2821
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190903 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش نهم 







عمه دوباره سرشو از روی بالش بلند کرد و گفت : بهت چی گفتم داداش ؟گیرت میندازه با گلنار بحث نکن خودش میگه صد مترم توی زمینه .. 

آصف خان گفت : نه ؛ بزار ببینم چی میگه ؟ اتفاقا من خوشم اومد کله اش کار می کنه ..

عاقله ؛ آدم های بد جنس رو میگن صدمتر زیر زمین دارن این دختر فرق داره ..آفرین به تو ...باشه در موردش فکر می کنم ...

اونشب دیگه در موردش هیچ حرف نزدیم ولی رفتار آصف خان با من فرق کرده بود و احساس می کردم برام احترام قائله و این خیلی برام مهم بود ....

و شیوا غرق در لذت اومدن پدرش از ته دل می خندید ... 

حس امنیت بهش دست داده بود ؛ ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش دهم 








روز بعد سیزده بدر بود ..آصف خان و عمه طبقه ی بالا خوابیده بودن من زود تر از همه بیدار شدم ..

صورتم رو که شستم رفتم توی ایوون ..

نسیم ملایمی می وزید و گلبرگ های شکوفه ها رو مثل برف میریخت روی زمین ..

طوری که تمام کف باغ رو سفید و صورتی کرده بود ..

درخت ها داشتن جوونه می زدن ..یک حسی بهم می گفت دنیای منم داره جوونه می زنه ...

حس می کردم بزرگ شدم ..دیگه اون دختر بچه ی ای نبودم که وارد خونه ی آقا شدم ..و این تغییر ناگهانی برای من خیلی عجیب بود ...

اون روز من و شیوا با ذوق و شوق هر کاری می کردیم تا به آصف خان و عمه خوش بگذره ..

و ظهر فرش پهن کردیم زیر درخت ها و درست مثل سیزده بدر همه چیز بردیم و دور هم ناهار خوردیم ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....








شیوا می گفت : اون همه سال با پدرم زندگی کردم ولی هیچوقت نشده بود اینطور با هم صمیمی باشیم این اولین باریه که اینقدر بهم نزدیک شدیم ...

شنبه صبح صادق اومد و من با عمه رفتیم تهران اسمم روبرای امتحان متفرقه نوشتم  کتاب ها مو گرفتم ..

اون روزا جاهای کمی بود که میشد این کارو کرد با همه ی ذوق و شوقی که برای این کار داشتم یک مرتبه حواسم رفت به خیابونی که نزدیک خونه ی آقا بود ...

باز یاد اون مرد افتادم ؛ مردی که شاید هیچ کس درکش نمی کرد ...و غم دلشو نمی دونست ..

من باید کاری می کردم که اون به زن و بچه هاش برسه ..

و حقش نمی دونستم که اون همه رنج بکشه ..و با خودم قرار کردم روزی که میام برای امتحان ؛ حتما  میرم سراغ آقا و آدرس خونه رو بهش میدم ... 








بالاخره یکشنبه رسید و آصف خان با عمه رفت فرودگاه تا اونو راهی کنه و از اونجا هم با صادق بره گرگان ..

و موقع خدا حافظی در حالیکه شیوا رو محکم در آغوش گرفته بود گفت : این بار که برگشتم یکی رو میارم برا تون حموم درست کنه ..

ببینم شیوا جان تو می خوای برادرت رو ببینی ؟ اونا خیلی دلشون برات تنگ شده , 

شیوا گفت : منم همینطور فقط نمی دونم واقعا اونا منو خواهر خودشون می دونن یا نه ؟ 

آصف خان گفت : ای داد بیداد ؛ از دست تو ؛ مهم اینکه تو چی فکر می کنی ..

اونی که خودت می خوای همیشه از همه چیز مهمتره برو بهش برس اینقدر از دیگران واهمه نداشته باش ...

حق تو اون خواسته ی توست به دستش بیار ..نزار حسرت به دل بمونی ....






#قسمت_چهلم - بخش سیزدهم








و اینطوری دوباره ما تنها شدیم ..خوشحالی شیوا تا همین جا بود ..

اول که می گفت برای رفتن عمه و پدرم دلتنگم ..

بعدم دوباره هراس از آینده غم رو توی چشم های زیباش نشوند ...

مدام می گفت : حوصله ندارم ...نمی خواد ...ساکت باشین ...

رادیو رو روشن نکن ؛ و باز شیوا بود و زانو به سینه گرفتن و به بیرون خیره شدن ...و من می دونستم که غم اون دوری از عزت الله خان هست و بس ..

تا یک روز یکی در خونه ی ما رو زد و رفتم از پشت در پرسیدم : کیه ؟ 

یک خانمی گفت باز کن ..

گفتم : شما ؟ با کی کار دارین ؟ 

گفت : برای امر خیر مزاحم میشم ...

 من واقعا اون زمان نمی دونستم امر خیر یعنی خواستگاری درو که باز کردم خانم چادر مشکی سبزه رویی رو دیدم که تقریبا جوون بود و دست یک  پسر بچه رو هم گرفته بود ..

احساس کردم بغض داره و خیلی دلش می خواد گریه کنه ...

با همون حال گفت : اجازه می فرماین ؟  مادرتون نیستن ؟









برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ادامه نداره

فردا عزیزم همین ساعت

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش اول








شیوا که همیشه وقتی من درو باز می کردم پشت پنجره یا ایوون منتظر میشد با صدای بلند پرسید : گلنار کیه ؟ 

زن فورا از من پرسید شما گلنار هستین ؟ 

اول جواب شیوا رو دادم و گفتم : با شما کار دارن ..

پرسید : کی با من کار داره؟ 

گفتم یک خانم ...

زن گفت : بگین از طرف آقای شاه پسندی اومدم ...

من بالافاصله فهمیدم معنی امر خیر چیه و حدسم این بود که خواهرش فرستاده باشه ..ولی خودش در حالیکه بغضش بیشتر شده بود ادامه داد ..

من زنش هستم ..

من مات  و متحیر مونده بودم و به اون زن نگاه می کردم ...که شیوا رسید و تعارف کرد و اونو با خودش برد توی ساختمون ...

یعنی واقعا یک مرد اینقدر بی رحم میشه که زن خودشو وادار کنه بره براش خواستگاری ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش دوم 







حال عجیبی داشتم ...اینکه زن شاه پسندی می تونست تحت چه شرایطی اینطور با بغض و نارضایتی دست به عملی بزنه که فقط شوهرش ازش خواسته بود برای اولین بار منو از زن بودنم متنفر کرد ...

نمی دونم در یک آن خودمو جای اون احساس کردم ..و همدردی شدیدی نسبت بهش در وجودم پیدا شد ...

از شیوا به خاطر جسارتش و ایستادنش در مقابل عزت الله خان خوشم اومد ...

من دیرتر رفتم می خواستم حالم جا بیاد ..

وقتی وارد شدم اون زن درحالیکه دست پسرشو هنوز رها نکرده  بود ,  عاجزانه  به من نگاه کرد.. شیوا گفت : گلنار جون یک چای میریزی ؟ 

گفتم : می ریزم ..

هیچوقت صورت اون زن رو در اون لحظه فراموش نمی کنم ..

من توی اون صورت درد دیدم ..غم و رنج و افسوس دیدم و یک دنیا ظلم و ناتوانی  ؛ 

زن خطاب به شیوا در حالیکه هر لحظه ممکن بود بغضش بترکه و سخت داشت خودشو کنترل می کرد  گفت : ببخشید مزاحم شما هم شدم ..

ولی آقا ی شاه پسندی منو فرستادن تا شما یک وقت فکر نکنین از جانب من مشکلی برای دخترتون پیش میاد ...

من راضیم ...اومدم همینو بگم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش سوم 







من دیگه فقط صداشو می شنیدم ..

لرزش کلامش نشون می داد که کافیه با یک  تلنگر گریه کنه ...

چای رو گرفتم جلوشو گفتم : بفرمایید با خیال راحت بخورین گلوتون تازه بشه ..

من قصد ندارم با کسی مخصوصا آقای شاه پسندی ازدواج کنم ..

از قول آصف خان بهشون بگین که ایشون پیغام دادن اگر این طرفا پیداشون بشه با من طرفی ...همین ..

شما هم دیگه خودتو ناراحت نکن ..

وای من اینو گفتم و باعث شدم اون زن مدت زیادی چادرشو بکشه توی صورتشو گریه کنه ...

شیوا بهتراز من قرار گرفتن توی این موقعیت رو درک می کرد ..

چون اونم پا به پای اون زن گریه کرد ...

و هردو سعی می کردیم آرومش کنیم و بهش اطمینان خاطر بدیم که همچین اتفاقی نخواهد افتاد و اون زن در کمال سادگی التماس می کرد که یک وقت شاه پسندی نفهمه که اون پیش ما گریه کرده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش چهارم 







اون زن رفت اما ذهن من کاملا در گیر شده بود ..و برای اولین بار به دلم هراسی از اینکه ی روز با کسی ازدواج کنم و همین مشکلات احمقانه رو داشته باشم افتاد ...

و اونشب شیوا رو غمگین تر از همیشه دیدم ..

حتی شام هم نخورد و بدون توجه به بچه ها همینطور روی سکوی پنجره نشسته بود ...

حتی وقتی پریناز رفت و ازش خواست که اونو  بخوابونه با لحن تندی از خودش دور کرد و گفت : برو ولم کن به گلنار بگو ...

از این حرکتش خیلی ناراحت شدم بچه مدتی توی بغلم گریه کرد و با همون بغض خوابید ...

رختخواب ها رو پهن کردم و دراز کشیدم ..

قبلا هیچوقت بی تفاوت از کنارش رد نمیشدم ..

با لحن تندی  گفت : چیه توام از دستم خسته شدی ؟ بلند شدم نشستم و بهش نگاه کردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش پنجم 









عصبانی شد و با بغض گفت : چرا اینطوری نگاه می کنی جای من نیستی که بدونی من دارم چی می کشم ..

تو هنوز هیچ بلایی سرت نیومده نمفهمی من از چه چیزایی دارم عذاب می کشم ...

گفتم : من که حرفی نزدم ؛؛

 گفت : حرف نزدی ؟ پس چرا قهر کردی ؟ می دونم داری به چی فکر می کنی ..دیگه تو رو میشناسم ... 

من این طرز نگاه کردن تو رو میشناسم ... 

گفتم : آره ؛ شیوا جون اصلا شما رو درک نمی کنم ..فکر می کردم با اومدن پدرتون و عمه و اینکه دیگه نه غصه ی پول دارین نه دوری از پدر و دیگه اینو می دونین که همه شما رو دوست دارن و به فکرتون هستن بازم تغییری در شما پیدا نشده ..

من دارم فکر می کنم اصلا ممکنه آقا هم همین روزا پیداش بشه ..شما بازم برای یک چیز دیگه غصه می خورین ..

پس کاری از دست من بر نمیاد ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش ششم 








عصبانی تر شد و یک چرخی زد و موهاشو گرفت بالا و با غیظ  اون طرف صورتشو که زخم بود به من نشون داد و گفت : اینو چیکار کنم ؟ بگو چیکارش کنم؟  ..بگو؛؛  راه حل اینو بهم بگو ...

من تا کی با این درد زندگی کنم؟ ..کی حاضره هر روز چشمش به این زخم بیفته ؟ 

حالا من باید بشینم و شکر کنم دماغم نشده ..

شکر کنم خوب شدم بدتر از این نشدم ..نمی تونم ...نمی تونم ...نمی تونم ...

پریدم دستشو گرفتم چون داشت خودشو می زد ..و در حالیکه گریه ام گرفته بود گفتم : حق دارین ..اما به خدا ..به قران اصلا مهم نیست ...

من حاضرم ..چون من خیلی زیبایی در شما سراغ دارم که تماشا کنم ..ولی شما خودت اونا رو نمی ببینی ...اصلا گور بابای من و همه ی آدم های دور برتون چرا زندگی رو به کام خودتون و بچه ها زهر مار می کنین؟ ..

این پرینازی نبود که حسرتشو می خورین ..چرا اینطور دعواش کردین که با گریه بخوابه ..

جگرم برای این بچه آتیش گرفت ..حالا می فهمم که پدرتون چی می گفت , شما فقط به فقط عزت الله خان رو می خوای و هیچ کس دیگه براتون اهمیت نداره حتی خودتون ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش هفتم 








گفت : اگر ناراحتی همین فردا برو خونه ی خودتون ..تو روهم دیگه نمی خوام ...

می خوام تنها باشم ..حالا اون گریه می کرد و من گریه می کردم ..بلند شد رفت طبقه ی بالا و منم دوباره با همون حال دراز کشیدم و مدت زیادی صدای گریه های اونو از دور می شنیدم ولی ترجیح دادم به حال خودش بزارم ..

چون می فهمیدم هیچ فایده ای نداره ...کم کم خوابم برد ..

تا نور خورشید از پنجره ی حیاط افتاد روم ..

خواستم جابجا بشم که حس کردم یکی کنارمه و منو نگاه می کنه ..

چشمم رو باز کردم ..شیوا بود ...دستی به موهام کشید و گفت : خیلی موهای قشنگی داری ..به نظرم یکم کوتاهش کنیم بد نیست ...

گفتم : وقتی رفتم میدم مادرم کوتاه کنه ...

گفت : حرف مفت نزن ..من عصبانی بودم ببخشید ..قربونت برم ..مونس من ؛ دختر من ؛ 

بمیرم هم نمی زارم تو ازم جدا بشی ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش هشتم 







گفتم : ولی دیشب دلمو شکستین ..و نشون دادین که واقعا دخترتون نیستم ..

اگر مادرم بودین بهم نمی گفتی برو ..گفت : دیگه به روم نیار قول میدم تکرار نشه ..می دونی زن شاه پسندی منو یاد خیلی چیزا انداخت  ..

از خودم از زن بودنم بیزار شدم ..

دستشو گرفتم و گفتم : به خدا منم همینطور ..خیلی زن ضعیف و بد بختی بود که حاضر شده بود این کارو برای شوهر نامردش بکنه ..

مگه دستم به اون شاه پسندی نرسه ...

یک مرتبه شیوا همینطور که هنوز سرم روی بالش بود دو دستی منو بغل کرد و بوسید و شروع کرد به قلقلک دادن من و گفت:  دیدی ؟ دیدی ؟ هر دومون یک طور فکر می کنیم ؟..

و اینطوری می خواست از دلم در بیارم ..

اون روز بعد از اینکه ناشتایی خوردیم گفت : زود باشین حاضر بشین می خوایم بریم بگردیم ...شاید سینما هم رفتیم ..

ناهارم بیرون می خوریم و کلی خرید می کنیم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش نهم 








همه خوشحال بودیم و با ذوق و شوق آماده شدیم و دست همدیگر رو گرفتیم و راه افتادیم به طرف جاده ی قیطریه ...

برای این کار باید..یک ربعی راه میرفتیم ..

چهار تایی می گفتیم و می خندیدم ..و من هرزگاهی به صورت شیوا نگاه می کردم که آیا از ته دلش خوشحاله یا به خاطر ما این کارو می کنه ...

اول رفتیم استانبول ..اون برای من دوتا بلوز و یک دامن خرید و یک پیرهن سفید با گلهای صورتی که خیلی بهم میومد ..

چند تا گیره سر و لباس و کفش برای بچه ها  خریدیم ..توی یک رستوران خیلی خوب چلو کباب خوردیم ... 

بعدم خوب یادمه رفتیم پارک گلستان ..اونجا هم وسیله ی بازی بود هم خیمه شب بازی و هم فیلم نمایش می دادن ..که برای اون نمایش باید هوا تاریک میشد ..

و مردم از قبل روی اون  نیمکت های چوبی آبی رنگ جا می گرفتن و بقیه ایستاده تماشا می کردن ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش دهم 







شیوا بیست سیخ جگر خرید و روی همون نیمکت ها  نشستیم  و خوردیم تا فیلم شروع بشه  ....

بچه ها اونقدر بازی کرده بودن و از شوق شون بالا و پایین پریده بودن که هر دو خوابشون برد...

حدود ساعت ده شب بود که با تاکسی در بستی که گرفته بودیم رسیدیم نزدیک خونه ..

حدود صد متری از  کوچه ی  خونه ی ما  سر بالایی  بود و خیلی خراب شده بود ..

راننده گفت : جلوتر نمیرم ..و ما مجبور شدیم پیاده بشیم ..

من پرستو  و شیوا پریناز رو بغل کردیم و پیاده راه افتادیم در حالیکه کلی خرید کرده بودیم و توی دستمون بود .. 

هر دو به هن و هن افتاده بودیم که یک مرتبه یکی از پشت سر شیوا گفت : بده به من بچه رو ..

صدای عزت الله خان رو شنیدم ..در یک لحظه سر جامون میخکوب شدیم ...

و با هم و بلند گفتم : پیدامون کرد ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و یکم- بخش یازدهم 








باورم نمیشد اون وقت شب آقا اونجا چیکار می کرد..

شیوا سست شده بود عزت الله خان بچه رو ازش گرفت و خیلی جدی پرسید : کجاست  ؟ این خونه ی لعنتی کجاست ؟

 من که سر از پا نمی شناختم انگار این تنها آرزوی من شده بود گفتم : سلام آقا اونجا ته کوچه ...دنبال من بیان ..

اما نه شیوا حرفی می زد و نه آقا ..

حتی جلوتر از شیوا راه میرفت با قدم های بلند دنبال من که جون تازه ای گرفته بودیم میومد  ..وقتی به پشت در  رسیدیم ..

شیوا هنوز بی رمق با فاصله زیاد آروم قدم بر می داشت  ..

کلید خونه دست اون بود ...سکوتِ آقا نشون می داد که چقدر دلش شکسته ...

مردی تنها به دنبال زن و بچه هاش این موقع شب کوچه به کوچه گشته بود و اونشب بطور معجزه آسا یی پیداشون کرده بود ..

حالا چی باید می گفت ؟ من بهش حق می دادم ...

ذوق و شوقی که من داشتم فکر می کنم از هر دوی اونا بیشتر بود ..

عزت الله خان بدون اینکه به صورت شیوا نگاه کنه کلید رو ازش گرفت و درو باز کرد ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون عزیزم😆😘😘😘

خواهش میکنم گلم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
آخیییییش پیداشون کرد 😍

عزیزززززم بدتر از شیوا استرس داشتین

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز