داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و چهارم بخش سیزدهم
من پریناز و پرستو رو از اتاق آوردم بیرون تا بچه ها حرف های اونا رو بیشتر از این نشنوه ...
در ضمن مرغ درست کردم با کوکویی که شیوا درست کرده بود سفره ی شام رو انداختم ..
عمه اصرار داشت هر چی زود تر ما رو از اونجا ببره ..
اما شیوا گفت : من از اینجا خوشم اومده ..هوا که بهتر بشه دستی به خونه بکشیم و وسیله بخریم همون جا زندگی می کنیم ....
عمه گفت : تو فقط یکبار دیگه پا توی خونه ی اون زن بزاری خودم قلم پاتو میشکنم ...
بالاخره چمدون سوغاتی ها باز شد و شیوا از اون همه لباسهای شیکی که عمه براش آورده بود به منم داد ..
اونشب عمه پیش ما خوابید ..اما بر خلاف اولی که اومده بود و های و هو راه انداخت ..ساکت شده بود و بشدت تو فکر بود؛؛
نمی دونم چرا فقط به حرفای شیوا رو گوش می داد ..و باسر خط و نشون می کشید ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و چهارم بخش چهاردهم
وقتی سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم و برگشتم ..به من گفت : بیا ببینم گلنار خانم ...یک چیزی ازم بخواه ..
دوست دارم به خاطر مهربونی که توی وجودت هست یک کاری برات بکنم ..هر چی باشه انجامش میدم ..
گفتم : می تونم دوتا چیز بخوام ..
لبخندی زد و گفت : طمع کردی ؟ بگو ببینم چی می خوای ؟
گفتم : اینجا خیلی از خونه ی ما دوره ..دلم برای مادر و پدرم تنگ شده میشه راننده ی شما منو ببره و بیاره ؟
گفت : خوب دومیش ؟
گفتم : دلم می خواد درس بخونم ..همین ؛
گفت : باشه من هر دوشو برات فراهم می کنم ..از این دوتا خواسته تو فهمیدم که با شعوری ..
شیوا راست میگه تو دختر قابلی هستی ...
از اینکه عمه ازم تعریف کرده بود خیلی ذوق می کردم ...
روز بعد حال و هوای ما کاملا عوض شده بود ..عمه با اینکه زن جدی به نظر میرسید خیلی خوش زبون و گرم بود ...حالا احساس می کردم که کسی هست که از دل و جون مراقب شیوا باشه ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar