2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190884 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش یازدهم 





گفتم : شما حق داری ؛؛ اما غیر از اون زخم خیلی خوشگلین ..چشم های آبی؛  پوستی سفید ..و لطیف ..خوش قد و بالا ..و از همه مهمتر دوتا دختر دارین که من می دونم چقدر در آرزوی دیدنشون بودین ..

حالا چی شده ؟ که حتی باهاشون بازی هم نمی کنین ؟ 

راستی یادم رفت به شما بگم ؛ من به شوکت خانم گفتم که طرفای قیطریه زندگی می کنیم ..شاید آقا اومد و پیدامون کرد ...

گفت : من نمی خوام پیدام کنه ..

دیگه دلم باهاش صاف نیست ..دوستش دارم خیلی زیاد اما دلمو شکست ...

پرسیدم شیوا جون اون روز توی اتاق آقا چی بهتون گفت که شما رو اینطور بهم ریخت  و دیگه حاضر نیستین باهاش زندگی کنین ....

دستشو گذاشت زیر چونه ی من و با مهربونی گفت : نه بابا تو واقعا مغزت کار می کنه خیلی حالیته ...آره تو درست فهمیدی ..

حرفی بهم زد که دیگه تا آخر عمر یادم نمیره ؛ شاید یک روز بهت گفتم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش دوازدهم 








من و شیوا اونشب تا سحر بیدار موندیم و حرف زدیم و بعد سحری خوردیم و نماز خوندیم و خوابیدیم ...و من دعا کردم خدایا به حق همین شب اول ماه رمضون هر چی زود تر آقا ما رو پیدا کنه ...

با نزدیک شدن به بهار برف ها آب شدن و تازه ما حیاط اون خونه رو دیدیم پراز درخت میوه بود و یک حوض گرد ..

پشت دیوار اون خونه یک سرازیری بود که یک رود خونه از اونجا رد میشد ..که اطرافش  پر از درخت بود ..

 یک روز آفتابی که از خواب بیدار شدم چشمم افتاد به  اون درخت ها که پر شده بود از  شکوفه های سفید و صورتی که  دنیای منو پر از رنگ و نور کرد..

نفس عمیقی از روی شادی کشیدم و خودمو دختر شاه پریون دیدم و اون سرزمین زیبا رو مال پری ها ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش سیزدهم 







حالا بعد از سالها که دیگه نه اثری از اون باغ ها ی پر شکوفه هست و نه اثری از اون رود خونه,,,  و ساختمون ها برج ها جای اونا رو گرفتن هر وقت از اون محله رد میشم می فهمم که اون زمان واقعا دوران شاه پریون بود ..همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت ..

به سال نو نزدیک می شدیم در حالیکه نه از عمه خبری شده بود و نه از آقا ؛ 

و ما در حالیکه روزه می گرفتیم نمی تونستم زیاد خرج کنیم در واقع با قناعت زندگی می کردیم ....

تا  یک روز شیوا به من گفت : گلنار از پولا مون هفت ریال بیشتر نمونده اینم خیلی زور بزنیم مال دو روزه باید یک طوری خودمون رو برسونیم به بازار تا من طلاهام رو بفروشم ..

یک مرتبه یادم اومد که من  پول هایی رو که شیوا برای مادرم داده بود بهش ندادم و هنوز توی جیب پالتوم مونده ...

درست یادم نیست ولی فکر می کنم سه تومن بود و اون زمان می شد با اون پول یک هفته ای رو سر کرد .....

 شیوا پول رو نگرفت و گفت : گلنار چرا به مادرت ندادی ؟


داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش چهاردهم 







گفتم : برای اینکه آقا بهشون پول داده بود ..الان خودمون بیشتر لازم داریم ...

گفت : ولی باید یک فکری بکنیم ..اینطوری نمیشه ..

پول نفتی رو هم ندادیم ..فردا میاد سراغش ..نه گوشت داریم نه برنج و روغن ..

گفتم : با دوتا بچه بریم بازار ؟

 گفت : چاره نداریم چند روز دیگه عیده خرج داریم ...که صدای در حیاط بلند شد ..

یکی محکم می کوبید به در ..بهم نگاه کردیم ..

شیوا گفت: اگر نفتی بود  بیا پولشو ازم بگیر و ببر بهش بده ... 

من رفتم در باز کردم که آقای شاه پسندی رو پشت در دیدم ... 

از طرف پدر شیوا برامون برنج و روغن و آرد وبلغور گندم و کلی چیزای دیگه و از همه مهمتر پول آورده بود ...هر دو جون تازه ای گرفتیم ..

خیلی برامون غافلگیر  کننده بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش سیزدهم 







حالا بعد از سالها که دیگه نه اثری از اون باغ ها ی پر شکوفه هست و نه اثری از اون رود خونه,,,  و ساختمون ها برج ها جای اونا رو گرفتن هر وقت از اون محله رد میشم می فهمم که اون زمان واقعا دوران شاه پریون بود ..همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت ..

به سال نو نزدیک می شدیم در حالیکه نه از عمه خبری شده بود و نه از آقا ؛ 

و ما در حالیکه روزه می گرفتیم نمی تونستم زیاد خرج کنیم در واقع با قناعت زندگی می کردیم ....

تا  یک روز شیوا به من گفت : گلنار از پولا مون هفت ریال بیشتر نمونده اینم خیلی زور بزنیم مال دو روزه باید یک طوری خودمون رو برسونیم به بازار تا من طلاهام رو بفروشم ..

یک مرتبه یادم اومد که من  پول هایی رو که شیوا برای مادرم داده بود بهش ندادم و هنوز توی جیب پالتوم مونده ...

درست یادم نیست ولی فکر می کنم سه تومن بود و اون زمان می شد با اون پول یک هفته ای رو سر کرد .....

 شیوا پول رو نگرفت و گفت : گلنار چرا به مادرت ندادی ؟


داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش چهاردهم 







گفتم : برای اینکه آقا بهشون پول داده بود ..الان خودمون بیشتر لازم داریم ...

گفت : ولی باید یک فکری بکنیم ..اینطوری نمیشه ..

پول نفتی رو هم ندادیم ..فردا میاد سراغش ..نه گوشت داریم نه برنج و روغن ..

گفتم : با دوتا بچه بریم بازار ؟

 گفت : چاره نداریم چند روز دیگه عیده خرج داریم ...که صدای در حیاط بلند شد ..

یکی محکم می کوبید به در ..بهم نگاه کردیم ..

شیوا گفت: اگر نفتی بود  بیا پولشو ازم بگیر و ببر بهش بده ... 

من رفتم در باز کردم که آقای شاه پسندی رو پشت در دیدم ... 

از طرف پدر شیوا برامون برنج و روغن و آرد وبلغور گندم و کلی چیزای دیگه و از همه مهمتر پول آورده بود ...هر دو جون تازه ای گرفتیم ..

خیلی برامون غافلگیر  کننده بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش پانزدهم 








در حالیکه با خوشحالی  اونا رو جابجا می کردیم ؛؛ گفتم : شیوا جون ؟ شما فکر نمی کنی خدا داره یک چیزی به ما یاد میده ...

شما ببین چند بار ما رو تا اوج نا امیدی برده و یک مرتبه در رحمتشو به رومون باز کرده ..به نظرتون این نشونه ای از طرف خدا نیست ؟ 

گفت : گلنار ؟ یک چیزی بهت بگم ..خیلی دلم می خواست دلم مثل دل تو بود ..و من می دونم چرا این درِ رحمت به روی ما باز میشه چون دل تو همیشه امیدواره ..

حالا بیا یک آش بلغور برای افطار درست کن که خیلی وقته نخوریم ....

فردا برو خرید و دو کیلو گوشت بخر تا  یک خورشت پر گوشت درست کنیم ...






ادامه دارد



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

با سلام و درود به شما عزیزانم 


که در مقابل این همه محبتی که به من داشتین سر تعظیم فرود میارم ...

یکایک پیام های شما رو خوندم و خدا رو برای اینکه این سعادت رو به من داده که شما رو داشته باشم شکر کردم ...که همه چیز از اوست و قلم به دست او🌺🌺🌺🌺🌺🌺



از همه ی شما  خانم ها و آقایانی که پیام فرستادن سپاسگزارم ❤️


اما در مورد قصه ی آقای عزیز من 

این داستان طولانی است و با هدف های خودش پیش می میره ...اجازه بدین و فعلا منتظر پایانش نباشین تا با لحظات تلخ و شیرین اون همراه شویم 

خود من این قصه رو دوست دارم و نمی خواهم به هیچ دلیل دست به ساختار اون بزنم چون لحظات در این داستان بسیار اهمیت دارد 

لطفا با من همراه َشوید و اجازه بدین بازم قصه گوی شب های شما باشم ❤️❤️❤️❤️


ناهید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش اول







با رسیدن پول و آذوقه حال و هوای سوت کور خونه ی ما عوض کرد ..

بوی  بهار و صدای چهچهه ی  پرنده های خوش آواز که لابلای شکوفه های  زردآلو و گیلاس سر مستانه از عطر گلها  می خوندن و از این شاخه به اون شاخه می پریدن ؛

احساس لطیفی به من داده بود که دلم می خواست می تونستم پرواز کنم و روی اون گلها چرخ بزنم ...

دیگه چیزی به عید نمونده بود ..

برای افطار رفتم خرید سبزی خوردن و ماست و نو ن تازه؛ میوه  و مرغ گرفتم ؛؛ 

بعد  من و شیوا  همینطور که با بچه ها بازی می کردیم و با هم حرف می زدیم برای افطار سفره ی رنگی تدارک دیدیم ....

آش بلغور و حلوا و خرما؛  نون و پنیر سبزی با مرغ و پلو ...یعنی ضعف کردنه یک آدم روزه دار....دیگه طاقت نداشتم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش دوم 






نزدیک افطار رادیو رو روشن کردم و صدای ربنا بلند شد ..

اونقدر همه چیز به نظرم عالی بود که مدام با بچه ها می خندیدیم ..

بالاخره دور سفره نشستیم و منتظر اذان بودیم که شیوا به یک باره بغض کرد و مثل ابر بهار اشک ریخت ...بهش نگاه می کردم ..

من با درد های اون آشنا بودم ..برای گریه کردن بهانه های زیادی داشت ولی اینو  می دونستم که هیچ چیز و هیچ کس جای آقا رو براش نمی گیره ..

اما اون دلتنگ بود و این  دلتنگی همیشه و تا آخرین نفسی که می کشید همراهش خواهد بود ..منم سرم کج شد و در حالیکه پریناز  کنار سفره روی پای من لم داده بود گریه کردم ..

و اونجا متوجه شدم که اون بچه هم داره آروم اشک میریزه و همه چیز رو می فهمه ..

دیگه اشتهایی برام نمونده بود ولی با همون حال افطار کردیم  بدون اینکه کلامی به زبون بیاریم








#ناهید_گلکار

@nahid-golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش سوم 






اونشب بعد از اینکه کارامو کردم وبساط سحری رو مهیا ، رفتم  بچه ها رو بخوابونم  ..

در تمام این مدت زیر چشمی به شیوا که روی یک کاناپه چوبی کنار پنجره نشسته بود و به تاریکی خیره مونده بود نگاه می کردم  ...

وقتی بچه ها  خوابشون برد رفتم و کنارش نشستم و گفتم : شیوا جون ؟ به من نگفتی که دخترتم ؟ من مادر خودم رو ول کردم و اومدم پیش شما ,  به امید اینکه برای من مادری کنی ,, 

 نمی گفتی چقدر دلت می خواد بچه ها پیشتون باشن ؟ چند روز پیش نمی گفتی اگر پول داشته باشیم خیالت راحت میشه ؟ نگفتی پدرم به فکرم نیست و برای اون ناراحتی ؟ ..

من و پریناز و پرستو شما رو لازم داریم دلمون می خواد خوشحال باشی ..

امشب دلت برای پریناز نسوخت که اونطور بی صدا گریه می کرد ؟

 شیوا جون اون بچه همه چیز رو می فهمه و غصه می خوره ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش چهارم 






دستشو گذشت روی دستم و گفت : حق داری ..من خیلی آدم قوی و محکمی نیستم .. 

به یک چیزایی فکر می کنم که قلبم رو  آتیش می زنه و من توی اون شعله ها می سوزم ..و دیگه قدرت ندارم به خودم مسلط بشم ...

دست خودم نیست باور کن گلنار می خوام ,,  می خوام فراموش کنم ولی نمیشه ...

بزار شوهر کنی بعد می فهمی من چی میگم ...

گفتم : مثلا چه فکری ؟ 

گفت : اینکه عزیز دوباره جهاز اون زن رو برده باشه بالا و بعدم اونو آورده باشه توی اون خونه و الان خوش و خرم با عزت الله خان زندگی می کنن ..و من و بچه هاش اینجا سختی می کشیم ...

گفتم : می خواین من برم و سر و گوشی آب بدم و برگردم ؟

 گفت : نه عزیز دلم ..باید فراموش کنم ولی زمان می خوام ..عادت می کنم هنوز این درد تازه اس به مرور از یادم میره و تموم میشه ..

اینکه بریم سراغش مثل این می مونه که یک زخم رو مدام تازه نگه داریم روش نمک بپاشیم ..کار از کار گذشته ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش پنجم 






گفتم : اینطور که من شنیدم حال و روز فرح هم از شما بهتر نیست ..شوکت می گفت شوهرش اونو به قصد کشت می زنه ..

دعوای مفصلی کرده بودن و عزیز رفته بود وساطت ..و حتی فرصت نداشتن تا بالا برن ؛ اثاث بالا دست نخورده بود هیچ کس حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت  ..

شاید هنوزم توی همین حال باشن ما چه می دونیم ...چرا برای چیزی که ازش خبر نداریم درسته یا غلط خودتون رو ناراحت می کنین ؟

 از کجا معلوم الان آقا از شما بیشتر ناراحت نیست  ؟

آغوشش رو برای من باز کرد و با یک لبخند مصنوعی گفت : بیا اینجا ...بیا بغلم من اجازه نمیدم هیچ کس سه تا دختر منو اذیت کنه ..تا پای جونم براتون می ایستم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش ششم 







در حالیکه سرمو تو سینه اش فشار می دادم گفتم : پس به خاطر ما سعی کنین زود تر فراموش کنین ..اینطوری من همش برای شما نگرانم ...

هنوز نُه  روزدیگه از  ماه رمضون مونده بود که صبح ساعت یازده و ده دقیقه سال تحویل شد ..

ما چهار تایی با لباس نو و مرتب کنار سفره ی هفت سین نشسته بودیم ....

من و شیوا  سعی داشتیم هر دو غم مون رو از هم پنهون کنیم ..

این دومین سالی بود که من از خانواده ام دور بودم و حالا سر تحویل سال احساس می کردم دلم می خواد پیش مادرم و برادرام باشم ؛؛ ...

بعد یاد سال قبل افتادم که درست سر سال تحویل آقا از راه رسید و ما رو خوشحال کرد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش هفتم 







یادم میومد که من رو به دیوار ایستاده بودم تا اون لباسشو عوض کنه ..و در حالیکه بلند می خندید گفت : حالا برگرد حاضرم ..

و نمی دونم چرا زیر لب و بی اختیار  زمزمه کردم : آخیش آقای عز....و ساکت شدم ..

نکنه من در مورد اون اشتباه می کنم و مرد بدی باشه و واقعا سعی کرده شیوا رو از خودش دور کنه تا زن بگیره ؟ ..

ولی نه آقا  اینطور مردی نیست ..من می دونم چقدر مهربونه ...نه ،، نمیشه ...قبول ندارم ..من می دونم یک روز اون از این در میاد تو؛؛  درست مثل موقعی که میومد کوهستان به دیدن ما و با خودش شادی و خوشحالی میاورد  ...بازم میاد و ما رو خوشحال می کنه 

رادیو یک آهنگ شاد گذشت و پریناز و پرستو شروع کردن به رقصیدن ..

منم بدم نمی اومد ..

اولش به مسخره بازی و بعدم احساس کردم رقصیدن چه لذتی داره  ..

این بود که در حالیکه شیوا صدای رادیو رو بلند کرده بود و دست می زد ما سه تایی  قر می دادیم و می خندیدیم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش هشتم 









از اون شب به بعد یعنی تمام  ایام عید  شیوا تا می تونست ظاهرشو  حفظ کرد و  سعی داشت ما رو خوشحال نگه داره ...

اما اغلب شب ها که بیدار می شدم اون از این دنده به اون دنده میشد و گاهی صدای گریه های آروم اونو می شنیدم  ...

خوب این انزوا برای شیوا کار آسونی نبود؛ 

 اون زمان وقتی سال تحویل میشد بدون هیچ شک و تردیدی همه برای عید دیدنی به خونه های هم می رفتن و تمام طول اون سیزده روز یا مهمون داشتن یا برای عید دیدنی  می رفتن ..

و حالا این وضعیتی که ما داشتیم قابل تحمل برامون نبود که دور از مردم بدون اینکه کسی ازمون خبری داشته باشه چهار تایی زندگی کنیم  ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش نهم







اما وابستگی من و شیوا بهم مثال زدنی بود ..احساس می کردم از همه ی دنیا بیشتر اونو دوست دارم و  می فهمیدم اونم همین حس رو به من داره ...

تا روز عید فطر از راه رسید .. 

با اینکه به نظر می رسید همه چیز روبراهه ؛ما پول ؛ خونه ی خوب و  فضای خوبی داشتیم و توی اون محله ی روستایی جا افتاده بودیم ولی یک بالاتکلیفی خاصی توی خونه ی ما حاکم بود ..

یک حالت سر در گمی ...

همش منتظر بودیم و خودمون نمی دونستیم منتظر چه اتفاقی ,, نگاهمون همیشه به در بود ..شاید عمه ؛؛ شایدم آقا : و شایدم یک اتفاق خوب ..

دو روز بعد از  عید فطر درست روز قبل از  سیزده بدر  نزدیک ظهر بود و من داشتیم بساط ناهار رو پهن می کردیم و شیوا توی آشپز خونه بود ..که اولین خواستگار من ؛ در خونه رو زد ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش دهم 








معمولا وقتی کولون در کوبیده می شد یا نفتی بود یا کسی که برامون آب خوردن میاورد و یا زن همسایه پروین خانم که هر وقت چیزی درست می کرد که می دونست بو داره برای ما هم میاورد ..

اما با اینکه شیوا اینو می دونست هر بار برافروخته میشد و نگاه منتظرش رو به در می دوخت و اونقدر با حسرت به در نگاه می کرد تا از اومدن کسی که انتظارشو می کشید مایوس میشد و بعد با یک نفس عمیق به کارش ادامه می داد ...

اون روزم من با شنیدن صدای در؛   یک چادر سرم انداختم و رفتم تا پشت در ؛ و طبق عادت پرسیدم کیه ؟ 

بلند گفت گلنار خانم شاه پسندی هستم ...

اون مرد سی و هفت ؛ هشت ساله ای بود با قدی بلند و ورزشکارانه با سیبل های پر پشت و صورتی آبله رو کت و شلوار مشکی می پوشید با پیرهن گلدار ..

سیاه  و سفید...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش یازدهم








قند توی دلم آب کردن چون اون همیشه برای ما خوش خبر بود ..

با خوشرویی سلام کرد ..

یک جعبه شیرینی دستش بود ..

سرشو پایین انداخته بود و با خجالت گفت : قابل شما رو نداره گلنار خانم .. 

گفتم : دست شما درد نکنه زحمت کشیدین ..بقیه نداره ؟ 

پا ؛پایی کرد و همینطور با شرم و حیا گفت : رو چشمم ؛ غلامم ؛ هر چی بخواین میارم خدمتتون ...

از لحنش خوشم نیومد ..

گفتم : خیلی ممنون ..کاری ندارین ؟ پیامی از طرف آصف خان ؟ 

گفت : یک عرض کوچیک با شیوا خانم دارم ..میشه بیام توی خونه خدمتشون عرض کنم  ؟ اجازه می فرمایید ..

گفتم : نمی دونم بزارین برم بپرسم ...

شیوا توی آشپزخونه داشت غذا می کشید وقتی بهش گفتم ..

اولش ترسید برای پدرش اتفاقی افتاده باشه ولی نگاهی به جعبه ی شیرینی کرد و گفت : بزار رو سری سرم کنم بگو بیاد ببینم چی می خواد ..نه صبر کن گلنار ؛؛ چه معنی داره مرد غریبه سر ظهر بیا توی خونه ی من خودم میرم دم در ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش دوازدهم








شیوا رفت ومن  کفگیر رو بر داشتم و بقیه ی پلو رو کشیدم توی دیس ...

 بردم گذاشتم سر سفره ..و منتظر شیوا شدم ...یک مدت طول کشید تا بر گشت ..

اما از خنده غش و ریسه رفته بود ..

من به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که هر چی می خواد باشه ؛ باشه فقط شیوا بخنده ...برای همین اصلا نپرسیدم شاه پسندی چیکار داشت ....

و اون همینطور می خندید و به من نگاه می کرد و دوباره خنده اش می گرفت ..

 با همون حال گفت : چرا ؟ چرا ..نمی پرسی چیکار داشت ؟ 

منم در حالیکه از خنده های اون خندم گرفته بود گفتم : خوب چیکار داشت ..مثل اینکه هر چی بوده خوشحال شدین ...

گفت : اتفاقا نه ...می دونی به من چی گفت؟ مرتیکه  احمق ؟ می خواد تو زنش بشی ..

اونم زن دوم ..میگه ..یک خونه ی بزرگ همین نزدیکی ها داره به نام تو می کنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش سیزدهم 







گفتم : وا؟ خاک بر سرش ؛کثافت ..آخه این خنده داره شیوا جون ؟

 گفت : چیکار کنم ؟ عین پسر بچه ها خجالت می کشید و منم احساس  کردم دارم مادر زن میشم و بازم غش و ریسه رفت ...

گفتم : عه ؛عه تو رو قران اینطوری نگین بدم میاد ..

اگر دستم بهش برسه می دونم باهاش چیکار کنم ..شما چی گفتی ؟ ..

شیوا همینطور که می نشست سر سفره گفت : بهش گفتم به کس کسونش نمیدم ..به همه کسونش نمیدم ...

گفتم : خوب پس چرا شما می خندی ؟

 گفت : آخه اونجا نبودی ببینی اون مرد خرس گنده چطوری از تو خواستگاری کرد ؛؛ تو رو خدا می ببینی ؟ مردها چطورین ؟..اون زن داره و چهار تا بچه ..اومده خواستگاری یک دختر که جای بچه اشه  وای ؛ وای  با کمال پر رویی  از من میخواد تو رو بدم به اون ..

باید می دیدی وقتی جوابشو دادم چه حالی شد ..و گفت : بی ادبی میشه حالا جواب ندین من دوباره مزاحم میشم و با عجله رفت ..

فکر کنم حالا ؛حالاها دست از سر ما بر نداره و بازم خندید ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هشتم - بخش چهاردهم






گفتم : تو رو قران نخندیدن ..من خیلی بدم اومده حالم داره بهم می خوره ..این بار خودم جوابشو میدم ...تو رو خدا شانس منو ببین .

گفت : دیگه بهش فکر نکن غذاتو بخور ..

بهم نگاه کردیم و هر دو با هم خندیدیم .. 

گفتم شیوا جون هیچ وقت فکرشم نمی کردم یک روز به شما بگم نخندین ؛؛

گفت : سرد شد بخور ...که صدای یک ماشین که با چند تا گاز هرز جلوی خونه نگه داشت ..

ساکت مون کرد..

چند لحظه صبر کردیم ..صدای بستن شده در ماشین وکولون در   رو که شنیدم هر دو از جامون بلند شدیم  ...

من ترسیدم و با هراس  گفتم : نکنه برگشته ؟ خاک بر سر ؛

 شیوا گفت : تو بشین من خودم میرم درو باز می کنم ..

و روسرشو محکم کرد و رفت درو باز کنه ..

من پشت شیشه ایستادم اما بدنم می لرزید ..

شیوا در رو باز کرد و قبل از اینکه ببینم چه کسی پشت دره ؛؛ 

 یک مرتبه سرشو خم کرد و دستهاشو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به جیغ کشیدن یک لحظه فکر کردم آقا اومده ولی اون  با صدای بلند داد می زد دیر اومدی بابا ..دیر اومدی ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_gol

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش اول






از دو جهت  خیالم راحت شد یکی اینکه شاه پسندی پشت در نبود و دوم اینکه  پدر شیوا اومده بود و اینطور یکی از غصه های اون از بین میرفت  ؛ 

که در واقع یکی از حسرت های بزرگ شیوا  بود ..

یک لحظه به ذهنم رسید که من چرا اینقدر نسبت به بابام بی تفاوتم و چرا مثل شیوا در حسرتش نیستم ؟ و حالا بعد از گذشت این همه سال می فهمم اینطور نبوده ،، و اون حسرت در دل منم هم وجود داشته ؛؛ 

برای همین به اولین مردی که به من محبت کرده بود اونطور علاقمند شده بودم ..

بگذریم ؛  حال براتون  از اون روز بگم ...

شیوا نمی تونست جلوی خودشو بگیره و همینطور با صدای بلند گریه می کرد و عقب ؛عقب میرفت ..من دویدم توی حیاط تا کمکش کنم ..

که چشمم افتاد به مردِ کوتاه قد و لاغر اندامی با موها و سیبل سفید ..و چشمانی آبی و پوستی روشن ..اونقدر تر و تمیز بود که برق می زد و  آدم فکر می کرد همین الان از توی حموم در اومده ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و نهم- بخش دوم 






زیر لب گفتم : آصف خان ؛آصف  خان این بود ؟ 

در حالیکه قامتشو راست نگه داشته بود  و چشمش لبریز از اشک ؛ و خیلی ناراحت به نظر می رسید رفت طرف شیوا . 

پشت سرشم عمه که یک ساک بزرگ دستش بود  و صادق خان ؛ که چهار تا چمدون بزرگ رو با خودش آورد و تند و تند اونا رو گذاشت توی ایوون و رفت؛  

شیوا همینطور که عقب عقب میرفت و  با صدای بلند گریه می کرد ؛ تا شاید دق و دلِ این همه سال رو سر پدرش خالی کنه ..و حتی دیگه کنترل آب دهنشو نداشت و  بازم عقب تر رفت ؛ 

طوری  شبیه به ناله در حالیکه دستهاشو بی هدف بالا و پایین می برد گفت : نیا جلو ..به من دست نزن من دیگه دختر تو نیستم ..نیستم ؛؛  

چرا اومدی  اینجا ؟می خواستی داغ دلمو تازه کنی ؟ 

 نترسیدی ازم مرض بگیری ؟ از دخترت که یک روز می گفتی همه ی دنیا ی توست نترسیدی ؟ برو از اینجا ؛؛؛ اگر به خاطر بچه هام مجبور نبودم کمکت رو قبول نمی کردم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز