شیوا می گفت : اون همه سال با پدرم زندگی کردم ولی هیچوقت نشده بود اینطور با هم صمیمی باشیم این اولین باریه که اینقدر بهم نزدیک شدیم ...
شنبه صبح صادق اومد و من با عمه رفتیم تهران اسمم روبرای امتحان متفرقه نوشتم کتاب ها مو گرفتم ..
اون روزا جاهای کمی بود که میشد این کارو کرد با همه ی ذوق و شوقی که برای این کار داشتم یک مرتبه حواسم رفت به خیابونی که نزدیک خونه ی آقا بود ...
باز یاد اون مرد افتادم ؛ مردی که شاید هیچ کس درکش نمی کرد ...و غم دلشو نمی دونست ..
من باید کاری می کردم که اون به زن و بچه هاش برسه ..
و حقش نمی دونستم که اون همه رنج بکشه ..و با خودم قرار کردم روزی که میام برای امتحان ؛ حتما میرم سراغ آقا و آدرس خونه رو بهش میدم ...
بالاخره یکشنبه رسید و آصف خان با عمه رفت فرودگاه تا اونو راهی کنه و از اونجا هم با صادق بره گرگان ..
و موقع خدا حافظی در حالیکه شیوا رو محکم در آغوش گرفته بود گفت : این بار که برگشتم یکی رو میارم برا تون حموم درست کنه ..
ببینم شیوا جان تو می خوای برادرت رو ببینی ؟ اونا خیلی دلشون برات تنگ شده ,
شیوا گفت : منم همینطور فقط نمی دونم واقعا اونا منو خواهر خودشون می دونن یا نه ؟
آصف خان گفت : ای داد بیداد ؛ از دست تو ؛ مهم اینکه تو چی فکر می کنی ..
اونی که خودت می خوای همیشه از همه چیز مهمتره برو بهش برس اینقدر از دیگران واهمه نداشته باش ...
حق تو اون خواسته ی توست به دستش بیار ..نزار حسرت به دل بمونی ....
#قسمت_چهلم - بخش سیزدهم
و اینطوری دوباره ما تنها شدیم ..خوشحالی شیوا تا همین جا بود ..
اول که می گفت برای رفتن عمه و پدرم دلتنگم ..
بعدم دوباره هراس از آینده غم رو توی چشم های زیباش نشوند ...
مدام می گفت : حوصله ندارم ...نمی خواد ...ساکت باشین ...
رادیو رو روشن نکن ؛ و باز شیوا بود و زانو به سینه گرفتن و به بیرون خیره شدن ...و من می دونستم که غم اون دوری از عزت الله خان هست و بس ..
تا یک روز یکی در خونه ی ما رو زد و رفتم از پشت در پرسیدم : کیه ؟
یک خانمی گفت باز کن ..
گفتم : شما ؟ با کی کار دارین ؟
گفت : برای امر خیر مزاحم میشم ...
من واقعا اون زمان نمی دونستم امر خیر یعنی خواستگاری درو که باز کردم خانم چادر مشکی سبزه رویی رو دیدم که تقریبا جوون بود و دست یک پسر بچه رو هم گرفته بود ..
احساس کردم بغض داره و خیلی دلش می خواد گریه کنه ...
با همون حال گفت : اجازه می فرماین ؟ مادرتون نیستن ؟