2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

واییییی چقدر حرص خوردم امروز چقدر نفس گیر بود عزت الله خان و ننش چقدر پس فطرتن 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش اول







شیوا همینطور توی پله ها میون بازوهای عزت الله خان که با التماس ازش می خواست به حرفاش گوش کنه گریه می کرد .

امیر حسام به من گفت » گلنار بچه ها رو ببر توی اتاق من سرشون رو گرم کن نزار این صحنه ها رو ببینن ..

اما پریناز گریه می کرد و می گفت مامانم رو می خوام ..

ازش پرسیدم : عروسک من کجاست می دونی چقدر  دلم براش تنگ شده ؟آخه منم مامان اونم ..حتما دل اونم برای من تنگ شده ..تو اونو برام میاری ؟ می خوام ببینمش ..

آروم شد و با بغض سرشو تکون داد و دوید طرف اتاق کوچکی که کنار اتاق عزیز بود ..

منم همینطور که پرستو توی بغلم بود دنبالش رفتم ولی قبل از اون نگاه دیگه ای به عزیز انداختم ..

خیلی خیالش راحت بود ..دیگه اون استرس اول رو نداشت و یک لبخند پیرزومندانه کنار لبش نقش بسته بود ... 

دوباره زیر لب گفتم : وایسا شب درازه ؛؛ خواهی دید که چطوری این لبخند  رو به کامت تلخ می کنم .خواهیم دید






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش اول







شیوا همینطور توی پله ها میون بازوهای عزت الله خان که با التماس ازش می خواست به حرفاش گوش کنه گریه می کرد .

امیر حسام به من گفت » گلنار بچه ها رو ببر توی اتاق من سرشون رو گرم کن نزار این صحنه ها رو ببینن ..

اما پریناز گریه می کرد و می گفت مامانم رو می خوام ..

ازش پرسیدم : عروسک من کجاست می دونی چقدر  دلم براش تنگ شده ؟آخه منم مامان اونم ..حتما دل اونم برای من تنگ شده ..تو اونو برام میاری ؟ می خوام ببینمش ..

آروم شد و با بغض سرشو تکون داد و دوید طرف اتاق کوچکی که کنار اتاق عزیز بود ..

منم همینطور که پرستو توی بغلم بود دنبالش رفتم ولی قبل از اون نگاه دیگه ای به عزیز انداختم ..

خیلی خیالش راحت بود ..دیگه اون استرس اول رو نداشت و یک لبخند پیرزومندانه کنار لبش نقش بسته بود ... 

دوباره زیر لب گفتم : وایسا شب درازه ؛؛ خواهی دید که چطوری این لبخند  رو به کامت تلخ می کنم .خواهیم دید








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دوم 







توی همون اتاق سر بچه ها رو گرم کردم سر و صدا ها کم شد نمی دونستم چه اتفاقی افتاده نگران شیوا بودم ..

ولی نمی دونم چرا برای آقا هم ناراحت بودم ..از اینکه اون مردقوی و مهربون اونطور ذلیل شده بود خوشم نمی اومد و دلم می خواست شیوا برخلاف خواسته ی عزیز رفتار کنه و آقا رو ببخشه اینطوری بزرگترین پیروزی رو بدست میاورد ...

که یک مرتبه شیوا با صدای بلند و جیغ مانند منو صدا کرد ..

گلنار...گلنار ..زود باش بیا ..با سرعت از اتاق بیرون رفتم  شیوا بالا بود ..

عزیز نشسته بود و شوکت خانم داشت دلداریش می داد ..گفت: گلنار لازم نکرده تو بری؛؛ برگرد پیش بچه ها تازه آروم شدن ...

نگاه عضبناکی بهش انداختم و  با عجله از پله ها بالا رفتم ..خیلی دلم می خواست بدونم شیوا اونجا چی دیده ...

البته حدس هایی می زدم ولی امید وار بودم که درست نباشه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش سوم 








به بالای پله ها که رسیدم آقا رو وسط هال دیدم و شیوا با تمام قوا فریاد می زد ..شوکت ..شوکت ..زود باش محمود رو صدا کن اثاث منو بیاره ..

اثاثم کجاست؟ کجا بردین ؟ و در حالیکه نفس نفس می زد سینه شو جلو داد و به عزت الله خان گفت :  ..کی بهتون اجازه داده اتاق های منو بدین به یکی دیگه ؟

 تو حق نداشتی دست به زندگی من بزنی ..

آدم با دشمنش این کارو نمی کنه ...

عزت الله خان بی حرکت و بی صدا نگاهش می کرد انگار تمام نیروی بدنش رو کشیده بودن  پریشون و مضطرب ولی ساکت ایستاده بود ...

شیوا دوباره فریاد زد و چند تا مشت زد توی سینه اش ولی اون یکم عقب عقب رفت و دوباره محکم ولی در مونده ایستاد صورتش سرخ شده بود و رگ گردنش ورم کرده بود ..

شیوا همینطور که بیقراری می کرد دستهاشو گرفت به نرده ها و فریاد زد : ..شوکت ؛ شوکت ؛ مگه با تو نیستم ؟ بیا ..زود باش ..

گلنار بیا این اتاق رو خالی کنیم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش چهارم







و رفت توی اتاقی که قبلا من تا پشت درش رفته بودم و شیوا اونجا زندانی بود منم پشت سرش رفتم ..

در حالیکه هنوز نفس های بلندی می کشید و بغض داشت گلوشو فشار می داد  ایستاده وبا دو دست  سرشو گرفت ..

وجودش پراز آتیشی شده بود که انگار خاموشی نداشت ....

احساس می کردم خودشو یکه و تنها دیده و پناهگاهی نداره ..

آروم رفتم جلو و محکم دست دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم توی سینه اش و گفتم : الهی قربونتون برم آروم باشین ..به خاطر بچه ها ..

به خاطر من ..نمی تونم شما رو اینقدر ناراحت ببینم ..تو رو قران مجید اجازه بده آقا باهاتون حرف بزنه شاید راهی باشه ....

منو با بی حوصلگی بغل کرد و گفت : نمی تونم گلنار ...دارم دیوونه میشم ..حرف زدن نداره اینجا رو برای خودش حجله خونه درست کرده ..جهاز آوردن نمی ببینی ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش پنجم







گفتم : باشه ..فهمیدم ولی شاید هنوز اتفاقی نیفتاده باشه ...

به هر حال ما این اثاث رو میریزیم بیرون ..

من خودم وسایل شما رو دوباره سر جاش می زارم ..

خیلی آهسته صورتشو بهم نزدیک کرد و خیلی آهسته گفت : بهتر نیست بچه ها رو بر داریم و بریم ؟ 

گفتم : برای چی که عزیز بهمون بخنده ؟ که اون به مراد دلش برسه ؟ تو رو خدا تا اینجا اومدیم دیگه پا پس نمی کشیم ..

خدمت همشون میرسیم ..

گفت : اگر زن گرفته باشه و کار از کار گذشته باشه چی ؟ 

گفتم : شما اول با عزت الله خان حرف بزن ..ببین اصل مطلب چیه ؟ 

گفت :چه فرقی می کنه ؟ شاید اون حق داشته باشه دیگه منو نخواد نمی خوام خودمو بهش تحمیل کنم ..اصلا از کجا معلوم دروغ نگه ؛؛   







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش ششم 






گفتم :چه حقی ؟ برای چی حق رو میدین به آقا ؟ به خاطر چند تا زخم ؟ 

یعنی وجود شما بستگی به اون چند زخم بود ؟ که حالا حق داشته باشه شما رو نخواد ..تو رو جون پریناز کوتاه نیاین ..

نزارین تا آخر عمر پشیمونی بیاد سراغتون ..من می دونم شما چقدر آقا رو دوست دارین پس به خاطرش به جنگین ,,

  فعلا به صلاح ماست که دروغشو قبول کنیم ..هرچی گفت همون باشه ..شک نکنین نزارین عزیز توی این بدجنسی خودش پیروز بشه ..

صدای امیر حسام رو شنیدم که داشت با محمود میومد بالا ..

صدا زد زن داداش؟ ما اینجایم هر کاری دارین به خودم بگین ..الان همه چیز رو خودم میارم سر جاش می زارم کسی هم نمی تونه جلومو بگیره ....

عزت الله خان نگاه غضبناکی بهش کرد و انگار می خواست اوضاع رو خودش دستش بگیره .. 

به محمود گفت : این اثاث رو ببرین و اثاث خانم رو برگرودنین  سر جاش ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش هفتم 







دوباره صدای داد و فریاد عزیز از پایین بلند شد ..

ای وای چیکار می کنین , عزت الله خان اون جهاز امانت دست ماست نباید دست بزنیم ...به حرف اون سلیته گوش نکن ..ما جلوی مردم آبرو داریم ...

اما  آقا با سرعت دو پله یکی رفت پایین و با صدای بلند سر عزیز داد زد نشنوم دیگه یک کلمه حرف بزنی ...

صداتو ببر عزیز فقط یک جمله دیگه از دهنت در بیاد دیگه با من طرفی ..ساکت شو فهمیدی ؟

 و با سرعت رفت به اتاقش و درو محکم بهم زد طوری که صداش تا بالا اومد  ..

احساس کردم برای شیوا نگاه کردن به اون اثاث و دست زدن به اونا براش خیلی سخته ؛ نگاهی به اطراف انداختم ..

سمت راست طبقه ی  بالا یک در بزرگ بود ..بازش کردم اتاق پذایرایی بزرگی بود شیک و لوکس ..

فورا برگشتم و دست شیوا رو گرفتم و گفتم تو رو قران شما برو اونجا تا ما اینجا رو خالی کنیم ..








#ناهید-گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش هشتم 







امیر حسام هم دخالت کرد وگفت : آره زن داداش اثاث اونجا رو دست نزدن خواهش می کنم برین اونجا ...

گفت باشه گلنار بچه ها رو بیار پیشم ..امیر حسام بیا باهات کاردارم  ..

من دویدم از پله ها پایین ؛؛ نه از آقا خبری بود نه از عزیز ...

رفتم سراغ بچه ها پرستو رو بغل کردم و به پریناز گفتم دنبال من بیا بریم پیش مامانت ... 

وقتی بچه ها رو به شیوا رسوندم یک نفس راحت کشیدم ..

نفهمیدم امیر حسام به شیوا چی گفته بود که  اون با حالی نزار بچه ها رو در آغوش گرفت و در حالیکه اونا رو می بوسید از شدت ناراحتی سرشو رو آسمون بلند می کرد و زار ؛ زار گریه می کرد..درد و رنجی که اون می کشید و اشکهای سیل آسای اون نشون می داد که خبر های خوبی در راه نیست    ...

امیر حسام در حالیکه هنوز عصبانی به نظر میرسید بخاری اتاق رو روشن کرد و گفت : گلنار یک پتو بیار دورشون بنداز تا اتاق گرم بشه ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش نهم 






من و امیر حسام اتاق ها  رو خالی کردیم و شوکت و محمود اونا رو بردن پایین ..و اثاث شیوا رو که توی یکی از اتاق های پایین جمع کرده بودن آوردن بالا و چیدیم ..

کار سختی بود و من که از سفری خسته کننده رسیده بودم دیگه قدرتی در بدنم نمونده بود اما به امید اینکه بتونم کاری برای شیوا انجام بدم تا آخرش ایستادم ...

اما این کار هم به اون راحتی نبود جو خونه سنگین بود و انگار همه با هم قهر بودن نه از عزیز خبری بود نه آقا ..

هر کدوم  رفته بودن توی یک اتاق خودشون و درو بسته بودن و ما  تا دیر وقت کار می کردیم  ..در واقع هیچ کدوم از ما نمی دونستیم چی می خواد بشه...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز