داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_پنجم- بخش نهم
گفت : نه به اون صورت ولی خوب اونطوریم که مامان بپسنده نیست ...
گفتم : به خدا راه حلت باباست من امتحان کردم برو پشت اون قایم شو و توکل کن بهش ....
گفت : می دونم که مامان چه جنجالی راه میندازه , اون عروس چادری می خواد گلسا هم اهلش نیست ....ولی خوب خانواده اش بهش فشار آوردن ...بعدم چند ساله با هم دوستیم دیگه وقتش رسیده ..بالاخره که چی ؟ یک روز باید این کارو بکنم یا نه ؟
گفتم : الهی بمیرم داداش ..حالا از من چه کمکی می خوای ؟ من در مقابل مامان از پس خودم بر نمیام ....
گفت : هوای منو داشته باش ...تو سرتقی و زبونتم درازه می تونی راضیش کنی ..
گفتم تو اول با بابا مطرح کن من هوای تو رو دارم ...اسمش چیه ؟
گفت : گلسا
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_پنجم- بخش دهم
و اونشب توی خونه ی ما قیامتی بر پا شد ...و با ساعت ها بحث و گفتگو تونستیم چهار تایی مامان رو راضی کنیم که برای خواستگاری بریم ...البته گلسا و مامانش و هر چی زن توی اون مجلس بود به احترام مامان با حجاب کامل ظاهر شدن ولی کاملا معلوم بود که تظاهر می کنن ..
مامان که روشو محکم گرفته بود و پروانه هم با چادر و منم با همون مانتوی بلند اِپل دار و مقنعه رفته بودیم خواستگاری ...
اما مامان به خاطر شاهین حرفی نزد؛ الا اینکه شرط گذاشت عروسش باید چادری و نماز خون باشه ..ولی این فقط یک حرف بود و اونا شنیدن و حرفی نزدن ...چون شاهین و گلسا قبلا با هم توافق کرده بودن که جلوی مامان ظاهر رو حفظ کنن ...در حالیکه نه مامان و نه خانواده ی گلسا به مشکلاتی که این تفاوت بوجود میاره توجه نکردن ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar