داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و هفتم - بخش پنجم
یک لبخند زد و به چشمم نگاه کرد و گفت :ما از تو ممنونیم ..اونقدر قوی به نظر میای که آدم خیالش راحته ؛
اگر شیوا بهت احتیاج نداشت با خودم می بردمت ..
در مورد درس خوندنت هم به فکرت هستم می تونی کلاس اول رو امتحان بدی ؟
گفتم : نمی دونم شیوا خانم فقط خوندن و نوشتین یادم داده ...
گفت به صادق میگم چیکار کنه ..خبرت می کنم ..
عمه رفت و حالا دیگه کسی نمی تونست با شیوا حرف بزنه بغضی بی امان گلوشو فشار می داد ...و من مراقب بچه ها بودم ...
اون سه مرد اثاث رو گذاشتن توی خونه و رفتن ..
بلبشویی راه افتاده بود که هیچ کدوم نمی دونستیم از کجا شروع کنیم ..
خیلی کار سخت و عذاب آوردی بود جابجا کردن اون اثاث , اونم توی اون سرما ؛
اما بالاخره مشغول شدیم و بازم این من بودم که سعی می کردم شیوا رو سر حال بیارم ...
ولی نمیشد حتی بچه ها هم نمی تونستن خوشحالش کنن ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و هفتم - بخش ششم
حوصله نداشت خیلی عصبی بود و حرف نمی زد ...وقتی توی کوهستان بودیم من و شیوا مدام درد و دل می کردیم و بیشتر اوقات می خندیدیم ولی حالا با اون سکوت تلخش فضای خونه رو غم انگیز کرده بود ؛ اونقدر که من جرات نداشتم ازش سئوالی بپرسم ..
با این حال با هم کار می کردیم و وسایل رو توی اون خونه می چیدیم ...
بدون اینکه دل و دماغ داشته باشیم ..
یک هفته ای هم طول کشید تا اون اثاث گرونقیمت رنگ و رویی به خونه داد ..
حالا بخاری و رادیو و گرامافون و مبل و ویترین و میز های کنده کاری شده داشتیم ولی شیوا اصلا خوشحال نبود ...
مدام رو سری سرش می کرد تا به هیچ وجه زخم هاش پیدا نباشن ..
نمی دونستم چیکار کنم ؟
و چطوری اونو از این حال در بیارم در حالیکه می دونستم درد اون دوری از آقاست ؛؛
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar