2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190903 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش یازدهم 









گفتم : ای بابا این حرفا رو نزنین شیوا جون ..من فقط یک حرفی همینطوری زدم منظور خاصی نداشتم ؛؛ حالا باشه بعدا ...

شیوا در حالیکه بازوی منو گرفته بود و ولم نمی کرد ادامه داد : اگر بمیرم هم نمی زارم ازم جدا بشی ؛ 

آقا اومد جلوتر و  در حالیکه به صورتم نگاه می کرد با مهربونی  گفت :گلنار ما اذیتت کردیم ؟ از چی ناراحت شدی ؟ 

گفتم : به قران نه ..همینطوری فکر کردم حالا که با شیوا جون زندگی می کنین به من احتیاج ندارین ..

گفت : ما  برای احتیاج نیست  که می خوایم تو پیشمون بمونی ..تو دختر ما هستی ..دوستت داریم ..من خودم خیلی زیاد دوستت دارم  و بهت احترام می زارم باور کن به همین چشم بهت نگاه می کنم ..

 دیگه نبینم در این مورد حرفی زدی ؟ 

محاله بزارم تو از پیشمون بری ..خیالت از بابت خانواده ات راحت باشه من حواسم بهشون هست ولی تو دیگه حق نداری از رفتن حرف بزنی ..

دیگه دختر ما شدی ؛ زود باش بهم قول بده ..زود باش...

گفتم : چشم ؛ منم خیلی شما ها رو دوست دارم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش دوازدهم 





و اونا با لبخند شیطنت آمیز امیر حسام از در بیرون رفتن ...

در واقع من از روی خامی  یک حرفی روی هوا به امیر حسام زدم ولی قصد جدی نداشتم ..

اما همین حرف باعث شد آقا و شیوا از اون به بعد توجه بیشتر به من داشته باشن؛؛ 

در  واقعا سعی می کردن مثل دخترشون با من رفتار کنن  طوری که گاهی شرمنده می شدم ...

نمی دونم چطوری اون روزا ی قشنگ و به یاد موندی رو توصیف کنم ..

شیوای عزیز من مثل یک پرنده شاد و سر حال بود و عشق اونو  و آقا تنها کافی بود که دنیای ما رو زیبا تر کنه ..

 اغلب امیر حسام هم خونه ی ما بود ؛ وبه آقا که مثل موقعی که توی کلبه بودیم شروع کرده بود به تعمیر کردن  منبع آب و ساختن حموم ..و درست کردن باغچه و کاشتن گل و سبزی جات کمک می کرد ..

اما این بار با وجود بچه ها و امیر حسام حسابی بهمون خوش میگذشت ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش سیزدهم 






غافل از اینکه عزیز هر روز که می گذشت مثل پلنگی زخم خورده که مدام اون زخم عمیق تر میشه در کمین ما نشسته ....

من که اونو نمی دیدم اما عزت الله خان و امیر حسام که شاهد این عصبانیت بودن اهمیتی نمی دادن و بازم تنهاش می ذاشتن ..

فرح دوباره آشتی کرده بود و خوب اون تک و تنها با شوکت و محمود زندگی می کرد ..

و همه چیز رو از چشم شیوا می دید ...

یک روز نزدیک ظهر .

من و پریناز و پرستو توی حیاط بودیم اونا بازی می کردن و من  درس می خوندم چون دو روز دیگه امتحان داشتم ...که یکی در خونه رو زد ..

فورا گفتم کیه ؟

 گفت :امیر حسامم ..

سابقه نداشت اون خودش تنهایی بیاد خونه ی ما معمولا هر وقت آقا به عزیز سر می زد اونم با خودش میاورد و صبح هم می برد ...

درو باز کردم ..گفت : سلام چرا اینطوری نگاه می کنی ؟ 

گفتم : نه طوری نیست ؛؛ ولی ترسیدم چون بی موقع اومدی ..

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش چهاردهم







گفت : راستش درس مهمی نداشتیم ..با دوستام از دبیرستان اومدیم بیرون خونه یکی شون تجریش بود منم فکر کردم بیام اینجا ؛؛ شیوا جون کجاست ؟

 گفتم : دارن ناهار درست می کنن ..

منم داشتم درس می خونم ...

از روی کتاب هاش دوتا کتاب بر داشت و داد به من و گفت اینا رو برای تو خریدم ..

بخون روان بشی ..برات خیلی خوبه ...

گفتم : در مورد چیه ؟

 گفت داستان ..توام که مرده کشته ی داستانی ...

راستی همش یادم میره دلم می خواد بقیه ی  دختر شاه پریون رو برام بگی ...

گفتم :واقعا میگی یا داری مسخره می کنی ؟ 

گفت : چرا مسخره کنم ؟ 

گفتم : آخه اون بار خیلی جدی گوش نمی کردی .. باشه توی یک فرصت حتما میگم ..

در همین موقع دوباره در زدن .. یک خانمی گفت : باز کن ..آروم درو باز کردم ..یک زن روستایی که پوستی تیره داشت و یک چادر نماز کثیف سرش بود جلوی روم دیدم ..




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش اول







پرسیدم : با کی کار دارین ؟

زن در حالیکه با گوشه ی چادرش دماغمو می گرفت  گفت : با مادرت؛ بگو بیاد دم در کارش دارم ..

امیر حسام رفت جلو و گفت : با مادرش چیکار دارین ؟ 

گفت : می خوام باهاشون حرف بزنم ...

شیوا اومد کنار پنجره جایی که اون زن نمی دیدش با اشاره پرسید کیه ؟ بگو من نیستم ...

اون معمولا دم در نمی رفت و با همسایه ها  ارتباط بر قرار نمی کرد هنوز از اینکه کسی بفهمه اون قبلا جذام داشته واهمه داشت  ..

امیر حسام هم اینو می دونست برای همین گفت : من برادرشم مادرم خونه نیست به من بگین ..

گفت : من مادر این آقارجب هستم که برای شما نفت میاره ..

می خواستم اجازه بگیرم بیام برای رجب مون خواهر شما رو نشون کنم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش دوم








امیر حسام خیلی جدی گفت : آخ تو رو خدا راست میگین ؟رجب خواهر منو می خواست ؟ 

خیلی بد شد؛چرا زودتر نیومدین ؟  آخه خواهرم نامزد داره نشون کرده اس شما نمی دونستین ؟

زن که منتظر همچین بر خوردی نبود دهنش باز مونده بود و بِروبِر به منو امیر حسام نگاه می کرد نمی فهمید شوخی می کنیم یا جدی هستیم  گفت : نه والله , از کجا می دونستم ؟ 

رجب مون گفت دخترِ توی خونه اس ..حالا مادرت کی میاد من با خودش حرف بزنم ؟ 

امیر حسام گفت :امشب که نمیاد .. وای ؛وای  کاش زودتر گفته بودین وگرنه می دادیمش به پسر شما ..

خیلی حیف شد ؛  ؛ دیگه نشونش کردم  و شیرینی هم خوردیم ببخشید دیگه  ..خوب دیگه کاریش نمیشه کرد ..شما برو برای آقا رجب یکی دیگه رو پیدا کن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش سوم 







و در حالیکه اون زن هنوز هاج و واج مونده بود درو روش بست ..و برگشت به من گفت : فکر کنم در خورد به دماغش ..خوب من خنده ام گرفت و غش و ریسه رفتم ..

و اونم تشویق شد و  شروع کرد به مسخره بازی در آوردن و گفت : فکر کن گلنارِ عقل کل ؛؛ زن رجب نفتی بشه ..من که از این به بعد بهت می گفتم زنِ نفتی ...

راستی گلنار ناراحت نشدی خواستگارت رو رد کردم ؟....

همینطور که می خندیدم  گفتم : هیچوقت این بدی که در حقم کردی رو فراموش نمی کنم ..من اولین دختری رو که خواستی بگیری  زیرآب  تو رو می زنم و نمی زارم زنت بشه ...

با صدای بلند خندید و گفت : مگه تو رجب رو می خواستی ؟ 

گفتم : بله ؛ چرا که نه ؟ سیاه نبود که بود .. قدش یک متر نبود که بود : نفتی نبود که بود ,

 مادرشم که دیدی چقدر تو دل برو و شیرین زبون بود برای چی نخواسته باشم ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش چهارم







گفت : باشه برای اینکه عقده ای نشی از این به بعد بهت میگم زن نفتی ..

اینطوری یکم کمتر دلت براش تنگ میشه ..

شیوا از همون جا توی ایوون ما رو تماشا می کرد و در حالیکه یک لبخند رضایت مندانه روی لبش نقش بسته بود ... اومد بیرون وروی پله نشست و  گفت : آقا حسام گلنار خیلی خواستگار داره فکر نکن همین نفتی بوده ..

ولی عمه ی من  گفته حق ندارین شوهرش بدین ؛  براش نقشه های خوب کشیده ما نمی خوایم اونو شوهر بدیم  ..

گفتم : وای شیوا چون همچین میگین خواستگار داشته انگار پسر پادشاه اومده بوده خواستگاری من ..

یونس پسرِ سلیمان ؛ شاه پسندی با یک زن و چهار تا بچه و اینم که نفتی محله؛ همه رو برق می گیره منو چراغ نفتی  ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش پنجم







امیر حسام همینطور که می خندید و روی پله می نشست گفت : خیلی کار خوبی می کنین؛؛  زن داداش آخه برای چی شوهر کنه ؟ اونم با این آدم ها که حتما قدرشو نمی دونن ..

چرا باید  یکی اونو بگیره و بدبختش کنه   ..الان فرح رو ببینین نونش رو می زنه توی خون و می خوره ..

امیر حسام اینو که گفت حالت صورتش تغییر کرد و چشمهاش پر از غم شد و ادامه داد..

زن داداش می دونستین فرح همیشه تنش کبوده ..

نامرد اونو می زنه ..می ترسم یک وقت بلایی سرش بیاره ..نمی دونم داداش چراکاری نمی کنه و میگه ما دخالت نکنیم بهتره ..

منم گاهی دلم می خواد برم و حسابشو برسم ,,  کاش فرح شوهر نکرده بود ..اینقدر از اون شوهرش بدم میاد که حتی حاضر نیستم برم باهاش دعوا کنم ..

بدبختی اینجاست که عزیز از فرح پشتبانی نمی کنه و هر بار اونا رو آشتی میده چند بارسر این موضوع  با هم دعوامون شد ..

عزیز از سر جریان اومدن شما هنوز از من دلخوره و خیلی آب مون با هم توی یک جوی نمیره ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش ششم








شیوا گفت : می خوای من با عزت الله خان حرف بزنم ؟ آخه اونم تا اسم فرح میاد اوقاتش تلخ میشه ...

گفتم:  من اگر جای فرح بودم می دونستم چیکار کنم ...

چرا می زاره کتکش بزنن ؟ 

امیر حسام گفت : زورش نمیرسه ..می ترسه ..

گفتم : اگر یک چماق بلند بر داره بزنه توی سرش یا حساب کار دستش میاد یا طلاقش میده که در هر دو صورت به نفع فرح میشه ..

امیر حسام گفت : وایییی زن داداش به خدا گلنار آدم خطرناکیه ..به نظرم بدینش به همین  نفتی ..

و قاه قاه خندید ..

اون روز ما زیر درخت های باغ که حالا پر از میوه بود  فرش پهن کردیم و ناهار رو اونجا خوردیم ..

شیوا سر حال بود و همه ی کارای خونه رو انجام می داد تا من این یکی دو روز آخرِ مونده به امتحانم  درس بخونم ...

امیر حسام قبل از اومدن آقا رفت ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش هفتم 







روز امتحان آقا سر کار نرفت و خودش با من اومد و همونجا موند تا امتحانم تموم شد و اسمم رو برای شهریور نوشتم  و منو برگردوند  خونه و بعد رفت سر کارش و من می دیدم که چقدر با محبت و مهربونی بامن رفتار می کنه طوری که اصلا باهاش احساس بیگانگی نداشتم  ..

بهار رو به پایان بود و ما همچنان روزگار خوشی رو میگذروندیم ..

اغلب شب ها آقا ما رو سوار ماشین می کرد و میبرد گردش گاهی سینما میرفتیم و گاهی با خریدن کباب و توی یک پارک خوردن کنار هم خوش بودیم ...

گاهی احساس می کردم چقدر زندگی با من مهربون بوده که می تونم کنار آدم هایی مثل اونا زندگی کنم ..و من و بچه ها روز به روزبیشتر بهم علاقمند می شدیم  .. 

اونا  بدون من غذا نمی خوردن ..و بدون من و قصه هام نمی خوابیدن .. و اونا  برای من مثل نفس کشیدن  بودن ؛ حاضر بودنم جونم رو براشون بدم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش هشتم 







شهریور هم امتحانم رو با موفقیت دادم و رفتم کلاس سوم ...

حالا بشدت به نوشتن علاقه پیدا کرده بودم ؛و توی یک دفتر چهل برگ کاهی هر چیزی  که می دیدم و هر اتفاقی که می افتاد یاد داشت بر داشتم  ...

و در هر فرصتی کتابم رو دستم می گرفتم و توی اون باغ قدم می زدم و زیر یک درخت می نشستم و می خوندم .. وقتی امیر حسام این اشتیاق منو برای خوندن می دید مرتب برام کتاب میاورد ..

با اینکه مدتی بود از توجه زیاد اون به خودم خوشم نمی اومد اما هیچ عکس العملی نشون نمی دادم و سعی داشتم عادی باهاش رفتار کنم ..

چون هر تغییر حالت من باعث میشد اون بفهمه که من یک چیزایی دستگیرم شده ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش نهم 







دخترا ی اون زمان با حالا خیلی فرق داشتن ..برای یک دختر از سن  یازده ؛ دوازده سالگی شوهر پیدا میشد و دم بخت حسابش می کردن ..

و خوب به ناچار از نظر روحی آماده می شد که حداکثر تا چهارده پانزده سالگی ازدواج کنه ...

دیگه بچه نبودم و این چیزا رو خوب می فهمیدم که اون نوع نگاهش به من عوض شده و گاهی حس می کردم تنها به خاطر دیدن من اون همه راه رو میاد و بر می گرده ...

اما من اونو فقط به چشم برادر آقا ..و یا حتی برادر خودم می دیدم ..

برای همین به هیچ عنوان نمی خواستم شکی به دل کسی بندازم تا سر زبون بیفتم ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش دهم 







پاییز بود و درخت های باغ ِ ما و درّه ی پشت دیوار همه یکجا  بصورت بی نظیری  تماشایی شده بودن مخصوصا وقتی خورشید می خواست غروب کنه اعجازی  از  رنگ و نور بوجود میاورد که منو مست می کرد ..

و بدون استثنا هر روز میرفتم توی ایوون طبقه ی بالا و از اونجا این منظره رو تماشا می کردم ...

 در همون حال میرفتم توی رویا های خودم ...پرواز می کردم و لابلای اون برگ های رنگ و وارنگ که زیر نور خورشید می درخشیدن از این شاخه به اون شاخه می پریدم ...

توی آسمون چرخی می زدم و کنار رود خونه می نشستم و تنی به آب می دادم و بر می گشتم ...

گاهی شیوا هم میومد و پیشم می ایستاد و دست در کمر هم به اون منظره نگاه می کردیم درست مثل زمانی که توی کوهستان بودیم ..

ما اونجا بهم انس گرفتیم و با هم یکدل و یک زبون شدیم ... و در همون حال با هم درد دل می کردیم و یاد کوهستان و غروب اونجا و خاطراتش  میفتادیم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش یازدهم 






تا یک روز بعد از ظهر که من  همین طور محو تماشا بودم یک مرتبه امیر حسام از پشت سرم گفت :  سلام گلنار ؛ چیکار می کنی ؟ بیا شیرینی آوردم با چایی بخوریم ..

بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم : سلام خوش اومدی ....و از جام تکون نخورم ..

اومد و کنارم ایستاد پرسیدم : به چه مناسبت شیرینی خریدی ..

گفت : از لج عزیز ..دعواکردم و از خونه زدم بیرون ..فکر کردم چطوری اوقاتم رو شیرین کنم ..رفتم خریدم ...

بعد نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد :  چقدر اینجا قشنگه ...تو کدوم فصل رو دوست داری ؟ 

گفتم : فصل بهار و تابستون و پاییز و زمستون ..

گفت : همیشه منو غافلگیر می کنی ..فکر می کردم الان میگی پاییز ... همه رو دوست داری ؟؛؛ اونوقت چرا ؟

 گفتم: نمی دونم ..وقتی بهار میشه میگم این از همه بهتره ..

تابستون میگم آخیش چقدر خوب شد میوه فراوان شده و زردآلو و هلو اومده ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش دوازدهم 







پاییز که برای من مثل رویاست اونقدر که دوستش دارم ..و زمستون وقتی برف شروع می کنه به اومدن   احساس امنیت می کنم ..

حس می کنم دیگه همه جا امن و امانه ...

می دونی  سفیدی برف برای من مثل اینکه که اومده تا بدی ها رو پاک کنه و با خودش ببره ..من از نگاه کردن به برف خسته نمیشم ....

وقتی توی کوهستان بودیم تا چشم کار می کرد برف بود ..دستمون از زمین و آسمون کوتاه شده بود و حتی اگر داد می زدیم کسی نمی فهمید ..

ولی من لذت می بردم ..دوست داشتم و نمی ترسیدم ..شاید برای همین حسی که داشتم و به شیوا جون هم منتقل می کردم اونجا دوام آوردیم و زنده موندیم ... .








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش سیزدهم 








گفت : تو اگر بیفتی توی یک چاه و هیج کس نباشه نجاتت بده چیکار می کنی ؟ 

با خنده گفتم منظورت رو نمی فهمم ولی به نظرم  گریه کنم ..

گفت : فکر نمی کنم تو گریه کنی فورا به دنبال یک چیزی می گردی که اونجا هم بهت خوش بگذره ..

خیلی از این اخلاق تو خوشم میاد ..

گفتم : فقط همیشه خودمو با اونچه که هست تطبیق میدم و دلیلی نمی ببینم که بی خودی خودمو اذیت کنم ...

شیوا جون میگه چون تا حالا بلایی به سرت نیومده و همیشه دست از دور بر آتیش داشتی اینطوری فکر می کنی ..شایدم راست بگه ؛ نمی دونم ..

حالا بیا کمک کن من فرش پهن می کنم توام پشتی ها رو بیار  ..الان آقا از خواب بیدار میشه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش چهاردهم








با هم تند و تند این کارو کردیم  ؛ بعد سماور رو روشن کردم و  بردم همون جا و رادیو هم گذاشتم  ..

و وقتی آقا از خواب بیدار شد و اومد همه اونجا دور هم جمع شدیم و شام خوردیم ..و امیر حسام و آقا تخته بازی می کردن ..

منم پرستو رو گذاشته بودم روی پام تا بخوابه و پرینازم توی بغل شیوا داشت می خوابید که یکی با ضربات محکم و پشت سر هم می کوبید به در طوری که معلوم بود اوضاع عادی نیست ..

بی اراده گفتم : عزیز اومده  ؛؛ شیوا از ترس خودشو چسبوند به آقا ...

امیر حسام گفت : من میرم ...و با عجله دوپله یکی  رفت پایین  ..

آقا هم از جاش بلند شد و به شیوا گفت : قربونت برم اون پایین آتیش گرفت تو از اینجا تکون نمی خوری فهمیدی ؟راست میگه عزیز  با امیر حسام دعوا کرده ممکنه خودش باشه من درستش می کنم .. 

ولی من پرستو رو گذاشتم زمین و دویدم دنبال آقا ببینم چه خبره ..تا وارد حیاط شدم ؛








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و چهارم- بخش پانزدهم 







فرح رو خونین و زخمی در حالیکه امیر حسام زیر بغلشو گرفته بود دیدم که نای راه رفتن نداشت یک چشمش از شدت کبودی و ورم باز نمیشد و از گوشه ی اون خون میومد جای انگشت های اون مرد که به صورتش سیلی زده بود بطور وحشتناکی ورم داشت ...

آقا رنگ از روش پریده بود با عصبانیت پرسید : با چی اومدی اینجا ؟ 

فرح آروم و بی رمق گفت : تاکسی ....

آقا  با سرعت رفت لباس بپوشه ...

دویدم بالا و به شیوا گفتم : بیاین فرح اومده آقا می خواد بره دعوا ..

زود باشین نزارین مرتیکه وحشیه ممکنه اتفاق بدی بیفته ..

بچه ها رو بغل کردیم و آوردیم پایین و گذاشتم توی جاشون ..اما هیچ کس نمی تونست جلوی امیر حسام و آقا رو بگیره اونا داشتن میرفتن از در خونه بیرون و فرح زار و نزار روی پشتی افتاده بود ...

دویدم دم در و جلوشون ایستادم...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دست گلتون دردنکنه🥰🥰🥰🥰🥰

خواهش می‌کنم عزیز دلم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز