داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهل و سوم- بخش سیزدهم
غافل از اینکه عزیز هر روز که می گذشت مثل پلنگی زخم خورده که مدام اون زخم عمیق تر میشه در کمین ما نشسته ....
من که اونو نمی دیدم اما عزت الله خان و امیر حسام که شاهد این عصبانیت بودن اهمیتی نمی دادن و بازم تنهاش می ذاشتن ..
فرح دوباره آشتی کرده بود و خوب اون تک و تنها با شوکت و محمود زندگی می کرد ..
و همه چیز رو از چشم شیوا می دید ...
یک روز نزدیک ظهر .
من و پریناز و پرستو توی حیاط بودیم اونا بازی می کردن و من درس می خوندم چون دو روز دیگه امتحان داشتم ...که یکی در خونه رو زد ..
فورا گفتم کیه ؟
گفت :امیر حسامم ..
سابقه نداشت اون خودش تنهایی بیاد خونه ی ما معمولا هر وقت آقا به عزیز سر می زد اونم با خودش میاورد و صبح هم می برد ...
درو باز کردم ..گفت : سلام چرا اینطوری نگاه می کنی ؟
گفتم : نه طوری نیست ؛؛ ولی ترسیدم چون بی موقع اومدی ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهل و سوم- بخش چهاردهم
گفت : راستش درس مهمی نداشتیم ..با دوستام از دبیرستان اومدیم بیرون خونه یکی شون تجریش بود منم فکر کردم بیام اینجا ؛؛ شیوا جون کجاست ؟
گفتم : دارن ناهار درست می کنن ..
منم داشتم درس می خونم ...
از روی کتاب هاش دوتا کتاب بر داشت و داد به من و گفت اینا رو برای تو خریدم ..
بخون روان بشی ..برات خیلی خوبه ...
گفتم : در مورد چیه ؟
گفت داستان ..توام که مرده کشته ی داستانی ...
راستی همش یادم میره دلم می خواد بقیه ی دختر شاه پریون رو برام بگی ...
گفتم :واقعا میگی یا داری مسخره می کنی ؟
گفت : چرا مسخره کنم ؟
گفتم : آخه اون بار خیلی جدی گوش نمی کردی .. باشه توی یک فرصت حتما میگم ..
در همین موقع دوباره در زدن .. یک خانمی گفت : باز کن ..آروم درو باز کردم ..یک زن روستایی که پوستی تیره داشت و یک چادر نماز کثیف سرش بود جلوی روم دیدم ..
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar