2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190884 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش سوم 







آصف خان با لحنی که در مونده و التماس آمیز بود ولی سعی می کرد ابهت خودشو حفظ کنه یکم دیگه رفت جلو و گفت : حق داری ..تو هر چی بگی حق داری ..آروم باش بابا جان ..

من فدای تو بشم شما اول آرامش خودت رو حفظ کن بعد با هم حرف می زنیم ..بیا بغلم پدر جان ..

شیوا هق و هق می زد و بریده بریده گفت : نه ؛ نمی زارم بهم دست بزنی ..برو کنار ،، می دونم که الانم به خاطر اصرار های عمه اومدی منو ببینی ..

 تو از من می ترسی ..من یک جذامی هستم ...جذامی ؛؛ همه ترکم کردن ...حتی شما که پدرم بودی ...هیج کس دیگه منو نمی خواد ...

عمه که داشت مثل من اشک میریخت مداخله کرد و گفت : اِ ی بابا ، این حرفا چیه ؟ 

کی گفته که من می تونم بابات رو وادار به کاری بکنم ؟  بسه دیگه بریم توی خونه اونجا حرف بزنیم ...من نمی تونم روی پام وایسم هشت ساعته توی راه بودیم ..و نگاه معنا داری  به من کرد..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش چهارم 






فورا سلام کردم ..

گفت:  علیک سلام برو آرومش کن به حرف تو گوش می کنه ..بیارش تو ..

دارم ضعف می کنم نمی تونم اینجا وایسم ..آصف خان توام کاری به کارش نداشته باش بزار آروم بشه ..والله به نظر من حق با شیواست  ..

شیوا به دیوار حیاط تکیه داده بود و هنوز بلند گریه می کرد و آصف خان بالا تکلیف با چشمی اشک آلود وا رفته بود ...

رفتم زیر بغلِ شیوا رو  گرفتم و گفتم : شیوا جون به خاطر بچه ها ؛ آروم باشین ؛؛ 

به قران ناراحت شدن دارن گریه می کنن ..تو رو خدا  ..بریم توی خونه ؟ بهتر نیست ؟ 

آصف خان گفت : شیوا ؟ دخترم تو اشتباه می کنی ؛ 

مگه من می تونم تو رو فراموش کنم غصه ی بزرگم توی زندگی تو شدی ..

شیوا بدون توجه به حرف اون رفت به طرف پله ها و آصف خان هم دنبالش و منم پشت سرشون ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش پنجم 








عمه زود تر رفته بود و بچه ها رو که هر دو از صدای مادرشون به وحشت افتاده بودن آروم می کرد ...

تا وارد شدیم ..گفت : چقدر اینجا خوب شده ؛ حالا میشه بهش گفت خونه ..

البته نه اون خونه باغی که شما گفتی داداش ..

اینجا مثل خرابه بود شیوا و گلنار درستش کردن ..

آصف خان در حالیکه زیر چشمی به شیوا نگاه می کرد رفت نزدیک عمه روی مبل نشست وبچه ها رو یکی یکی بغل کرد و بوسید و بعد در حالیکه اوقاتش سخت تلخ بود  دستهاشو از جلو بهم گره کرد ...

شیوا هم نشست در حالیکه  با بغض سرشو پایین نگه داشته بود سکوت کرد  ..

من برای بعد از ناهار که با شیوا عادت داشتیم؛؛  چای رو آماده کرده بودم ..

پرسیدم عمه خانم چای بریزم ؟

 گفت : ما ناهار نخوردیم ..چی دارین ؟ مثل اینکه سفره تون هم پهن بود ؟ ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش ششم 






شیوا هیچ حرکتی نمی کرد و حرفی نمی زد ؛  بیشتر از اونی که تصورش میرفت عصبی و ناراحت بود گفتم : خورش قیمه الان حاضرش می کنم ...

خودم فورا دیس برنج و ظرف خورش رو بر داشتم و بردم که گرم کنم و برای اونا سفره ی ناهاری تدارک ببینم و در ضمن به حرف هاشون گوش می دادم ...

آصف خان گفت : حالا چطوری بابا ؟ شنیدم خوب شدی ..

بازم نباید بزاری کسی بفهمه ؛ مردم برات درد سر درست می کنن ..

شیوا دوباره از هم پاشید و فریاد زد بهت میگم چرا اومدی ؟ درد سر من به شما ربطی نداره   ؛ من خودم می دونم باید چیکار کنم به کسی احتیاج ندارم ..

حق مادرمو بهم بده برو دنبال اون زنت و اون پسرات ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش هفتم 







آصف خان که دیگه عصبی شده بود بلند تر گفت : تو خودتو از من جدا کردی ؛ چشمت به اون عزت الله میفته دین و ایمونت رو از دست میدی ؟ 

چه بلا ها سرت آوردن بازم راه افتادی دنبالشون و رفتی ..

چقدر بهت گفتم شیوا نکن ..گول اون زن رو نخور چرا گوش ندادی و برنگشتی  خونه ی خودت ؟..

می خواستی مظلوم نمایی کنی مثل همیشه که همه عالم و آدم دلشون به حال تو بسوزه و بیان دنبالت و ببرنت تهران ..

وانمود کردی توی خونه ی من جایی نداری ..چرا با من این کاروکردی ؟ اون خونه ی ؛  درن دشت رو گذاشتی رفتی مزرعه و توی اون بیابون  موندگار شدی ..

که یکسال تموم من یک پام اونجا بود یک پام دنبال کارام ؛؛؛ 

با هزار تا گرفتاری خودمو اسیر تو کرده بودم  ..تا راضی باشی ..

بعد تو چیکار کردی راه افتادی با اون ننه ی عزت الله اومدی و گفتی می خوام برم تهران ..مگه نگفتم نرو ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش هشتم 







مگه بهت نگفتم اگر بری ترکت می کنم ؟ چرا گوش نکردی به حرفم ؟

 مگه از اون خونه بیرونت نکرده بودن ؟ برای چی دوباره راه افتادی و رفتی ؟ 

اگر تو غرور نداری ؛؛ من دارم ..بعد توقع می کنی منم پا بزارم تو خونه ای که دختر و خواهر منو بیرون کردن؟ ..انصاف داشته باش ..

من به خاطر تو که هیچی به خاطر خدا هم پا توی اون خونه نمی زارم ..چه حقی داشتن نو عروس ده روزه رو بدون حساب و کتاب پس بفرستن ..

آقا اونا انسان نیستن ..آدم یک بچه گربه می بره توی خونه اش در مقابلش احساس مسئولیت می کنه ..ولی من بازم برای دل تو به خاطر اینکه می دونستم عزت الله رو دوست داری قبول کردم گرگان زندگی کنی ..

یادت نیست شرط کردم که حق نداری پا توی تهران بزاری ..

دوتا بچه ی تو رو در واقع ؛ نوه های منو  به کشتن دادن بازم تو حالیت نبود ...

اگر اون روز که از عزت الله جدا شدی میومدی توی خونه ی خودت من حامی تو می شدم ..ولی منم بی اعتبار کردی و پاتو کردی توی یک کفش که بری مزرعه زندگی کنی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش نهم 








شیوا دستهاشو گذشت روی گوشش و داد زد بسه دیگه ..شما هنوزم می خوای حرف خودت رو بزنی ...

از کدوم خونه حرف می زنین ؟ خونه ای که یک زن آورده بودی که چشم دیدن منو نداشت ؟ 

اگر راست میگین و می خواستین من برگردم توی اون خونه چرا اجازه دادین اتاق منو که اونقدر دوستش داشتم بده به  خواهرش ..اتاق مامان رو بده به مادرش ؟ 

مگه اتاق توی اون خونه کم بود ؟ آصف خان با صدایی خیلی بلند و حالت عصبی گفت :به والله که دعواش کردم گفت از تو اجازه گرفته و تو خودتم راضی بودی ..

شیوا گفت : نبودم من اون اتاق رو دوست داشتم تمام خاطرات من توی اون اتاق بود ..

وقتی اعتراض کردم به من گفت پدرتون اینطور خواستن ...

منم تصمیم گرفتم حالا که شما داری تمام خاطرات من و مادرمو پاک می کنی دیگه پامو توی اون خونه نزارم ..فکر می کنین برام آسون بود که تک و تنها برم توی مزرعه زندگی کنم ؟

 اون زن منو توی اون خونه نمی خواست بهم بی اعتنایی می کرد و یک طوری موذیانه آزارم می داد که نمی تونستم شکایت کنم و حرفی بزنم ..

خودت می دونی من اهل دعوا و حرف و سخن نیستم ترجیح دادم شما زندگیت خوب خودتو داشته باشی و  خودمو کنار کشیدم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش دهم 







آصف خان گفت : بدبختی تو همینه ..همه جا از حق خودت میگذری ..چرا نزدی توی دهنش؟

 تو می زدی  اگر من  اعتراض می کردم اونوقت حق داشتی گله کنی ..اصلا میومدی پیش من تا ببینی پدرشون رو در میاوردم یا نه ؟..

اون خونه مال تو بود حق تو بود چرا راحت از حق خودت میگذری ؟ آخه تو چقدر بی دست و پایی ؟ چقدر بی عرضه ای ..

حالا خودت بگو تو منو دق دادی یا من تو رو ؟خدا می دونه چقدر من به خاطر تو عذاب کشیدم  ؛؛ خونه ی  بابات بهت بی حرمتی میشد بهتر بود یا خونه ی ننه ی عزت الله ؟ 

حالا مثلا اونجا بهت عزت و احترام گذاشتن  ؟ 

می خواستی به جای اینکه اون خفت رو از غریبه تحمل کنی از پدرت تحمل می کردی  ؛ من هر چی باشه پدرت بودم  ..ولی تو نمی خواستی عزت الله رو ول کنی ؛؛







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش یازدهم 








درد منم همینه ؛اینو کی می خوای بفهمی ؟  عزت الله ذلیل مادرشه ..چند وقت پیش به من زنگ زد و ازش گله کردم گفت : چیکار کنم مادر رو که نمیشه بکشم  ؛؛

 منم ..هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم ؛؛ آخه مرتیکه چرا بکشی ؟دست زن و بچه ات رو بگیر ببره یک گوشه زندگی کن ..اون آفت رو انداختی به جون زن و بچه ات که چی بشه؟

 اون سری اومد گرگان به من گفت : شیوا رو می برم کوهستان ..

گفتم : خوب برای چی اونجا؟ این کارا چیه می کنین ؟مگه شما ها دیوانه شدین کوهستان برای چی ..توی اون کلبه چیزی برای زندگی کردن نیست ؛   نکن؛؛  بیارش یک جایی توی گرگان می گیرم زندگی می کنه ..

گفت : دکتر گفته آب و هوای اونجا براش خوبه ...

شیوا من از دستت عصبانی بودم و هستم ..تو چرا یک زنگ به من نزدی داری میای گرگان ؟ من پدرت نبودم ؟ همه کست شده بود عزت الله ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش دوازدهم 






شیوا گفت : ولی شما بهش گفته بودین نمی خواین منو ببینین چون می ترسین بیماری منو بگیرین به خاطر زن و بچه هاتون ...

آصف خان گفت : آره گفتم ؛آره ؛ چون نمی تونستم به عزت الله بگم از دستت عصبانیم ..بهانه آوردم گفتم بزار هر کاری دلتون می خواد بکنین حالا که منو آدم حساب نمی کنی ...

من همینطور که میرفتم و میومدم و به حرفای اونا گوش می دادم .

مرغ سرخ کردم یکم دیگه کته بار گذاشتم و سفره ناهار  رو پهن کردم ..و با خودم فکر می کردم ..اینکه ما همیشه زندگی رو از دیدگاه خودمون به تنهایی نگاه می کنیم باعث خیلی از اتفاقات ناگوار در زندگی ما میشه ..

شاید اگر شیوا اون همه حساس و زود رنج نبود این همه بلا سرش نمی اومد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش سیزدهم 








وقتی همه چیز آماده شد گفتم : بفرمایید سر سفره  سرد میشه آصف خان بلند شد و دستهاشو برای به آغوش کشیدن دخترش باز کرد و گفت : شیوا جان بابا ؛؛ تو یک تیکه از جون منی ..هم خون منی ...دختر یکی یک دونه ی منی ..بیا بابا بغلم به خدا دلم برات خیلی تنگ شده بود ...

شیوا بدون اعتراض در حالیکه هنوز نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره در آغوش پدر جای گرفت و مدتی همدیگر رو بغل کردن ..

آصف خان چندین بار به سر شیوا بوسه زد و قطرات درشت اشک از صورتش پایین اومد ..

وقتی همه سر سفره نشستن ..

تازه اونجا آصف خان متوجه من شد و گفت : گلنار تویی ؟

 گفتم : بله آقا منم ..

گفت : چه معروف شدی ؛؛ سلیمان اومده بود از من برای پسرش تو رو خواستگاری کنه ..بهش گفتم مرتیکه من اصلا اون دختر رو ندیدم برای چی از من سراغشو می گیرین ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش چهاردهم 






عمه گفت : مبادا گلنار رو برای کسی تیکه بگیرن ..اون باید درس بخونیه من برای آینده اش برنامه دارم ..هیچ کس حق نداره اونو شوهر بده باید زیر نظر خودم باشه ..

می خوام ازش یک خانم درست و حسابی بسازم ...

شیوا در حالیکه هنوز حالش جا نیومده بود یک لبخند زد و گفت : پدر قبل از شما شاه پسندی هم اومده بود خواستگاری گلنار ...

آصف خان که اولین لقمه رو توی دهنش گذاشته بود چند تا سرفه کرد و با تعجب گفت : بیشرف ، بی ناموس ؛ من شما رو دستش سپردم چشم چرونی می کنه ؟ 

نامرد ؛ پدرشو در میارم ..الدنگ ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
لذت بردیم۰😋مررسی معصومه حون

فدات عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
من که کاملا با داستان همراه شدم و دارم لذت میبرم😍 مرسی معصومه جون😘😘😘

😘😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش اول







شیوا گفت : نه بابا به خودشم گفتم به کس کسونش نمیدم ..

آصف خان گفت :اگر دوباره  شاه پسندی اومد از قول  بهش بگو مواظب خودت باش ,  دیگه این طرفا پیداش نشه ..حالا برم گرگان باهاش تماس می گیرم ..عجب آدم خریه ؟ 

من و شیوا سفره رو  جمع کردیم .بردیم آشپزخونه ..

آفتاب از پنجره می تابید توی اتاق و گرمای لذت بخشی داشت اونم توی یک بعد از ظهر آخرای عید ..من  یک سینی چای ریختم و آوردم ..توی این فاصله آصف خان روی یک پشتی توی آفتاب لم داده بود ویک پاشو انداخته بود روی پای دیگه ای  دندونشو با چوب کبریت خلال می کرد ..گفت : آی دختر من چای پر رنگ می خورم برو مال منو عوض کن  ..

من که تازه می خواستم بشینم دوباره بلند شدم و گفتم : چشم همین الان ؛؛ ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش دوم 







شیوا مچ دست منو گرفت و نشوند و خودش استکان رو بر داشت و گفت : تو بشین گلنار جون من براشون میارم ..

پدر جون ؛؛گلنار دختر منه به جای بهرخم دوستش دارم ,, اون همدم و مونس منه بهش دستور ندین ..

نه پولی از من می گیره نه توقعی  داشته .. 

تا حالا هیچی ازم نخواسته چون خودشو دختر من می دونه ..اگر اون نبود من تا حالا دوام نمی آوردم ...توی کوهستان کاری کرد که بیشتر اوقات بهمون خوش میگذشت ..

نمی دونم چطوری می تونه این کارو بکنه ولی وقتی با اونم حس می کنم همه چیز خوبه و به زودی مشکلاتم حل میشه ...اون شده امید زندگی من ...

آصف خان سکوت کرد و سری با افسوس تکون داد , تا شیوا برگشت وهمینطور که چای رو جلوی اون می ذاشت یک سرفه کرد و گفت : گله و درد منم از تو همینه ..

 همیشه به یکی متصل میشی ..یک روز مامانت , اون نبود عمه ..بعد عزت الله ؛ حالام به این دختر ؛ 

آخه می خوام بدونم تو  به کی رفتی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش سوم 







منو ببین ؛ عمه ات رو ببین ..حتی به مادرتم نرفتی ..

شیوا تو تا حالا برای خودت چیکار کردی ؟ 

جز اینکه یک عمر نشستی و به دست عزت الله نگاه کردی ؟گفتی درسم رو ادامه میدم ندادی , هیچ  می دونی بابای عزت الله وقتی جوون بود  توی بازار پادو بود ؟ 

اما پدر من از بزرگان گرگان بود ده تا روستا به نام پدرم بود ..

مردم از قبال ما زندگی کردن ..عمه ات رو ببین شیر زنیه برای خودش حسین خان که هیچی پدر جد حسین خان هم نمی تونه بهش زور بگه یا ظلمی بکنه ...

یکم به خودت بیا بابا ؛ تو باید الان راه و چاه نشون گلنار بدی نه اون به تو , این دختر  می خواد درس بخونه ..تو چرا همت نمی کنی  درست رو تموم کنی ؟ 

وقتی زن عزت الله شدی بهم قول ندادی دیپلمت رو بگیری ؟ 

حالا که دوتایی با هم اینقدر صمیمی هستین و از دست اون دوتا عزت الله و ننه اش راحت شدین دست به دست هم بدین و پیشرفت کنین ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش چهارم







خواهر بهشون بگو توی آلمان داری چیکار می کنی ؟ 

عمه که خواب آلود شده بود  و انگار به حرفای اون گوش نمی داد .خمیازه ای کشید و گفت : من خوابم گرفته خودتون بگین ..می خوام یک چرتی بزنم ...

شیوا گفت : عمه چمدون هاتو آوردین می خواین برین آلمان ؟ ..

عمه یک بالش و پتو بر داشت و اونطرف اتاق توی آفتاب دراز کشید و گفت : آره عمه جون یکشنبه ساعت ده صبح میرم و فکر می کنم اگر همه چیز خوب پیش بره تا یکسال دیگه با حسین خان  بر می گردیم ....

من که احساس می کردم اوقاتم تلخ شده و یک چیزی این وسط داره اذیتم می کنه ..و اونم بی انصافیه آصف خان در مورد آقا بود ...

اما فورا یک بالش و پتو هم برای آصف خان آوردم و با یک لبخند گفتم : هر کاری دارین به من بگین براتون انجام میدم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش پنجم







نفسی مغرورانه کشید وبالش رو ازم گرفت و گذاشت زیر دستشو منم پتو رو کشیدم روش و پرسید : چند سالته گلنار ؟ 

گفتم : رفتم توی چهارده سال ..

گفت : پدر و مادرت کجان ؟چیکار می کنن ؟ ..

چهار زانو نشستم کنارش بین اونو شیوا ؛ پریناز دوید و مثل همیشه لم داد روی پای من ..

در حالیکه دستم رو دور کمرش  حلقه کردم و با دست دیگه ام موهاشو نوازش و سرم پایین بود  گفتم : بابام کارگر نانواییه ..

مادرم هم گاهی کار می کنه و کمک حالشه ..همین ..

پرسید : چی شد اومدی پیش شیوا ؟ 

گفتم : پدرم می خواست منو شوهر بده و مادرم برای اینکه از این کار جلوگیری کنه پیشنهاد عزت الله خان رو قبول کرد ..دلش راضی نبود ..

از وقتی قرار شد ازش جدا بشم  مدام گریه می کرد ..اما بابام زود راضی شد چون خونه ی ما مال آقا بود و قرار شد در عوض مزد من کرایه خونه ندن ..

این شد که من رفتم به خونه ی عزت الله خان .




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش ششم 







پرسید : ناراحت نشدی غصه نخوردی ؟ 

یک لبخند زدم و گفتم : راستش شاید بگین بی رگم ..یا بی غیرت ..

اما اهل غصه خوردن نیستم ..تا فکر چیزای بد به سرم می زنه میرم توی رویا ..خودمو ازش دور می کنم ..بیشترین غصه ای که توی عمرم خوردم برای شیوا جون بوده ..

یک چیزی بگم ناراحت نمیشین ؟ ..

عمه سرشو از زیر پتو آورد بیرون و گفت : مواظب باش داداش گیرش نیفتی هر چی می خواد با همین شگرد بارت می کنه ...

آصف خان کنجکاو شد و یک لبخند دندون نما زد و گفت : بگو ...بگو ببینم چی می خوای بگی ؟ 

گفتم :شما مرد خیلی خوبی هستین ..مهربونین ..شاید از روی مهربونی این حرفا رو می زنین ..

اما در مورد شیوا جون و عزت الله خان یکم بی انصافی کردین ..ببخشید بی ادبی که نکردم ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش هفتم







آصف خان بلند شد و نشست و تو صورت من نگاه کرد و در حالیکه به شوخی اخمشو در هم کشیده بود با همون لبخند که روی لبش مونده بود گفت : مثلا چه بی انصافی کردم ؟

 گفتم : وقتی من رفتم خونه ی آقا شیوا خانم نزدیک یکسال بود از طبقه ی بالا پایین نیومده بودن ..

دلیلش بیماری بود که داشتن ..اگر به عزیز بود همون روز اول که فهمیدن تحویلش می دادو خیال خودشو راحت می کرد  ..

ولی عزت الله خان همین طور که نسبت به مادرش دل رحمه با زن و بچه و همه ی آدم ها همینطوره ..اون آدم خوبیه ..و شیوا جون رو از ته دلش دوست داره ...

من اینو با چشم خودم دیدم ...شما از زن خودتون چه توقعی دارین؟ دلتون می خواد شما رو ول کنه و بره پیش پدرش ؟ اونا زن و شوهر بودن و همدیگر رو دوست داشتن ..نمیشد که از هم جدا بشن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهلم - بخش هشتم 









آصف خان دوباره روی بالش لم داد و گفت : پس تو فکر می کنی با شیوا رفتار خوبی کردن ؟ 

گفتم : نه من اینو نمیگم ,, فقط میگم آقا آدم بدی نیست و شیوا جون رو هم دوست داره ..همین ..

یک چیزی بگم ؟ تو رو قران از دستم ناراحت نشین , اگر زن شما این بیماری رو گرفته بود حاضر بودین بغلش کنین و مدام بهش برسین ؟ 

از حق که نمیشه گذشت ؛؛ پرستاری آقا بود که شیوا جون زود خوب شد هر کاری از دستش بر میومد کرد به قران  ..

حتی من شنیدم که به  عزیز می گفت اگر شیوا بره جذام خونه منم باهاش میرم ...

و برای همین هم عزیز جرات نکرد به کسی بگه ..شایدم این نقشه ی عزیز بود که شیوا جون رو دور کنه,  اما آقا تقصیری نداره ....

اون  بیشتر از همه توی این جریانات غصه می خورد  و اذیت میشد من زیاد دیدم که یواشکی گریه می کرد  ..

گاهی من احساس می کردم دلش می خواد عزیز رو بکشه ؛ 

شایدم برای  همین به شما اونطوری گفته ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز