2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش نهم 






گفت : تو نمی دونی ؟

 گفتم : نه والله آقا می گفت عزیز بیچاره اش کرده ولی تعریف نکرد ...

گفت : بزار آب ها از آسیباب بیفته خودم برات تعریف می کنم اینطور که معلومه فردا یک غوغایی راه میفته  ...

همینطور که سینی دستم بود صدای داد و فریاد از اتاق عزیز میومد ..

نمی دونم چی بهم می گفتن که هر سه تایی با عصبانیت با هم حرف می زدن ...فقط صدای امیر حسام برام واضح شد که درو باز کرد تا از اتاق بیاد بیرون در همون حال گفت : شما  عزیز این کارو بکن ؟ بعد تماشا کن ببین من چیکار می کنم ؟ 

و پشت سرشم عزت الله خان گفت : زود باش خودت همین الان زنگ بزن ..اگر نمی زنی من خودم می زنم اما  بدی جوری این کارو می کنم و آبروتون رو  بیشتر از این می برم  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش دهم 







و هر دوشون با غیظ رفتن به اتاق امیر حسام ...

من سینی به دست هاج و واج مونده بودم ..سر در نیاوردم که اونا بهم چی گفتن و عزیز چیکار کرده ولی اینو می فهمیدم که هر کاری کرده برای شیوا خوب نبوده ...

در حالیکه  دلشوره داشت منو می کُشت وقتی رفتم بالا شیوا رو دیدم که باز آرایش کرده بود و مشغول جمع و جور کردن اتاق خوابش بود ...

تا چشمش به من افتاد گفت : زود باش بگو چی  می گفتن ؟ عزیز چیکار کرده بود ؟

 گفتم : نفهمیدم توی اتاق عزیز بودن اما اینو فهمیدم که آقا و امیر حسام حسابی پشت شما هستن ..اصلا نگران نباشین ...

گفت : خیلی خوب گلنار جون بچه ها رو ببر توی اتاق مهمون خونه اینجا سرده سرما می خورن ..هنوز داره برف میاد ..

مثل اینکه دست بر دارم نیست ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش یازدهم 







اونشب ما دیگه پایین نرفتیم ..سر شب آقا و امیر حسام در حالیکه با دوتا سینی برامون غذا آورده بودن دور هم شام خوردیم ...

اما در یک سکوت ..نه شیوا جرات داشت بپرسه و نه اونا رغبتی به گفتن داشتن ..و من نمی دونم چرا زیاد اشتها نداشتم و بشدت از اتفاقی که ممکن بود بیفته می ترسیدم ..

رفتم گوشه سالن و رادیویی رو که امیر حسام بهم داده بود بر داشتم تا باطری اونو عوض کنم ..که صدای داد و هوار عزیز از پایین پله ها بلند شد که : الهی شیوا به دردی مبتلا بشی که درمون نداشته باشه ..

جادوگر ..بچه های منو ازم جدا کردی بی همه چیز ؛؛ حالا ببین دارم برات ...

عزت الله خان از جاش بلند شد و رفت از همون سر پله ها داد زد عزیز ؟ بس می کنی یا نه ؟ ما اینجا شام خوردیم که جلوی چشم شما نباشیم ..

بازم دست بر دار نیستی ..خودت نگفتی ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش دوازدهم 






به شیوا نگاه کردم که رنگ به صورت نداشت و لقمه توی دهنش مونده بود اونم به من نگاه کرد .. با اشاره گفتم : یک چیزی بگو ..

شیوا با سر و علامت سئوال پرسید : چی ؟ 

آهسته گفتم ..جوابشو بده ..

این حرف رو امیر حسام هم شنید ..

شیوا گفت : دعوا میشه ..

گفتم : مگه الان نشده ؟

 امیر حسام گفت : عزیز مادر منه ولی گلنار راست میگه جواب ندی هر دم به ثانیه می خواد همین کارو بکنه ..

شیوا گفت : نمی تونم ..ازم بر نمیاد ..آخه چی بگم ؟ 

با سرعت رفتم جلوشو بازوهاشو گرفتم و گفتم : هر چی فکر می کنین ؛؛با احترام بهش بگین  ..

شیوا آروم راه افتاد  ..

عزت الله خان رفته بود پایین تا عزیز رو دور کنه ..اما صدای اونا می اومد که هنوز از اینکه پسراش سر میز شام تنهاش گذاشته بودن شاکی بود ..

شیوا بالای پله ها یکم مکث کرد و روسرشو کشید جلوتر تا زخمش معلوم نباشه و از پله ها رفت پایین منو امیر حسام از همون بالای پله ها گوش ایستادیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش یازدهم 







اونشب ما دیگه پایین نرفتیم ..سر شب آقا و امیر حسام در حالیکه با دوتا سینی برامون غذا آورده بودن دور هم شام خوردیم ...

اما در یک سکوت ..نه شیوا جرات داشت بپرسه و نه اونا رغبتی به گفتن داشتن ..و من نمی دونم چرا زیاد اشتها نداشتم و بشدت از اتفاقی که ممکن بود بیفته می ترسیدم ..

رفتم گوشه سالن و رادیویی رو که امیر حسام بهم داده بود بر داشتم تا باطری اونو عوض کنم ..که صدای داد و هوار عزیز از پایین پله ها بلند شد که : الهی شیوا به دردی مبتلا بشی که درمون نداشته باشه ..

جادوگر ..بچه های منو ازم جدا کردی بی همه چیز ؛؛ حالا ببین دارم برات ...

عزت الله خان از جاش بلند شد و رفت از همون سر پله ها داد زد عزیز ؟ بس می کنی یا نه ؟ ما اینجا شام خوردیم که جلوی چشم شما نباشیم ..

بازم دست بر دار نیستی ..خودت نگفتی ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش دوازدهم 






به شیوا نگاه کردم که رنگ به صورت نداشت و لقمه توی دهنش مونده بود اونم به من نگاه کرد .. با اشاره گفتم : یک چیزی بگو ..

شیوا با سر و علامت سئوال پرسید : چی ؟ 

آهسته گفتم ..جوابشو بده ..

این حرف رو امیر حسام هم شنید ..

شیوا گفت : دعوا میشه ..

گفتم : مگه الان نشده ؟

 امیر حسام گفت : عزیز مادر منه ولی گلنار راست میگه جواب ندی هر دم به ثانیه می خواد همین کارو بکنه ..

شیوا گفت : نمی تونم ..ازم بر نمیاد ..آخه چی بگم ؟ 

با سرعت رفتم جلوشو بازوهاشو گرفتم و گفتم : هر چی فکر می کنین ؛؛با احترام بهش بگین  ..

شیوا آروم راه افتاد  ..

عزت الله خان رفته بود پایین تا عزیز رو دور کنه ..اما صدای اونا می اومد که هنوز از اینکه پسراش سر میز شام تنهاش گذاشته بودن شاکی بود ..

شیوا بالای پله ها یکم مکث کرد و روسرشو کشید جلوتر تا زخمش معلوم نباشه و از پله ها رفت پایین منو امیر حسام از همون بالای پله ها گوش ایستادیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش سیزدهم 






شیوا توی چهار چوب در ایستاد و در حالیکه صداش می لرزید و بغض کرده بود گفت : عزیز فقط یک جمله  جوابتون رو میدم ..یادتون نره ..

مثل شما نفرین نمی کنم چون اهلش نیستم ..اما از خدا می خوام که روزی برسه که بدونی چقدر بهم بدی کردی و پشیمون باشی ولی دیر شده باشه و حتی نتونین توبه کنین  ..

و برگشت بالا در حالیکه مثل بید می لرزید پرسید : خوب گفتم ؟ ...

امیر حسام نگاهی به من کرد و لبخندی زد و به شیوا  گفت : کم بود ولی بد نبود ...

سه تایی برگشتیم به سالن ؛؛؛ 

گفتم : حالتون بهتر نیست ؟ اقلا یکم دلتون خالی شد  ..

امیر حسام گفت : راست میگه زن داداش چقدر می خواین از عزیز بخورین ..من شاهدم چقدر حرف بار شما می کرد ..

ولی احمقانه فکر می کردم باید همینطور باشه ...

گفتم : چرا ؟ من نمی فهمم چرا اینطوری فکر می کردین ؟ ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش چهاردهم 






شیوا پرستو رو که گریه می کرد بغل گرفت بغلش و  گفت : امیر حسام تنها نیست عزت الله خان هم هر وقت بهش شکایت کردم گفت : همینه دیگه تو باید به حرف عزیز گوش کنی ..

گفتم : ای بابا یعنی آدم ظلم رو ببینه و حق به زور گو بده ؟ 

امیرحسام گفت : گلنار اگر تو جای زن داداش بودی چیکار می کردی ؟

 گفتم : حالا که نیستم ...بهش فکر نکردم ولی می دونم که زیر بار زور نمیرم ..اگر شده بمیرم در مقابل ظلم سر خم نمی کنم ...

در همون موقع آقا برگشت و به امیر حسام گفت : تو برو پایین نزار بیشتر حرصی بشه ..همه اومدیم بالا بهش بر خورده .

داره گریه می کنه ...

امیر حسام به شوخی به من گفت : حاج خانم صلاح هست برم یا نه ؟ 

فکر کردم داره منو مسخره می کنه ...

چون نفهمیدم برای چی از من می پرسه گفتم : به من چه مربوط؟من  نمی دونم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش پانزدهم 






آقا گفت : نترس گلنار شوخی کرد ..اما مثل اینکه حالا همه چیز به تو مربوط میشه ...

و رو کرد به شیوا و امیر حسام و ادامه داد : هیچ دقت کردین آدم نا خود آگاه دلش می خواد نظر گلنار رو بدونه ..

امیر حسام گفت : از بس فضوله ..بعد میگه به من چه مربوط ..توی همه کار دخالت می کنه ....

خیلی بهم بر خورد و صورتم سرخ شد آخه لحنش جدی بود  ...

ولی وقتی دیدم هر سه نفر به خنده افتادن دلم قرار گرفت  و نفس راحتی کشیدم ..

اونشب شیوا و آقا رفتن به اتاق خودشون و منو بچه ها باز نزدیک بخاری خوابیدیم ..

این بار من قبل از اینکه برم توی رویا هایم خوابم برد ...

روز بعد از صدای خش ؛ خش پارو ی محمود آقا که ایوون رو از برف پاک می کرد بیدار شدم ..

هوا صاف شده بود و دیگه ابری توی آسمون نبود ...

روز عید بود و نیمه ی شعبان ؛؛ 

روزی که قرار بود توی اون خونه جشن باشه و زن جدید آقا رو بیارن ....یک خمیازه جلوی پنجره کشیدم و گفتم : انشالله اتفاق بدی نمی افته ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام مرسی معصومه جون یه سوال ازتون داشتم خانم گلکارقبلامعلم بودن؟

سلام عزیزم اره معلم بودن الان بازنشسته س حتی داستان من یک مادرم هم داستان شاگردش هست 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش اول







 اگر امروز همه چیز به خوبی پیش رفت منم میرم خونه ی خودمون ...

آره کاش نیفته و من بتونم برم مادر و برادرامو حتی بابام رو ببینم دلم براشون خیلی تنگ شده ؛؛  حتما اونا هم برای من دلتنگ شدن ...

وقتی از اتاق رفتم بیرون که برم دستشویی احساس کردم پایین برو بیا هایی  هست ؛؛ که اون موقع صبح  غیر عادی به نظر می رسید  و بوی پیاز داغ نشون می داد که شوکت خیلی زود دست بکار درست کردن ناهار شده  و این علامت خوبی نبود ...

سریع آماده شدم و درِ اتاق رو از بیرون قفل کردم که یک وقت پرستو بیدار نشه و از پله ها بیفته و با سرعت رفتم ببینم چه خبره ..

شوکت خانم و عزیز سخت مشغول کار بودن ..

سلام کردم و گفتم : کمک نمی خواین ..

عزیز با تمسخر  گفت : چه عجب؟ ؛ از کنارِ خانمت تکون خوردی ؟ 

بیا زود باش این ظرف ها رو بشور اینجا خالی بشه ..شوکت دست بجنبون ...گردو ها رو خرد کن ....




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش دوم 







آستین هامو زدم بالا و گفتم : عزیز مهمون دارین ؟ گفت : بله فرمایشی هست ؟

 شروع کردم به شستن ..لازم نبود چیز دیگه ای بپرسم معلوم بود که مهمون هاش کی هستن و میشد فهمید که روز پر از غوغایی در پیش داریم ..

دلم می خواست یک کاری بکنم ولی نمی دونستم چطور  ؛؛ اصلا  از دست من کاری ساخته بود ؟ چیزی به فکرم نرسید جز اینکه آقا رو خبر کنم ...

در جایی که آقا وامیر حسام  حرفشون به جایی نمی رسید من چه کاری از دستم بر میومد ؟ ..آره باید زودتر آقا رو با خبر می کردم ...

بقیه ظرفا رو گذاشتم و گفتم : باید برم بالا می ترسم پرستو از پله ها بیفته ..و با سرعت دو پله یکی رفتم بالا ..

خودمو رسونم به اتاق شیوا و زدم به در ..و منتظر شدم ..

آقا درو باز کرد و صورت پریشون منو دید و پرسید : چی شده گلنار ؟ اتفاقی افتاده ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش سوم







گفتم : بله آقا گاومون زائیده ..عزیز داره تدارک ناهار می ببینه ..

فکر کنم اون زن و با کس و کارش دعوت کرده ....

آقا اومد بیرون و درو بست ..و گفت : هیس؛؛  یواش حرف بزن ...

صدای شیوا رو شنیدم که می گفت گلنار بیا ببینم چی شده ؟ 

آقا به من گفت : حرفی بهش نزن تا ببینم چیکار باید بکنم ...

و با سرعت از پله ها رفت پایین و منم دنبالش ..در حالیکه دندون هاش رو بهم فشار می داد گفت : عزیز ؟ مهمونت کیه ؟

مگه نگفتم این کارو نکن خبر بده نیان ؟ بالاخره  کار خودتو کردی ؟  ..

عزیز خیلی جدی و محکم گفت : خونه ی خودمه اختیارشو دارم ..دلم می خواد روز عید عروسم رو ناهار دعوت کنم ..

توام شیوا رو اون بالا نگه می داری و خودت میای پایین ..

حالا که حرف حساب سرش نمیشه و می خواد با هوو بسازه ..خوب بسازه ..خودش می دونه ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش چهارم







عزت الله خان سست شد و نشست روی صندلی ..و در حالیکه از خشکی دهنش نمی تونست حرف بزنه و زبونش لوله می شد ..

گفت : تو مادر منی ؟ به قول خودت خیر و صلاحم رو می خوای ؟ 

چرا این کارو کردی ؟چرا با ما اینطوری می کنی ؟..عزیز به خدا گناه داره ..خدا رو خوش نمیاد ...شایدم  می خوای منو سکته بدی ؟

 عزیز گفت : والله به پیر و پیغمبر این شماها هستین که دارین منو سکته میدین ..من نمی دونم اون زن با تو چیکار کرده که اینقدر ذلیل و علیلش شدی ..

بابا والله و بالله به هرکس میگم بهم حق میده ؛؛ زن پسر من خوره داره ،نباید یک زن دیگه بگیره ؟..

تازه الان که بیچاره ها فهمیدن زنت برگشته می ترسن توی این خونه پا بزارن ..یکساعت قسم و آیه خوردم که خوب شده و واگیر نداره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش پنجم 






اینجا دیگه من نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم : عزیز ؟ از این طرف میگین مریضه ..از اون طرف قسم و آیه می خورین که خوب شده ...

اگر خوب شده که دیگه آقا زن می خواد چیکار ؟

 عزیز یک مرتبه  سرم فریاد کشید که : تو یکی دیگه دست از سرم بر دار حالا توام مدعی من شدی ؟ گمشو ؛ کثافت ..به تو چه فضولی می کنی برو دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم و گرنه پرتت می کنم بیرون ..چه غلطای زیادی ..

رو بهش دادیم ..دیگه نبینم دهنت رو باز کنی ...

آقا گفت : به این بچه چیکار داری ؟ ...باشه عزیز فهمیدم ..تو دوست داری مهمون دعوت کنی ..دعوت کن ولی من نیستم خودت می دونی با اونا ...

من زن نمی خوام همین و بس  ...

و از جاش بلند شد و دنبال من که لب ورچیده بودم و داشتم میرفتم بالا اومد و گفت : به دل نگیر ..با من که بچه اشم چیکار می کنه که با تو بکنه ؟...

برو بچه ها رو بیدار کن ..می خوایم بریم بیرون ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش ششم 







بالافاصله فهمیدم می خواد چیکار کنه ..اما به بالای پله ها که رسیدم گفتم : آقا ؟ ببخشید بالاخره که چی ؟ می خواین چیکار کنین ؟ امروز رفتیم بیرون ؟ فردا چی ؟ 

گفت : به خدا نمی دونم ..حالا امروز شما ها رو می برم بیرون تا عصری که اونا برن بر می گردیم ...درد سر نشه ...چیکار کنم ؟

عزیز رفته باهاشون حرف زده قبول کردن که با همین وضع بیاد توی این خونه ؛؛ خدا می دونه چطوری راضیشون کرده ...

میگن نمی تونن آبروی خودشون رو ببرن و جواب مردم رو چی بدن ؟ البته ...راست میگن بدبخت ها .همش تقصیر عزیزه ..

نمی تونم بکشمش که ؛؛مادرمه .. 

گفتم : آقا ؟ یعنی بیاد زن شما باشه ؟ با شیوا جون ؟ نه نمیشه ...

گفت : نه بابا اونا اینطوری گفتن من قبول نکردم امروز میان که حرف بزنیم ..ولی من به عزیز گفته بودم میریم خونه ی خودشون همون جا تکلیف رو روشن می کنیم ..ولی عزیز  که حرف گوش نمی کنه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش پنجم 






اینجا دیگه من نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم : عزیز ؟ از این طرف میگین مریضه ..از اون طرف قسم و آیه می خورین که خوب شده ...

اگر خوب شده که دیگه آقا زن می خواد چیکار ؟

 عزیز یک مرتبه  سرم فریاد کشید که : تو یکی دیگه دست از سرم بر دار حالا توام مدعی من شدی ؟ گمشو ؛ کثافت ..به تو چه فضولی می کنی برو دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم و گرنه پرتت می کنم بیرون ..چه غلطای زیادی ..

رو بهش دادیم ..دیگه نبینم دهنت رو باز کنی ...

آقا گفت : به این بچه چیکار داری ؟ ...باشه عزیز فهمیدم ..تو دوست داری مهمون دعوت کنی ..دعوت کن ولی من نیستم خودت می دونی با اونا ...

من زن نمی خوام همین و بس  ...

و از جاش بلند شد و دنبال من که لب ورچیده بودم و داشتم میرفتم بالا اومد و گفت : به دل نگیر ..با من که بچه اشم چیکار می کنه که با تو بکنه ؟...

برو بچه ها رو بیدار کن ..می خوایم بریم بیرون ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش ششم 







بالافاصله فهمیدم می خواد چیکار کنه ..اما به بالای پله ها که رسیدم گفتم : آقا ؟ ببخشید بالاخره که چی ؟ می خواین چیکار کنین ؟ امروز رفتیم بیرون ؟ فردا چی ؟ 

گفت : به خدا نمی دونم ..حالا امروز شما ها رو می برم بیرون تا عصری که اونا برن بر می گردیم ...درد سر نشه ...چیکار کنم ؟

عزیز رفته باهاشون حرف زده قبول کردن که با همین وضع بیاد توی این خونه ؛؛ خدا می دونه چطوری راضیشون کرده ...

میگن نمی تونن آبروی خودشون رو ببرن و جواب مردم رو چی بدن ؟ البته ...راست میگن بدبخت ها .همش تقصیر عزیزه ..

نمی تونم بکشمش که ؛؛مادرمه .. 

گفتم : آقا ؟ یعنی بیاد زن شما باشه ؟ با شیوا جون ؟ نه نمیشه ...

گفت : نه بابا اونا اینطوری گفتن من قبول نکردم امروز میان که حرف بزنیم ..ولی من به عزیز گفته بودم میریم خونه ی خودشون همون جا تکلیف رو روشن می کنیم ..ولی عزیز  که حرف گوش نمی کنه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش هفتم 







شیوا هراسون و پریشون در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریخت اومد بیرون و با خشمی که نمی تونست کنترلش کنه ...گفت : بهت چی گفتم  گلنار؟ دیدی  فایده نداره ؟نمیشه ..

من هرگز نباید روی خوشبختی رو ببینم ..عزت الله  چرا محکم جلوی عزیز در نمیای ؟ حالا داری میگی ؛بیچاره ها و بدبخت ها حق دارن ؟ ..

من چی ؟ حق من چیه ؟ به نظرت من بیچاره نیستم ؟ چطور عروس ده روزه رو از خونه تون بیرون کردین آب توی دلتون تکون نخورد ؟ ما بیچاره نبودیم ؟ 

آبرو نداشتیم ؟حالا برای اینکه به اون زن بگی نه آبرو ریزی میشه ؟  

عزت الله همین امروز تصمیمت رو بگیر اگر اون زن پاشو بزاره توی این خونه من از اون در میرم بیرون بچه هامو هم با خودم می برم ..همین ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش هشتم 







و در حالیکه پاشو می کوبید به زمین و هق و هق گریه می کرد  گفت : خاک بر سر من که حرف تو رو باور کردم ..؛؛تو بازم داری به دل مادرت راه میای ...

آخ که چقدر من احمقم ..چرا حرفت رو باور کردم ..بازم گول تو رو خوردم ...و  رفت توی سالن و درو بست صدای انداختن جفت پشت در رو شنیدیم  ...

آقا واقعا در مونده به نظر میرسید ..همینطور وارفته بود و نمی دونست چیکار کنه ؛؛ یکم فکر کرد و رفت پایین ..

من به دیوار تکیه دادم ..

به اون آدم ها که داشتن توی سر و کله ی هم می زدن و عمرشون رو با نادانی ها و اشتباهات تلف می کردن فکر می کردم ..

شیوا حق داشت چون همسر عزت الله خان بود و دوتا بچه ازش داشت و از اون مهمتر عشقی که بهم داشتن ..و تحمل یک زن دیگه براش غیر ممکن بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش نهم 







از اون طرف آقا هم حق داشت ..شیوا جذام گرفته بود و اون زمان زندگی کردن با یک زن جذامی کاری محال بود و ترسناک ؛  ولی عزت الله خان در کمال مهربونی دو  سال پای اون زن ایستاده بود ..و حالا به اصرار عزیز زن گرفته بود؛؛ 

در حالیکه مردی بود که از این کار راضی نبود و  عذاب وجدان داشت ..اون می تونست راحت مدت ها قبل این کارو بکنه ولی نکرد ..

اما عزیز ..اونم بدبخت بود و اسیر خرافات و حرف مردم و با همه ی عشقی که به بچه هاش داشت زندگی رو به کام همه ی اونا تلخ کرده بود و هنوزم نمی فهمید و فکر می کردبچه هاش ناخلف از آب در اومدن و نافرمانی می کنن ...

همینطور که به دیوار تکیه داده بودم فکر می کردم نمی دونم آقا به عزیز چی گفته بود که صدای جیغ و فریادش به آسمون رفت و پشت سرشم صدای اعتراض امیر حسام که تازه از خواب بیدار شده بود ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش دهم 







زدم به در و گفتم : شیوا جون منو راه میدی ؟ 

درو باز کرد اما هیمنطور که اشک میریخت و صورتش قرمز شده بود  رفت توی اتاق خواب خودش و گوشی تلفن رو بر داشت و شماره گرفت ..پرستو گریه می کرد و مجبور شدم برم پیشش ..

بچه ها اون روزا مدام شاهد صحنه های غم انگیزی بودن که نشاط کودکی رو ازشون گرفته بود ..

نفهمیدم اون به کی زنگ زد و با چه کسی حرف زد ولی مدت زیادی طول کشید تا  برگشت اونقدر عصبانی بود که نمیشد طرفش رفت ...

حتی به من نگاه هم نمی کرد ...

یکم روی صندلی نشست و فکر کرد ..

مدام خودشو تکون می داد و زیر لب می گفت : چیکار کنم ..خدایا چیکار کنم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش یازدهم 







پریناز رفت جلو و دستشو گرفت و معصومانه گفت : مامان گریه نکن من دوستت دارم بزار عزیز تو رو دوست نداشته باشه ...

شیوا چنان غمگین به دخترش نگاه کرد که منم از غصه اون اشک توی چشمم جمع شد ..

صدای زنگ تلفن بلند شد ..شیوا هیچوقت اون گوشی رو بر نمی داشت ولی اون بار دوید طرف تلفن و من فهمیدم منتظر بوده ..

دنبالش رفتم ..گوشی رو بر داشت و داد زد با من کار دارن گوشی رو بزارین ...

بله پدر ؟گوشم با شماست ... چشم ...ممنونم ...

باشه من حاضر میشم ...چشم پدر ..فهمیدم حسن آقای شاه پسندی ...مرسی پدر ...

گوشی رو گذاشت و گفت : گلنار جمع کن بریم ..

گفتم : کجا ؟

 گفت : پدرم الان یک نفر رو می فرسته دنبالم ..من باید خودمو از دست اینا نجات بدم ..دیگه نه تحملی برام مونده نه حوصله ی جنگیدن با این زنیکه رو دارم ..

بزار هر کاری دلش می خواد بکنه ..

عزت الله خان هم  تا ابد در خدمتش باشه ..برو اتاق بچه ها و وسایلشون رو جمع کن ..اونایی که بیشتر لازم دارن ..

بقیه اش رو بعدا می خرم ..تو که چمدونت رو باز نکردی ؟ 

گفتم : نه خیر ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و دوم- بخش دوازدهم








گفت : یک چمدون بزرگ توی اون اتاق عقبی هست بیار و وسایل بچه ها رو بریز توش ...

ببین گلنار الان به هیچ کس حرفی نمی زنی  ..فقط یواشکی آماده میشیم   ..

مدتی بعد آقا اومد بالا ولی شیوا درو رو از تو قفل کرده بود و راهش نداد ..

امیر حسام اومد اونم راه نداد ..و به منم گفت صدات در نیاد ...

تا اون زمان شیوا رو اونقدر مصمم ندیده بودم ...

انتظار ما برای اومدن مردی که پدر شیوا فرستاده بود طولانی شد نزدیک ظهر بود و هرلحظه  امکان داشت  مهمون های عزیز از راه برسن ..

دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید  ..

عزت الله خان دوباره اومد و با عصبانیت کوبید به درو داد زد ..درو باز کن شیوا ؟ به اون بچه ها رحم کن؛؛  داری دق شون میدی ..

باز کن وگرنه میشکنم ..بازش کن شیوا ؛؛بهت میگم باز کن ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز