامون تعریف کردی من حدس زدم ..که دل توام با اون پسر بوده وگرنه اونقدر مخالفت نمی کردی ...










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش پنجم








گفت : بعد از عروسی چند بار دیدمش بهم گفته تو طلاق بگیر بعد از یک مدت میام خواستگاری و با هم عروسی می کنیم .. 

گفتم : فرح تو رو خدا مراقب خودت باش با اون مادری که تو داری و دوتا برادر غیرتی یک وقت کار دست خودت ندی ..

دیدی که اون بار چی شد نزدیک بود امیر حسام جونشو از دست بده ...این کارا خطرناکه ..

اما احساس کردم فرح به حرفم گوش نمی کنه..یک مرتبه یادم اومد هر وقت هر چیزی از بیرون می خواستیم فرح داوطلب میشد و لباس می پوشید و میرفت می خرید ..و گاهی مدت زمان زیادی طول می کشید تا برگرده اون می گفت نانوایی شلوغ بود یا سبزی فروش جنس آورده بود و معطل شدم ..

و ما هم باور می کردیم چون به چیزی شک نداشتیم ..

با خودم فکر کردم ..نکنه ..وای نه خدای من ...شاید برای همین خونه ی مادر خودش نمیره و اینجا موندگار شده ..باید زیر زبونش رو می کشیدم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش ششم







هنوز هوا تاریک نشده بود که صدای ماشین رو شنیدیم که با گاز های هرزی که روی برف ها می داد معلوم بود آقا با سختی  خودشو رسونده خونه خوشحال شدم ، وقتی آقا خونه بود احساس امنیت می کردم .

نمی دونم چطوری بگم که حتی خونه گرم میشد ..رونق می گرفت ..هم شیوا خوشحال بود و هم بچه ها از سر و کولش بالا میرفتن ..

هیچوقت عصبانی نمیشد و صداشو برای زن و بچه اش بلند نمی کرد ..اون آقای عزیز من بود ..

شیوا فورا بلند شد و رفت بالا تا به سر و صورتش برسه ...

فرح رفت درو باز کنه و من تند و تند چراغ ها رو روشن کردم  ..که از دور صدای امیر حسام رو شنیدم که گفت : فرح گلنار کجاست براش کتاب آوردم ...

قلبم فرو ریخت ..اما فورا خودمو نگه داشتم من نباید پامو از گلیمم دراز تر می کردم ..

همین روز قبل ؛خدا اینو بهم نشون داده بود ...و اینو می فهمیدم که اگر به این موضوع بیشتر فکر کنم حتما صدمه می ببینم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش هفتم 








خیلی امکان داشت  امیر حسام از این کارا منظوری نداشته باشه و اگرم داشت و من درست فهمیده باشم سرنوشتی بدتر از شیوا و فرح پیدا خواهم کرد ؛

 این بود که با تمام قوا در مقابل نفسم ایستادم .. و با خودم عهد کردم خودمو وسط این آتیش نندازم ...

خیلی عادی کتاب ها رو ازش گرفتم و تشکر کردم ...

شام خوردیم ولی هنوز برق نیومده بود ..

شیوا و آقا یک طرف کرسی تو بغل هم لم داده بودن ..

فرح یک طرف دیگه و امیر حسام هم روبروش و من و بچه ها با هم نشسته بودیم ...

اونا داشتن در مورد عزیز حرف می زدن و بحث شون داغ داغ شده بود ..و من سعی داشتم بچه ها رو بخوابونم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش هشتم 








پریناز گفت : گلنار جونم دختر شاه پریون رو بگو ...

برای اینکه به حرفای اونا گوش نکنم ..در حالیکه پرستو توی بغلم بود و پریناز کنارم لم داده بود آهسته شروع کردم  ...

خوب ؛ تا اونجا برات گفتم که پادشاه پری ها یکی از صفت های آدم ها رو  داد به دختر شاه پریون و گفت ده روز می تونی آدم باشی و برگردی ..

دختر شاه پریون یک مرتبه دید توی یک شهر دور میون آدم هایی که نمیشناخت بشکل یک فقیر با لباس های پاره در اومده ؛؛ و بشدت گرسنه و تشنه اس  ..

سوز سردی میومد و کسی حواسش به دختر نبود ..همه مشغول کار خودشون بودن ..

دختر شاه پریون که اصلا یادش نبود که یک روز پری بوده رفت به دکان نانوایی و تقاضای نون کرد ..اما فهمید باید برای بدست آوردن هر قرص نون یک سکه داشته باشه ..بعد مجبور شد دست جلوی مردم دراز کنه تا کمکش کنن ..اما شب شد و اون همینطور گرسنه و تشنه توی سرما موند ..

در حالیکه می لرزید آرزو کرد خدایا این چه زندگیه که من دارم ؟ چرا از نعمت هات به من نمیدی ؟ خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام شکمم رو سیر کنم ..که ناگهان توی سیاهی شب مردی رو دیدکه با خری   بهش نزدیک میشد با کلی خوراکی که بار اون خر کرده بود  ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش نهم








با نا امیدی دوید جلوی مرد رو گرفت و گفت : آقا تو رو خدا بهم کمک کن من گرسنه ام یک چیزی بده تا شکمم رو سیر کنم ..

مرد دلش به حال اون سوخت و از روی خرش یک قرص نون و یک مشت گردو و چند تا خرما بهش داد و رفت ..

دختر شاه پریون با ولع هر چه تمام تر اونا رو خورد حالا سردش بود و جای خواب نداشت ..در حالیکه می لرزید گفت : خدایا من که از تو چیز زیادی نمی خوام یک لباس گرم و جایی برای خوابیدن ..خدایا کمکم کن ...

این بار پیرزنی رو دید که عصا زنون بهش نزدیک میشد ..

دختر ازش کمک خواست و پیر زن دلش به حالش سوخت و اونو با خودش برد به خونه اش ..

لباسی زیبا؛؛  که مال دخترش بود به اون بخشید و جای گرم و نرمی هم در اختیارش گذاشت ...

دختر به اون خونه نگاه کرد ..و با خودش گفت : عجب خونه ی قشنگ و زیبایی کاش می شد هر شب می تونستم اینجا بخوابه  ..

ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط یک جای خواب داشته باشم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش دهم







صبح روز بعد پیرزن به دختر گفت باید از اینجا بری ..

دختر گریه و زاری کرد و التماس که جایی رو ندارم اجازه بده بمونم تا بهت کمک کنم و مونس تو باشم ..

پیرزن که بچه هاش به راه دور رفته بودن دوباره دلش به حال دختر سوخت و اونو نگه داشت ..

دو روزی که پیش پیرزن بود متوجه شد که اون یک عالمه سکه و اشیاء قیمتی داره ..با خودش گفت : ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام ولی چی میشد این سکه و خونه مال من میشد تا دوباره آواره و گرسنه نباشم ...

به اینجا ی قصه که رسیدم یک مرتبه احساس کردم کسی دیگه حرف نمی زنه سرمو بلند کردم و دیدم هر چهار نفر به من گوش می کنن  ..

هنوز برق نیومده بود و چراغ فیتیله ای روی کرسی نور زیبایی رو به صورت هر کدوم انداخته بود ...به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش یازدهم








روز سوم پیرزن رفت سر چاه تا آب بیاره پاش سُر خورد و اگر طناب چاه رو نگرفته بود افتاده بود توی چاه ..ولی نمی تونست خودشو بالا بکشه ..

به دختر که شاهد بود با التماس گفت زود باش منو نجات بده دستم قدرت نداره بیشتر طناب رو نگه دارم  ..

دختر با خودش گفت حتما این کار خداست یکم صبر می کنم اگر افتاد که هیچ اگر طاقت آورد و نیفتاد میرم نجاتش میدم ..

دختر همینطور که توی تردید بود پیرزن دستش رها شد و افتاد توی چاه ..کمی وجدانش معذب شد ولی فورا با خودش گفت : تقصیر من نبود  فقط قدری صبر کردم تا اون خودشو نجات بده همین ..و اینطوری با خیال راحت صاحب اون خونه و سکه ها شد  ..

دیگه هر کاری دلش می خواست می کرد ؛ خوشحال و شاد می چرخید و می رقصید ؛ روز پنجم جارچی شهر با طبل و شیپور خبر داد که پسر پادشاه داره از اون محل رد میشه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش دوازدهم







دختر با خودش گفت : خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط زن پسر پادشاه بشم قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام ..

فورا لباس زیبایی به تن کرد و با عشوه و ناز رفت سر راه پسر پادشاه ..از قضای روزگار دختر رو دید و یک دل نه صد دل عاشق اون شد ..

اونقدر که روز ششم تمام شهر رو چراغونی کردن و به همه ی مردم غذا دادن و عروسی کردن ...و اون شب دختر شد ملکه ی شهر ...

اما صبح فردا یعنی روز هفتم دختر با تکبر و غرور با خودش فکر کرد ..من که دختر ثروتمندی بودم و زیبایی من بی حد وکمالاتم زیاد؛؛  چرا نباید حکم بدم ..

ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام توی این قصر اختیاراتی داشته باشم تا همه بدونن من از همه بالاترم ..و اینطوری خیلی زود دختر شروع کرد از ضعف پسر پادشاه در مقابل خودش استفاده کردن و تبدیل شد به زنی ظالم و سنگدل  ...

تا حدی که  دستور کشتن می داد و زندانی کردن اطرافیانش که  با اون مخالف بودن ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و نهم- بخش سیزدهم








اما آرامش دیگه در وجودش نبود و با ترس از دست دادن قدرت و مقامش خواب های آشفته می دید و روز به روز بی رحم تر میشد ...

تا حدی که به فکر کشتن پسر پادشاه افتاد و خواست اونو از بین ببره تا برای همیشه توی قصر موندگار بشه ..

صبح روز یازدهم وقتی چشم باز کرد خودشو توی سرزمین پری ها دید و اونچه که بر اون گذشته رو به یاد آورد ...

وحشت زده از پادشاه پری ها پرسید : من واقعا اینطور آدمی میشم ؟

 ولی من به خاطر عشق پسر پادشاه می خواستم آدم باشم ..نمی خوام به اون صدمه ای بزنم ...

پادشاه در جواب گفت : فکر کن ...فکر کن ..حالا  ده روز دیگه  با صفت خبر چینی و بد گویی تو رو می فرستم میون آدم ها ....

پریناز و پرستو خوابشون برده بود .. 

اما اون چهار  نفر با دقت گوش می دادن .

خندم گرفت و گفتم : شما ها نمی خواین بخوابین ؟ امیر حسام که در تمام مدتی که قصه می گفتم با لذت گوش می دادو به من نگاه می کرد گفت : بقیه اش رو بگو من می تونم تا صبح بیدار باشم ..

شیوا گفت : توی کوهستان من شب ها با قصه های گلنار می خوابیدم ..ببین بازم تو تونستی حالمو خوب کنی گلنار جونم ..





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش اول







 وقتی صبح بیدار شدم که نماز بخونم ..برق وصل شد ..

دیگه خوابم نبرد بخاری ها رو نفت ریختم و سمارو روشن ؛؛ و ناشتایی رو آماده کردم ..

نمی دونم در واقعا به خاطر وجود امیر حسام بود یا برف زیادی که توی حیاط نشسته بود و همه جا رو سفید کرده بود ..

حس خوبی داشتم دلم می خواست پرواز کنم ..با خودم فکر کردم ..

گلنار تو اصلا برای چی ناراحت بودی ؟..پدر و مادرت پول ندارن که نداشته باشن اولا به من ربطی نداره ..

دوما همه ی آدم ها که نباید پولدار باشن  ..تازه اگر اونا پول داشتن که من الان اینجا نبودم ...تو باید کاری کنی که به خاطر خودت دوستت داشته باشن ..

حالا ولش کن از غصه خوردن تو که چیزی درست نمیشه ...

اما یادت نره که  تو باید پول در بیاری و  به آقا یاد آوردی کنی بهم قول داده به غیر از پولی که به مادرم میده به خودمم هر ماه یک مقداری بده ..

فکر کنم  فراموش کرده؛؛ ولی  نمی دونم  چطوری یادش بیارم که بد نشه  ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش دوم









اولین کسی که بیدار شد پرستو بود ..

چشمش رو که از خواب باز می کرد می گفت گلنارجونم ..این به عادت شیوا بود که همیشه منو همینطور صدا می زد و بچه ها هم یاد گرفته بودن ...گفتم :  جانم عزیزم من اینجام ..چی می خوای هنوز زوده بخواب ..گفت : آب می خوام ...فورا رفتم براش آب بیارم ..اما کوزه رو دست امیر حسام دیدم که داشت برای خودش آب میریخت توی لیوان ..گفتم : سلام صبح بخیر مثل اینکه این صبح آب خوردن توی شما ها ارثیه ..آقا هر شب یک کاسه ی بزرگ آب می زاره بالای سرش و بچه ها هم تا چشمشون رو باز می کنن آب می خوان ..خواب آلود لیوان آب رو داد به من و یک لیوان  دیگه برداشت و گفت : صبح توام بخیر آره این عادت آقام خدا بیامرز بود ...

فورا رفتم به پرستو آب دادم و خورد و سرشو  گذاشت روی بالش و چشمش رو بست انگار هنوز خوابش میومد  ..برگشتم برم آشپزخونه ..دیدم امیر حسام توی اتاق جلویی ایستاده و به برف بیرون نگاه می کنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش سوم









خواستم برم آشپزخونه گفت : گلنار .؟ 

گفتم : بله ؛؛ 

گفت : چرا چایی توی این خونه اینقدر بو راه میندازه که آدم دیگه نمی تونه بخوابه ؟چون تو دم می کنی ؟

 باید همه کارت با بقیه فرق داشته باشه ؟  

گفتم : نمی دونم ؛؛  از آقا بپرسین که می خرن من فقط دمش می کنم ..

گفت : من دیشب تا صبح خواب دختر شاه پریون رو دیدم باورت میشه ؟ اونوقت ها یک خاله داشتم پیر بود یعنی با مادرم ناتنی بودن ..خدا بیامرز قصه های قشنگی برامون تعریف می کرد ولی عزیز هیچوقت حوصله ی این کارو نداشت ....

دیشب همینطور که تو تعریف می کردی یاد بچگی هام افتادم ..روزای خوبی که آقام زنده بود ..

همه چیز عالی بود ..ولی برای من کوتاه ؛؛ چون من فقط شش سالم بود که فوت کرد ..از اون به بعد انگار داداشم شد پدرم و همه کسم ..

خیلی دوستش دارم و می دونم با کارای عزیز چقدر عذاب کشیده ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش چهارم









رفتم کنارش ایستادم رو به پنجره و پرسیدم تو چقدر شیوا جون رو در اون حادثه مقصر می دونی ؟ 

گفت : زن داداش برات تعریف کرده ؟ 

گفتم : آره ما توی کوهستان خیلی وقت داشتیم حرف بزنیم ...

گفت : چرا اون باید مقصر باشه؟ در واقع قربونی اصلی اون حادثه زن داداش شد ...

من اون زمان نمی فهمیدم ..و فکر می کردم هر چی عزیز بگه همون درسته ؛ اون به پا قدم بد و خوب اعتقاد داره ..

البته توی این دور زمونه خیلی ها اسیر خرافات هستن و این طور حرفا رو می زنن ..

هر چی جامعه بیشتر توی جهل باشه شاخ و برگ این مزخرفات بیشتر میشه ..

ولی من بعدا شنیدم که پایه های تاک همه پوسیده بودن و آقام مدت ها بود امروز و فردا می کرده که عوضشون کنه ...

نزدیک عروسی هم به عزیز گفته بود که می خوام این کارو بکنم ..

اون موقع هم عزیز سرش شلوغ بود و نمی خواست ترکیب خونه رو بهم بریزه گفت : الان حیاط  اینطوری قشنگ تره باشه بعدا ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش پنجم








یادمه  این حرف رو صد بار داداشم برای دفاع از زن داداش بهش زد ولی زیر بار نمیره و میگه اگر  زنت نحس نبود این اتفاق نمی افتاد ...

می دونی داداشم بچه ی سوم عزیز بود؟ ..و بعد از اون تا چهارده سال حامله نشد ؟دوتای اول یکی دختر بود و یکی پسر؛؛ 

 اولی که دختر بود  دیفتری گرفت و مرد و دومی یکماهه که شد می گفتن  بی خود و بی جهت کبود شده و دیگه نفس نکشیده  ..بعدم خدا داداشم رو بهش داد ..

حالا خیلی بهش علاقه داره دنیا براش یک طرف و داداشم یک طرف .. خوب اونم قدیمی فکر می کنه و نمیشه زیاد باهاش سر بسر گذاشت ..

اصرار داره حرف خودشو به کرسی بشونه ...

من فکر میکنم اگر توی دنیا حتی نصف آدم ها مثل تو بودن دنیا گلستون میشد ..

گفتم : مثل من ؟ برای چی مگه من چطوریم ؟

گفت : نمی دونم ..حرفات روی آدم اثر میزاره ..و نا خود آگاه ذهن آدم رو در گیر می کنه  ..

گفتم : چه خوب ..ولی من دقیقا  نمی فهمم درست منظورت چیه ..ولی حالا تو بگو توام اینطوری هستی ؟








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجاه- بخش ششم








گفت : آره ,, نه تنها من گاهی می ببینم داداشم هم میگه گلنار گفته این کارو بکن گلنار گفته اون کارو بکن ....یا اغلب میگه نظر گلنار اینه ..

اوایل  تعجب می کردم که چرا داداش اینقدر به تو اهمیت میده ولی حالا می فهمم که تو وادارش می کنی ..اصلا همه ی ما رو وادار کردی به حرفات گوش کنیم ...

در حالیکه یک لبخند روی لبم نقش بسته بود برگشتم و رفتم توی آشپزخونه ..

خیلی حرفاشو جدی نگرفتم و فکر کردم می خواد اینطوری به من ابراز علاقه کنه ..برای همین ازش دور شدم ..

امیر حسام کتشو پوشید و رفت توی حیاط؛؛  ایوون و تا دم در پارو کرد و یکم شاخه های درخت ها تکوند و با اینکه برف حالا خیلی آروم میومد اون سر تا پاش سفید شده بود ..











#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز