2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و نهم- بخش نهم








گفت : چشم سفید کی به تو گفته بود توی این خونه فضولی کنی ...

ببین تو دختر خوبی بودی کاری نکن که بندازمت بیرون ..

گفتم : خانم اولا لازم نیست منو بندازین بیرون خودم میرم اصلا دوست ندارم اینجا بمونم و این جور چیزا رو ببینم ..

دوم اینکه هر چی فکر می کنم شما خودتون هم نمی دونین دارین چیکار می کنین ...

دهنشو به مسخره کج کرد و یک طور تحقیر آمیز که یعنی تو خر کی باشی با من اینطوری حرف می زنی گفت : مثلا چه کاری , علامه دهر ؟ گفتم : عزیز عقل من کارای شما رو درک نمی کنه با این کاراتون دارن همه ی بچه ها تون رو از دست میدین ..

گفت : به تو مربوط نیست چه غلط های زیادی ..

من دارم بهت میگم تو برای چی ناشتایی بردی بالا هر کس می خواد میاد همین پایین می خوره ...تو فضولی نکن ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و نهم- بخش دهم









گفتم : همین دیگه ..مگه قبلا برای شیوا جون نمی بردین بالا ..

چرا بی خودی خودتون رو ناراحت می کنین ؟ حالا چی فرق کرده ؟ ..

عزیز همینطور که حرص می خورد  نشست روی مبل و گفت : تو نمی فهمی بچه ای ؛؛ آخه من نمی دونم حرف حسابم رو  برم به کی بزنم ؟

ببین گلنار برو با شیوا حرف بزن ..عزت الله زن گرفته ؛رفتیم حرف زدیم ..

عقد کردیم امروز باید کارامون رو می کردیم که فردا مهمونی بگیریم و بیارمش بهش بگو اینو توی سرش فرو کنه که دیگه ناقص شده ..

زنی نیست که به درد عزت الله بخوره ..باشه من میگم براش خونه بگیره همین جا توی تهرون زندگی کنه طلاقم نگیره ولی دیگه کار از کار گذشته و اون زن فردا میاد اینجا منم کاری از دستم بر نمیاد ...

باور کن به خاطر خودش میگم اذیت میشه اگر بره بهتره ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و نهم- بخش یازدهم








گفتم : اونوقت شما از من می خواین این حرفایی که زدین رو به شیوا جون بگم ؟ 

گفت : اینطور که عزت الله می گفت اون به حرف تو گوش می کنه ..

گفتم : آقا اشتباه بهتون گفتن این منم که به حرف شیوا خانم گوش می کنم ...

 عزیز ؟ اگر یک سئوال ازتون بکنم ناراحت نمیشین ؟

 گفت : اگر فکر می کنی ناراحت میشم دهنت رو ببند من دیگه دارم دیوونه میشم دلم می خواد سر به بیابون بزارم ...

بابا یکی تکلیف منو روشن کنه ...

امیر حسام از اتاقش اومد بیرون و رفت طرف دستشویی و گفت : عزیز هر روز باید با داد و هوار شما بلند بشیم ؟ ساعت هنوز هفت نشده ...

و در حالیکه امیر حسام درِ دستشویی رو بسته بود ..

عزیز بلند گفت : شما ها که آبرو سرتون نمیشه ..من اصلا نخوابیدم که بیدار بشم ..بیاین بشینین تکلیف این زن رو روشن کنین ...ای خدا ؛ اصلا خوبه زنگ بزنم فرح بیاد ..

عزت الله هم که دوباره رفت پیش زنشو همه چیز رو فراموش کرد ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و نهم- بخش دوازدهم







امیر حسام اومد بیرون و نگاهی به من و نگاهی به عزیز کرد و سرشو به علامت افسوس تکون داد و گفت : چاله ای که کندین خودتون پر کنین ..

عزیز گفت : ای پست فطرت ..تو نبودی ؟ عزت الله خان نبود ؟ فرح نبود؟ ..خدا رو شکر همه ی شما ها توی عقد کنون خوشحال و خندون بودین ..

حالا چی شده یک مرتبه رنگ عوض کردین ... ؟ گفت : اون موقع ما نمی دونستم زن داداش خوب شده ..حالا خودتون می دونین و با اون زنی که به زور به داداشم غالب کردین ..

و رفت به اتاقش ..

عزیز دوباره رو کرد به من که عمدا بالا نمی رفتم تا شیوا و آقا تنها بمونن و گفت : ببین گلنار جون ..به خداوندی خدا من صلاح شیوا رو می خوام ..

دیگه چه بخواد و چه نخواد عزت الله خان دوتا زن داره ...کاریست که شده ...

همینطور که آروم میرفتم طرف پله ها گفتم : انشالله راهش پیدا میشه ...

و برگشتم و پرسیدم : عزیز سئوالم رو بپرسم ؟ گفت : بگو ببینم چی میگی ،، 

گفتم : شیوا جون مادر نداره ..خدای نکرده اگر فرح خانم جای شیوا بود شما چیکار می کردین ؟ به نظرم همون کارو بکنین تا نماز و روزه هاتون قبول باشه ...

و با سرعت رفتم بالا ...






ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش اول







یکم پشت در ایستادم ..هیچ صدایی نبود ..

زدم به در و باز کردم ..شیوا داشت گریه می کرد وبچه ها هر دو گز کرده بودن یک گوشه و بغض داشتن ...

 آقا سرشو گرفته بودبین دو دست و  کنارش نشسته بود ؛عصبی به نظرم رسید ..

با صدای باز شدن در همینطور که گردنش رو خم کرده بود سرشو یکم آورد بالا و منو نگاه کرد .. و از جاش بلند شد و گفت : گلنار تو بهش بگو من درستش می کنم یکم بهم زمان بده ..

حرف منو که دیگه قبول نداره ...و منتظر نشد که چیزی بگم و از در رفت بیرون ...

رفتم کنار شیوا و نشستم ..با دستی که دستکش داشت بازوی منو گرفت و گفت : چی بهت گفت؟ اذیتت که نکرد ؟ ..

گفتم : نه بابا ..مگه می تونه ؟ بهتون گفتم من مثل شما نیستم از پس خودم بر میام ..ازش نمی ترسم ...

ولی یک چیزی فهمیدم ..اون الان خیلی ناراحته ..صبح که رفتم ناشتایی بیارم دیدم که با آقا جر و بحث می کردن ..

آقا می گفت این آشی هست که تو برام پختی خودتون هم درستش کنین من اون زن رو طلاق میدم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش دوم 







شیوا گفت : الان که یک چیز دیگه می گفت ..صبر کن ؛ با عجله نمیشه این کارو کرد ...

گلنار من فکر می کنم بهتره ما از اینجا بریم ..این عزیز که من دیدم بالاخره اون زن رو میاره توی این خونه ...دیگه نمی خوام اون روز رو ببینم ... 

 گفتم : آخه چرا توی این اتاق نشستین ؟ 

برین بیرون خودتون رو نشون بدین شما زن این خونه ای ..خوب معلومه تا اینطوری رفتار می کنین اونا هم هر کاری دلشون می خواد می کنن باید پای زندگیتون بایستین ..

عزت الله خان اگر می خواست زن بگیره همون موقع که یکسال ازتون جدا بود این کارو می کرد ..شاید مجبورش کردن ..

ما باید نجاتش بدیم ..با قهر کردن کار خودتون رو خراب تر می کنین ...

گفت : گلنار نمیشه این یک واقعیته که صورت من خراب شده خودمم بدم میاد پس چرا باید انتظار داشته باشم بقیه منو تحمل کنن ..

همین الان که داشتم با عزت الله حرف می زدم همش می ترسیدم چشمش به زخم هام بیفته ..حتی از بچه ها م خجالت می کشم ..

و نگاهی از سر مهر به من کرد و گفت : نمی دونم چرا فقط جلوی تو راحتم ..شاید برای اینکه توجهی بهش نداری و طوری رفتار می کنی که اصلا زخم منو نمی ببینی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش سوم






گفتم :یک فکری ؛؛  بیاین یک چیزی درست کنیم که ببندیم به موهاتون طوری که این طرف صورت شما رو بگیره ..

بعد یکم آرایش کنین و بریم پایین و دستور ناهار ظهر رو بدین ..یا نه ؛؛ 

با هم یک چیزی برای خودمون درست کنیم و بر داریم بیام بالا بخوریم ..

اینطوری همه می فهمن که شما واقعا برگشتین که بمونین  ...

مگه برای دیدن بچه ها آه نمی کشیدین ؟ حالا چی شده ؟ می خواستین بیان که اونا رو غمگین و پژمرده کنین ؟ نیگا ؛ چطوری دارن به ما نگاه می کنن ؟ 

تو رو قران به خودتون بیاین ...به خاطر اینکه پیش بچه ها بمونین این کارو بکنین ..

نگاهی از روی غم به من انداخت و گفت : آخه من از جنگیدن بدم میاد .. تا کی به این جنگ ادامه بدم ؟ 

اگر بچه هامو بر دارم و برم راحت زندگی می کنم ..من آدم هایی رو که کینه دارن و بدی می کنن نمی فهمم ..

درک شون نمی کنم,, پس نمی تونم با هاشون سر جنگ داشته باشم ...من فقط همینو می دونم که عزت الله خان نباید این کارو می کرد ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش چهارم 







و همینطور که هق و هق می زد دستهاشو گذاشت روی صورتشو و گفت : باورم نمیشه ..شوهر من زن گرفته ..برای من غیر قابل قبوله که  عزت الله خان خواسته باشه زن دیگه ای رو به جای من بیاره ..

خیلی برام سخته ..نمی تونم اونو ببخشم ...نمیشه ؛؛دلم دیگه باهاش صاف نیست ..

گفتم : آقا مثل خورشیده وقتی نورش می تابه انتخاب نمی کنه باید به کی بتابه و به کی نتابه .. چون مهربونه تحت تاثیر مادرش قرار می گیره ..

فقط به نظر میاد که مرد قوی و محکمیه ..ولی اینطور نیست خیلی زود یک نفر می تونه رای اونو عوض کنه ..و حتی گولش بزنه ..

و این شما هستین که باید نزارین مردی رو که اینقدر دوست دارین از دست بدین ...تو رو خدا قبول کنین ضرر که نداره ..

شیوا جون ؟ هان ؟چی میگین ؟  ..

یکم به دیوار روبرو خیره شد و از جاش بلند شد؛؛  








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش پنجم 







و مثل همیشه دردی که توی سینه اش بود رو بشکل آهی بلند و صدا دار بیرون داد وچشمهای آبی شیشه اش پر از اشک شد  گفت : نمی دونم ..خیلی گیجم ..

ولی باشه این بارم به حرف تو گوش می کنم ....

و تا اون  رفت صورتشو بشوره ..منم رفتم توی اتاقی که مال شیوا بود و حالا ما وسایلشو موقتی چیده بودیم ..و هنوز چمدون های باز نشده کنار اتاق بود  ..

درِ چمدون رو باز کردم و یک رو سری ابریشم سبز و قرمز داشت بر داشتم و با  لوازم آرایشش بردم توی سالن ...

وقتی موهای زیتونی رنگ منگول منگولشو شونه کرد و پشت سرش ریخت ..

لبه ی دولای روسری رو چهار لا کردم و گوشه های اونو بردم زیر موهاشو زیر گلوش گره زدم ..

و اینطوری  هم زخم صورتشو هم گردنش  تا حدی از جلوی دید پنهون شد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش ششم







و بالاخره چهارتایی در حالیکه شیوا کمی آرایش کرده بود و لباس قشنگی به تن داشت  و مثل ماه شب چهارده زیبا شده بود ..از پله ها اومدیم پایین ..

گوشه ی سالن آقا و امیر حسام و عزیز داشتن جر و بحث می کردن البته خیلی آهسته ..

هر سه نفر نظرشون به ما جلب شد .. 

بدون اینکه به اونا نگاه کنه ..دست بچه ها رو گرفته بود و از کنارشون رد شد تا بره اتاق بچه ها  به من گفت : به شوکت خانم بگو بیاد کمک تا وسایل بچه ها رو ببرم توی اتاق بالا ..

می خوام نزدیک خودم باشن ...

آقا فورا از جاش بلند شد و گفت : من و امیر حسام امروز خونه ایم؛  بهت کمک می کنیم ...

و به دنبال شیوا رفتن به اتاق بچه ها .....

عزیز چشم غره ای رفت ولی حرفی نزد؛؛  بلند شد و با حرص رفت توی اتاقش لباس پوشید و آماده شد و بلند طوری که همه بشنون  به شوکت گفت : من میرم خونه ی محترم خانم ..ناهار هم نمیام ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش هفتم







عزت الله خان از اتاق صداشو شنید و فورا اومد و گفت : چیکار می کنی عزیز ؟ بهت که گفتم بعد از ظهر خودم میرم ..

عزیز گفت : لازم نکرده ..تو برو ببین زنت یک وقت بهش بر نخوره ..و درو زد بهم و رفت ....

امیر حسام گفت : داداش من به شیوا خانم کمک می کنم شما برو باز عزیز  دسته گلی به آب نده ..

آقا گفت : بزار هر کاری می خواد بکنه ..لجبازه همین الان حرف زدیم و قرار بود من خودم برم و جریان رو بگم ..باز سر خود راه افتاد می دونم یک کاری دستمون میده ..

امیر حسام گفت : داداش ببخشید تقصیر خودتونه چرا به حرفاش اهمیت میدین ؟ چرا می زارین عقیده اش رو به شما تحمیل کنه ..

من که اجازه نمیدم ..

آقا گفت : تو بله ..می تونی چون مسئولیت این خونه با منه ..اونم مادرمه نمی خوام  اذیتش کنم ....

آقا رفت طرف پنجره و با نگرانی گفت ..ببین داره برف میاد ..توی این هوا حتما گیر می کنه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش هشتم 






با رفتن عزیز انگار جو خونه عوض شد ..مثل این بود که یکی دست و پای همه ی ما رو بسته بود که با رفتن اون نفس راحتی کشیدیم ..

من با پریناز و پرستو بازی می کردیم ومی خندیدیم ؛؛ 

بقیه وسایل رو بردن بالا ..

شوکت خانم میز ناهار رو چید و منم کمک کردم و دور هم نشستن شیوا به من گفت بیا اینجا گلنار ؛؛ پیش من بشین ...

و برای اولین بار من سر میزناهار خوری  نشستم و بدون عزیز چه ناهار لذت بخشی رو خوردیم ..

 ..عزت الله خان مدام سعی می کرد دل شیوا رو بدست بیاره و خوش خدمتی می کرد ...

ولی هیچکدوم نمی تونستیم فراموش کنیم که عزیز کجا رفته و نگران عاقبت کار نباشیم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش نهم 







بعد از ناهار آقا به شیوا گفت : بریم بالا باهات کار دارم ..

وقتی اونا رفتن امیرحسام هم پرستو رو بغل کرد و رفت و من به شوکت خانم کمک کردم و ظرف ها رو شستم در حالیکه پریناز مدام توی دست و پای من بود و باهاش حرف می زدم و سرشو گرم می کردم نگران عاقبت کار بودم ...

حتی شوکت هم نگران بود و به من گفت : وای به وقتی که خانم برگرده ..و این نشون می داد عزیز تنها شده ...

کارم که تموم شد خواستم بچه ها رو بر دارم و ببرم بخوابونم ..

پرستو توی بغل امیر حسام خوابیده بود ..

گفت : گلنار بیا بگیرش ..

وقتی رفتم جلو ازم پرسید : بهم بگو شیوا خانم چطوری فهمید خوب شده ؟

 گفتم : من فهمیدم ..

با تعجب گفت : تو؟ از کجا فهمیدی ؟ مگه سر در میاری  ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش دهم 







گفتم : سر در آوردن نمی خواست ...از عزیز ؛آقا ؛ شیوا خانم شنیده بودم که خوره چطوریه ..اما توی این یکسال حتی ذره ای زخم ها زیاد نشدن ...

حتی همینطور که می بینین زخم های قبلی هم خوب شدن ..اینطوری فهمیدم ..

گفت : وقتی میگم تو دو برابر این قدت زیر زمینه راست گفتم ..

داداش ازت خیلی تعریف می کرد ..دختر با عرضه ای هستی ؟ اگر درس بخونی به جاهای خوبی میرسی ...

گفتم : می خونم ..حتما این کار رو می کنم ولی الان خوندن و نوشتن بلدم ..شیوا جون یادم داده ..

نگاهی پر از محبت به من کرد و گفت : باریکلا ؛؛ خوشم اومد ؛

 گفتم : آقا میشه یک خواهش ازتون بکنم ؟

 گفت : آره ؛آره بگو ..

گفتم : میشه هوای شیوا خانم رو بیشتر داشته باشین ؟ 

گفت : تو خواهش می کنی ؟ لازم نیست ، دارم ..تازه داداشم هم حواسش هست ....

و پرستو رو داد بغل من و ادامه داد ..منم اگر زن بگیرم میسپرمش دست تو ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش یازدهم 






همینطور که بچه روی دستم بود گفتم : آقا  حالا که ما  برگشتیم ..باید رادیو شما رو پس بدم ؟ 

خندید و گفت : بدم که نمیاد ..راستی می دونی وقتی دادم و تو رفتی پشیمون شدم ..

می دونستی هنوز توی ایران نیومده ؟ اینو از فرنگ آورده بودن یکی از دوستای بابام ...

ولی مال تو باشه ..اینجا که برق هست منم رادیو دارم ...

گفتم : ممنون ولی ..میشه چهارتا باطری برای من بگیرین ؟ یکبار اون پسره یونس برام گرفت ولی رفته بود گرگان و برگشته بود دیگه نشد بره ..

الان کار نمی کنه ..

گفت: یونس کی بود ؟ 

گفتم پسر سلیمان ؟

 گفت : نمیشناسم  ..

و همینطور که لبخندی روی لبش بود و نگاهی مهربون داشت ادامه داد  : باشه برات می گیرم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی ام- بخش دوازدهم







آهسته طوری که پرستو بیدار نشه از پله ها رفتم بالا ..و نمی دونم چرا ؛ یادم نبود که شیوا و آقا اومده بودن بالا ..

یا اصلا فکرشم نمی کردم توی اتاق بچه ها باشن ..

با شونه ی چپم زدم به در و باز شد ..چیزی که دیدم شاید اول خوشایند نبود و من فورا رومو برگردوندم و با سرعت رفتم به سالن ... 

بدنم می لرزید و قلبم تند می زد ..خجالت کشیدم ..

اما ته دلم خوشحال بودم وقتی اونا رو توی بغل هم دیدم ...

مدتی بعد زیر یک لحاف بزرگ من کنار  پریناز و پرستو نزدیک بخاری دراز کشیده بودم و از دور برفی رو که از آسمون میومد پایین تماشا می کردم ..

نگران برگشتن عزیز بودم اما مدام و بی اختیار یاد چیزی که دیده بودم می افتادم ..و با رضایتی که توی صورتم حس می کردم خوابم برد ...





ادامه دارد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golk


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

فکر کنم گلنار با امیرحسام ازدواج کنه

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش اول







با احساس سرما بیدار شدم ..اتاق داشت سرد می شد لحاف رو دور بچه ها پیچیدم و درسالن  رو بستم تا  برم پایین  برای بخاری نفت بیارم ..

درِ اتاق بچه ها بسته بود نگاهی به اون در بسته انداختم و از اینکه  دو نفری رو که خیلی دوستشون داشتم کنار هم خوابیدن حس خوبی بهم دست داد و امیدوار شدم که مشکل بزرگی که براشون پیش اومده از بین بره ...

و از این فکر حالت چابکی بهم دست داد ...

 بالای پله ها ایستادم دستم رو بردم بالا ودر حالیکه نقش بازی می کردم  گفتم : و دختر شاه پریون وارد قصر پادشاه شد ..

اووووگوش تا گوش مردم برای عرض ادب به اون منتظر بودن ..

وقتی دختر شاه پریون با اون لباس سفید توری از در بزرگ قصر وارد شد ..همه جلوش تعظیم کردن ..

اون با فخر در حالیکه گردنبد الماسش می درخشید و گوشواره هاش تا روی گردنش آویزان بود و دنباله ی لباسش روی زمین کشیده میشد ؛ بطرف پسر پادشاه که تمام قد به افتخار ورود ش ایستاده بود قدم بر داشت ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش دوم 







دیگه یادم رفت کجا هستم و چیکار دارم می کنم ..

همینطور که از پله ها پایین میومدم سرمو رو به علامت فخر بالا گرفته بودم و با هر پله یک تاب به خودم می داد و به مردمی که برای من تعظیم کرده بودن سر تکون می دادم ..

چند پله دیگه مونده بود که یک مرتبه چشمم افتاد به امیر حسام که به من خیره شده بود ؛؛  یکه خوردم از خجالت داشتم آب میشدم ؛؛  

اما نذاشتم او بفهمه و قیافه ی جدی به خودم گرفتم ..

اون داشت با تعجب می خندید ..گفت : چیکار می کنی  گلنار ؟ حالت خوبه ؟ 

منم خندم گرفت , اما با شرم ؛؛ در حالیکه پاهام می لرزید  همون جا نشستم روی پله ..و گفتم : بله خوبم ممنون ..اگر شما میذاشتی تا آخر سالن برم بهترم بودم ..

چشمهاشو طرف من گرد کرد و گفت : تو چی داری میگی ؟ خل شدی ؟

 گفتم : نه آقا ..شوخی کردم ..

خندید و گفت : سر در نمیارم ؛ تو داشتی چیکار می کردی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش سوم 






آهسته گفتم : عزیز اومده ؟ 

اونم به شوخی آهسته گفت :عزیز نیومده ..تو بگو چیکار می کردی ؟ 

همینطور آهسته گفتم : اگر بگم مسخره ام نمی کنین ؟دیدم همه خوابن گفتم برم به جایی که دوست دارم ...

ببخشید نمی دونستم شما بیدارین ؛؛  

صداشو آهسته تر کرد وباز با همون لحن شوخ  گفت : می ترسی بگی ببرنت دیوونه خونه ؟ 

گفتم : آره ؛ممکنه ؛ پس نمیگم ..

و از کنارش رد شدم و ادامه دادم باید نفت ببرم بریزم توی بخاری اتاق سرد شده ...

گفت : شوکت خوابه ..توی انباری پشت آشپز خونه اس ..

گفتم : بله  یادمه  قبلام اونجا بود بلدم ممنون ...

ظرف نفت رو زیر بشکه پر کردم و داشتم می بردم بالا که امیر حسام صدام کرد گلنار اینا رو هم با خودت ببر ..این چهار تا رو از قبل داشتم ..

برگشتم دیدم باطری ها توی دستشه و  طرف من دراز کرده  بدو نفت رو گذاشتم سر پله ها و برگشتم باطری ها رو گرفتم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش چهارم






گفتم : دست شما درد نکنه ..می دونین من فکر می کردم آقا از همه ی شما مهربونتره ..ولی شما هم مرد خوبی هستین ...

خندید و گفت : تو مثل اینکه مغزت مدام کار می کنه ..

بهم بگو اون موقع داشتی  چیکار می کردی ؟...

دوباره نشستم روی پله و دو دستم رو مشت کردم زیر چونه ام و گفتم : همشو بگم ؟

 گفت : نمی دونم منظورت چیه ؟

 گفتم : خوب شاید شما حق داشته باشی  نفهمی من چی میگم ؛؛ اما من یک دنیای دیگه ای هم به غیر از اینجا دارم ...

و در حالیکه دوباره رفته بودم توی رویا های خودم ادامه دادم و اون با دقت به من نگاه می کرد گفتم : ...توی اون دنیا من دختر شاه پریون هستم ...مدت ها بود که پسر پادشاه دنبالم می گشت ..و چون من قدرت غیب شدن دارم نمی تونست با اون همه لشکرش منو پیدا کنه ..

کوه و دشت و بیابون رو زیر و رو کردن ..

اما منو ندیدن در حالیکه من همیشه با اون بودم حتی از دلشم خبر داشتم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش پنجم







بالاخره پسر پادشاه مایوس شد و از غصه ی دوری من تب کرد ...

من که فکر می کردم اون دیگه دنبالم نمیاد با خیال راحت کنار یک برکه ظاهر شدم ..

آخه اون برکه خیلی قشنگ بود ..آبشاری داشت که  قطره های آبی که از بالای کوه میریخت توی برکه همه جا بخش می شد و صد تا رنگین کمون درست می کرد ...

اون برکه پر از ماهی های بزرگ و رنگ و وارنگ بود که هوش از سر دختر شاه پریون می برد  همون جا بودکه یک مرتبه پسر پادشاه از راه رسید و اونو گیر انداخت و با خودش آورد به قصرِ پدرش  ..

حالا من  داشتم وارد قصر پادشاه می شدم ...گفت : خوب ؟ بقیه اش ؟ 

گفتم : شما که نذاشتی به پسر پادشاه برسم ..یک مرتبه منو از اون دنیا آوردین اینجا ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش ششم 







نگاهی به من کرد و گفت : صد متر ...

گفتم : بله ؟ 

گفت تو چه موجود عجیب غریبی هستی ..به نظرم صد مترت توی زمینه ...

گفتم : آقا برای چی به نظرتون عجیب میام ؟ چون بلدم قصه بسازم ؟ 

گفت : نمی دونم شایدم عجیب نیستی ..من خیلی دختر و زن دیدم ..

ولی تو واقعا فرق می کنی ..شجاعی ؛ جسوری ؛ یا ساده و بی شیله پیله ؛نمی دونم ولی بامزه ای ..

بلند شدم برم بالا و گفتم : ممنون آقا ..

پرسید : این کارا رو از کی یاد گرفتی ؟ 

یک فکری کردم و گفتم : چه کارایی رو قصه ساختن یاد گرفتن نمی خواد ..

اما پدرِ مادرم میرزا بنویس بود ..و مادرم قصه های زیادی از اون یاد گرفته بود و برای من تعریف می کرد ..

و در حالیکه امیر حسام هنوز اونجا ایستاده بود رفتم بالا ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش هفتم 






همه جا سکوت بود ..حتی صدای پای خودم رو روی پله ها می شنیدم ..

که صدای بوق ماشین و گاز های هرزی که روی برف ها می داد به گوشم رسید ..

قلبم شروع کرد به تند زدن و زیر لب گفتم : خدا به خیر کنه عزیز اومد ...

امیر حسام رفت درو باز کرد و من ظرف نفت رو بر داشتم و بردم که بریزم توی بخاری ...

آقا رو جلوی روم دیدم داشت با عجله دکمه ی پیرهنشو می بست ..سرمو انداختم پایین و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم توی سالن  ...

آقا با سرعت خودشو رسوند پایین که ببینه عزیز چیکار کرده ...

منم کنجکاو بودم ..همینطور که نفت ها رو خالی می کردم شیوا اومد؛؛  با اینکه  احساس می کردم حالش بهتره  ولی  نگران هم بود ..

گفت : گلنار عزت الله خان بهم قول داد اون زن رو طلاق میده ..قسم خورد که اصلا نمی خواسته این کارو بکنه  ...

گفتم : قربونتون برم منم که همینو گفتم ؛ زود تصمیم نگیرین بهتره ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سی و یکم- بخش هشتم 







بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدن ..من که هم حس فضولیم گل کرده بود و هم می دونستم بچه ها گرسنه شدن گفتم : من برم ظرف نفت رو بزارم سر جاش و یک چیزی بیارم بخوریم ...

همینطور که پرستو رو بغل می کرد گفت : آره برو ببین چی دارن میگن ...

خندیدم و گفتم : همین کارو می کنم ...

وقتی رفتم پایین هیچکدوم نبودن ...

 تا وسط سالن رفتم شوکت خانم که تازه از خواب بیدار شده بود داشت توی آشپزخونه کار می کرد ...

خیلی دلم می خواست برم پشت در اتاق ولی می دونستم که نباید کار اشتباهی بکنم که بعدا برام درد سر درست بشه ..

این بود که رفتم تا یکم خوراکی بردارم ..

شوکت خانم گفت : آقا خیلی عصبانی بود داشتن دعوا می کردن با امیر حسام سه تایی رفتن به اتاق خانم ..

گفتم : شوکت خانم  ، فرح چرا پیداش نیست ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز