2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186198 بازدید | 2148 پست

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهارم- بخش هفتم 







یک روز گرم خرداد ماه بود از دبیرستان اومدم بیرون ..و با عجله رفتم بطرف ایستگاه اتوبوس ...

حالا یک بلوز و شلوار که تنم بود؛  مانتوی گرم و بلندی به رنگ سیاه پوشیده بودم که با دوتا اِپل ابری روی شونه هام سنگینی می کرد  ..

مقنعه ی کلفت نقاب دار با یک چونه بند که تا لب پایینم میومد سرم بود و روی همه این ها یک چادر سیاه کش دار ..

گرما رو برای من صد برابر می کرد  ..

خیس عرق شده بودم و دلم می خواست فریاد بزنم  ..خودمو رسوندم  به اتوبوس و سوار شدم ...

تازه اونجا از ازحام جمعیت وسط آدمهایی که همه گرمشون بود و به هر کس نزدیک می شدم حرارت بدنش رو احساس می کردم داشت دیوونه ام می کرد ..

همینطور که میله ی اتوبوس رو گرفته بودم ..یک خانم سوار شد که یک بچه بغلش بود و داشت گریه می کرد ...

کنار من ایستاد تا ایستگاه بعدی تحمل کردم ولی اون زن اصلا تلاشی نمی کرد که بچه رو آروم کنه همینطور نزدیک گوش من  گریه می کرد ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهارم- بخش هشتم 






در حالیکه شُرو شُر عرق میریختم گفتم : خانم ببخشید تو رو خدا سرم رفت ساکتش کن ...اما اونم مثل اینکه اعصاب نداشت بالافاصله با عصبانیت  گفت:  خفه شوعنتر ..به درک که  سرت رفت ؛ ناراحتی پیاده شو بچه اس دیگه می خوام چیکارش کنم ... مگه اتوبوس رو خریدی ؟ گفتم : خودت خفه شو با اون بچه ات ....گفت : می زنم توی دهنت که صدای سگ کنی فکر نکنی از چادرت می ترسم ؟ گفتم : از چادرم من ؟ چی میگی زن حسابی من میگم بچه ات رو ساکت کن به چادر من چیکار داری ؟ گفت : با همین چادرتون رو سر ما سوار شدین دلم نمی خواد بچه ام رو ساکت کنم ..گفتم ای بابا تو دیوونه شدی من با چادرم سر تو سوار شدم ؛؛ یعنی چی ؟منظورت رو نمی فهمیم ..گفت : از بس خری ...رومو کردم اونطرف تا باهاش در گیر نشم گفتم : ای داد بی داد مردم  چقدر احمقن  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهارم- بخش نهم 







من اینو گفتم و واویلا یی راه انداخت که اتوبوس رو بهم ریخت ..معلوم بود  اونم مثل من از گرمای زیاد و شلوغی اتوبوس کلافه شده یا از چیز دیگه ای ناراحت بود  ..همینطور که بچه  توی بغلش بود با دست دیگه اش چنگ زد توی صورت منو و با ناخن های بلندش صورتم رو خراش داد ..منم با کیفم آهسته زدم  توی پهلوش اما به خاطر اون بچه ولش کردم و صورتم رو گرفتم ..مردم ریختن ما رو جدا کنن اون با همون بچه گوشه ی چادرم رو گرفت  از سرم کشید وزنها دیگه اونو از من دور کردن ..و  توی شلوغی رفت لای جمعیت و چادرمنو با خودش برد و از پنجره انداخت بیرون ..من اینو ندیدم ولی صدای یکی دونفر رو شنیدم که باهاش دعوا می کردن و متعرضش شده بودن که چرا چادر دختر مردم رو بیرون انداختی ..اونم همینطور فحش می داد و بد و بیراه می گفت و من گریه می کردم هم صورتم میسوخت هم چادرم رو از دست داده بودم داد می زدم و به راننده می گفتم وایسا آقا ..می خوام پیاده بشم...





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهارم- بخش دهم 








ولی تا ایستگاه رفت و به روی خودش نیاورد ...وقتی پیاده شدم  مقدار زیادی راه رو گریه کنون برگشتم ولی چادرمو پیدا نکردم ..با همون حال پریشون و صورت زخمی عرق ریزون خودمو رسوندم به خونه ..تا برای مامانم بگم که چه بلایی سرم آوردن ...تا وارد  هال شدم و مامان منو دید  با نگرانی اول پرسید چادرت کو ؟با گریه  گفتم : تو اتوبوس با یکی دعوام شد از سرم کشید و انداخت بیرون ..گفت : به همین راحتی ؟ ای بی عرضه دختری که نتونه چادرشو نگه داره عفتشم نمی تونه ...گفتم : مامان ؟ چی داری میگی از من بپرس چی به روزم اومده و چقدر گریه کردم و اذیت شدم به فکر چادری ؟ اون زن  ..به من گفت با این چادرت ما رو بیچاره کردی  ..گفت : خاک بر سرم کنن ؛ اونوقت تو چادرتو دادی بهش آره ؟بعدم  سرخوش بی چادر اومدی خونه ؟ ذلیل مرده میرفتی پیداش می کردی؛؛ وامونده رو سرت می کردی ..توام  از خدا خواستی و راه افتادی اومدی که بهانه در بیاری از این به بعد چادر سرت نکنی ؟منم باور کردم ؛  همین دعوا کردی و زنه بی خودی چادر تو رو انداخت دور ؟ توام مثل بُز تماشا کردی زبونت فقط یک مترو نیم  برای منه ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهارم- بخش یازدهم 







گفتم : لابد صورتم رو هم خودم زخمی کردم که مظلوم نمایی کنم آره ؟ گفت : من میگم چرا چادرتو باد میدی که هر کس بتونه از سرت در بیاره مگه کش نداشت چطوری سرت کردی که اون زن تونست این کارو بکنه ...

ساکت شدم  چیزی برای گفتن نبود  .. یکم بهش خیره شدم ..گفت : چیه حالا غلط زیادی کردی و آبروی خودتو و ما رو بردی چپ ،چپ هم منو نگاه می کنی ؟ خدا کنه کسی توی کوچه تو رو ندیده باشه ..گفتم : حالا می فهمم که چرا اون زن چادر منو دور انداخت ..اون از مثل شمایی محبت ندیده ..مثل شمایی که جز خودتون همه رو طاعون زده نگاه می کنین و فکر می کنین اونایی که مثل شما فکر نمی کنن آدم نیستن و احساس ندارن ..شمایی که فکر می کنین می تونین کسی رو با زور و جبر بطرف خودتون بکشین ....تا اونجایی که من می دونم خداوند هر دینی رو برای محبت و انسانیت فرستاده و شما بنده ی بد خدا هستین که ما رو از دین مون دور می کنین ...




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهارم- بخش دوازدهم 








من می خوام انسان باشم کسی نباشم که مردم ازم اونقدر متنفر بشن که حاضر بشن توی صورتم چنگ بزنن ..مامان جون غصه نخور من دیگه چادر سرم نمی کنم ..که شما مجبور بشی برام بخری ..گفت : تو غلط می کنی چادر سرت نکنی ..گفتم حالا می بینی گفتی سرت کن حرفی نداشتم با دل و جون این کارو کردم فقط به خاطر شما چون من توجیه نیستم و نمی دونم برای چی باید هفت لایه توی این هوای  گرم لباس سیاه تنم کنم ..اما حالا توجیه شدم که چرا باید سرم نکنم ..یکم دستپاچه شد و گفت : پونه جان دخترم عفت زن به حجابشه اگر چیزی میگم برای خودته می خوام دخترای پاکدامن داشته باشم ....گفتم : نشد مامان  ؛؛ توجیه نشدم ...شما چی می خوای مهم نیست چون من نمی تونم هر وقت شما رنگ عوض کردی منم رنگ عوض کنم ...به من یاد بده چطوری دختر خوبی باشم مهربون باشم با ایمان باشم ..خوش قلب باشم ..اینقدر بهم امر و نهی نکن راه رو نشونم بده ؛خودم راه رفتن بلدم .....ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش اول








گفت : مگه من چی گفتم ..خوب به عنوان یک مادر می خوام چیزایی که نمی دونی رو بهت بگم ..

گفتم نمیشه مادر من ؛؛ به زور که نمیشه  ؛ ؛اگرم مجبورم کنی  در اولین فرصت از زیرش در میرم  ..من توی این گرما چه دلیلی داره  این همه لباس بپوشم که عصبی بشم و به جون مردم بیفتم ..نمی خوام ..شروع کرد داد و بیداد راه انداختن که غلط می کنی نمی زارم پاتو از این خونه بزاری بیرون ..فردا جواب خدا رو چی بدم ؟

 گفتم : مامان ؟؟خدا از شما در مورد پسرتون حساب و کتاب نمی خواد ؟ دین خدا فقط برای ما زن هاست ؟ چرا به اون یاد نمیدین به ناموس مردم نگاه نکنه تا دخترای فردای ما راحت تر زندگی کنن ؛؛ من اصلا نمی تونم هضم کنم شما چرا فقط برای من و پروانه سخت می گیری پس شاهین چی؟ 

چرا  ولش کردی هر کاری دلش می خواد می کنه ؟ ..می دونی دوست دختر داره ؟





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش دوم









گفت : تهمت نزن؛؛ توبه کن ؛؛  شاهین اهل این کارا نیست ؛؛ نجیب و سر براهه ..بعدم پسره براش حرف در نمیارن گفتم :پس که اینطور چون براش حرف در نمیارن هر کاری دلش می خواد می تونه بکنه گناه نداره با دختر نا محرم دوست شده ...

 پس شما هم جواب خدا رو همونی بدین که از بچگی ما رو بزرگ کردین  ...

بشدت به گریه افتاد طوری که من تعجب کردم ؛؛ با صدای بلند گفت :  خبر مرگم توبه کردم ..توبه می دونی یعنی چی ؟ .اینقدر به سرم نزنین خدا منو بخشیده ؛؛ شما ها نمی بخشین ؟نمی خوام دیگه کسی از گذشته ی من حرف بزنه ؛؛ دلم براش سوخت و  گفتم : مامان جون تو رو خدا گریه نکن؛؛ من نمی خوام شما رو ناراحت کنم ؛ برام خیلی ارزش دارین ؛؛ ولی  چادر دوست ندارم برام سخته ؛؛ اما  باشه چشم؛  حجابم رو رعایت می کنم قول میدم یک تاراز موهای منو کسی نبینه ...اما  دیگه ازم این یکی رو نخواه ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش سوم









همینطور که گریه می کرد  گفت:  به ولای علی به اون قرانی که می خونم اگر سرت نکنی مدرسه بی مدرسه می مونی توی خونه خیاطی می کنی  ... نمی زارم پاتو از این در بیرون بزاری ....پروانه گفت : ببین مامان خانم اگر پونه سرش نکنه منم نمی کنم ...گفتم : بفرما چادر از ترس مامان ...دین یعنی این ؟ شما متوجه نیستی که باید کاری بکین من و خواهرم با دل و جون یک چیزی رو انتخاب کنیم و گرنه فایده ای نداره ؟ گفت : برای من فرق نمی کنه همین که سرتون باشه و از نامحرم دور بمونین من راضیم ....خودتون کم کم می فهمین ...

کاملا معلوم بود که اون به هیچ قیمتی حاضر نیست زیر بار بره؛؛ برای همین  سکوت کردم تا وقتی بابا اومد فورا رفتم به استقبالش و سلام کردم و گفتم : بابا به دادمون برس من دیگه نمی تونم تحمل کنم مامان داره زور میگه ؛؛ بهم بگو  چرا باید چادر سرم کنم ؟ مامان نمی تونه دلیلشو بهم بگه فقط میگه چون من می خوام ...بابا این منو قانع نمی کنه ..وهمینطور سر پایی  کل  ماجرا رو براش تعریف کردم ..




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش چهارم







لبخندی زد و دستهاشو باز کرد و گفت :  بیا اینجا ..بیا بغلم ..ببینم تو چرا قدتت بلند میشه ولی همون اخلاق بچگی رو داری ؟ چرا وقتی بغلت می کنم اینقدر لوس میشی ؟ و موهامو نوازش کرد ..گفتم : به نظرتون من هنوز عقلم مثل بچگی هامه ؟ گفت : نه من غلط کنم همچین حرفی بزنم ...شما داری روز به روز دختر عاقل تری میشی و بدون فکر حرف نمی زنی ..اتفاقا من خوشم اومد ...مغز هایی کوچک و بی فکر هستن که هر چیزی رو به عنوان حقیقت قبول می کنن و فورا پیروی راه های دیگران میشن ..هر کس فانوس دستش گرفت و راه افتاد که نمیشه دنبالش رفت ..کسی  به مقصد میرسه که راه رو بلد باشه و یا به اون راهی که میره ایمان قلبی داشته باشه ...مامان اومد جلو و در حالیکه بازم بغض کرده بود ..با اعتراض گفت : منظورت منم ؟ عوض اینکه به دخترت بگی به حرف من گوش کنه داری سرکشی یادش میدی ؟ من راه خدا و اسلام رو میرم این کجاش براتون روشن نیست ؟ خدا منو از میون شما برداره که همه تون راحت بشین ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش پنجم







بابا منو رها کرد و خونسرد رفت تا لباسشو در بیاره ..و در همون حال گفت :این حرفا چیه می زنی ؟ مهین جان  یک چای برای من بیار؛؛  مثل اینکه  امروز غذای اداره اذیتم کرد معده ام درد گرفته و انگار باد پیچیده توی سینه ام ..مامان دستپاچه شد و گفت : می خوای برات نبات سوخته درست کنم ؟ گفت :اگر  فکر می کنی خوب میشم درست کن ...

تا وقتی بابا دست و صورتشو شست و اومد من منتظر شدم و توی همین زمان هم مامان یک نبات سوخته آماده کرد و آورد ..بابا نشست روی مبل و گفت :شاهین کجاست ؟ پروانه کو ؟ ..و دستشو گذاشت روی سینه اش و فشار داد و ادامه داد ,,  بده ببینم چرا  اینقدر قفسه ی سینه ام درد می کنه ...مامان گفت : پروانه خوابه شاهین هم هنوز نیومده اینو بخور خوب میشی ....گفتم : بابا من نمی خوام چادر سرم کنم ...باز با خونسردی گفت : خوب نکن بابا تا وقتی خودت قبول کنی برو مطالعه کن تحقیق کن ..ببین مامانت راست میگه یا نه ..تو یکی دیگه روی هوا حرف نزن باشه بابا ؟  ..اما یک چیزی من ازت می پرسم ؛؛ شما اگر یک بچه بغلت باشه توی اتوبوس ایستاده باشی ؛؛ هیچ  آدم مهربونی هم پیدا نشه جاشو بده به تو ..و یک دختر هم کنارت ایستاده باشه و با حرص ازت بخواد بچه ات رو ساکت کنی تو چیکار می کنی ؟





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش ششم









گفتم : من با حرص نگفتم ...بابا گفت جواب منو بده ....گفتم : نمی دونم شاید کار همون زن رو می کردم ..گفت : حالا فکر می کنی اگر چیکار می کردی بهتر بود ...گفتم : نمی دونم ولی خیلی گرمم بود کلافه بودم ..گفت : من اگر جای تو بودم یا حرف نمی زدم یا به اون زن کمک می کردم یک وقت با بچه اش نخوره زمین ..اونم مثل تو آدم بود احساس داشت ...اگر این کارو می کردی ؛ اونم می فهمید که چادر تو برای اون مهربونی آورده نه دستور ....یک فکری کردم و گفتم شما درست میگی ....بعد رو کرد به مامانو ادامه داد ...مهین جان لطفا بچه ها رو اذیت نکن ؛  دیگه کاری به کار پروانه و پونه نداشته باش ..من قول میدم از جانب اونا که حجابشون رو مطابق میل تو رعایت کنن ..ولی فعلا سخت نگیر ...مامان گفت : این چه حرفیه ..نمی تونم ..نه نمیشه باید چادر سرش کنه ..راه دیگه ای هم نداره ...

و این لجبازی مامان و پشتیبانی بابا باعث شد از روز بعد من سر حرفم بمونم و زیر بار چادر سر کردن ؛ به هیچ وجه نرم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش هفتم










روز بعد وقتی مامان موقع رفتنم به مدرسه یک چادر دیگه بهم داد جلوی در  خونه   از سرم کشیدم و مچاله کردم و گذاشتم گوشه ی دیوار و رفتم ...

و با اینکه هنوز مقنعه سرم بود احساس می کردم آزاد شدم ؛؛  حتی گاهی اونو بالا می دادم تا بیشتر خنک های صبح رو لای  موهام حس کنم ....

و این کشمش ها به پیشونیم مارک سرکشی زد..و منی که تا اون زمان محبوب پدر و مادر و خانواده بودم شدم حرف گوش نکن و عاصی و پروانه نا خود آگاه از این فرصت استفاده می کرد و درست عکس من عمل می کرد ؛ شاید برای اینکه  مامان مدام به خاطر بی زبون بودنش و اطاعت از دستورهای اون تشویقش می کرد ...و اون خواهر مهربون برای من تبدیل شد به یک جاسوس و مرتب از من بد گویی می کردحالا خطا های من چی بود ؟ مثلا عکس هنر پیشه با خودش آورده خونه  ..دوتا لاخ از زیر ابروش بر داشته ..موهای دستشو کز داده ....و هر کاری می کردم بزرگتر از اونی که بود ؛جلوه می داد ...

اما سخت درس می خوندم تا پشت کنکور نمونم چون می دونستم از کلاس کنکور و کلاس زبان خبری نیست و مامان دیگه زیر بار این یکی نمیره ....







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش هشتم








تا اینکه سال آخر دبیرستان رو می خوندم شاهین دیگه درسش تموم شده بود و توی یک شرکت ساختمونی مشغول کار شده بود .... بعد از ظهر یک روز پاییزی ,, توی حیاط روی تخت چوبی نشسته بودم و برای بابام انار دون می کردم تا سر شب با هم بخوریم .. شاهین تازه از خواب بیدار شده بود و اومد توی حیاط و کنار من نشست و یک مشت دونه انار ریخت کف دستشو گذاشت دهنش و همینطور که می جوید ..گفت : پونه به کمکت احتیاج دارم ..با تعجب پرسیدم : به کمک من ؟ باشه ولی خرج داره , گفت : می خوام ازدواج کنم ..با خوشحالی گفتم این که خیلی خوبه آخ جون ..ببینم پس چرا وقتی مامان می خواست برات بره خواستگاری گفتی نه سربازی نرفتم  ..چی شد پس ؟ سربازیت چی میشه ؟ گفت : درستش می کنم ....اونو ول کن آخه من کس دیگه ای رو دوست دارم می خوام با اون ازدواج کنم ...گفتم خوب؟  ؛؛ گفت خوب همین دیگه ..قسمتی از انار که دستم بود رو  ول کردم توی کاسه و خودمو برگردوندنم طرفش و با اشتیاق گفتم : خوب ؟ مشکلت چیه ؟ گفت : حدس بزن ..گفتم : گرفتم ...چادری نیست که بماند؛؛  از اون شیکان پیکان هاشم هست ؛آره ؟










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش نهم









گفت : نه به اون صورت ولی خوب اونطوریم که مامان بپسنده نیست ...

گفتم : به خدا راه حلت باباست من امتحان کردم برو پشت اون قایم شو و توکل کن بهش ....

گفت : می دونم که مامان چه جنجالی  راه میندازه , اون عروس چادری می خواد گلسا هم اهلش نیست ....ولی خوب خانواده اش بهش فشار آوردن  ...بعدم چند ساله با هم دوستیم دیگه وقتش رسیده ..بالاخره که چی ؟ یک روز باید این کارو بکنم یا نه ؟ 

گفتم : الهی بمیرم داداش ..حالا از من چه کمکی می خوای ؟ من در مقابل مامان از پس خودم بر نمیام ....

گفت : هوای منو داشته باش ...تو سرتقی و زبونتم درازه می تونی راضیش کنی ..

گفتم تو اول با بابا مطرح کن من هوای تو رو دارم ...اسمش چیه ؟

 گفت : گلسا






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش دهم











و اونشب توی خونه ی ما قیامتی بر پا شد ...و با ساعت ها بحث و گفتگو تونستیم چهار تایی مامان رو راضی کنیم که برای خواستگاری بریم ...البته گلسا و مامانش و هر چی زن توی اون مجلس بود به احترام مامان با حجاب کامل ظاهر شدن ولی کاملا معلوم بود که تظاهر می کنن  ..

 مامان که روشو محکم گرفته بود و پروانه هم با چادر و منم با همون مانتوی بلند اِپل دار و مقنعه رفته بودیم خواستگاری ...

اما مامان به خاطر شاهین حرفی نزد؛  الا اینکه شرط گذاشت عروسش باید چادری و نماز خون باشه ..ولی این فقط یک حرف بود و اونا شنیدن و حرفی نزدن ...چون شاهین و گلسا قبلا با هم توافق کرده بودن که جلوی مامان ظاهر رو حفظ کنن ...در حالیکه نه مامان و نه خانواده ی گلسا به مشکلاتی که این تفاوت بوجود میاره توجه نکردن ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش یازدهم








و اولین مورد از عروسی و مخالفت های مامان شروع شد. و من و پروانه مدام بین اونا رو می گرفتیم و سعی داشتیم همه چیز به خوبی بگذره و اونشب تموم بشه  ....

اما مگه مامان میذاشت؟ ..؛؛ عروس رو کسی نبینه ...

مرد تو اتاق عقد نیاد ..لباسش لختی نباشه ..

موسیقی بطور کلی نباشه ..دو انگشتی  دست بزنین ...و خلاصه صدها صلوات فرستادیم و عروس و داماد رو توی یک مهمونی سرد و یخ زده به خونه ی بخت فرستادیم...

خلاصه درد سرتون ندم که از موضوع دوربشم عروسی یک دونه برادر ما هم اینطوری به خواست مامان و خود خواهی های اون برگزار شد ...

گلسا هر طوری دلش می خواست زندگی می کرد ولی جلوی مامان رعایت می کرد و تا می تونست توی مجلس های ما شرکت نمی کرد ..

مگر اجباری در کار بود .







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پنجم- بخش دوازدهم








وقتی امتحان پایان سال آخر دبیرستان رو دادم  و پشت سرشم کنکور ...خونه ی ما کاملا یک خونه ی مذهبی بود ..و هر کس وارد اونجا می شد شرایط ما رو رعایت می کرد ...حتی دختر عمه ها و دختر عمو ها هم به احترام مامان یا با چادر یا با حجاب کاملا پوشیده میومدن خونه ی ما و حالا چرا این تظاهر به نظر مامان خوشایند بود نمی فهمیدم ..اون می دونست که هیچکدوم از اطرافیان ما طبق خواسته ی خودشون این کارو  نمی کنن و فقط برای اینکه ما رو دوست داشتن و نمی خواستن این  رابطه ها قطع بشه  زیر بار رفته بودن ...و حتی بابا هم تسلیم خواسته های اون شده بود و دیگه مخالفتی باهاش نداشت ..منتظر جواب کنکور بودم که یک روز حدود ساعت ده تلفن خونه ی ما زنگ خورد ..و پروانه گوشی رو بر داشت ..و با حالتی مشکوک گفت :با مامانم کار دارین  ؟





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اوه اوه مادرش بچه هاشو بدبخت کرد با اون اخلاق گندش ممنون معصومه جان 

فدات عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

منو تگ نکردی😭😭😭😭

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز