داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و پنجم- بخش سوم
نمی دونم چرا من اونقدر به یادآقا می افتادم ..روزی که برای اولین بار اومد دنبالم ..و یا روزی که عزیز می خواست منو بزنه و اون حامی من شد ..
مواقعی که با مهربونی بهم می گفت دخترم ؛؛..بابا جان ؛ من نمی تونستم آقا رو مقصر بدونم ؛؛ که اونم مثل شیوا قربانی کارای عزیز می دیدم ...و از ته قلبم دوستش داشتم ..
و دلم می خواست ما رو پیدا کنه ...
بالاخره آقا صادق منو سر کوچه ی خونه مون پیاده کرد و رفت تا دو ساعت دیگه بیاد دنبالم ..
دوساعت برای دیدن خانواده ام خیلی کم بود ...ولی عمه گفته بود هر چی زودتر برگرد که من کار دارم ...؛؛؛
حالا کفشم پاره نبود ولی بشدت برام تنگ شده بود و اذیتم می کرد و من روم نمیشد به کسی بگم ...
اصلا فرصت این کارا رو نداشتیم ؛؛ ...درِ خونه باز بود ..با شوق و ذوق وارد شدم ..کسی توی حیاط نبود ..
وقتی درو اتاق رو باز کردم ..مامانم رو دیدم که گوشه اتاق داشت غذا درست می کرد و دوتا برادرم هم هنوز کنار کرسی بازی می کردن ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و پنجم- بخش چهارم
مامان از دیدن من فریادی از سر شوق کشید پریدم بغلش ؛؛ وای که چقدر اون لحظه برام عزیز بود ..و اینو فهمیدم که هیچ جایی توی این دنیا گرم تر و امن تر از آغوش مادر نیست ..
وقتی که سرتو روی سینه ی مادر میزاری با خودت فکر نمی کنی آیا اون واقعا منو دوست داره ؟ و چقدر ؟ و برای چی ؟ آغوشی بی تردید ؛ و بی ریا ..
نه ترسی برای از دست دادنش داری و نه شکی به عشقش ..و همین احساس هست که همیشه در همه ی لحظات تلخ و شیرین زندگی ما رو به یاد آغوش اون میندازه ...
دوباره من بودم و دوتا برادرم و کرسی گرم مادر ؛؛
مدام می خندید و گریه می کرد و سر و روی منو می بوسید و نفس عمیق می کشید ..
انگار سیر نمیشد ..و من براش تعریف کردم ..چقدر بهم خوش میگذره ..
خونه ی آقا هر شب مهمونی و جشن بوده و من شدم جزو خانواده ی اونا ..
دوستم دارن و بهم احترام می زارن ..شیوا جون مثل بچه هاش ازم مراقبت می کنه ..
منم پیش خودم نمی زارم و سعی می کنم و تا می تونم بهشون کمک کنم ..قراره برم متفرقه درس بخونم ...
لباس های شیک برام می خرن ..تازه برادرآقا یک رادیو بهم داده که با باطری کار می کنه ..میگن الان لنگه اش پیدا نمیشه ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar