داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و دوم- بخش یازدهم
پریناز رفت جلو و دستشو گرفت و معصومانه گفت : مامان گریه نکن من دوستت دارم بزار عزیز تو رو دوست نداشته باشه ...
شیوا چنان غمگین به دخترش نگاه کرد که منم از غصه اون اشک توی چشمم جمع شد ..
صدای زنگ تلفن بلند شد ..شیوا هیچوقت اون گوشی رو بر نمی داشت ولی اون بار دوید طرف تلفن و من فهمیدم منتظر بوده ..
دنبالش رفتم ..گوشی رو بر داشت و داد زد با من کار دارن گوشی رو بزارین ...
بله پدر ؟گوشم با شماست ... چشم ...ممنونم ...
باشه من حاضر میشم ...چشم پدر ..فهمیدم حسن آقای شاه پسندی ...مرسی پدر ...
گوشی رو گذاشت و گفت : گلنار جمع کن بریم ..
گفتم : کجا ؟
گفت : پدرم الان یک نفر رو می فرسته دنبالم ..من باید خودمو از دست اینا نجات بدم ..دیگه نه تحملی برام مونده نه حوصله ی جنگیدن با این زنیکه رو دارم ..
بزار هر کاری دلش می خواد بکنه ..
عزت الله خان هم تا ابد در خدمتش باشه ..برو اتاق بچه ها و وسایلشون رو جمع کن ..اونایی که بیشتر لازم دارن ..
بقیه اش رو بعدا می خرم ..تو که چمدونت رو باز نکردی ؟
گفتم : نه خیر ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سی و دوم- بخش دوازدهم
گفت : یک چمدون بزرگ توی اون اتاق عقبی هست بیار و وسایل بچه ها رو بریز توش ...
ببین گلنار الان به هیچ کس حرفی نمی زنی ..فقط یواشکی آماده میشیم ..
مدتی بعد آقا اومد بالا ولی شیوا درو رو از تو قفل کرده بود و راهش نداد ..
امیر حسام اومد اونم راه نداد ..و به منم گفت صدات در نیاد ...
تا اون زمان شیوا رو اونقدر مصمم ندیده بودم ...
انتظار ما برای اومدن مردی که پدر شیوا فرستاده بود طولانی شد نزدیک ظهر بود و هرلحظه امکان داشت مهمون های عزیز از راه برسن ..
دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید ..
عزت الله خان دوباره اومد و با عصبانیت کوبید به درو داد زد ..درو باز کن شیوا ؟ به اون بچه ها رحم کن؛؛ داری دق شون میدی ..
باز کن وگرنه میشکنم ..بازش کن شیوا ؛؛بهت میگم باز کن ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar