داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهلم - بخش پنجم
نفسی مغرورانه کشید وبالش رو ازم گرفت و گذاشت زیر دستشو منم پتو رو کشیدم روش و پرسید : چند سالته گلنار ؟
گفتم : رفتم توی چهارده سال ..
گفت : پدر و مادرت کجان ؟چیکار می کنن ؟ ..
چهار زانو نشستم کنارش بین اونو شیوا ؛ پریناز دوید و مثل همیشه لم داد روی پای من ..
در حالیکه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگه ام موهاشو نوازش و سرم پایین بود گفتم : بابام کارگر نانواییه ..
مادرم هم گاهی کار می کنه و کمک حالشه ..همین ..
پرسید : چی شد اومدی پیش شیوا ؟
گفتم : پدرم می خواست منو شوهر بده و مادرم برای اینکه از این کار جلوگیری کنه پیشنهاد عزت الله خان رو قبول کرد ..دلش راضی نبود ..
از وقتی قرار شد ازش جدا بشم مدام گریه می کرد ..اما بابام زود راضی شد چون خونه ی ما مال آقا بود و قرار شد در عوض مزد من کرایه خونه ندن ..
این شد که من رفتم به خونه ی عزت الله خان .
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهلم - بخش ششم
پرسید : ناراحت نشدی غصه نخوردی ؟
یک لبخند زدم و گفتم : راستش شاید بگین بی رگم ..یا بی غیرت ..
اما اهل غصه خوردن نیستم ..تا فکر چیزای بد به سرم می زنه میرم توی رویا ..خودمو ازش دور می کنم ..بیشترین غصه ای که توی عمرم خوردم برای شیوا جون بوده ..
یک چیزی بگم ناراحت نمیشین ؟ ..
عمه سرشو از زیر پتو آورد بیرون و گفت : مواظب باش داداش گیرش نیفتی هر چی می خواد با همین شگرد بارت می کنه ...
آصف خان کنجکاو شد و یک لبخند دندون نما زد و گفت : بگو ...بگو ببینم چی می خوای بگی ؟
گفتم :شما مرد خیلی خوبی هستین ..مهربونین ..شاید از روی مهربونی این حرفا رو می زنین ..
اما در مورد شیوا جون و عزت الله خان یکم بی انصافی کردین ..ببخشید بی ادبی که نکردم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar