داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
گفت : پس گور بابای من ؛ آره ؟
عروسی می کنیم ازشون جدا میشی تموم میشه میره پی کارش ؛؛ دیگه این حرفا چیه می زنی ؟می خوای ناراحتم کنی ؟
گفتم :آخه فکر نمی کنم دیگه بزارن زن تو بشم ؛ تازه می ترسم خانواده ات در گیر این مشکلات بشن ؛؛ منم اینو نمی خوام ..
تازه زری جون مامانت رو راضی کرده بود که بیاد خونه ی ما اگر این چیزا رو بشنوه مطمئنم اونم به ما شک می کنه ...
تو فقط آروم باش؛؛ نزار بیشتر از این عذاب بکشم ..
تو رو خدا نیما بزار خودم حسابشون رو برسم .. یا رومی روم یا زنگی زنگ ؛ دیگه نمی خوام باهاشون بسازم ...
گفت : من چطوری آروم باشم وقتی می ببینم دست تو به گردنت آویزن شده ..صورتت کبوده ..
اصلا من خودم میام باهاشون حرف می زنم ..
گفتم : فایده نداره حرف من و تو اثری نداره میشی دم روباه ....
با حالتی در مونده گفت : نمی تونم دست روی دست بزارم و تماشا کنم ..توام دیگه حرفتو پس بگیر و بیشتر از این ناراحتم نکن ..
گفتم:کدوم حرف ؟
گفت : تو بدون من جایی نمیری ..و ما با هم دوباره زندگیمون رو می سازیم ..می دونی که چقدر دوستت دارم ..منو توی دلشوره ننداز مستحقش نیستم بیشتر از این منتظر تو بمونم ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
گفتم : باشه می دونم نیما دیگه تو رو شناختم پس یک چیزی میگم دلت گرم بشه مامانم و پروانه با تو هستن ..
شاید اینطوری راهی باشه رفتن من مال وقتی هست که نتونیم با هم ازدواج کنیم ...
با یک لبخند و مهربونی خاص خودش گفت : می خوای دست شاهین رو بشکم ؟
گفتم : نه بابا ..
گفت : پاشو چی ؟خیلی خوب سرشو ؟ خودت انتخاب کن..انگشت خوبه ؟ ..
گفتم نیما ول کن الان وقت شوخی نیست ..من برم خونه ببینم چی میشه بهت خبر میدم ..
راستی چطوری باهات تماس بگیرم ؟
گفت شش ساله با هم در تماسیم حالا می پرسی ؟
گفتم : از دست تو ؛ میشه شوخی نکنی؟ حوصله ی خندیدن ندارم ...
اونطوری که تو عصبانی بودی فکر کردم حالا باید تو رو آروم کنم ..
گفت : آروم نیستم ،، ولی یکی باید تو رو آروم می کرد ..
دستت داشت می لرزید ؛؛ حالا چه فایده ای داره منم این استرس تو رو بیشتر کنم ..؟
البته یک روی سگی هم دارم که خدا کنه تو هیچوقت نبینی ...
من تا زهرم رو به کسی که این کارو با تو کرده نریزم ول نمی کنم فعلا تو حالت خوب بشه برای من بهتره ...