2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190884 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش نهم 







عمه در حالیکه انگشتشو گرفته بود طرف عزیز داد زد ..دیگه دهنتو ببند ...کولی بازی کار توست و با این روش حرف ناحق خودتو به کرسی میشونی ..دستت برای من رو شده ...تو همه رو مثل خودت ابله فرض کردی ...صدات دوباره در بیاد دوتا از گردن کلفت ها رو می فرستم تا می خوری حالتو جا بیارن ...ننگ دارم از خودم که چرا گذاشتم دوباره دخترم زیر دست تو بیفته ..دلم برای پسرت سوخت ..حالا جواب سئوالت رو بگیر  ...خودت می دونستی اگر شیوا رو فرستاده بودی جذام خونه من  تا گردن تو رو نمی گرفتم و نمی بردم مبتلات بکنم ولت نمی کردم ..من می دونم تو از ترس من این کارو نکردی ...الانم از دستم راحت نمیشی ..چنان برات نقشه کشیدم که تا آخر عمرت بسوزی ؛ طوری که  تحمل ساختن با دردت رو  نداشته باشی ..اینا رو گفتم که زمانی که به اون روز افتادی این حرف من یادت بیاد و بدونی از کجا داری می خوری ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش دهم 








اگر یادت نمیاد با شیوا چیکار کردی یادت بیارم ,, عزیز شروع کرد به گریه کردن و در حالیکه اشک میریخت و واقعا نمی تونست درست مثل قبل از خودش دفاع کنه ..نشست رو ی مبل و گفت : خبر دروغ برات آوردن ..من کاری به کار شیوا نداشتم ..والله نداشتم ..جز اینکه می پختم و می ساختم میذاشتم جلوش مثل مهمون ها می خورد و یک تشکر نمی کرد ...ازش یکسال پذیرایی کردم ؟ اینه دست مزد من؟ ..خوره ی اونو تحمل کردم و جون بچه های خودمو به خطر انداختم ولی حاضر نشدم ببرمش جذام خونه ..می دونی اگر کسی می فهمید درِ خونه ی ما رو مهر و موم می کردن ؟ حتی نذاشتم فامیل بفهمه ..اینا ها ش این شوکت بپرس ازش ..نکردم ؟  ..اصلا از این بچه بپرس ..گلنار تو اومدی اینجا من کاری به کار شیوا داشتم ؟ بدشو گفتم ؟ ناهار و شامش رو درست نمی کردم و حاضر و آماده نمی ذاشتم جلوش ؟ از بچه هاش مراقبت نمی کردم ؟ ..این گلنار شاهده شب ها تا صبح نمی خوابیدم ..بچه داری می کردم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش یازدهم 








عمه گفت بسه دیگه ..آدم شرمش میاد با تو بحث کنه ..چی بهت بگم ؟ تو نمی فهمی اشکالت کجاس ؛؛ هیچ وقت هم نخواهی فهمید ..تو بیچاره ای زن ..اومده بودم چهار تا لیچار بارت کنم ..ولی می ببینم ارزش اونم نداری ...تو مثل حیوون با شیوا رفتار کردی  ؛ حالا به خودت حق میدی؟ چون ناهار و شام جلوش گذاشتی ؟ مدیون تو شدیم ؟ تو اونو توی یک اتاق هشت ماه حبس کرده بودی بعد می خواستی از شام  و ناهاری که از کنار غذای خودتون بهش می دادی ازت تشکر کنه ؟  همه رو مقصر می دونی جز خودت ..تو یک احمق  خرافی و بد سرشت هستی ..نحس تویی ؛ جذامی تویی ؛ آفت جون بچه هات تویی ..و فکر می کنی داری بهشون محبت می کنی در حالیکه بزرگترین دشمن اونا یی  ....من دیگه با تو حرفی ندارم فقط منتظر اون روزی باش که بهت قول دادم  ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش دوازدهم 








عزیز دو دستی زد توی صورتش و گفت : ای خدا منو مرگ بده تا از دست دختر تو یکی راحت بشم آفت شد افتاده به جون زندگیم و همینطور داره همه چیز رو از بین می بره ...یکی نیست  بگه من چیکار کردم که لایق این حرفا باشم ...عمه گفت : چرا فرستادیش توی اون کوهستان دور افتاده ؟ ندار بودی ؟ یا شیوا خودش ندار بود ؟ اگر راست میگی جواب این سئوال منو  مثل آدم بده ..عزیز گفت : شما اشتباه می کنی این حرفا رو شیوا توی گوش شما خونده نظرت نسبت به من اینطوری شده ..من نبودم که رفتم دنبالش با سلام و صلوات آوردمش توی خونه ام ؟ ازش نپرسیدی در جواب محبت های من چیکار کرد ؟ عمه گفت : ..طفره نرو یک سئوال ؛ یک جواب ؛؛ ..چرا شیوا رو فرستادی توی اون کوهستان با اون همه بدبختی زندگی کنه ؟ گفت : ای وای من ؛ خاک بر سرم کنن ..مگه اونجا مال باباش  نبود ؟همون طرفا بزرگ شده ..دختر تهرونی که نبود که حالا من فرستاده باشمش به کوهستان  ؛ فکر کردیم  دور از مردم باشه که یک وقت  کسی بو نبره جذامی اونطرفا زندگی می کنه بد کردم ؟ تو شهر اگر  بود بالاخره  لو میرفت می بردنش والله به خدا برای همین بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش یازدهم 








عمه گفت بسه دیگه ..آدم شرمش میاد با تو بحث کنه ..چی بهت بگم ؟ تو نمی فهمی اشکالت کجاس ؛؛ هیچ وقت هم نخواهی فهمید ..تو بیچاره ای زن ..اومده بودم چهار تا لیچار بارت کنم ..ولی می ببینم ارزش اونم نداری ...تو مثل حیوون با شیوا رفتار کردی  ؛ حالا به خودت حق میدی؟ چون ناهار و شام جلوش گذاشتی ؟ مدیون تو شدیم ؟ تو اونو توی یک اتاق هشت ماه حبس کرده بودی بعد می خواستی از شام  و ناهاری که از کنار غذای خودتون بهش می دادی ازت تشکر کنه ؟  همه رو مقصر می دونی جز خودت ..تو یک احمق  خرافی و بد سرشت هستی ..نحس تویی ؛ جذامی تویی ؛ آفت جون بچه هات تویی ..و فکر می کنی داری بهشون محبت می کنی در حالیکه بزرگترین دشمن اونا یی  ....من دیگه با تو حرفی ندارم فقط منتظر اون روزی باش که بهت قول دادم  ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش دوازدهم 








عزیز دو دستی زد توی صورتش و گفت : ای خدا منو مرگ بده تا از دست دختر تو یکی راحت بشم آفت شد افتاده به جون زندگیم و همینطور داره همه چیز رو از بین می بره ...یکی نیست  بگه من چیکار کردم که لایق این حرفا باشم ...عمه گفت : چرا فرستادیش توی اون کوهستان دور افتاده ؟ ندار بودی ؟ یا شیوا خودش ندار بود ؟ اگر راست میگی جواب این سئوال منو  مثل آدم بده ..عزیز گفت : شما اشتباه می کنی این حرفا رو شیوا توی گوش شما خونده نظرت نسبت به من اینطوری شده ..من نبودم که رفتم دنبالش با سلام و صلوات آوردمش توی خونه ام ؟ ازش نپرسیدی در جواب محبت های من چیکار کرد ؟ عمه گفت : ..طفره نرو یک سئوال ؛ یک جواب ؛؛ ..چرا شیوا رو فرستادی توی اون کوهستان با اون همه بدبختی زندگی کنه ؟ گفت : ای وای من ؛ خاک بر سرم کنن ..مگه اونجا مال باباش  نبود ؟همون طرفا بزرگ شده ..دختر تهرونی که نبود که حالا من فرستاده باشمش به کوهستان  ؛ فکر کردیم  دور از مردم باشه که یک وقت  کسی بو نبره جذامی اونطرفا زندگی می کنه بد کردم ؟ تو شهر اگر  بود بالاخره  لو میرفت می بردنش والله به خدا برای همین بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش سیزدهم 








عمه سرشو چند بار تکون داد و همینطور که از اتاق بیرون میرفت گفت : آهان فهمیدم تو دلت برای شیوا سوخته بود؛ و اصلا نمی خواستی سد راهت بشه و برای  دوردونه ی حسن کبابیت زن بگیری ...برو عزیز همه رو مثل خودت نفهم فرض نکن ...

و در یک چشم بر هم زدن با اون کفش های پاشنه بلند..که صدای تلق , تلقش میومد  از پله ها رفت بالا ..عزیز از شدت ناراحتی بالا و پایین می پرید ...بعد خودشو به حالت غش انداخت روی مبل ..فحش می داد به شیوا و عمه ؛؛ و نفرین می کرد ولی ظاهرا کاری از دستش بر نمی اومد و در مقابل زن دنیا دیده و تحصیل کرده ای مثل عمه کم آورده بود ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش چهاردهم 








البته  اون دیپلم داشت و اون زمان برای یک زن جایگاه خوبی بود ...چون اغلب زن ها حداکثر تا تصدیق ششم ابتدایی رو می گرفتن باید شوهر می کردن..و دخترای زیادی نبودن که بتونن ادامه تحصیل بدن ....مگر خانواده های خیلی پولدار و سرشناس ...

تا وقتی همه ی اثاث بسته بندی شد و توی کامیون جا گرفت چشم من به در بود که شاید معجزه ای بشه و آقا از راه برسه  ..دیگه ظهر شده بود و عزیز رفته بود به اتاقش و هنوز  بیرون نیومده بود  ..شوکت خانم از این فرصت استفاده کرد و خودشو به من رسوند و گفت : گلنار آدرس جایی رو که رفتین به من بده یواشکی میدم به آقا ..به خدا خیلی ناراحته ..







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش پانزدهم 






اون روز با عزیز دعوا کردن و مهمون ها هم فهمیدن با دل خون ناهار خوردن زود رفتن دیگه ام پیداشون نشده ..آقا و امیر حسام با عزیز قهر کردن ...وضعیت فرح هم خوب نیست عزیز چند بار رفته برای وساطت ..حرف نمی زنه ولی بیچاره خودش هزار تا بدبختی داره ..آقا که در بدر دنبال شما می گرده ..و به فکر فرح نیست گفتم : من اجازه ندارم آدرس بدم ..شیوا خانم مشکلش یک چیز دیگه اس من نمی دونم اون روز آقا چی بهش گفت که از اتاق اومد بیرون تصمیم گرفت از خونه بره ..وگرنه قبلا تصمیم داشت و می خواست زندگیشو حفظ کنه ...ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ممنون معصومه جان.روزت مبارک😚

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
ممنون معصومه جان.روزت مبارک😚

مرسی عزیزم‌روز هم ی دوستان مبارک ❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش اول 








وقتی همه ی اثاث بار کامیون شد من از شوکت خانم خدا حافظی کردم و آهسته طوری که عمه متوجه نشه در گوشش گفتم : قیطریه 

 شوکت پرسید : کجاش ؟

 گفتم:  نمی دونم  ؛؛ 

عمه صدا زد گلنار بیا دیگه ..زود باش ...

و ما دیگه عزیز رو ندیدیم  و  رفتیم و سوار ماشین شدیم ..وقتی به دنبال کامیون از در بیرون میرفتیم امیر حسام داشت میومد به طرف ساختمون  و حیرت زده به ما نگاه می کرد چشمش به من افتاد و در حالیکه خم شده بود  ؛ دستشو به علامت سئوال تکون داد  ..

عمه فورا گفت : جوابشو نده و از جلوش رد شدیم ..

ولی من برگشتم و  دستی براش تکون دادم و اونم همینطورایستاده بود و  به رفتن ما نگاه می کرد ...تا از خونه بیرون رفتیم  محمود آقا درو بست ..

عمه گفت : صادق من فکر می کردم ممکنه ما رو تعقیب کنن ولی ظاهرا از این خبرا نیست ..

اما  بازم صلاحه اثاث رو صبح بیارین ....

تو الان برو استامبول ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش دوم 







بعد خم شد و کفش هاشو در آورد و یکم پاشو ماساژ داد و گفت : خسته شدم ..

گفتم : عمه یعنی شما نمی خوای آقا دیگه ما رو پیدا کنه ؟

 شوکت خانم می گفت آقا اون زن رو قبول نکرده ؛ الانم که داره دنبالمون می گرده ..

عمه گفت : ولی طلاقشم نداده ...مثل اینکه خانواده ی دختره راضی به طلاق نیستن ..

عزیز هم دلش نمی خواد اگر می خواست می دونست چیکار کنه راهشو پیدا می کرد ..

گفتم : راستش دلم به حال عزیز سوخت , 

گفت : نسوزه اون مثل مارمولکه هر چی دمشو قطع کنی دوباره در میاره ..

نگران اون نباش ..یاد بگیر در زندگیت وقتی از کسی زخم خوردی دیگه بهش اعتماد نکنی ...

گفتم : ولی من به خاطر شیوا خانم میگم می دونم دلش با آقاست ..

گفت :  ..شیوا اونقدر صدمه دیده که دیگه تحمل این جور چیزا رو نداره ..زمان خودشو همه چیز رو حل می کنه ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش سوم 







عمه با تمام خستگی که داشت ؛  اون روز در کمال سخاوت منو برد استانبول و برام کفش و کیف خرید ..

اولین کیفی که من تا اون زمان داشتم .. 

وقتی اونو دستم گرفتم چه لذتی بهم داد که نمی دوتم وصفش کنم ..همون جا با هم ناهار خوردیم .. و دیگه داشت هوا تاریک میشد که رسیدیم خونه ..

شیوا منتظر و بی قرار اومد به استقبالمون ..

به چشم های من طوری نگاه می کرد که انگار دلش می خواست خبری از عزت الله خان براش آورده باشم ..

هیچ کس بهتر از من نمی دونست که اون زن چقدر عاشقه ...ولی من به روی خودم نیاوردم ..اما شاهد بودم که چطور موقعی که عمه ماجرا های اون روز رو براش تعریف می کرد چشمهای آبیش پر از اشک میشد  و اونو پنهون می کرد  ...

در حالیکه من فکر می کردم از شنیدن اینکه حال عزیز رو بد جوری گرفته بودیم خوشحال میشه  اینطور نشد ؛  شیوا احساس می کرد همه ی پل های پشت سرش خراب شده ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش چهارم







صبح روز بعد اثاث رسید ..ولی عمه همینطور که اونا رو خالی می کردن آماده شد و به شیوا گفت : من کار دارم باید برم گرگان ولی در اولین فرصت برمی گردم ..

اونجا چند تا کار مهم دارم ..یکیش اینه که باید حساب آصف خان رو برسم ..

و از کیفش مقدار  پول در آورد و داد به شیوا و گفت : فعلا همین پیشم بود ولی حقت رو از باباتم می گیرم ..نگران هیچی نباش ...

تا برنگشتم آلمان کارای تو رو راست و ریست می کنم ..

شیوا یک مرتبه بغض کرد و گفت : مگه شما می خوای برگردی آلمان ؟

 گفت : آره یکی ؛ دو سال دیگه باید اونجا بمونیم ..

ولی حالا تا بعد از عید اینجا هستم ..تو رو ول نمی کنم نگران نباش ...

من گفتم : عمه ازتون ممنونم که برام کفش و کیف خریدین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش پنجم 






یک لبخند زد و به چشمم نگاه کرد و گفت :ما از تو ممنونیم ..اونقدر قوی به نظر میای که آدم خیالش راحته ؛  

اگر شیوا بهت احتیاج نداشت با خودم می بردمت ..

در مورد درس خوندنت هم به فکرت هستم می تونی کلاس اول رو امتحان بدی ؟ 

گفتم : نمی دونم شیوا خانم فقط خوندن و نوشتین یادم داده ...

گفت به صادق میگم چیکار کنه ..خبرت می کنم ..

عمه رفت و حالا دیگه کسی نمی تونست با شیوا حرف بزنه بغضی بی امان گلوشو فشار می داد ...و من مراقب بچه ها بودم ...

اون سه مرد اثاث رو گذاشتن توی خونه و رفتن ..

بلبشویی  راه افتاده بود که هیچ کدوم نمی دونستیم از کجا شروع کنیم ..

خیلی کار سخت و عذاب آوردی بود جابجا کردن اون اثاث ,  اونم توی اون سرما ؛

اما بالاخره مشغول شدیم و بازم این من بودم که سعی می کردم شیوا رو سر حال بیارم ...

ولی نمیشد حتی بچه ها هم نمی تونستن خوشحالش کنن ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش ششم








حوصله نداشت  خیلی  عصبی بود و حرف نمی زد ...وقتی توی کوهستان بودیم من و شیوا مدام درد و دل می کردیم و بیشتر اوقات می خندیدیم ولی حالا با  اون سکوت تلخش فضای خونه رو غم انگیز کرده بود ؛ اونقدر که من جرات نداشتم ازش سئوالی بپرسم ..

با این حال با هم کار می کردیم و وسایل رو توی اون خونه می چیدیم ...

بدون اینکه دل و دماغ داشته باشیم ..

یک هفته ای هم طول کشید تا اون  اثاث گرونقیمت  رنگ و رویی به خونه داد ..

حالا بخاری و رادیو و گرامافون و مبل و ویترین و میز های کنده کاری شده داشتیم ولی شیوا اصلا خوشحال نبود ...

مدام رو سری سرش می کرد تا به هیچ وجه زخم هاش پیدا نباشن ..

نمی دونستم چیکار کنم ؟

 و چطوری اونو از این حال در بیارم در حالیکه می دونستم درد اون دوری از آقاست ؛؛










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش هفتم 







تا شب اولین روز ماه رمضان رسید ...با اینکه یکی از اتاق ها رو برای بچه ها درست کرده بودیم ولی هر چهار نفر کنار هم توی اتاق جلویی می خوابیدیم ..

من پرستو رو گذاشتم روی پامو پریناز رو توی بغلم گرفتم و تکون می دادم تا بخوابن ..و شیوا گوشه ی اتاق گز کرده بود در حالیکه چونه اش رو گذاشته بود روی زانو هاش و به جا خیره شده بود  ....

همینطور که دست می کشیدم به موهای پریناز گفتم : می خوای برات قصه بگم ؟ 

گفت : دختر شاه پریون رو بگو ...

گفتم : تا اونجا بود که باد دختر رو برد توی آسمون و از قصر پادشاه دور کرد ..

دورِ ؛ دور ..دختر نه اراده ای از خودش داشت و نه می دونست باد داره اونو کجا می بره ..اما  دیگه امیدی به دیدن پسر پادشاه که حالا خودشم یک دل نه صد دل عاشق اون  شده بود نداشت ..

بر خلاف میلش باد اونو برد به سرزمین خودش ..

سرزمین پری ها که مدت ها بود به خاطر پسر پادشاه اونجا رو ترک کرده بود ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش هشتم 






سر زمینی پر درخت با دشت های گل زرد و قرمز و رود خونه های پر آب و درختانی پر بار از میوه های آبدار  ..

اونجا که مردمش فارغ از هر غصه ای همیشه شاد در حال رقص و پایکوبی بودن  .. پری ها نه هیچوقت کینه ای از هم به دل می گرفتن و نه بهم حسودی می کردن ؛؛ 

اونجا  نه شاه زورگویی بود نه قانونی که مردم دوست نداشته باشن ..

همه چیز برای همه ی مردم یکسان و عادلانه بود ...  هیچ کس غمگین نبود و زانوی غم  بغل نمی گرفت .. و حالا تنها آدم غمگین این سرزمین دختر شاه پریون بود  .. 

که چشم به راه  منتظر بود دوباره پسر پادشاه اونو پیدا کنه ..

در حالیکه فکر می کرد هیچوقت این اتفاق نمی افته ؛ اون پری بود وشاهزاده آدمیزاد ..و غیر ممکن بود اونا بتونن با هم زندگی کنن ...

مگر به خواست شاهِ پریون که دختر جرات نداشت چنین چیزی از پدرش در خواست کنه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش نهم 







تا یک روز که غمگین یک گوشه نشسته بود ؛ 

شاه پری ها اونو صدا کرد و گفت : دخترم من طاقت درد و غصه ی تو رو ندارم بگو آرزوت چیه تا بر آورده کنم ..

دختربا خجالت گفت : پدر منو ببخش ولی می خوام آدمیزاد باشم و بین اونا زندگی کنم ..

شاه فکری کرد و گفت :آدمیزاد خیلی باید تلاش کنه تا پری بشه تو می خوای آدمیزاد بشی ؟

 دختر در حالیکه اشک میریخت گفت : غیر از این خوشحال نیستم ...

شاه گفت : بسیار خوب قبول می کنم ..اما خوب فکر کن ؛ تو مدتی بین اونا زندگی کردی و با خودت غم و درد به سرزمین ما آوردی ..

حالا حاضری بقیه ی خصلت های آدم ها رو هم برات بشمارم ؟ 

دختر شاه پریون متحیر بهش نگاه کرد و گفت : بشمارید ...

شاه کنار دختر نشست و گفت :اگر  آدمیزاد بشی ؛  هیچوقت قانع و سیر نمیشی ...هر چه داشته باشی بازم بیشتر می خواهی ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و هفتم - بخش دهم 







هزاران نعمت در اطرافت خواهد بود ولی تو برای نداشته ها غم می خوری  و چون بدست آوردی برای نداشته دیگر حسرت می خوری ..

من تو را با این خصلت ده روز آدمیزاد می کنم ..و چون برگشتی خصلت دوم رو به تو می دهم چون تو پری هستی و تحمل همه ی اون خصلت ها رو یکجا نداری  ...

پریناز خوابش برده بود ..

احساس کردم شیوا به قصه ی من گوش می کنه چون نگاهش به من بود ..

بلند شد و پریناز رو از بغلم گرفت و گذاشت سر جاش و نشست کنارم و گفت : تو فکر می کنی من ناشکرم ؟ 

گفتم : نه ؛ 

آهی کشید و گفت : چیکار کنم ؟ نمی تونم عزت الله خان رو فراموش کنم ..کاری که پدرم کرد رو فراموش کنم ..

نمی تونم با زخم های صورتم کنار بیام  ..زندگی من با این دوتا بچه و این صورت که نمی تونم به کسی نشون بدم به کجا میرسه ؟

 اگر عمه بره و به این زودی ها  نیاد چطور زندگی خودمو بگذرونم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز