داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهل و نهم- بخش سوم
فرح گفت :طفلک زن داداش نکنه بازم مریض شده باشه ؟
گفتم : نه بابا دکتر گفت این آمپول هاش تموم بشه دیگه خوب میشه ..
گفت : می دونی چیه گلنار ؟ بازم اون از من خوشبخت تره ..
اقلا زن مردی شده که دوستش داره ..تو می دونستی چقدر داداشم عاشق شیواس ؟
من شاهد بودم چندین ساله داره با عزیز دست و پنجه نرم می کنه و هنوزم خسته نشده ...
در واقع همه ی لجبازی عزیز با شیوا به خاطر اینه که می دونه چقدر داداش اونو دوست داره ..
همیشه این حرف داداشم توی گوشم صدا میده ..
من شیوا رو دوست دارم و هیچوقت ازش جدا نمیشم ..شاید ده هزار بار اینو از زبونش شنیدم ..
اون موقع ها بچه بودم ..خیلی دلم می خواست یک کسی مثل داداشم میومد سراغم ..
مثل اون برام فداکاری می کرد..و مثل اون از ته دلش دوستم داشت ..
باقر منو به شکل یک وسیله می دید ..احساسی در وجودش نبود ..اصلا ازش بدم میومد ..
گفتم : ولی فکر کنم تو اصلا بهش فرصت ندادی که دوستت داشته باشه چون خودت اونو نمی خواستی پس شایدم زیاد مقصر نبود ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهل و نهم- بخش چهارم
گفت : تو داری مثل عزیز حرف می زنی ..
گفتم : نه من نمی خوام از اون دفاع کنم ..ولی یک حسی بهم میگه تو از اینکه از باقر جدا شدی خوشحالی این نشون میده یا کس دیگه ای رو می خوای یا واقعا سر لج افتاده بودی ...
با تعجب به من نگاه کرد و گفت : تو از کجا فهمیدی ؟
گفتم : چی رو ؟
گفت : یک چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی ؟
گفتم : قول میدم ..
گفت : محمد رو دوست داشتم ..برادر دوستم ..تو نمی دونی چقدر منو دوست داشت حاضر بود به خاطرم هر کاری بکنه ..الانم ...
و با دستپاچگی حرفشو عوض کرد و ادامه داد ..اگر با اون عروسی می کردم یک عشقی مثل شیوا و داداشم می شد ..
ولی نذاشتن ..من پسر نبودم که حرفم رو به کرسی بنشونم...
گفتم : راستش همون موقع که برامون تعریف کردی من حدس زدم ..که دل توام با اون پسر بوده وگرنه اونقدر مخالفت نمی کردی ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar