داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و نهم- بخش یازدهم
گفتم : اونوقت شما از من می خواین این حرفایی که زدین رو به شیوا جون بگم ؟
گفت : اینطور که عزت الله می گفت اون به حرف تو گوش می کنه ..
گفتم : آقا اشتباه بهتون گفتن این منم که به حرف شیوا خانم گوش می کنم ...
عزیز ؟ اگر یک سئوال ازتون بکنم ناراحت نمیشین ؟
گفت : اگر فکر می کنی ناراحت میشم دهنت رو ببند من دیگه دارم دیوونه میشم دلم می خواد سر به بیابون بزارم ...
بابا یکی تکلیف منو روشن کنه ...
امیر حسام از اتاقش اومد بیرون و رفت طرف دستشویی و گفت : عزیز هر روز باید با داد و هوار شما بلند بشیم ؟ ساعت هنوز هفت نشده ...
و در حالیکه امیر حسام درِ دستشویی رو بسته بود ..
عزیز بلند گفت : شما ها که آبرو سرتون نمیشه ..من اصلا نخوابیدم که بیدار بشم ..بیاین بشینین تکلیف این زن رو روشن کنین ...ای خدا ؛ اصلا خوبه زنگ بزنم فرح بیاد ..
عزت الله هم که دوباره رفت پیش زنشو همه چیز رو فراموش کرد ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و نهم- بخش دوازدهم
امیر حسام اومد بیرون و نگاهی به من و نگاهی به عزیز کرد و سرشو به علامت افسوس تکون داد و گفت : چاله ای که کندین خودتون پر کنین ..
عزیز گفت : ای پست فطرت ..تو نبودی ؟ عزت الله خان نبود ؟ فرح نبود؟ ..خدا رو شکر همه ی شما ها توی عقد کنون خوشحال و خندون بودین ..
حالا چی شده یک مرتبه رنگ عوض کردین ... ؟ گفت : اون موقع ما نمی دونستم زن داداش خوب شده ..حالا خودتون می دونین و با اون زنی که به زور به داداشم غالب کردین ..
و رفت به اتاقش ..
عزیز دوباره رو کرد به من که عمدا بالا نمی رفتم تا شیوا و آقا تنها بمونن و گفت : ببین گلنار جون ..به خداوندی خدا من صلاح شیوا رو می خوام ..
دیگه چه بخواد و چه نخواد عزت الله خان دوتا زن داره ...کاریست که شده ...
همینطور که آروم میرفتم طرف پله ها گفتم : انشالله راهش پیدا میشه ...
و برگشتم و پرسیدم : عزیز سئوالم رو بپرسم ؟ گفت : بگو ببینم چی میگی ،،
گفتم : شیوا جون مادر نداره ..خدای نکرده اگر فرح خانم جای شیوا بود شما چیکار می کردین ؟ به نظرم همون کارو بکنین تا نماز و روزه هاتون قبول باشه ...
و با سرعت رفتم بالا ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar