داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و سوم- بخش هفتم
شیوا گفت : من اینجا آواره نبودم ؟شما ها برای من آسایش گذاشتین ؟ به خدا اگر به خاطر بچه هام نبود توی همون کلبه میموندم ؛؛
آقای شاه پسندی برین دیگه زود باشین ....
و ماشین راه افتاد در حالیکه امیر حسام رو دیدم که هراسون اومد توی ایوون ..
ماشین روی برف های حیاط سر می خورد و می رفت ..که صدای نعره ی آقا توی فضا پیچید برگشتم نگاه کردم ..
آقا؛دستهاشو روی سرش گذاشته بود امیر حسام محمود و شوکت همینطور ایستاده بودن ...
شیوا بغضش ترکید و منم دیگه طاقت نیاوردم و اشکهام ریخت و صورتم رو خیس کرد
گفتم : شیوا خانم تو رو خدا برگرد ؛ندیدی چقدر آقا ناراحته ؟ که چشمم افتاد به پنجره ی اتاق مهمون خونه که عزیز از پشت شیشه سرک می کشید ...
داشت ما رو نگاه می کرد ..سه بار طوری به صورتش از دور تف انداختم که یک مرتبه جا خورد ...
هیچ وقت یادم نمیره ..من اون روز انگشتم رو به علامت تهدید براش تکون دادم .. و بلند گفتم : یک روز من حساب تو رو میرسم حالا ببین ,, و رو کردم به شیوا و ادامه دادم : آره ؛ خوب فکری کردین بهتره از اینجا بریم برای چی بمونیم و از دست این زن حرص بخوریم ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و سوم- بخش هشتم
شیوا دستهاشو گذاشت روی صورتش و در حالیکه شونه هاش می لرزید هق و هق می زد و همراه اون من و پرستو و پریناز گریه کردیم ..
ماشین از در خونه بیرون رفت ...و من یکبار دیگه همراه شیوا توی برف و یخبندون از اون خونه دور شدم ...
در حالیکه طوری نا خود آگاه در تلاطم زندگی شیوا غرق شده بودم که منم مثل اون دلم نمی خواست از آقا دور بشم ...
آقای شاه پسندی گفت : شیوا خانم آقا گفته شما رو ببرم خونه باغ قیطریه ..
خوبه فعلا جای دیگه ای رو سراغ نداشتیم ..چند روز اونجا بمونین تا ایشون خودشون بیان تهران ...
ولی من فرصت نکردم اونجا رو گرم کنم ..
شیوا که پشت سر راننده نشسته بود گفت : مهم نیست گرمش می کنیم ..از این سخت تر ها رو گذروندم ..
مرد از توی آینه نگاهی به شیوا انداخت و گفت : من باید سر راه یک چیزایی براتون بخرم ..مدت زیادیه که پدرتون اونجا نرفته ...
می دونین اونجا رو من برای پدرتون خریدم .. جای خوبیه ..اما نه توی این فصل ؛ ..
ببخشید ، با شوهرتون دعوا کردین ؟ چند روز اینجا می مونین ؟ ..
هر وقت خواستین به من بگین میام دنبالتون شما رو بر می گردونم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar