داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و هفتم- بخش دهم
آخر شب امیر حسام برامون تخم مرغ نیمرو کرد و توی یک مجمعه ی بزرگ با ماست و نون و سبزی خوردن آورد بالا ....
در حالیکه مجمعه رو وسط گذاشتیه بودیم چهار تایی دورش نشستیم ..و شیوا لقمه درست می کرد و دهن دختراش میذاشت ..
موقع این کار صورتشو نگاه می کردم ..به خوبی معلوم بود که چقدر آرزوی این کارو داشته ...
رختخواب آوردم و پهن کردم و شیوا خودش بچه ها رو خوابوند..
در حالیکه بغضی غریب تو گلو داشت موهای بچه ها رو نوازش می کرد و بارها و بارها اونا رو بوسید ..
من سینی رو برداشتم که برم پایین آقا رو دیدم که داشت میومد بالا ..زیر لب و با حرص گفتم : چه عجب ؟ ..
آقا به من گفت : گلنار بیا کارت دارم ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و هفتم- بخش یازدهم
مجمعه رو گذاشتم سر پله ها و همراهش رفتم توی یکی از اون اتاق ها ..
با اخمی که توی صورتش و غمی که توی نگاهش بود پرسید : چی شد که تصمیم گرفتین بیاین ؟
یک فکری کردم و گفتم : می خواستیم شما رو خوشحال کنیم ..چون هر دومون فکر می کردیم شما خانم رو خیلی دوست داری ...
یکه خورد انتظار همچین جوابی رو نداشت ..
گفت : معلومه که دوست دارم می خوام بدونم کی به شما گفت که شیوا خوب شده ؟
گفتم : کسی نگفت ..خودمون فهمیدیم ..چون زخم هاشون همه خوب شده بود و دیگه ام زخم تازه ای نداشت ..
خودش سر حال و سالم بود ..زیاد فهمیدنش سخت نبود ...
گفت : گلنار تو که فکر نمی کنی من می خواستم شیوا رو از سرم باز کنم ؟..به خدا تنهاش نمی ذاشتم ..
قصدم این بود که بهار بچه ها رو بر دارم و بیام اونجا صبر نکردین ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar