داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و هشتم - بخش سیزدهم
گفتم : وا؟ خاک بر سرش ؛کثافت ..آخه این خنده داره شیوا جون ؟
گفت : چیکار کنم ؟ عین پسر بچه ها خجالت می کشید و منم احساس کردم دارم مادر زن میشم و بازم غش و ریسه رفت ...
گفتم : عه ؛عه تو رو قران اینطوری نگین بدم میاد ..
اگر دستم بهش برسه می دونم باهاش چیکار کنم ..شما چی گفتی ؟ ..
شیوا همینطور که می نشست سر سفره گفت : بهش گفتم به کس کسونش نمیدم ..به همه کسونش نمیدم ...
گفتم : خوب پس چرا شما می خندی ؟
گفت : آخه اونجا نبودی ببینی اون مرد خرس گنده چطوری از تو خواستگاری کرد ؛؛ تو رو خدا می ببینی ؟ مردها چطورین ؟..اون زن داره و چهار تا بچه ..اومده خواستگاری یک دختر که جای بچه اشه وای ؛ وای با کمال پر رویی از من میخواد تو رو بدم به اون ..
باید می دیدی وقتی جوابشو دادم چه حالی شد ..و گفت : بی ادبی میشه حالا جواب ندین من دوباره مزاحم میشم و با عجله رفت ..
فکر کنم حالا ؛حالاها دست از سر ما بر نداره و بازم خندید ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و هشتم - بخش چهاردهم
گفتم : تو رو قران نخندیدن ..من خیلی بدم اومده حالم داره بهم می خوره ..این بار خودم جوابشو میدم ...تو رو خدا شانس منو ببین .
گفت : دیگه بهش فکر نکن غذاتو بخور ..
بهم نگاه کردیم و هر دو با هم خندیدیم ..
گفتم شیوا جون هیچ وقت فکرشم نمی کردم یک روز به شما بگم نخندین ؛؛
گفت : سرد شد بخور ...که صدای یک ماشین که با چند تا گاز هرز جلوی خونه نگه داشت ..
ساکت مون کرد..
چند لحظه صبر کردیم ..صدای بستن شده در ماشین وکولون در رو که شنیدم هر دو از جامون بلند شدیم ...
من ترسیدم و با هراس گفتم : نکنه برگشته ؟ خاک بر سر ؛
شیوا گفت : تو بشین من خودم میرم درو باز می کنم ..
و روسرشو محکم کرد و رفت درو باز کنه ..
من پشت شیشه ایستادم اما بدنم می لرزید ..
شیوا در رو باز کرد و قبل از اینکه ببینم چه کسی پشت دره ؛؛
یک مرتبه سرشو خم کرد و دستهاشو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به جیغ کشیدن یک لحظه فکر کردم آقا اومده ولی اون با صدای بلند داد می زد دیر اومدی بابا ..دیر اومدی ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_gol
@nahid_golkar