2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش سیزدهم 







ولی شیوا بچه ها رو که ترسیده بودن بغل کرده بود ودر حالیکه همه ی بدنش می لرزید ؛ از جاش تکون نخوردآقا یک مرتبه با مشت زد به شیشه ی درو و با صدای مهیبی خرد شد و ریخت زمین ...و با دوتا لگد محکم درو باز کرد  ..

دستش داشت خون میومد ..

شیوا هراسون گفت : بریده ؛؛ خون میاد ...گلنار برو یک پارچه بیار بدو ....

امیر حسام از صدای شکستن شیشه اومد بالا ببینه چی شده ..

گفت : ای وای ..شما ها چیکار دارین می کنین ؟من ..الان پنبه و دواگلی میارم ..

شما بشین داداش ..

اما آقا با خشم اومد و دست شیوا رو گرفت و بکش بکش با خودش برد توی اتاق روبرویی و پرتش کرد توی اتاق و درو بست ...

این اولین باری بود که من از آقا خشونت می دیدم ..

اون همیشه سعی می کرد  کسی رو ناراحت نکنه ...در همین ضمن امیر حسام برگشت و گفت : کجا رفتن ؟ با دست اتاق رو نشون دادم ...







#ناهید_گلکار

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش چهاردهم






گفت : گلنار مهمون ها الان میرسن فقط خدا به دادمون برسه ..ولی نمی دونم چرا عزیز عین خیالش نیست انگار نه انگار این بالا ما داریم تو سر و کله ی هم می زنیم  ...

خدا به خیر بگذرونه ...

گفتم : یکی بیاد به من رو بده ...

گفت : چی میگی ؟ 

گفتم : آخه من اینجا هیچکارم ...اگر بهم رو بدن وقتی مهمون ها اومدن حسابی خدمتشون می رسیدم ؛ ای بابا ؛؛ با اینکه فهمیدن زن آقا خوب شده و برگشته پر رو پر رو دارن میان مهمونی  ..

من دارم از حرص جون میدم ..دیگه حال و روز شیوا خانم معلومه ..والله به خدا حق داره ...

امیر حسام دست پریناز رو گرفت و گفت : آروم باش عمو جون غصه نخور ..درست میشه ..ببین مامان و بابات دارن حرف می زدنن ..

منم پرستو رو ساکت می کردم ..و نشستیم ببینیم نتیجه چی میشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش پانزدهم 







امیر حسام با افسوس گفت : مادر ما رو باش حاضره بچه هاش این همه عذاب بکشن ولی حرف خودشو به کرسی بشونه ...

پرسیدم : آقا میشه بگین با فرح خانم چیکار کرده عزیز ؟ آقا می گفت بدبختش کرده درسته ؟ گفت : یک مردتیکه الدنگ اومد خواستگاری ..

نه فرح اونا رو می خواست نه من و داداش ..اصلا از ریخت شون معلوم بود چه جور آدم هایی هستن ..ولی نمی دونم چرا عزیز خوشش اومد و پاشو کرد توی یک کفش که همین خوبه ..دختره داشت درس می خوند ..زندگی خودشو می کرد ..

اما عزیز نذاشت ..هر روز دعوا و مرافه بود ..داداش دلش می خواست بیاد پیش  شیوا خانم  ولی می ترسید در غیابش عزیز اون مردتیکه رو توی خونه راه بده ...

غافل از اینکه اون داره زیر زیرکی کار خودشو می کنه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش شانزدهم 








خلاصه با هزار درد سر و مکافات عقد کردن ..و عروسی گرفتن و دو شب بعد .باورت نمیشه دو شب بعد چنان فرح رو زده بود که جای سالم توی تنش نبود ...

یک هفته خونه ی ما بود و کلانتر و کلانتر کشی شد ..

داداش شکایت کرد ..ولی باز عزیز با اونا ساخت و گفت : آبرومون میره اگر الان طلاق بگیره جواب مردم رو چی بدیم حتما میکن دخترشون عیب و ایرادی داشته ...و طفل معصوم فرح رو دوباره فرستاد خونه ی اون مرد ..

اینطوری که بهت میگم نبود ..خیلی از الان بدتر جنجال داشتیم ..حالا هم ؛ اون مرد نمی زاره فرح از در خونه بیاد بیرون ..کینه کرده از داداش و من که کشوندیمش به کلانتری ..

مثلا قهر کرده ..ما هم چشم ندید اونو داریم ..

فقط نگران فرح هستیم ...و حالا عزیز گیر داده که برای داداش زن بگیره ..به خدا من یکی که دارم دیوونه میشم ...

می خوام ولشون کنم برم ؛؛ ولی دلم رضا نمیشه ومی ترسم عزیز همین بلا ها رو هم سر منم بیاره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش هفدهم 





همینطور که با جارو  و خاک  انداز شیشه خورده ها رو جمع می کردم ... صدای جیغ های شیوا بلند شد که نمی خوام ..قبول نمی کنم ...نمی خوام ولم کن ...دیگه تو رو هم نمی خوام ..کاش دنبالم نمی اومدی ..

کاش هرگز پا توی این خونه نمی ذاشتم ...

آقا هم داد می زد کاش تو یکم عاقلانه رفتار می کردی ؛؛ الان حال و روزمون این نبود ...

امیر حسام رفت پشتِ درو و گفت : داداش؟ ..باند آوردم درو باز کن ...داداش ؟ 

خواهش می کنم ...

شیوا درو باز کرد و اومد بیرون ..اونقدر هر دو عصبانی بودن که ما نمی دونستیم چیکار کنیم ..

به امیر حسام گفتم : تو رو خدا آقا رو ببر پایین بزار یکم آروم بشه ..اونم همین کارو کرد ...

وقتی اونا رفتن  شیوا بالافاصله لباس تن بچه ها کرد و به منم گفت آماده شو چمدون ها رو بیار اینجا زود باش جمع کنیم زود تر از این جهنم بریم ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش هجدهم 







گفتم : شما مطمئنی کسی میاد دنبالمون ؟

 گفت آره ..مردی به نام حسن خان شاه پسندی ..دوست پدرمه ..

من زیر بار این خفت نمی رم ..الان به من میگه یک مدت اون زن بیاد اینجا من کاری به کارش ندارم ..

وای خدای من فقط باید این روزا رو هم می دیدم ؟ اگر شده برمی گردم به همون کلبه  دیگه اینجا نمی مونم ...

دوتایی با هم  چمدون ها رو آماده کردیم گذاشتیم بالای پله ها و منتظر موندیم ؛؛ که مهمون های عزیز از راه رسیدن ..

اما نه از آقا خبری بود و نه از امیر حسام ..

عزیز ازشون استقبال کرد با خنده هایی که مثل خنجر به دل من و شیوا می نشست .اونا رو برد به سالن سمت چپ راهرو و درو محکم بست  ..




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام عزیزم اره معلم بودن الان بازنشسته س حتی داستان من یک مادرم هم داستان شاگردش هست 

وای باورم نمیشه من بطوراتفاقی باشماتونینیسایت اشناشدم وبعدکه عکس ایشون روتوی اینستادیدم یادم اومدکه ایشون دبیرریاضی من بودن توی دوره راهنمایی خیلی خاطرات خوبی دارم ازشون

وای باورم نمیشه من بطوراتفاقی باشماتونینیسایت اشناشدم وبعدکه عکس ایشون روتوی اینستادیدم یادم اومدکه ...

عزیزززز.م 😍😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش اول









دیگه حال و روز شیوا معلوم بود ..

چند زن و چند تا مرد و یکی دوتا بچه ..از جلوی چشم ما رد شدن و رفتن توی اون سالن ...و ما از بالای پله ها صدای خنده های بلند عزیز رو می شنیدیم ؛؛ 

خیلی واضح بود که از روی عمد این کارو می کنه ...

همینطور که داشتم حرص می خوردم یاد روزی افتادم که داشتن من و شیوا رو می بردن به اون کوهستان ..

یک مرتبه یاد رادیوم افتادم و دویدم توی اتاق و فورا اونو پیچیدم لای یک دستمال بردم گذاشتم رو چمدون ها ...

شیوا دستشو گذاشته بود روی قلبش و سرشو به دیوار تکیه داده بود با صدای بلند نفس می کشید مثل این بود که داشت خفه می شد ..

دستشو گرفتم و گفتم : شیوا جون خوبین ؟ بیا بریم پایین آبروشو ببریم ؟

 الان وقتشه ..که هر چی دلتون می خواد جلوی همه بارش کنین  ؛؛






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش دوم 








لب بالاشو به دندون گرفت و چشمهاشو چند بار باز و بسته کرد و به زحمت آب دهنشو قورت داد و گفت : نه ؛ من می دونم قبلا امتحان کردم حریف اون نمیشم ..

همه ی اونایی که الان اومدن توی این خونه منو میشناسن بیشتر آبروی خودمو می برم ....اگر جلوی همه داد بزنه و بگه تو جذام داری چیکار کنم ؟ 

نه بهتره بدون سر و صدا از اینجا بریم ....گلنار تو دیگه اینطوری بهم نگاه نکن ..

منظورت اینکه بی عرضه ام ؟ نمی دونم ولی  خیلی خسته ام ..از این نابسامونی و نا امنی خسته ام ..

من عزت الله رو با عزیز نمی خوام ..اونم که مادرشه و کندنی نیست ..

پس بی خودی برای چی سر و صدا کنم ..یازده ساله همه جورشو دیدم حالا برم چی بگم ..زبونم کوتاه شده ..

روزگار دلمو شکست ؛ گردنم رو شکست ؛ حالا ازم چی مونده که برم عرض اندام کنم؛؛ که چی بشه؟ یک بار دیگه جلوی مردم منو بشکنه ؟ فردا بیان منو ببره جذام خونه ؟ ..

تو نگاه کن ببین عزت الله خان میره توی اتاق ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش سوم









گفتم : نه هیچ خبری نیست ..یکبار شوکت خانم رفت و برگشت ..پرستو گریه می کرد و می خواست بره پایین ..

به زحمت ساکتش کردیم و شیوا بغلش کرد ..

چند دقیقه بعد  محمود آقا چند ضربه به در زد و سرشو از لای در داد تو  و گفت یا الله ؛؛ شوکت ؟ شوکت  ؟

 یکی با شیوا خانم کار داره ؛ شیوا پرستو رو داد بغل منو با سرعت رفت پایین و گفت : محمود آقا برو بگو ماشین رو بیارن  جلوی پله خودتم بیا وسایل ما رو بزار توی ماشین ..بدو ...

محمود پا ؛پایی کرد و آهسته گفت : خانم کجا می خواین برین ؟ این کارو نکنین ..

شیوا خانم تو رو خدا از اینجا نرین ...ببخشید به من مربوط نیست ولی به خدا آقا گناه داره به این چیزا اهمیت ندین ..اینا موندنی نیستن ..

زن خونه شمایید ..

شیوا گفت : توام از همه چیز خبر داری ؟ دیدی باهام چیکار کردن ؟ من کجا توی این زندگی آب خوش از گلوم پایین رفته ؟ بمونم که چی بشه ؟ نه محمود آقا کاری رو که میگم بکن ..

دیگه نمیشه ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش چهارم








من در حالیکه پریناز جلوم بود و پرستو توی بغلم از پله ها اومدیم پایین ..و شیوا رفت بالا ....

به اطراف نگاه می کردم ..آقا نبود بشدت دلم می خواست اون بیاد و جلوی ما رو بگیره ..

شوکت خانم با یک سینی چای از زیر راه پله اومد و با تعجب گفت : کجا بسلامتی ؟ گلنار شال و کلاه کردین ؟

  نگاهی به بالا انداختم شیوا نبود..گفتم : شوکت خانم زود باش آقا رو خبر کن شیوا خانم داره برای همیشه از این خونه میره ...

گفت  : یا فاطمه ی زهرا خودت کمک کن؛ چرا زود تر نگفتی ؟  ...

و سینی چای رو گذاشت پشت در سالن و رفت ...

و در همون موقع یک ماشین جلوی پله ها روی برف ها نگه داشت .و محمود آقا هم اومد..

شیوا از همون بالا گفت : بیا این چمدون ها رو بزار توی ماشین ..و خودش در حالیکه یکی از اونا رو با خودش می کشید اومد پایین ..

چنان بر افروخته و عصبی بود که منم می ترسیدم باهاش  حرف بزنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش پنجم








به من گفت : زود باش دیگه گلنار چرا وایسادی ؟ بچه ها رو ببر توی ماشین ..

محمود آقا همه ی اون اثاث رو بیار ...و در حالیکه یک دستش چمدون بود و یک دست دیگه اش پرینار رو با خودش می کشید ..از در رفت بیرون ...

منم دنبالش رفتم اما  با تمام وجود منتظر آقا بودم ..

محمود آقا صبح زود برف ها رو پارو کرده بود .. ..

اما از ترس زمین خوردن آهسته قدم بر می داشتیم که صدای آقا رو از پشت سرم شنیدم ...

فورا برگشتم نگاهش کردم ...مثل اینکه خواب بود هنوز بیژامه  تنش بود  و ژولیده به نظر می رسد ..

با همون لباس کم و دم پایی اومد بیرون ..و گفت : گلنار چرا گذاشتی این کارو بکنه ؟ چرا صدام نکردی ؟ ازت انتظار نداشتم ....

چشمهاش سرخ شده بودن و معلوم بود گریه کرده ..

خدا می دونه در اون زمان من چقدر دلم به حالش سوخت زیر لب گفتم :آخیش آقا ی عزیز من ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش ششم









در حالیکه اون ورد شیوا گرفته بود و صدا می زد : شیوا ؛؛ شیوا ..تو رو خدا برگرد ..

شیوا این کارو نکن .. از خر شیطون بیا پایین ..

شیوا حتی بر نگشت اونو نگاه کنه ..و سوار ماشین شد ...

وسرشو خم کرد و  بلند گفت : گلنار بیا سوار شو بچه سرما می خوره ...

از پله رفتم پایین قبل از من آقا  خودشو رسوند به ماشین ..من همینطور که پرستو بغلم بود و گریه می کرد  سوار شدم ..

محمود آقا آخرین چمدون رو گذاشت صندوق عقب ...آقا از سرما می لرزید؛  یا از شدت ناراحتی ولی دیگه دندون هاش بهم می خورد ...

رنگ به صورت نداشت ..و سرشو خم کرده بود جلوی پنجره ی ماشین و به شیوا التماس می کرد نرو ..

صبر کن همین امروز تکلیفم رو روشن می کنم ..قول میدم ...

تو پیاده شو با هم حرف بزنیم ..کجا داری میری ؟..بی خودی خودتو و بچه ها رو آواره نکن ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش هفتم








شیوا گفت : من اینجا آواره نبودم ؟شما ها برای من آسایش گذاشتین ؟ به خدا اگر به خاطر بچه هام نبود توی همون کلبه میموندم ؛؛ 

 آقای شاه پسندی برین دیگه زود باشین ....

و ماشین راه افتاد در حالیکه امیر حسام رو  دیدم که هراسون اومد توی ایوون ..

ماشین روی برف های حیاط سر می خورد و می رفت ..که صدای نعره ی آقا توی فضا پیچید برگشتم نگاه کردم .. 

آقا؛دستهاشو روی سرش گذاشته بود  امیر حسام محمود و شوکت  همینطور ایستاده بودن  ...

شیوا بغضش ترکید  و منم دیگه طاقت نیاوردم  و اشکهام ریخت و صورتم رو خیس کرد  

گفتم : شیوا خانم تو رو خدا برگرد ؛ندیدی چقدر آقا ناراحته ؟ که چشمم افتاد به پنجره ی اتاق مهمون خونه که عزیز از پشت شیشه سرک می کشید ...

داشت ما رو نگاه می کرد ..سه بار طوری به صورتش از دور تف انداختم که یک مرتبه جا خورد ...

هیچ وقت یادم نمیره ..من اون روز  انگشتم رو به علامت تهدید براش تکون دادم .. و بلند گفتم : یک روز من حساب تو رو میرسم حالا ببین ,, و رو کردم به شیوا و ادامه دادم  : آره ؛ خوب فکری کردین بهتره از اینجا بریم برای چی بمونیم و  از دست این زن حرص بخوریم ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش هشتم








شیوا  دستهاشو گذاشت روی صورتش و در حالیکه شونه هاش می لرزید هق و هق می زد  و همراه اون من و پرستو و پریناز گریه کردیم  ..

ماشین از در خونه بیرون رفت  ...و من یکبار دیگه همراه شیوا توی برف و یخبندون از اون خونه دور شدم  ...

در حالیکه طوری نا خود آگاه در تلاطم زندگی شیوا غرق شده بودم که  منم مثل اون دلم نمی خواست از آقا دور بشم ...

آقای شاه پسندی گفت : شیوا خانم آقا گفته شما رو ببرم خونه باغ قیطریه ..

خوبه فعلا جای دیگه ای رو سراغ نداشتیم ..چند روز اونجا بمونین تا ایشون خودشون بیان تهران ...

ولی من فرصت نکردم اونجا رو گرم کنم ..

شیوا که پشت سر راننده نشسته بود گفت : مهم نیست گرمش می کنیم ..از این سخت تر ها رو گذروندم ..

مرد از توی آینه نگاهی به شیوا انداخت و گفت : من باید سر راه یک چیزایی براتون بخرم ..مدت زیادیه که پدرتون اونجا نرفته ...

می دونین اونجا رو من برای پدرتون خریدم .. جای خوبیه ..اما نه توی این فصل ؛ ..

ببخشید ، با شوهرتون دعوا کردین ؟ چند روز اینجا می مونین ؟ ..

هر وقت خواستین به من بگین میام دنبالتون شما رو بر می گردونم ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش نهم








من خودمم همون نزدیکی یک خونه ساختم ..ای بدک نیست ..تازه سازه مثل خونه باغ پدر شما قدیمی نیست ...

من بچه ی شمرونم ؛ زمین های اینجا روز به روز داره گرون تر میشه ..مردم دارن یواش یواش میان اینطرفا ...

هم آب و هواش بهتره ..هم با صفا تر ..برق اینجا رو هم تازه من کشیدیم ....

شیوا گفت : هر کجا نگه داشتین منم پیاده میشم یک چیزی بخرم بچه ها بخورن ..

شما توی خونه رو تا حالا دیدین ؟ 

گفت : بله کلیدش دست منه ..من خیلی رفتم گرگان و به پدرتون زحمت دادم ..یک طواریی مدیونشم ..خیلی مرد خوب و انسانیه ..

و شاه پسندی همینطور می گفت و می گفت ..و شیوا در حالیکه پرستو رو محکم توی بغلش گرفته بود به بیرون خیره شده بود و بی اختیار اشکهاش پایین میومد ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش دهم








اون زمان خیابون های تهران بیشتر سنگ فرش بود و تازه داشتن بعضی از اونا رو که محل رفت و آمد شاه بود آسفالت می کردن ...

و بقیه خاکی بود ..مخصوصا خیابون های بالای شهر که به روستا ها می رسید  همه خاکی بودن که  وقتی برف و بارون میومد چاله های بدی درست می شد و ماشین به راحتی نمی تونست رد بشه ..

 ما با سرعت خیلی کم از میون برف ها ی دو طرف جاده  روی یخ  سر می خوردیم و جلو می رفتیم ...

برای همین مسافت بین امیریه و قیطریه  نزدیک به سه ساعت طول کشید ..

 در تمام این مدت شیوا گریه کرد ..بچه ها گرسنه بودن ؛؛ و  نق و نق می کردن ولی بالاخره پرستو توی بغل من و پریناز توی بغل شیوا خوابشون برد ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش یازدهم








منم گاهی چشمم گرم میشد و یک مرتبه می پریدم ...

بعد از اینکه شاه پسندی چند جا نگه داشت خرید کردن ..سرانجام  ماشین وارد یک خیابون خیلی باریک  شد که خونه های کوچک و بزرگ کنار هم قرار داشت  ..

توی یک سر بالایی تند جلوی یک در چوبی که شاخ های یخ زده همه جای اونو پوشونده بود نگه داشت ..

 آقای شاه پسندی پیاده شد و سعی کرد اون شاخه هارو بشکنه تا بتونه درو باز کنه ..معلوم بود مدت هاست کسی وارد اون خونه نشده ..

قرار شد من و بچه ها توی ماشین بمونیم تا شیوا و آقای شاه پسندی بخاری ها رو روشن کنن ...

با زحمت برف رو جلوی راه رو پاک کرد و با شیوا رفتن توی خونه ..و ما توی ماشین گرم نشستیم ...

خلاصه درد سرتون ندم ..توی خونه نفت نبود و کلی شاه پسندی این در و اون در زد تا از همسایه ها مقداری قرض کرد تا دوتا بخاری والر رو روشن کردن و ما رفتیم توی خونه و اثاث رو بردیم ..

حالا چقدر کار مشکلی بود با دوتا بچه بماند ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش دوازدهم








درِ اون خونه به یک حیاط تقریبا بزرگ  باز می شد و شاید یک متر برف همه جا  نشسته بود  روبرو و سمت راست دیوار بود و ساختمون دو طبقه ای سمت چپ قرار داشت ..که با چهار پله به یک ایوون باریک می رسید ..

 از اونجا وارد یک اتاق می شدیم و سمت چپ اون اتاق دوتا دیگه اتاق بود که مشرف به کوچه میشد و روبروش یک راه پله ی که به طبقه ی بالا میرفت و زیر راه پله یک در بود که به حیاط خلوت و آشپزخونه و توالت منتهی می شد ..

طبقه ی بالا یک اتاق بزرگ بود  که با  یک در با پنجره های قدی رو به یک ایوون  بزرگ و با صفا که اونم پوشیده از برف بود باز می شد ..

وقتی آقای شاه پسندی می خواست بره توی یک دستمال یزدی قرمز رنگ مقداری پول گذاشته بود که داد به شیوا و گفت پدرتون گفتن این پیش شما باشه ..

و با کلی سفارش و دادن شماره ی تلفن رفت ...هر دو والر رو توی یکی از اتاق ها گذاشتیم تا زود تر گرم بشه و بچه ها سرما نخورن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش یازدهم








منم گاهی چشمم گرم میشد و یک مرتبه می پریدم ...

بعد از اینکه شاه پسندی چند جا نگه داشت خرید کردن ..سرانجام  ماشین وارد یک خیابون خیلی باریک  شد که خونه های کوچک و بزرگ کنار هم قرار داشت  ..

توی یک سر بالایی تند جلوی یک در چوبی که شاخ های یخ زده همه جای اونو پوشونده بود نگه داشت ..

 آقای شاه پسندی پیاده شد و سعی کرد اون شاخه هارو بشکنه تا بتونه درو باز کنه ..معلوم بود مدت هاست کسی وارد اون خونه نشده ..

قرار شد من و بچه ها توی ماشین بمونیم تا شیوا و آقای شاه پسندی بخاری ها رو روشن کنن ...

با زحمت برف رو جلوی راه رو پاک کرد و با شیوا رفتن توی خونه ..و ما توی ماشین گرم نشستیم ...

خلاصه درد سرتون ندم ..توی خونه نفت نبود و کلی شاه پسندی این در و اون در زد تا از همسایه ها مقداری قرض کرد تا دوتا بخاری والر رو روشن کردن و ما رفتیم توی خونه و اثاث رو بردیم ..

حالا چقدر کار مشکلی بود با دوتا بچه بماند ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش دوازدهم








درِ اون خونه به یک حیاط تقریبا بزرگ  باز می شد و شاید یک متر برف همه جا  نشسته بود  روبرو و سمت راست دیوار بود و ساختمون دو طبقه ای سمت چپ قرار داشت ..که با چهار پله به یک ایوون باریک می رسید ..

 از اونجا وارد یک اتاق می شدیم و سمت چپ اون اتاق دوتا دیگه اتاق بود که مشرف به کوچه میشد و روبروش یک راه پله ی که به طبقه ی بالا میرفت و زیر راه پله یک در بود که به حیاط خلوت و آشپزخونه و توالت منتهی می شد ..

طبقه ی بالا یک اتاق بزرگ بود  که با  یک در با پنجره های قدی رو به یک ایوون  بزرگ و با صفا که اونم پوشیده از برف بود باز می شد ..

وقتی آقای شاه پسندی می خواست بره توی یک دستمال یزدی قرمز رنگ مقداری پول گذاشته بود که داد به شیوا و گفت پدرتون گفتن این پیش شما باشه ..

و با کلی سفارش و دادن شماره ی تلفن رفت ...هر دو والر رو توی یکی از اتاق ها گذاشتیم تا زود تر گرم بشه و بچه ها سرما نخورن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش سیزدهم









بعد روی یکی از والر ها تخم مرغ نیمرو کردیم و روی یکی دیگه کتری گذاشتیم ..

من و شیوا دیگه خوب این کارا رو بلد بودیم .. انگار برامون کاری نداشت و خیلی  عادی بود ...

کف همه ی اتاق ها فرش های کهنه پهن بود و تعداد زیادی پشتی های رنگ و رو رفته مقداری  رختخواب و یک لحاف کرسی و چند تا تشک پنبه ای باریک که میشد روش بشینیم ..و دوتا منقل برقی که از دیدنش خیلی خوشحال شدیم ؛؛

 فورا زدیم به برق تا بتونیم خونه رو گرم کنیم آشپزخونه ام که توی حیاط خلوت بود اجاق داشت و مقدار ظرف و رفع احتیاج ..و نه تنها من بلکه خود شیوا هم نمی دونست ما چطور باید با دوتا بچه اینجا زندگی کنیم ..

اون با اینکه دلش نمی خواست ؛؛ از پدرش کمک گرفته بود ولی امیدی به کمک های بعدی اونم نداشت و می دونست که  از طرف اون حمایت نمیشه  ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش چهاردهم









شب بچه ها که خوابیدن ..دوتایی نشستیم و حرف زدیم ..

ازش پرسیدم : به نظرتون کار درستی کردیم ؟ 

با افسوس گفت : درست و غلطش رو نمی دونم .. ولی اینو می دونم که الان راحت ترم ..عزیز منو خفه می کنه ..

در مقابلش خودمو ضعیف احساس می کنم ..یک چیزی رو می دونی گلنار ؟ من وقتی توی کوهستان بودم حالم خیلی خوب بود با وجود تمام غم هایی که توی دلم بود  و دوری از بچه هام حس بهتری داشتم ..

دیگه نمی خوام با اون زن زیر یک سقف زندگی کنم ..

اسفند ماه سال هزار وسیصد و سی و هفت  بود؛؛  یک هفته گذشت ..من و شیوا اون خونه رو مثل دسته ی گل تمیز کردیم ..

برف های توی حیاط رو ریختیم توی کوچه و  با اون محله  و همسایه ها آشنا شدیم ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و سوم- بخش پانزدهم








چند تا مغازه و دکان  سر همون کوچه بود و نانوایی درست روبری خونه ..

نفتی محله برامون نفت میاورد .. شیوا همش به فکر کار بود ..

ما می دونستیم که به زودی پول هامون تموم میشه ..و اون می گفت : دلم نمی خواد به پدرم رو بندازم ..

تا یکشب من داشتم با بچه ها بازی می کردم و سه تایی می خندیدیم و شیوا هم داشت برامون شام درست می کرد ..که صدای بوق یک ماشین توجه ما رو جلب کرد معمولا اونطرفا خیلی کم ماشین رد می شد ..

وقتی صدای چند ضربه به در خورد هر دو بهم نگاه کردیم ...

شیوا برقی توی چشمش پیدا شد و آهسته گفت : عزت الله خان پیدام کرد ..






ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

بغض کردم

hهیچکسانh | 22 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز