2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش اول







این بود که با خیال راحت دلم می خواست برم و مادرم رو ببینم و عمه صبح اول وقت به عهدش وفا کرد و به من گفت : زود باش حاضر شو با صادق برو و زود برگرد که من کار دارم ...

اینو می فهمیدم که شیوا به خاطر رفتن من استرس گرفته ..همونطور که من بی اندازه دوستش داشتم اونم به من علاقه داشت و کمک کرد تا آماده بشم و مرتب بهم سفارش می کرد: گلنار جون  زود برگرد ..

می دونم دلت برای مادرت تنگ شده ولی سر و سامون که گرفتیم خودم سر فرصت می برمت قول میدم ..حالا با صادق و برو و زود بیا ...

منو اینجا تنها نزاری ؟

 بعد یکی از رو سری های نو و شیک خودشو بست به سرم و بغلم کرد ..

اونقدر اون روسری لطیف و قشنگ بود که از خوشحالی دست انداختم دور کمرش ..و سرمو گذاشتم توی سینه اش ..

همون جا مقداری پول به زور بهم دادکه بدم به مادرم ..من اینو می دونستم که دست و بال شیوا تنگه و مدام از بی پول شدن هراس داره ..

جلوی عمه حرفی نزدم و پول رو گرفتم چون می دونستم اون چقدر مغروره ..اما اصلا قصد نداشتم اونو به مادرم بدم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش دوم 







و در حالیکه پریناز و پرستو دنبالم گریه می کردن .. با راننده ی عمه  راه افتادم بطرف خونه ی خودمون ...

برای دیدن مادرم آروم و قرار نداشتم ..

یکسال بود که اونا رو ندیده بودم ...

دلم شور می زد حالا که من با شیوا از پیش آقا رفته بودم ..آیا بازم بهشون پول می داد ؟ 

در حالیکه توی این یکسال به خودم چیزی نداده بود ..و حتی یک شاهی نداشتم ..ولی از اینکه به مادرم کمک می کرد راضی بودم ..

اینکه کرایه خونه نمی دادن خودش خیلی زیاد بود و من حق خودم نمی دونستم که بیشتر بخوام ...

تمام طول راه همینطور که ماشین روی برف ها سر می خورد و کنترلش برای صادق سخت بود من به درختان کنار جاده نگاه می کردم وتو فکر بودم .....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش سوم 







نمی دونم چرا من اونقدر به یادآقا  می افتادم ..روزی که برای اولین بار اومد دنبالم ..و یا روزی که عزیز می خواست منو بزنه و اون حامی من شد ..

مواقعی  که با مهربونی بهم می گفت دخترم ؛؛..بابا جان ؛ من نمی تونستم آقا رو مقصر بدونم ؛؛ که اونم مثل شیوا قربانی کارای عزیز می دیدم ...و از ته قلبم دوستش داشتم ..

و دلم می خواست ما رو پیدا کنه ...

بالاخره آقا صادق منو سر کوچه ی خونه مون  پیاده کرد و رفت تا دو ساعت دیگه بیاد دنبالم ..

دوساعت برای دیدن خانواده ام خیلی کم بود ...ولی عمه گفته بود هر چی زودتر برگرد که من کار دارم ...؛؛؛

حالا کفشم پاره نبود ولی بشدت برام تنگ شده بود و اذیتم می کرد و من روم نمیشد به کسی بگم ...

اصلا فرصت این کارا رو نداشتیم ؛؛ ...درِ خونه باز بود ..با شوق و ذوق وارد شدم ..کسی توی حیاط نبود ..

وقتی درو اتاق رو باز کردم ..مامانم رو دیدم که گوشه اتاق داشت غذا درست می کرد و دوتا برادرم هم هنوز کنار  کرسی بازی می کردن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش چهارم 







مامان از دیدن من فریادی از سر شوق کشید پریدم بغلش ؛؛ وای که چقدر اون لحظه برام عزیز بود ..و اینو فهمیدم که هیچ جایی توی این دنیا گرم تر و امن تر از آغوش مادر نیست ..

وقتی که سرتو روی سینه ی مادر  میزاری با خودت فکر نمی کنی آیا اون واقعا منو دوست داره ؟ و چقدر ؟ و برای چی ؟ آغوشی بی تردید ؛ و بی ریا ..

نه ترسی برای از دست دادنش داری و نه شکی به عشقش ..و همین احساس هست که همیشه در همه ی لحظات تلخ و شیرین زندگی ما رو به یاد آغوش اون میندازه ...

دوباره من بودم و دوتا برادرم و کرسی گرم مادر ؛؛ 

مدام می خندید و گریه می کرد و سر و روی منو می بوسید و نفس عمیق می کشید ..

انگار سیر نمیشد ..و من براش تعریف کردم ..چقدر بهم خوش میگذره ..

خونه ی آقا هر شب مهمونی و جشن بوده و من شدم جزو خانواده ی اونا ..

دوستم دارن  و بهم احترام می زارن ..شیوا جون مثل بچه هاش ازم مراقبت می کنه ..

منم پیش خودم نمی زارم و سعی می کنم و  تا می تونم بهشون کمک کنم ..قراره برم متفرقه درس بخونم ...

لباس های شیک برام می خرن ..تازه برادرآقا یک رادیو بهم داده که با باطری کار می کنه ..میگن الان لنگه اش پیدا نمیشه ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش پنجم 






و مامان همینطور منو نگاه می کرد ولی اون فقط از این  خوشحال بود که تونسته منو از ازدواج با مردی که شبیه به بابام بود نجات بده ..

وقتی حرفای من تموم شد که همه دروغ و خیال پردازی بود گفت : اگر راست میگی چرا آقا دیروز اومده بود سراغ تو و زنشو از من می گرفت ؟سفارش کرد اگر خبری از شما شد بهش خبر بدم ..

راست بگو با زن آقا کجا رفتین ؟ جریان چیه ؟ من که روم نشد از آقا بپرسم ؛ خودت بگو .... 

یک لحظه خشکم زد و با لکنت  پرسیدم : آقا ؟ اون چیزه ..نه بابا ؛؛ آهان راستی ؛ ما رفته بودیم یک جا بگردیم ..دیر شد ..اونوقت ...ما چیز کردیم ؛؛  یعنی رفته بودیم عمه ی شیوا خانم رو ببینیم ؛؛ 

نیست که آقا از عمه حساب می بره برای همین بهش نگفتیم که داریم میریم اونجا ..همین به قران ...

مامان گفت : قربونت برم تو دیگه بزرگ شدی ماشاالله قدت ؛ قد من شده باید بدونی که قسم دروغ  خوردن گناه داره ..راستشو بهم بگو حالا  برگشتین خونه ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش ششم 








گفتم : الان که نه ولی می خوایم برگردیم ..به خدا راست میگم ..

من الان با ماشین عمه اومدم اینجا راننده اش منو آورد ..وقتی خواستم برم خودتون بیاین ببینین ...

گفت : گلنار ؟ من تو رو میشناسم از چشمت همه چیز رو می خونم ..تو داری یک چیزی رو از من پنهون می کنی ..بهم بگو چرا توی این یکسال فقط تو رو یکبار همون اولاش آوردن  و  من دیدم :: چرا دیگه تو رو نیاوردن ؟ من که می دونم تو بچه ی بی وفایی نیستی .

دختر منی پاره ی جگرمی ؛؛ دلم  برات یک ذره شده بود ..ولی آقا پاشو اینجا نذاشت و همش سعی می کرد با پولی که می فرسته  دهن منو ببنده ..

باباتم رو که میشناسی دیگه کار نمی کنه ..عوضش بیشتر می کشه و چیزی حالیش نیست ....

پرسیدم : آقا دیروزم که اومده بود بهتون پول داد ؟ 

گفت : نه ؛ آخه تازه برامون پول فرستاده بود ..هیچوقت برای پول دادن خودش نمی اومد ..

از وقتی تو رفتی دیروز اولین بار بود که اومد اینجا ..دخترم راست بگو چی شده ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش هفتم






گفتم : باشه ولی قول بدین به کسی نگین ؛؛ مادر آقا با شیوا خانم دعواشون شد ..شیوا خانم هم قهر کرده ..منم با خودش برده ..آشتی می کنن به قران من می دونم ..

دیگه توی این مدت فهمیده بودم که  اگر مادرمنم بفهمه که شیوا جذام داشته محال ممکن بود که بزار دوباره برم پیش اون  ...

در واقع مامان منو خوب میشناخت و می دونست که اگر بمیرم راز زندگی شیوا رو بر ملا نمی کنم ..

همون طور که بعد از یکسال که با شیوا زندگی کردم اون هنوز نمی دونست پدر و مادر من چطور زندگی می کنن و یا اینکه پدرم معتاده ...برای همین دیگه اصرار نکرد به من گفت : گلنار جان بیا برگردخونه من دستم بهتره حالا دوباره می تونم کار کنم ..

اگر بهت سخت میگذره و اذیتت می کنن لازم نیست اونجا بمونی ..خودم اینجا می زارمت درس بخونی ...

گفتم : مامان به قران دلم پیش شماست ولی خودت که می دونی من آدمی نیستم بزارم کسی اذیتم کنه ..از پس خودم بر میام باور کن بزرگ شدم دیگه بچه نیستم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش هشتم







خنده ی مصنوعی کرد و گفت : حالا چرا یک مرتبه قدت اینقدر بلند شده ؟ وقتی دیدمت شاخ در آوردم ...

گفتم : خوب ؛؛ ببین برای اینکه بهم خوش میگذره ...چرا باور نمی کنی ؟ 

و بالاخره وقت خداحافظی رسید ..

حالا هوایی شده بودم کفتر دوبوم ؛؛ یک دلم می خواست برگردم پیش شیوا و یک دلم مونده بود پیش مادر و برادر هام ..و  بابام رو هم ندیده بودم سوار ماشین صادق شدم در حالیکه مامانم تا دم ماشین با گریه و اشک و آه و اینکه قول گرفت دوباره زود برم به دیدنش منو بدرقه کرد ....

وقتی رسیدم ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود .. 

عمه رفت مدتی دم در با صادق حرف زد و من در این فاصله   به شیوا گفتم : دیروز آقا رفته بوده خونه ی ما  وسراغ من و شما رو از مادرم گرفته بود ..

شیوا جون آقا داره در ؛بدر دنبال شما می گرده ..خدا رو خوش نمیاد ..یک آدرس بهشون بدیم ؟ ...

گفت : نه  گلنار جون با اون شرایط من دیگه عزت الله خان رو نمی خوام ...بزار دنبالمون بگرده ...

حتی اگر پیدام کنه راهش نمیدم ..عمه که برگشت حرف ما نیمه کاره موند ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش نهم 








و  اونشب رو هم اونجا موند ..نمی دونستم چه حرفایی در نبودن من بین شیوا و عمه رد بدل شده بود ولی  انگار برنامه ی خاصی برای فردا داشتن ...

صبح روز بعد  داشتم ناشتایی رو آماده می کردم که در زدن ..رفتم درو باز کردم و صادق رو پشت در دیدم که گفت : به خانم بگو کامیون حاضره ..داره میره به جایی که شما گفتین ..

منتظر شون هستم ..

وقتی برگشتم که به عمه پیغام رو برسونم اون داشت آماده می شد برای رفتن ..

به من گفت :اگر  چای حاضره برای من بریز گلوم خشک شده ..می خوام برم ...

گفتم : عمه صادق گفت کامیون رو فرستاده به جایی که شما آدرس دادین ..

شیوا گفت :خودمون می دونیم ؛  تو برو چای بریز برای عمه ..می خوان برن اثاث منو بیارن ..

گفتم : منم با خودتون ببرین , کمک می کنم ...

عمه گفت : لازم نکرده تو اینجا باش من خودم میرم ...

شیوا گفت : راست میگه یکی باهاتون باشه بهتره ...بزارین گلنار بیاد ...اونطوری نیگاش نکنین خیلی عاقله ..

گفتم : عمه جون من صدمترم توی زمینه ...

خنده اش گرفت و گفت : لازم نبود بگی از همون اول فهمیدم ..باشه حاضر شو بیا ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش دهم 








وقتی میرفتیم سوار ماشین بشیم ..عمه نگاهی به من کرد و گفت : تو چرا شَل می زنی ؟ 

گفتم : ببخشید کفشم یکم تنگ شده پشت پامو زخم کرده ..

سری تکون داد و حرفی نزد ..ولی وقتی راه افتادیم گفت : این شیوا اینطوری نبود ..خیلی سر و زبون داشت ..

ادعاش می شد ..اصلا خودشو دست کم نمی گرفت ..الان اصلا حواسش به هیچی نیست فکر و ذکرش عزت الله خان هست و بس ..آخه نباید یک جفت کفش برای تو بخره ؟ 

گفتم : تو رو خدا اینطوری نگین ..اولا ما هشت ؛نه روزه اومدیم تهران ..بعدم که شیوا جون مریض شده بود ..

به خدا بازم خیلی خوب داره طاقت میاره  ..

عمه گفت : حالا تو بگو دقیقا عزیز با شیوا چطور رفتار می کرد ؟ 

مکثی کردم و گفتم : خودشون براتون نگفتن ؟ ..چونه اش رو یکم با حرص جنبوند و گفت : چرا ..ولی می خوام از زبون توام بشنوم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش یازدهم 







گفتم : نه دیگه همون ها بود که خودشون گفتن ..چیز دیگه ای نمی دونم ..چون ما همش با هم بودیم ..علاوه بر اون از چیزی خبر ندارم عمه ...

پرسید : راست بگو شیوا می گفت عزت الله دلش نمی خواسته زن بگیره راسته ؟ یا گرفته و شیوا بهم دروغ میگه ...

گفتم : وای نه به قران ..آقا اصلا بیزار بود ..وقتی اون زن اومد توی خونه آقا خواب بود ..باور کنین آقا هیچ گناهی نداره ..

تو رو خدا باهاش دعوا نکنین به جاش سه برابر حساب عزیز رو برسین ...

عمه یک فکر ی کرد و رو به راننده گفت : صادق ..به راننده گفتی باید چیکار کنه ؟ 

نمی خوام کسی دنبال ما راه بیفته پیدامون کنه ..باید حواستون جمع باشه ..

صادق گفت : چشم خانم نگران نباشین امرتون اطاعت شد  ..همون کارو می کنیم ..

حتی برای احتیاط ...طوری وانمود می کنیم که می خوایم از شهر خارج بشیم ...

عمه دوبار  نفس عمیق کشید و سکوت کرد و تا در خونه ی آقا هیچ حرفی نزد ؛ انگار داشت برای مبارزه آماده میشد ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و پنجم- بخش دوازدهم 









و من همینطور که به بیرون نگاه می کردم رفتم توی رویا ها ی خودم ...دختر شاه پریون بعد از گذشتن از مانع ها بالاخره با اون لباس سفید که زیر نور چراغ های زیاد سالن قصر برق می زد آهسته قدم بر می داشت ..

پسر پادشاه مشتاق و عاشق در حالیکه دستهاشو برای گرفتن دست دختر شاه پریون جلو آورده بود به اون نگاه می کرد ...

اما ملکه ی مادر دلش با دختر نبود و اونو نحس می دونست چون دیده بود که مدت هاست پسرش برای بدست آوردن اون چقدر مصیبت کشیده ..و برای دور کردن دختر از جادوگر قصر خواسته بود که اونا رو از هم جدا کنه ..

همینطور که دختر شاه پریون بطرف شاهزاده میرفت ..ناگهان رعد و برق مهیبی همه جا رو لرزوند   و پنجره ها باز شدن و طوفانی شدید همه چیز رو بهم ریخت ...

و خاصیت دختر شاه پریون هم این بود که طوفان می تونست به راحتی اونو با خودش ببره ..

دختر در یک چشم بر هم زدن رفت روی هوا و جلوی چشم پسر پادشاه از پنجره یِ بلند و قدی قصر رفت توی آسمون ..و ملکه با صدای بلند خندید ...

گلنار ؟ گلنار ؟ خوابی ؟ 

از جام پریدم و گفتم : نه عمه ..خواب نیستم ..

گفت : رسیدیم ...




ادامه دارد










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
عزیزم ممنون برای داستان زیبایی که میذاری.ولی دقت کردی هر روز یه قسمت رو دوبار تکراری میذاری

نه عزیزم کجا رو دقیقا من دو نا بخش رو‌یه پست میکنم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش اول







ماشین پشت درِ خونه ی آقا ایستاده بود ..و راننده منتظر بود درو باز کنن ..چشمم افتاد به کامیون بزرگی که برای بردن اثاث شیوا اومده بود دونفر مرد ازش پیاده شدن و اومدن جلوی پنجره ی ماشین و به عمه سلام کردن ..

عمه گفت : وقتی رفتیم توی خونه همه چیز رو درست جمع کنید ..

مواظب باشین چیزی نشکنه و خراب نشه ..همونطور که بهتون گفتن از شهر میرین بیرون تا جایی که مطمئن بشین کسی دنبالتون نمیاد ..

فردا صبح اثاث رو بیارین به همون جایی که آدرس شو دارین ..

به راننده بگین پول سه روز کارشو بهش میدم ..

هر چیزی رو که خراب کنین ازتون خسارت می گیرم ..

یکی از اون مرد ها در حالیکه تعظیم می کرد گفت : اطاعت میشه خانم ..خاطرتون جمع باشه ...صدای باز شدن در توجه منو و عمه رو به خودش جلب کرد ..و من محمود آقا رو دیدم ..

اومد بیرون و نگاهی به ماشین کرد ..

صادق شیشه رو کشید پایین و گفت : درو باز کنین از طرف شیوا خانم اومدم ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش دوم






محمود آقا اول منو دید یک لبخند زد و بعد چشمش افتاد به عمه و اونو  شناخت و اومد جلو و با نگرانی گفت : سلام خانم خوش اومدین؛؛  ولی آقا تشریف ندارن ..

آقا حسام هم نیستن ..بنده ی حقیر ازتون خواهش می کنم؛  یک وقتی تشریف بیارین که عزت الله خان خونه باشن ..اینطوری به صلاحه ..

عمه یک ابروشو داد بالا و گفت : علیک سلام ببینم از کی تا حالا صلاح کار ما رو تو تشخیص میدی ؟..باز کن اون درِ لعنتی رو ..

محمود گفت : پس اجازه بدین خانم رو خبر کنم ...

عمه بلند تر گفت بهت میگم درو باز کن ..من وقت ندارم از کسی اجازه بگیرم برای بردن اثاث برادر زاده ام ..بازش کن ...صادق برو درو باز کن ..

محمود آقا به ناچار و از روی نارضایتی درو باز کرد  و دوید به طرف ساختمون ..

دلم شور افتاده بود ...

عمه زیر لب گفت : خوب شد فکرشو می کردم عزت الله نباشه ...چه بهتر ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش سوم 






حالا هم اخلاق عزیز رو می دونستم که کوتاه بیا نیست و هم عمه رو شناخته بودم که می دونستم کمتر کسی می تونه در مقابلش عرض اندام کنه ...

ماشین ما زود تر از محمود به ساختمون رسید و کامیون هم پشت سرش ..جلوی پله ها نگه داشت ...

محمود آقا در حالیکه قوز کرده بود از پله ها بالا رفت و زد به در و صدا زد شوکت خانم ؟ شوکت ؟ یاالله ..مهمون دارین ..

عمه دیگه صبر نکرد و پیاده شد و به منم گفت : چیه ؟ جا خوش کردی پیاده شو دیگه مگه نیومده بودی تماشا ..

حالا بیا تماشا کن ...

و به صادق و راننده ی کامیون و دو مردی که همراهشون بود گفت : شما ها هم راه بیفتن ..

زودتر تمومش کنین ...

راستش من کمتر از چیزی واهمه می کردم ..ولی اون روز واقعا از برخورد عزیز و عمه  ترسیده بودم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش چهارم 







شوکت خانم اومد به استقبالمون و گفت : عمه خانم سلام خوش اومدین ..صفا آوردین ؛ بفرمایید خانم الان میان دستشون بند بود ...

عمه به حرفش گوش نداد و به من گفت : گلنار بریم  بالا ..

اثاث شیوا رو  به اینا نشون بده ..یادت نره هر چی اون بالا هست مال شیواست ..جمع کنیم ببریم  ببینم خیال این زن راحت میشه و دست از سر ما بر می داره ؟ ...

و همه با هم رفتیم بالا ..

هیچ چیز دست نخورده بود و همون طوری بود که ما رفتیم حتی رختخواب های من و بچه ها توی سالن بود ..

عمه  به اتاق ها  سرک کشید ..و در سالن رو که هنوز شیشه ی شکسته ی اونو عوض نکرده بودن باز کرد و صادق  رو صدا زد و گفت : توی این اتاق همه چیز مال شیواس ..

ظرف های توی ویترین رو لای ملافه ها ببندین ...همه رو جمع کنین ..هیچی اینجا  باقی نمی زارین  ..

گلنار برو هر چی ملافه و پتو هست بیار بده به اینا ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش پنجم 








در همون موقع عزیز از پله ها اومد بالا ..

من از همون دور دیدم که روی لبش ماتیک مالیده و سرخاب به گونه هاش زده لباس مهمونی پوشیده بود ..

تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که می خواست هم ما رنگ و روی پریده ی اونو  نبینیم و هم جلوی عمه کم نیاره ...

با یک لبخند زورکی گفت :سلام ؛ خوش اومدین قدمتون روی چشم من ؛؛...

اما مثل اینکه برای مهمونی نیومدی , ..

انشاالله غارتم که نمی خوای بکنی  ؟ چی شده عمه خانم شمشیر از رو بستی ؛؛ وقتی صاحب این اثاث اینجا نیست کسی حق نداره اونا رو با خودش ببره عمه خانم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش ششم 







عمه بدون اینکه تو صورتش نگاه کنه ..

با حرص در حالیکه سرشو بالا نگه داشته بود چند قدم از عزیز دور شد و گفت : به خونه ی تو هیچ کس خوش نیومده ؛که من اومده باشم ..

اگر جرات داری جلومو بگیر؛؛  ببینم می تونی یا نه ؟ زن نیستی اگر نکنی ..

عزیز که علنا معلوم بود که حال خوبی نداره گفت : شما الان ناراحتی ؛ می دونم شیوا پُرت کرده  ..بیا بریم پایین حرف بزنیم ..

اینجا سر پا نمیشه ..من با شما دعوا ندارم ..وگرنه می تونم ازتون شکایت کنم ..و جلوتون رو بگیرم ..

عمه طرفش براق شد و گفت : بکن ؛؛ برو زود باش ؛؛ همین کارو بکن ...چرا وایسادی ؟  

هر کاری که دلت می خواد بکن ..ببینم نظمیه چی ها طرف منو می گیرن یا تو رو ...

خودت می دونی با یک سفارش پدر تو و اون عزت الله خان رو در میارم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش هفتم 







عزیز گفت : اوه ؛اوه ترسیدم ..نیست که ما بی کس و کاریم آشنا هم نداریم ..توی این شهر سرشناس هم نیستیم ؛؛؛ خوبه که به خاطر اسم و رسم ما  ؛ دختر بهمون دادین ماهم همچین دست و پا جلفتی نیستیم ...ولی من با شما دعوا ندارم ؛ بازم میگم ..بیا حرفای منم گوش کن شیوا خودش از اینجا رفت کسی بهش حرفی نزده بود ..من اصلا نفهمیدم کی رفت و برای چی رفت ؛؛ بیا بی خودی شلوغش نکن منم حرف دارم برای گفتن ...دلم خونه از دست دختر شما ..

عزیز که سعی می کرد آرامشش رو از دست نده در حالیکه از پله ها میرفت پایین ادامه داد ..بیا  پایین حرف بزنیم ...جلوی چهار تا کارگرکه نمیشه ..... ای بابا ؛؛ چه گرفتاری شدم به خدا کاش قلم پام میشکست و این دختر رو نمی گرفتم  ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و ششم - بخش هشتم 








عمه زیر لب یک چیزی گفت که با حرصی که توی صورتش بود معلوم میشد  حرف خوبی نیست ..یکم دیگه  سفارش کرد که مراقب کمد ها و ظرف های چینی باشن و به من گفت توام بیا نتونه دروغ بگه  ...

عزیز جلوی در سالن پایین منتظر بود ولی دیگه داشت دست و پاش می لرزید ..گفت : اقلا صبر می کردین عزت الله خان بیاد ..عمه گفت : برای چی عزت الله بیاد ؟ تو که براش زن گرفتی و اونم جهاز داره ..چه نیاز به اثاث دختر ما ؟ مگه همینو نمی خواستی ؟ حیف شد ..خیلی حیف شد که تو رو در شان خودم نمی دونم ..وگرنه کاری می کردم که تقاص همه ی این سالها عذاب و رنج شیوا رو یک جا پس بدی   .عزیز در حالیکه دیگه داشت کنترل خودشو از دست می داد ..رفت توی سالن و زد به دنده ی غربت بازی و در حالیکه محکم و پشت سر هم می زد روی دست خودش ..گفت : بشکنه؛؛ بشکنه ؛  این دست که نمک نداره ..آخه من چه بدی در حق دختر تو کردم ؟من اونو عذاب دادم یا اون منو؟ تو از دل من چه خبر داری ؟  ..آره  راست میگی اگر همون روز که فهمیدم جذام گرفته گذاشته بودمش جذام خونه ..الان باید میرفتی اونجا ملاقاتش و اینطوری تن و جون منو نمی لرزوندی  ..ای بمیرم من که شانس ندارم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز