داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و هفتم- بخش ششم
گفتم :چه حقی ؟ برای چی حق رو میدین به آقا ؟ به خاطر چند تا زخم ؟
یعنی وجود شما بستگی به اون چند زخم بود ؟ که حالا حق داشته باشه شما رو نخواد ..تو رو جون پریناز کوتاه نیاین ..
نزارین تا آخر عمر پشیمونی بیاد سراغتون ..من می دونم شما چقدر آقا رو دوست دارین پس به خاطرش به جنگین ,,
فعلا به صلاح ماست که دروغشو قبول کنیم ..هرچی گفت همون باشه ..شک نکنین نزارین عزیز توی این بدجنسی خودش پیروز بشه ..
صدای امیر حسام رو شنیدم که داشت با محمود میومد بالا ..
صدا زد زن داداش؟ ما اینجایم هر کاری دارین به خودم بگین ..الان همه چیز رو خودم میارم سر جاش می زارم کسی هم نمی تونه جلومو بگیره ....
عزت الله خان نگاه غضبناکی بهش کرد و انگار می خواست اوضاع رو خودش دستش بگیره ..
به محمود گفت : این اثاث رو ببرین و اثاث خانم رو برگرودنین سر جاش ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و هفتم- بخش هفتم
دوباره صدای داد و فریاد عزیز از پایین بلند شد ..
ای وای چیکار می کنین , عزت الله خان اون جهاز امانت دست ماست نباید دست بزنیم ...به حرف اون سلیته گوش نکن ..ما جلوی مردم آبرو داریم ...
اما آقا با سرعت دو پله یکی رفت پایین و با صدای بلند سر عزیز داد زد نشنوم دیگه یک کلمه حرف بزنی ...
صداتو ببر عزیز فقط یک جمله دیگه از دهنت در بیاد دیگه با من طرفی ..ساکت شو فهمیدی ؟
و با سرعت رفت به اتاقش و درو محکم بهم زد طوری که صداش تا بالا اومد ..
احساس کردم برای شیوا نگاه کردن به اون اثاث و دست زدن به اونا براش خیلی سخته ؛ نگاهی به اطراف انداختم ..
سمت راست طبقه ی بالا یک در بزرگ بود ..بازش کردم اتاق پذایرایی بزرگی بود شیک و لوکس ..
فورا برگشتم و دست شیوا رو گرفتم و گفتم تو رو قران شما برو اونجا تا ما اینجا رو خالی کنیم ..
#ناهید-گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar