2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190903 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش اول









اول من رفتم توی حیاط وآقا همینطور که بشدت اخم کرده بود و عصبی به نظر میرسید بدون اینکه با شیوا حرف بزنه وارد شد ...

آروم گفتم : کلید اتاق زیر گلدونه ..

آقا پریناز رو انداخت روی شونه اش ولی قبل از اون شیوا  از زیر گلدون کلید رو بر داشت و درو باز کرد ..و فورا چراغ ها رو روشن کرد ...

مثل آدم های گناهکار به نظر می رسید بدون اینکه به آقا نگاه کنه  گفت :شما  صبر کنین جاشونو بندازم ....

من از صورت شیوا نمی فهمیدم خوشحاله یا ترسیده و یا از کارش پشیمونه ..

در حالیکه رختخواب ها رو پهن می کرد دستش می لرزید ...

اول من پرستو رو گذاشتم  و بعد آقا پریناز رو ..با چنان افسوسی کنار اونا نشسته بود که دلم به رحم اومد..

یکم موهای اونا رو نوازش کرد و خم شد ودر حالیکه چشمهاشو می بست و باز می کرد و نفس عمیق می کشید چندین بار به سر و صورت و دست و پای اونا  بوسه زد  ..

بعد کت و  کفش و جورابشون رو در آورد و لحاف رو کشید روی اونا ..

و در حالیکه  با حسرت نشسته بود و تماشا شون می کرد دو قطره اشک از چشمش پایین اومد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش دوم 








شیوا به من اشاره کرد بیا ..با هم رفتیم توی آشپزخونه ..

همینطور که با حرکات عصبی و عجولانه سماور آب می کرد تا روشن کنه گفت : چیکار کنم گلنار ؟

گفتم : من بگم ؟ نمی دونم والله ؛؛

 گفت اگر تو جای من بودی الان چیکار می کردی ؟

 گفتم : راستشو بگم ؟ می پریدم بغلش ,, حالا که اومدن تو رو قران  شما هم کوتاه بیاین  ..

من سماور روشن می کنم شما برو پیشش یکم خوراکی هم میارم تا بشینین حرف بزنین ..

گفت : اگر بچه ها رو بر داره و بره چه خاکی تو سرم بریزم ؟ نکنه برای همین اومده ؟ 

یک مرتبه صدای آقا  بلند شد؛ که  یک چیزی مثل فریاد زدن بود و با لحن تندی گفت : من مثل تو بی رحم نیستم ...این تو بودی که بچه های منو ازم جدا کردی بدون اینکه جای تو رو بدونم ..زن؛؛ با خودت نگفتی من بدون شماها چیکار باید بکنم ؟ 

اصلا به فکر احساس و رنج من بودی ؟ یا نه خانم فقط به فکر خودشه ؛؛ ..

دوست داشتن  تو همینقدر بود ؟اینطوریه شیوا خانم ؟ می خواستی منو عذاب بدی ؟ موفق شدی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش سوم 






شیوا آروم از آشپزخونه رفت بیرون و از کنارش رد شد و روی مبل نشست و گفت :تو که سرت به زن گرفتن و جهاز آوردن گرم بود؛؛ چه عذابی کشیدی   ؟

نکنه توقع داشتی بچه ها مو زیر دست زن بابا بندازم و برم ؟..

آقا با همون لحن تند در مقابلش ایستاد و داد زد : تو فکرت خرابه ..دیگه مغزت از کار افتاده ...چرا خودتو می زنی به نفهمی ؟ یعنی اون همه التماس و در خواست و قولی که بهت دادم رو نشنیدی ؟

 دو روز باهات حرف زدم ؛

 گفتم غلط کردم و این خواست من نبود ...عزیز منو در مقابل کار انجام شده قرار داد ..می دونم اشتباه کردم فکر می کردم امکان نداره تو دیگه به خونه برگردی ...

گفتم یا نگفتم : شیوا کنترلشو از دست داد و گفت : آهان تو فکر کردی من دیگه بر نمی گردم ..هر شش ماه یکبار میای و منو خر می کنی و برمی گردی با زنت خوش میگذرونی ...

حالا هم همین فکر رو بکن از اینجا برو ..اصلا برای چی اومدی ما رو پیدا کنی؟ فکر کن من هنوز توی همون کوهستانم ..ولی من مادرم و حق منه که بچه هام پیشم باشن ..نمی زارم اونا رو ازم جدا کنی ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش چهارم 






آقا محکم با مشت زد کف دست دیگه اش و گفت : ای بر پدر و مادر من لعنت اگر همیچین قصدی داشتم و دارم  ..شیوا تو زن نفهمی نبودی ؛چرا اینطوری شدی ؟ 

برای چی به همه چیز بدبینی ؟ 

دارم بهت میگم من توی صورت اون زن نگاه نکردم ..یعنی رغبتشم نداشتم ...حالام دارم طلاقش میدم ..

شیوا گفت: دارم طلاق میدم ؛؛...می خوام طلاقش بدم... ؛؛

عزت الله  کی می خوای این کارو بکنی ؟معلومه نمی دونی ..چون عزیز  نمی زاره تو این کارو بکنی ؛ 

خودتم می دونی که نمی زاره توام که ماشالله عبد و عبید مادرتی ...

حالا مدام نگو طلاق میدم ؛ به همین خیال باش که عزیز بزاره ... برو هر وقت طلاق دادی بیا ؛؛ دیگه جای ما رو که می دونی ..بیا ولی با طلاق نامه و بدون عزیز  ..

من از اون زن ها نیستم که بتونم با این موضوع کنار بیام ... نه محتاج توام نه بی کس و کار ..که مجبور باشم هر چیزی رو تحمل کنم ...توام دیگه لازم نیست بامبول در بیاری ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش پنجم








آقا گفت : اصلا تو رو درک نمی کنم نمی دونم توی سرت چی میگذره ..حرفایی که من بهت می زنم گوش می کنی؟ یا نه ؟ 

 یا بازم می خوای حرف خودت رو بزنی ؟ 

شیوا گفت : بله گوش می کنم ...یادم نمیره توی اتاق بهم چی گفتی به خاطر همون حرف تو بود که به بقیه ی حرفات شک کردم ..

آقا با تعجب گفت : کدوم حرف؟ من چی گفتم که بهت بر خورده ؟

 شیوا گفت : تو به من نگفتی که دارم تو و زخم هاتو تحمل می کنم ..نگفتی کار هرمردی نیست ؟ 

و تو داری فداکاری می کنی ؟

آقا همینطور که سرشو با افسوس تکون می داد گفت : واقعا که برات متاسفم ..من اینطوری گفتم ؟

 داشتم از علاقه ام به تو حرف می زدم ..اینکه حاضرم به خاطر تو هر کاری بکنم ..

تو اینطوری بر داشت کردی ؟والله به دوازده امام و چهارده معصوم  از همون ساعت که تو رفتی تا همین الان دارم دنبال رد و نشون ازت می گردم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش ششم








دوبار رفتم گرگان بدترین توهین ها رو پدرت به من کرد؛؛ صدام در نیومد  ..

عمه می دونست تو کجایی ولی هر کاری کردم بروز نداد ..و گفت : شیوا بدون تو راحت تره ما حواسمون بهش هست ...

اون نمی دونه عشق و محبت چیه ..نمی دونه وقتی آدم یک زن رو دوست داشته باشه چه کارایی ازش بر میاد خودم می دونستم که بالاخره پیدات می کنم ...

اما پدرم در اومد؛؛  تا شنیدم گلنار به شوکت گفته بود قیطریه ...و امیر حسام شماره ی کامیون رو بر داشته بود ..

من هر روز میومدم این طرفا و هر جایی که ممکن بود و فکر می کردم می تونم تو رو پیدا کنم گشتم  ..من ؛ منه احمق حتی چند بار توی همین کوچه رو تا نصفه هاش اومدم ..

ولی فکر نمی کردم ا ته این کوچه خونه ای باشه که کسی توش زندگی کنه .. 

تو می دونی توی این مدت چی به من گذشته ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش هفتم








بابا من با چه زبونی باید با تو حرف بزنم که بفهمی من جز تو زنی ندارم و نمی خوام داشته باشم ..

شیوا تو تا کی می خوای منو مجازات کنی و بهم شک داشته باشی ..

خوب اگر زن می خواستم گرفته بودم دیگه برای چی بابول در بیارم ؟ مگه ازت می ترسیدم ؟ چرا باید دروغ بگم ؟  من اون همه قربون صدقه ی تو رفتم تو فقط یک جمله ی  منو شنیدی ,, 

اونم بدون توجه به  قبل و بعدش ..پس معلوم میشه دنبال بهانه می کردی ازم جدا بشی ...

من توی آشپزخونه که فاصله ی زیادی از اتاق نداشت به حرفشون گوش می دادم و چای رو آماده کردم ..و ریختم و با یک مقدار پسته و کلوچه گذاشتم توی سینی و بردم بیرون دیگه فکر می کردم جر و بحث اونا فایده ای نداره و هر دو یک چیز رو می خوان ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش هشتم 







سینی رو گذاشتم روی میز و گفتم : آقا ؟ تو رو قران آروم باشین ..خودتون هم می دونین که شیوا جون چقدر شما رو دوست داره ..پس کوتاه بیاین ..

شرایط اونم در نظر بگیرین ..

آقا گفت : تو دیگه حرف نزن که از دست توام خیلی شاکیم ..چرا آدرس درست رو به شوکت ندادی ؟ 

گفتم : خودمم بلد نبودم ...

گفت : تو ؟تو  بلد نباشی ؟ محاله بارو کنم ..اصلا ازت انتظار نداشتم ..همش با خودم می گفتم : حالا شیوا داره اشتباه می کنه تو دیگه چرا دَم به دَمش دادی ؟ 

در حالیکه شیوا نشسته بودو سرشو بین دست گرفته بود ..من سعی می کردم اوضاع رو عادی کنم ..

گفتم : آقا تو رو خدا بشینین یک چیزی بخورین ,, الان چای تون سرد میشه ...تو رو خدا بفرمایید آروم باشین ..

آقا : راستی شما  چطور شد این وقت شب این طرفا بودین ؟ ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش نهم 







همینطور که می نشست گفت : نمی دونم ..ماشین رو خیلی جلوتر پارک کردم ..تصمیم گرفتم یکبار دیگه تمام کوچه های روستا رو بگردم ..

اصلا نفهمیدم ساعت چنده ..آخه برای من چه فرقی می کردکه کی برم خونه توی کوچه ها پرسه می زدم ..

وقتی آدم از زن و بچه هاش خبر نداشته باشه دیگه چه امیدی توی زندگی داره ؟...

از وقتی شما رفتین امید داشتم بر می گردین ولی وقتی اثاث رو عمه برد دیگه همه چیز توی اون خونه یخ زد   ..ماتمکده از خونه ی ما بهتربود  ...

گفتم : خدا رو شکر که پیدامون کردین ..انشاالله دیگه هیچوقت از هم جدا نشین ..

ببخشید من باید برم بخوابم خسته شدم ..شب به خیر ...

اونقدر بزرگ شده بودم که بفهمم اون دونفر با وجود من نمی تونن آشتی کنن ..

هنوز در اتاق رو نبسته بودم ..که شیوا در حالیکه بغض داشت بلند شد و رفت به طرف آقا ..اونم بالافاصله بلند شد و همدیگر رو سخت در آغوش گرفتن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش دهم 







قلبم داشت از جا کنده میشد ..اونقدر تند می زد که وقتی به رختخواب رفتم اصلا آرامش نداشتم ...

هیچ صدایی نمی اومد ..اما صدای پایی رو شنیدم که از پله ها بالا میرفت ..ولی فقط یک صدای پا ؛؛ 

خوابم نمی برد ..

از این دنده به اون دنده میشدم .. حال عجیبی بهم دست داده بود ..دلشوره گرفتم ..و گاهی بغض می کردم ..نمی دونم چرا دلم می خواست گریه کنم ولی دلیلشو نمی دونستم ..

آخرای اردبیهشت بود و با هوای لطیف بهاری و آواز پرنده ها بیدارم شدم ..

اولین چیزی که به یادم اومد بودن آقا طبقه ی بالای خونه بود که بهم حس خوبی داد ؛؛ 

من می خواستم شیوا رو خوشحال ببینم و همه ی چیزی که اون زمان می خواستم همین بود  ..حالا درخت ها برگ داده بودن و فقط شکوفه های چند درخت سیب باقی مونده بودن که زیبایی شگفت انگیزی برای من داشتن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش یازدهم 








هنوز آفتاب در نیومده بود وضو گرفتم و نماز خوندم ..بعد سمارو رو روشن کردم و  رفتم توی حیاط و یک شاخه ی شکوفه ی سیب رو چیدم ؛ که به جز  زیبایی عطر خاصی داشت ...

اونو گذاشتم توی یک لیوان و ناشتایی رو آماده کردم ...

هنوز همه خواب بودن ...که صدای پایی از تو پله ها شنیدم و از توی آشپزخونه سرک کشیدم ...

آقا بود ..منو دید و گفت :  عجب بوی چایی راه انداختی ..نتونستم بخوابم ..

گفتم : سلام صبح بخیر می خواستم ناشتایی شما رو بیارم بالا ..

گفت : نه اگر میشه یک چای برای من بریز تا صورتم رو بشورم ..

یک دونه ام برای خودم ریختم و بردم گذاشتم روی میز وقتی اومد پرسید : شما اینجا حموم ندارین ؟

 گفتم : نه آقا شیوا جون که حموم های این طرفا رو نمی رن ما هم در آشپزخونه رو می بستیم و بخاری برقی روشن می کردیم ..گرم میشد؛؛

 آخه  از کلبه که بودیم به این روش عادت داریم ...

گفت : شیوا توی این مدت حالش چطور بود ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش دوازدهم








گفتم : خوبِ ؛خوب که نبودن ..ولی حرفی نمی زدن ا ما من  می دونم که همیشه چشم انتظار شما بودن ..

گفت : من از تو توقع داشتم این وسط یک کاری بکنی ..

به من خبر بدی اصلا فکرشم نمی کردم تو اینقدر بی وفا باشی ...

گفتم : اگر این کارو می کردم خودم از خودم راضی نبودم آقا ..شما باید خودتون این کارو می کردین..ببخشید حالا باید چیکار کنیم ؟

 گفت : هر کاری شیوا بخواد براش می کنم اون به اندازه ی کافی رنج برده ..

شاید تو ندونی و شیوا برات نگفته باشه چون هیچوقت به روی منم نیاورده ..اما من خودمو برای از دست دادن بهرخ مقصر می دونم ..

نباید بهش فشار میاوردم ..همون باعث شد بره مزرعه ی پدرش و این بیماری رو بگیره و مصیبت های بعدی پیش بیاد ..با خودم عهد کردم اگر پیداتون کردم دیگه بر خلاف میلش کاری نمی کنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش سیزدهم 








لبخندی از روی رضایت زدم آقا هم بهم نگاه کرد و اونم لبخند زد ..و یکبار دیگه من فهمیدم که چقدر آقا رو دوست دارم ..

اون برای من غریبه نبود آشنایی مهربون و صمیمی بود که با وجودش گرمی و نشاط میاورد ..

شیوا اون روز سر حال و با نشاط بود و چشمهای قشنگِ شیشه اش برق می زد و می خندید چیزی که تا اون زمان ندیده بودم ..

بچه ها از دیدن پدرشون چقدر خوشحال بودن و چهار تایی کنار هم احساس خوبی داشتن و من شاهد اون خوشبختی بودم ...

حالا اون دونفر بدون خجالت از من و بچه ها قربون صدقه ی هم میرفتن و من عشقی که بین اونا بود رو با تمام وجودم حس کردم ..

و با اینکه شادی من در اون لحظات وصف شدنی نبود ..اما یک دلشوره به سراغم میومد ..یک دلواپسی گنگ و ناشناخته ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و دوم- بخش چهاردهم







دو روزی آقا اصلا از خونه بیرون نرفت انگار می ترسید که وقتی بر می گرده ما نباشیم ...

روز سوم صبح زود گفت : کار دارم میرم و زود بر می گردم ...

من و شیوا تمام روز رو خونه تمیز کردیم و تهیه شام دیدیم ..

نزدیک غروب بود که در خونه رو زدن ..هنوز برای اومدن آقا زود بود ...

شیوا دستپاچه شد و گفت : گلنار جونم تو برو در و باز کن من لباسم رو عوض کنم ...

پرسیدم کیه ؟ یک زن گفت باز کن ...صداش به نظرم آشنا نیومد ..آهسته درو باز کردم ...

و  پشت در فرح و امیر حسام رو  همراه آقا دیدم ...




ادامه دارد ..



هر گونه کپی بدون نام نویسنده پیگرد قانونی دارد لطفا رعایت بفرمایید








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش اول








 که هر کدومشون یک چمدون بزرگ دستشون بود ..

از تعجب دهنم باز موند و با لکنت گفتم : سلام ..همه اومدین اینجا ؟..

فرح که خیلی بیشتر از قبل چاق شده بود و به زحمت یک چمدون بزرگ رو با خودش حمل می کرد ..خندید و گفت :سلام تو چقدر بزرگ شدی ؟ 

اصلا یک شکل دیگه شدی گلنار چیکار کردی با خودت ؟ یک مرتبه اینقدر قدت بلند شده ؟اینطوری نگاه نکن  ؛ 

 جهاز داداشم رو آوردیم خونه ی عروس ...

امیر حسام هم خندید و گفت : گفتم که صدمترش توی زمین بود , حالا داره در میاد بیرون  ..

و وارد حیاط شدن ..

من همینطور نگاه می کردم باورم نمیشد که به این زودی همچین صحنه ای رو ببینم ...

آقا گفت : نه اینا وسایل منه همه رو جمع کردم و آوردم که دیگه خیال شیوا خانم راحتِ راحت  بشه  ..

گلنار جون دخترم کمک می کنی ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش دوم 






گفتم : بله ؛ بله آقا  خوش اومدین ..بدین به من ..

چمدونی که دست آقا بود خیلی سنگین تر از اونی بود که من بتونم بلندش کنم  ..

امیر حسام فورا از دستم گرفت و گفت : تو اینو بگیر اونو بده به من ..این از همه سنگین تره ...

و آقا رفت تا بقیه ی چیزا رو بیاره ...

شیوا و بچه ها از اومدن اونا با خبر شدن و خودشون رو رسوندن ..بچه ها از دیدن عمو و عمه شون که به اونا عادت کرده بودن بالا و پایین می پریدن ...

خونه غرق در شادی شده بود ؛؛ شیوا در حالیکه یک شال آبی دور سرش بسته بود توی ایوون ایستاد ..

فرح رفت جلو ..و از پایین پله ها گفت : سلام زن داداش ..مهمون نمی خواین؟ ..

شیوا دستهاشو برای گرفتن دست اون دراز کرد ..و حلقه ای از اشک توی چشم هر دو پیدا شد ..

فرح از پله ها رفت بالا و همدیگر رو در آغوش گرفتن ...و مدتی به همون حال موندن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش سوم 






امیر حسام گفت : خرده هاشو برای ما بریزین ؛؛ سلام زن داداش اگر شما ما رو ول کنین ما شما رو ول نمی کنیم ..هر جا برین دنبالتون میایم ...

آقا و امیر حسام همه وسایل رو بردن بالا ...

فرح هنوز ذوق زده از دیدن شیوا و بچه ها می گفت : به خدا زن داداش شنیدم خوب شدی خیلی خوشحال شدم اومدم به دیدنتون اما رفته بودین ..

امشب خونه ی عزیز بودم که داداش اومد و گفت می خواد بیاد اینجا پیش شما منم اومدم خیلی دلم براتون تنگ شده بود ..

شیوا گفت : منم همینطور آخه وقتی هم که با هم زندگی می کردیم عزیز اجازه نمی داد همدیگر رو ببینیم ...

حالا چی شد اجازه داده همه با هم بیاین اینجا ؟ 

امیر حسام که داشت از پله ها پایین میومد گفت : عزیز و اجازه ؟ مگه توی خواب شب ببینیم ..

قیامت راه انداخت و داداش دو تا داد سرش زد و مجبور شد ساکت بشه و بعدم قهر کرد و از خونه رفت ..

ما هم وقت رو غنیمت شمردیم و سه تایی با خیال راحت اومدیم ...

من که خیلی دلم برای شما و بچه ها تنگ شده بود ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش چهارم








اونا شیوا رو دوره کرده بودن و رفتن توی اتاق و دور هم نشستن ..و من تند و تند براشون چای آماده کردم و میوه و آجیل بردم ...و اونا در حالیکه می خوردن 

 حرف می زدن ..

رفتم  توی آشپز خونه مشغول اضافه کردن غذا برای شام شدم  ...

اما از دور به حرفاشون گوش می کردم ...

اون سه نفر که بچه های عزیز بودن با دلی پر از خون از مادرشون؛؛  دور هم نشسته بودن و از کارای اون بصورت گله تعریف می کردن ..

و آقا و شیوا کنار هم نشسته بودن و دستشون توی دست هم بود دیگه هیچ اثری از اون همه درد و غم توی صورتشون نمی دیدم هر دو خوشحال و راضی به نظر می رسیدن ....

اونقدر که من برای شیوا خوشحال بودم شاید خودش نبود ..

از اینکه اونو اینطور شاد و خندون می دیدم قند توی دلم آب می کردن ..و بیشتر از این خوشحال بودم که در مورد آقا اشتباه نکردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش پنجم 






اون مهربونترین آدمی بود که میشناختم ...و یاد عزیز افتادم ..

چطور ممکنه این مرد پسر اون زن  باشه حتی امیر حسام و فرح هم مثل آب ذلال بودن و هیچ شیله ؛ پیله ای توی کارشون نبود....

نمی فهمیدم  عزیز واقعا از زندگی چی می خواست ؟ چرا خودش با دست خودش زندگی  بچه هاشو خراب می کرد ؟و درد و رنجش رو به جون می خرید؟

تا موقع شام من توی اتاق نرفتم و همینطور با خودم  فکر می کردم  سرم به کار گرم  بود..

اصلا دلم نمی خواست توی بحث اونا شرکت کنم ..

حتی احساس می کردم دیگه وجودم اونجا ضرورتی نداره و می تونم برگردم پیش مادرم ..و اینو می دونستم که دیگه خطر شوهر دادن من توسط بابام بر طرف شده و اون نمی تونه منو وادار به کاری که نمی خوام بکنه ..

پس بهتر بود که هر چی زودتر از اینجا برم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش ششم 






انگار یک حالت بی تفاوتی نسبت به همه چیز بهم دست داده بود ...

در حالیکه یک سینی بزرگ گذاشته بودم تا بساط شام رو توش بچینم ..

امیر حسام اومد و گفت : گلنار یک لیوان آب می خوام بهم میدی ؟ 

بدون اینکه حرفی بزنم یک لیوان بر داشتم و از کوزه آب کردم و دادم دستش ..

گرفت و یک جا سر کشید و گفت : آخیش چقدر تشنه ام بود  ..شام چی درست کردی ؟ 

گفتم : تا اونجا که من یادم میاد شما همیشه این سئوال رو چه ناهار و چه شام هر وقت وارد خونه میشدی  می پرسیدی ..

مرغ درست کردم با پلو و یکم کشک و بادمجون ..

گفت :آخ جون ؛؛  چون می دونستی من دوست دارم درست کردی ؟من در حالیکه به کارم ادامه می دادم ظرف ماست و سبزی خوردن و نون و میذاشتم توی سینی  گفتم : نمی دونستم , واقعا دوست داری ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش هفتم 







گفت : خیلی زیاد عاشقشم ...دیدم که بوی سیر داغ و پیاز داغ میومد ولی فکر نمی کردم کشک و بادمجون باشه ..

گفتم : اینا رو از قبل آماده کرده بودم برای شام ..ولی فکر کنم بوش پیچیده توی خونه ؛؛ توی این فصل بادمجون خوب گیر نمیاد خدا کنه تلخ نباشه ...

نگاهی به من کرد و روی سکوی جلوی در نشست و گفت :چی شده گلنار حالت خوبه ؟  بهم میگی چرا اوقاتت تلخه ؟ 

گفتم : کی من ؟ نه بابا خوشحالم هستم ؛؛ به قران ؛؛ ..

گفت : نیستی ..حالا داری به من دروغ میگی یا به خودت نمی دونم ولی تو اون گلنار همیشگی نیستی ..خیلی توخودتی  ؛؛ ..

لبخندی زدم و گفتم : آخه شما ها به فضولی های من عادت کردین ....

اما وقتی حس می کنم نیازی بهم نیست دلم نمی خواد دخالت کنم ..توی این مدت خیلی تحت فشار بودم به خاطر شیوا جون ..

حالا خیالم راحت شده ..شاید برگشتم خونه ی خودمون ..فکر کنم همین کارو بکنم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش هشتم 







گفت : چی داری میگی دیوونه شدی مگه ما می زاریم تو بری ؟ حرفشم نزن .. الان عضو خانواده ی مایی ..یک چیزی بهت بگم ؟ 

عزیز می گفت این کارا ؛کاره گلناره و اون خط داده به شیوا ..

یعنی تا این حد روت حساب می کنه ؛ عقل کل ما شدی  ...حالا می خوای میدون رو خالی کنی و بری ؟

لبم رو به علامت نمی دونم بالا بردم و گفتم : یعنی چی من خط دادم ، عزیز همه رو اذیت می کنه اونوقت من خط میدم  ؟ آخه برای چی همچین فکری کرده ؟ 

آقا امیر حسام میشه این سینی رو ببرین توی اتاق ؟ منم سفره رو پهن کنم ...

دلم نمی خواد در این مورد حرف بزنم ...

گفت :راستی از رادیو استفاده می کنی ؟ 

گفتم : راستش زیاد نه خیلی خش ؛؛ خش می کنه ..اولش که باطری رو میندازم یکی دو روزی خوبه بعد شروع می کنه به قطع شدن و سوت کشیدن ..

حالا رادیو شیوا جون هست نیازی نداریم ..اگر شما می خوای  بهتون پس بدم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش نهم 







گفت : نه ؛ فکر کردم اگر باطری نداره برات بگیرم و به شوخی ادامه داد ..

اینطوری شاید دیگه حرف رفتن رو نزنی  ...

و اونشب دور هم شام خوردیم ..

فرح می گفت مدت هاست که اینطوری نخندیده بودم ..و با اینکه حرفی از زندگی فرح به میون کشیده نشد اما اینو فهمیدم که مدتیه از شوهرش قهر کرده و خونه ی عزیز زندگی می کنه ...

و اون این جمله رو چند بار تکرار کرد ..به خدا اگر عزیز مادرم نبود نفرینش می کردم که منو بدبخت کرد ...

شب رو شیوا و آقا رفتن بالا ..

امیر حسام توی اتاق پشتی که کوچک بود و پنجره ای به بیرون نداشت و ما اغلب اونجا نمی رفتیم خوابید و منو و فرح و بچه ها توی همون اتاق کنار هم خوابیدیم ..

و صبح  بعد از ناشتایی وقتی آقا میرفت سر کار فرح و امیر حسام هم آماده شدن که باهاش برن ؛؛







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و سوم- بخش دهم 








موقع خداحافظی  ...منو و شیوا تا دم در رفتیم برای بدرقه که امیر حسام بلند ولی سرشو نزدیک صورت من آورد و گفت : گلنار خانم دیگه نبینم اون حرف رو تکرار کنی ..

ما نمی زاریم تو جایی بری ...

آقا هراسون برگشت و گفت : چی میگه گلنار ؟ کجا می خوای بری ؟..

گفتم : هیچی آقا ..حالا اصلا مهم نیست ؛ 

امیر حسام گفت : به من گفت می خواد برگرده خونه شون ..

گفتم : شاید برگردم دلم برای خانواده ام تنگ شده ..

شیوا در یک چشم بر هم زدن دو دستی منو گرفت و گفت : آخ به خدا تقصیر من بود الهی بمیرم دیشب خیلی خسته شدی من باید میومدم کمکت می کردم ولی به خدا چشمم افتاد به فرح و امیر حسام تو رو فراموش کردم ..از همین ناراحت شدی ؟

 آره  ..گلنار به خدا سرم گرم شد ..نمی خواستم بهت بی توجهی کنم ..باور کن حواسم نبود خوب از طرف تو خیالم راحت بود ...






#ناهبد_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز