داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و هشتم- بخش نهم
و همینطور که دست اونو توی دستش گرفته بود با خودش کشید پایین ..
عزیز گریه می کرد و داد و هوار راه انداخته بود که هر وقت این دختره پاشو می زاره توی این خونه همین آش و همین کاسه اس ..
دیگه مونده بود پسرام تو روی من در بیان ..برای من از مردن آقات بدتره ...شیوا باید بره ..اون نمی تونه اینجا بمونه ...
از پله ها پایین رفت و دور شد ..
آقا خواست برگرده توی اتاق ولی در بسته بود و شیوا چفت شو انداخته بود...
یکم صبر کرد و چند بار دستگیره رو تکون داد و گفت : شیوا این کارو نکن ...بازش کن باهات حرف بزنم ..باشه هر کاری تو بگی می کنم دیدی که به عزیز هم گفتم ..
گور بابای دیگران ..به خدا تو برام مهمی ...
شیوا در حالیکه همینطور هق و هق گریه می کرد سرشو چسبونده به شیشه ی در و گفت : برو ..از اینجا برو عزت الله خان ..
من دوستت داشتم نمی تونم تحمل کنم حتی به فکرت رسیده باشه زنی رو به جز من برای همسری گرفته باشی ..
خواهش می کنم الان راحتم بزار نمی خوام ببینمت ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و هشتم- بخش دهم
آقا رو کرد به من وگفت : برو مراقبش باش تا فردا یک فکری بکنم ...
گفتم : ببخشید آقا چه فکری ؟ مگه میشه کاری کرد ؟..
چند قدم بی هدف بر داشت و سرشو گرفت ..به من نگاه کرد و در مونده درست مثل اینکه همدمی پیدا کرده باشه با مهربونی گفت : گلنار تو دیگه اینطوری به من نگاه نکن ..نمی دونم چیکار کنم ..
دارم دیوونه میشم ..تو یکی دیگه منو مقصر ندون ...حالا برو فعلا آرومش کن و بهش بگو من هیچوقت بد اونو نخواستم خودشم می دونه ..
و با قدم های سست رفت به طرف پله ها و یکم مکث کرد و سرشو برگردوند و گفت: توام منو مقصر می دونی؟ ..
گفتم : بله آقا ..
گفت : چرا ؟ تو که شاهد بودی من هر کاری کردم به خاطر خودش بوده ..
گفتم : اگر یکم فکر کنین می فهمین که هر کاری کردین به خاطر عزیز بوده ....
دیگه صبر نکرد حرفم تموم بشه و با سرعت رفت پایین ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar