2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست
ممنون ازداستان قشنگتون

😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش اول







 شیوا فقط به من نگاه می کرد و من عشقی رو که به آقا داشت و انتظاری که توی این یک هفته پنهون کرده بود توی صورتش دیدم ...

اونقدر که قدرت حرکت نداشت ..

من با سرعت رفتم و از پشت در گفتم : کیه ؟

 یک مرد بود گفت : باز کنین کولون چوبی درو کشیدم و باز شد ..

با یک خانم کوتاه قد ولی خیلی شیک و برازنده با یک کلاه مشکی خیلی قشنگ؛؛ روبرو شدم ..

گفتم : با کی کار دارین ؟

دستی که روی آرنجش  یک کیف براق  انداخته بود گرفت طرف منو و همینطور که وارد حیاط می شد  گفت : برو کنار ..شیوا کجاست ؟ 

در همین فاصله شیوا که باز رو سری مخصوص خودشو برای پنهون کردن زخم هاش بسته بود بلند و با خوشحالی گفت : عمه ...عمه جونم ...

و خودشو رسوند و در یک چشم بر هم زدن توی بغل عمه بود  ..

در حالیکه روی برف ها ایستاده بودن شیوا داشت دق و دلی تمام غم های خودشو یک جا در آغوش اون خالی می کرد ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش دوم 






اما عمه خانم که بر خلاف تصور من که با تعریف های شیوا اونو زنی بلند قد و قوی مجسم کرده بودم با وجود کفش های پاشنه بلندش ؛ قد کوتاه و لاغر بود ..

خیلی جدی گفت : تو که هنوز بزرگ نشدی ؟ کی می خوای یک زن درست و حسابی بشی که از پس خودت بر بیای ؟ بریم تو من یخ کردم ..

آخه نمی فهمم تو اینجا چیکار می کنی ؟ 

و رو کرد به مردی که همراهش بود و ادامه داد : صادق اون چمدون رو بیار بده به این دختر,  خودتم فعلا برو فردا صبح اینجا باش  ...

شیوا گفت : نمی دونی چقدر خوشحال شدم شما رو دیدم ..شما کی برگشتین ؟ 

عمه گفت : فکر کنم تو بدون من نمی تونی از پس خودت بر بیای ؛؛پامو گذاشتم ایران از گرفتاری های تو شنیدم  ..

شیوا می خندید و اشک میریخت ..صورت سفیدش قرمز شده بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش سوم







پریناز و پرستو هر دو صورتشون رو چسبونده بودن به پنجره ..

عمه به ایوون که رسید ..گفت : ای خدا این جوجه ها رو ببین ..بچه هاتن ؟ وای ..کوچکیه درست مثل بچگی های خودته ..

شیوا درو برای عمه باز کرد ..و اما اون به محض اینکه پاشو گذاشت توی ساختمون اخم هاشو در هم کشید و  ..با اعتراض گفت : اینه زندگی که بعد از این همه سال برای خودت درست کردی ؟

حالا دختر آصف خان معروف باید اینجا زندگی کنه ؟ واقعا که ؟ شیوا ازت انتظار نداشتم ...

بچه هات رو بر داشتی آوردی اینجا ؟..اون خونه باغ ؛خونه باغی که بابات می گفت اینه ؟ 

بهتر بود می گفت خرابه ...خدا لعنت کنه اون عزت الله خان رو ..

شیوا گفت :عمه جون فقط یک هفته اس که اینجایم   ؛ باید براتون تعریف کنم شما از هیچی خبر نداری ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش چهارم








یک چرخی زد و ابروهاشو درهم کشید و گفت : فکر می کنی نمی دونم ؟ من چهار روزه اومدم ..هنوز چمدون ها مو باز نکرده بودم که زنگ زدم خونه ی شما تا بهت بگم برگشتم ..

کلفتشون گوشی رو بر داشت و گفت رفتی مسافرت اما فرداش اون شوهر بی همه چیزت اومد سراغم گرگان و بهم گفت ازت خبر نداره ..

اصلا نمی فهمم چرا بابات  خودش به من  نگفت ؛؛  

منم از همه جا بی خبر از همه جا ..چه می دونستم  ..

بعد عمه دور اطرافش رو نگاه کرد و پرسید : یک صندلی هم ندارین من بشینم ؟ ..

من گفتم : عمه خانم بیان توی اتاق من براتون مبل درست می کنم ..

و جلوتر رفتم و سه تا پشتی رو گذاشتم روی هم و تکیه دادم به دیوار و یک ملافه ی تمیز کشیدم روش  و با یک لبخند گفتم : الان میزم براتون درست می کنم ...

عمه خانم همینطور که می نشست روی اون پشتی ها پرسید ..این کیه   ؟ کارگرته ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش پنجم







شیوا گفت : نه ،  اون بهرخ منه ..دخترمه ..دوستمه ..

مونس منه و الانم که شده  همه کسم ..

عمه گفت : یعنی تو اینقدر بی کس و کار شدی ؟ 

شیوا گفت :شما که نبودین آره  ؛ اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها برگردین ..خیلی احساس تنهایی می کردم من  شما رو دارم ... همیشه داشتم ..عمه ی من نبودین برام مادری کردین ..ولی گلنار رو نمیشناسین باید براتون تعریف کنم ..

حالا بگین عزت الله اومده بود گرگان ؟ چی شد؟ بهش چی گفتین ؟ 

همینطور که اونا با هم حرف می زدن من چای درست کردم و پذیرایی ,, 

 اما تمام هوش و حواسم دنبال این بود که ببینم آقا می دونه ما اینجا هستیم یا نه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش ششم 






عمه گفت : ای مادر از کجاش بگم ؟..بابات اصلا در مورد تو با من حرف نمی زد طفره میرفت تا عزت الله اومد و گفت : آصف خان ماشین فرستاده تو رو برده  ولی نمیگه کجایی مثل اینکه تلفنی دعوا کرده بودن ..

تو چرا باز با عزت الله اختلاف پیدا کردی ..بازم عزیز ؟

 شیوا گفت : براتون تعریف می کنم ..شما بگو بهش گفتین من اینجام ؟ ..

عمه گفت : من که خبر نداشتم ...  

عزت الله اونقدر عصبانی بود که تا حالا ندیده بودم ..تلفن زدم بازم بابات سر بالا جواب داد عزت الله خونه ی ما موند  من رفتم سراغ بابات باز خواستش کردم ..

خودت که می دونی نخواد حرف بزنه نمی زنه ...

فقط گفت : شیوا رو فرستادم خونه باغی که توی تهرون خریدم جاش خوبه نگران نباش همین ..بعدم گفت خودت خواستی و عزیز تو رو اذیت کرده ..

ببینم اگر عزیز تو رو اذیت کرده چرا نمی خوای عزت الله بدونه تو اینجایی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش پنجم







شیوا گفت : نه ،  اون بهرخ منه ..دخترمه ..دوستمه ..

مونس منه و الانم که شده  همه کسم ..

عمه گفت : یعنی تو اینقدر بی کس و کار شدی ؟ 

شیوا گفت :شما که نبودین آره  ؛ اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها برگردین ..خیلی احساس تنهایی می کردم من  شما رو دارم ... همیشه داشتم ..عمه ی من نبودین برام مادری کردین ..ولی گلنار رو نمیشناسین باید براتون تعریف کنم ..

حالا بگین عزت الله اومده بود گرگان ؟ چی شد؟ بهش چی گفتین ؟ 

همینطور که اونا با هم حرف می زدن من چای درست کردم و پذیرایی ,, 

 اما تمام هوش و حواسم دنبال این بود که ببینم آقا می دونه ما اینجا هستیم یا نه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش ششم 






عمه گفت : ای مادر از کجاش بگم ؟..بابات اصلا در مورد تو با من حرف نمی زد طفره میرفت تا عزت الله اومد و گفت : آصف خان ماشین فرستاده تو رو برده  ولی نمیگه کجایی مثل اینکه تلفنی دعوا کرده بودن ..

تو چرا باز با عزت الله اختلاف پیدا کردی ..بازم عزیز ؟

 شیوا گفت : براتون تعریف می کنم ..شما بگو بهش گفتین من اینجام ؟ ..

عمه گفت : من که خبر نداشتم ...  

عزت الله اونقدر عصبانی بود که تا حالا ندیده بودم ..تلفن زدم بازم بابات سر بالا جواب داد عزت الله خونه ی ما موند  من رفتم سراغ بابات باز خواستش کردم ..

خودت که می دونی نخواد حرف بزنه نمی زنه ...

فقط گفت : شیوا رو فرستادم خونه باغی که توی تهرون خریدم جاش خوبه نگران نباش همین ..بعدم گفت خودت خواستی و عزیز تو رو اذیت کرده ..

ببینم اگر عزیز تو رو اذیت کرده چرا نمی خوای عزت الله بدونه تو اینجایی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش هفتم 







شیوا سری تکون داد و گفت : بابام بازم نمی خواد منو ببینه؟ هیچوقت فکر نمی کردم که یک روز با من این کارو بکنه ..

الانم  دلم نمی خواست بهش رو بندازم ولی مجبور شدم ...

عمه گفت : برات خیلی نگران بود ازش پرسیدم  خودت چرا نرفتی به دخترت سر بزنی ؟

 گفت : نتونستم ..فکر کنم همین روزا بیاد ..

شیوا گفت : شما خبر ندارین ..نمیاد ؛ 

عمه گفت : زود باش تعریف کن ببینم چه بلایی سرت آورده اون عزیز بی ناموس ..

پدری ازش در بیارم که مرغ های آسمون به حالش گریه کنن ..پدر سوخته فکر کرده تو کس و کار نداری ..باشه که ببینی دق و دلی این همه سال رو از حلقومش  نکشیدم اسمم رو عوض می کنم ...

شیوا گفت : شما بالاخره به عزت الله نگفتی من کجام ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش هشتم 







گفت : نه بابا ..باید اول میومدم ببینم چی شده ؛  هیچ کس ازت خبر نداره ..تا فهمیدم اوضاع اینطوریه  فورا راه افتادم و اومدم ..

هم دلم برات تنگ شده بود هم نگرانت بودم ..

اصلا فکر نمی کردم بابات تو رو همچین جایی فرستاده باشن ....همچین دهنشو پر کرد و خالی کرد که خونه باغ فرستادمش که گفتم یکی از قصر های شاه رو بهت داده ...

دستش درد نکنه ....

شیوا با افسوس گفت : اینجا در مقابل جایی که من یکسال با گلنار زندگی کردیم قصر پادشاهیه ..به چشمون می کشیم ...

عمه گفت :ای وای من ؛؛ دیگه کجا رفته بودی ؟ حالا اون چیه سرت کردی   بازش کن  ..قلبم  گرفت؛؛ برای چی  آوردی توی صورتت  ؟

 شیوا گفت : به شما نگفتن ؟ من مریض بودم ..ولی الان خوب شدم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش نهم 







عمه گفت : الهی فدات بشم عمه چت شده بود ؟ نه هیچکس به من حرفی نزد ..

گفتم : فقط توی گرگان بابا خبر داره ...

عمه با تعجب یکم خودشو کشوند جلو و پرسید : مرض واگیر دار داشتی ؟ 

من احساس کردم شیوا از اینکه عمه بدونه جذام گرفته  واهمه داره و می ترسه اونم ترکش کنه ..چون بشدت داشت به خودش فشار میاورد ...

مدام خودشو جمع می کرد و کُر می گرفت  ...خیلی دلم براش سوخت ... 

سینی چای رو  گذاشتم جلوی اونا و نشستم کنارش و دستشو گرفتم و گفتم : شیوا جون ؟ 

بهم نگاه کرد چشمش پر از اشک بود ..

یک مرتبه محکم بغلش کردم و سرمو بردم توی صورتش و قبل از اینکه بتونه مقاومت کنه زخمشو بوسیدم و روسریش رفت کنار ..

چنان منو محکم بغل کرد که  هر دو به گریه افتادیم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش دهم 







اما عمه زخم ها رو دید ..با حیرت نگاه می کرد در حالیکه معلوم میشد رنگش پریده  پرسید شیوا ؟ عمه جون ؟ بمیرم الهی برات خدای نکرده ؛؛ 

نکنه تو جذام گرفتی ؟...

از سکوت من و شیوا همه چیز رو فهمید ..

و با صدای بلند گفت : وای یا حضرت عباس این چه مصیبتی بود ؟به سر بچه ی من اومد ؟  چرا ؟ چی شد ؟ زود باش تعریف کن ..پس برای همین دستکش دستت کردی ..آره؟ ..دستتم خورده ؟ وا مصیبتا ؛؛ خاک بر سر عزیز کنن بی انصاف؛؛ 

تورو انداخت بیرون ؟ پدر سگ ،، ....

شیوا که بغض و گریه امونش نمی داد حرف بزنه ؛  دستهاشو گذاشت روی صورتش ..عمه هم دیگه نتونست خودشو نگه داره چشمش پر از اشک شد و ریخت  روی گونه هاش ...

من گفتم : عمه خانم برگه ی سلامت گرفتیم ..آزمایش دادیم دیگه خوب ِ خوب شده ..

اصلا از اولم واگیر نداشت ..

دکتر گفته بود مال شیوا خانم اینطوریه ...عمه وحشت زده شده بود و من فکر کردم به خاطر ترس از این بیماری اونطور ناراحت شده ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش یازدهم 







اما اینطور نبود  چون گفت : من پدری از اون بابات در بیارم که اون سرش ناپیدا ...

برای همین تو رو به امون خدا ول کرده؟   اون همه مال و ثروت داره تو رو فرستاده اینجا ؟

 گفتم : کجای کارین عمه خانم ..ما رو فرستادن توی کوهستان بالای یک کوه یکسال توی یک کلبه ی کوچک دوتایی تنها زندگی کردیم ..

بعد فهمیدیم که اصلا می دونستن که شیوا خانم خوب شده دکتر بهشون گفته بود ..

شیوا خانم برای پدرشون نامه نوشت ..حتی عزت الله خان  بهشون گفته بود که ما اونجا هستیم ..

پدرشون هم جواب داده بود من زن و سه تا پسر دارم می ترسم این مریضی رو بگیرم ..حتی از دور هم هوای ما رو نداشتن ..انگار نه انگار ، انکارمون  کردن ....شیوا خانم خیلی اذیت شده ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش دوازدهم 







عمه گفت : عزت الله چرا این کارو با تو کرد؟ اون که میگه واله و شیوای توست ..اینه معنی عاشقی ؟ تف به روش بیاد  ..

شیوا گفت : برای اینکه عزیز می خواست منو بفرسته جذام خونه ... عزت الله مجبور شد ..عزیز نمی خواست من دیگه توی اون خونه بمونم ..

شایدم حق داشت همه از جذام می ترسن خیلی به عزت الله فشار میاورد  ...

عمه گفت : به گور پدرش خندیده ...مرد بی عرضه ..

یک خونه می گرفت تو رو بر می داشت میرفت زندگی می کردین ...تو چرا زبونت اینقدر کوتاه شده ..غلط کردن حق داشتن با تو این کارو بکنن ...

کم مال و ثروت دارن ؟که تو رو بفرستن نا کجا آباد ؟ خوب چرا توی کوهستان ؟مُرده بودن برات یک خونه بگیرن ؟  من اصلا نمی فهمم ..اینا یا دیوونه شدن یا قصد و غرضی داشتن....

تو  از اول برام بگو ببینم جریان چی بوده ؟  من دیگه دارم گیج میشم خونم جوش اومده ؛؛ حالا دراز بد قواره اومده از من طلبکارم هست ...

داد می زنه و از من زن و بچه می خواد ..یک عزت الله درست کنم که هشت تا از بغلش در بیاد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش سیزدهم 








من پریناز و پرستو رو از اتاق آوردم بیرون تا بچه ها  حرف های اونا رو بیشتر از این نشنوه ...

در ضمن مرغ درست کردم  با کوکویی که شیوا درست کرده بود سفره ی شام رو انداختم ..

عمه اصرار داشت هر چی زود تر ما رو از اونجا ببره  ..

اما شیوا گفت : من از اینجا خوشم اومده ..هوا که بهتر بشه دستی به خونه بکشیم و وسیله بخریم همون جا زندگی می کنیم ....

عمه گفت : تو فقط یکبار دیگه پا توی خونه ی اون زن بزاری خودم قلم پاتو میشکنم ...

بالاخره چمدون سوغاتی ها باز شد و شیوا از اون همه لباسهای شیکی که عمه براش آورده بود به منم داد ..

اونشب عمه پیش ما خوابید  ..اما بر خلاف اولی که اومده بود و های و هو راه انداخت ..ساکت شده بود و بشدت تو فکر بود؛؛  

نمی دونم چرا فقط به حرفای شیوا رو گوش می داد ..و باسر خط و نشون می کشید    ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و چهارم بخش چهاردهم 








وقتی سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم و برگشتم ..به من گفت : بیا ببینم گلنار خانم ...یک چیزی ازم بخواه ..

دوست دارم به خاطر مهربونی که توی وجودت هست یک کاری برات بکنم ..هر چی باشه انجامش میدم ..

گفتم : می تونم دوتا چیز بخوام ..

لبخندی زد و گفت : طمع کردی ؟ بگو ببینم چی می خوای ؟ 

گفتم :  اینجا خیلی از خونه ی ما دوره ..دلم برای مادر و پدرم تنگ شده میشه راننده ی شما منو ببره و بیاره ؟

 گفت : خوب دومیش ؟

 گفتم : دلم می خواد درس بخونم ..همین ؛ 

گفت : باشه من هر دوشو برات فراهم می کنم ..از این دوتا خواسته تو فهمیدم که با شعوری ..

شیوا راست میگه تو دختر قابلی هستی ...

از اینکه عمه ازم تعریف کرده بود خیلی ذوق می کردم ...

روز بعد حال و هوای ما کاملا عوض شده بود ..عمه با اینکه زن جدی به نظر میرسید خیلی خوش زبون و گرم بود ...حالا احساس می کردم که کسی هست که از دل و جون مراقب شیوا باشه ...





ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز