داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهل و دوم- بخش اول
اول من رفتم توی حیاط وآقا همینطور که بشدت اخم کرده بود و عصبی به نظر میرسید بدون اینکه با شیوا حرف بزنه وارد شد ...
آروم گفتم : کلید اتاق زیر گلدونه ..
آقا پریناز رو انداخت روی شونه اش ولی قبل از اون شیوا از زیر گلدون کلید رو بر داشت و درو باز کرد ..و فورا چراغ ها رو روشن کرد ...
مثل آدم های گناهکار به نظر می رسید بدون اینکه به آقا نگاه کنه گفت :شما صبر کنین جاشونو بندازم ....
من از صورت شیوا نمی فهمیدم خوشحاله یا ترسیده و یا از کارش پشیمونه ..
در حالیکه رختخواب ها رو پهن می کرد دستش می لرزید ...
اول من پرستو رو گذاشتم و بعد آقا پریناز رو ..با چنان افسوسی کنار اونا نشسته بود که دلم به رحم اومد..
یکم موهای اونا رو نوازش کرد و خم شد ودر حالیکه چشمهاشو می بست و باز می کرد و نفس عمیق می کشید چندین بار به سر و صورت و دست و پای اونا بوسه زد ..
بعد کت و کفش و جورابشون رو در آورد و لحاف رو کشید روی اونا ..
و در حالیکه با حسرت نشسته بود و تماشا شون می کرد دو قطره اشک از چشمش پایین اومد ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهل و دوم- بخش دوم
شیوا به من اشاره کرد بیا ..با هم رفتیم توی آشپزخونه ..
همینطور که با حرکات عصبی و عجولانه سماور آب می کرد تا روشن کنه گفت : چیکار کنم گلنار ؟
گفتم : من بگم ؟ نمی دونم والله ؛؛
گفت اگر تو جای من بودی الان چیکار می کردی ؟
گفتم : راستشو بگم ؟ می پریدم بغلش ,, حالا که اومدن تو رو قران شما هم کوتاه بیاین ..
من سماور روشن می کنم شما برو پیشش یکم خوراکی هم میارم تا بشینین حرف بزنین ..
گفت : اگر بچه ها رو بر داره و بره چه خاکی تو سرم بریزم ؟ نکنه برای همین اومده ؟
یک مرتبه صدای آقا بلند شد؛ که یک چیزی مثل فریاد زدن بود و با لحن تندی گفت : من مثل تو بی رحم نیستم ...این تو بودی که بچه های منو ازم جدا کردی بدون اینکه جای تو رو بدونم ..زن؛؛ با خودت نگفتی من بدون شماها چیکار باید بکنم ؟
اصلا به فکر احساس و رنج من بودی ؟ یا نه خانم فقط به فکر خودشه ؛؛ ..
دوست داشتن تو همینقدر بود ؟اینطوریه شیوا خانم ؟ می خواستی منو عذاب بدی ؟ موفق شدی ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar