2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190673 بازدید | 2148 پست

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش پنجم 







گفتم : شاهین ما ؛ در خونه ی شما نیومده ؟ 

گفت : نه من دیشب خونه نبودم دیر وقت برگشتم چیزی شده ؟

 گفتم ..همون هایی که خودتون می دونین بهروز فهمیده نیما همون کسیه که  با من همکلاس بود وحالا  فکر می کنن  توی این مدت من باهاش رابطه داشتم ..

خلاصه درد سر درست شده و  برای نیما خط و نشون کشیده ممکنه امروز بیاد سراغ شما ..

گفت : تو نگران نباش من درستش می کنم ..حواسم هست خیالت راحت ..ببین پونه جان سخت نگیر ...

اهمیتی نده طلا که پاکه چه منتش به خاکه ..خودشون همه چیز رو می فهمن ..اگر اومد خودم باهاش حرف می زنم ..اصلا بزار بیاد بهتره روشنش می کنم .





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش ششم 








خانم حیدری به محض اینکه گوشی رو گذاشتم گفت : ازش شکایت کن ..

گفتم از کی ؟ گفت : از اون کسی که تو رو زده ..

سکوت کنی یعنی بهش مجوز دادی بازم این کارو با تو بکنه ...

گفتم : نه من تصادف کردم ..

گفت : باشه ولی تو شکایت کن از من بشنو منم این چیزا رو تجربه کردم ...بلایی نبود که سرم نیاورده باشن ..

همش با خودم می گفتم بابامه چطوری این کارو بکنم ..فردا نمی تونم توی روش نگاه کنم ..

ولی این فکر رو نکردم که اون چطوری می خواد تو روی من نگاه کنه ؟.. با این کارم باعث شدم حق خودش بدونه که بازم  منو بزنه ..

خدا رو شکر شوهرم دست بزن نداره باهاش طی کردم اگر بهم تلنگر زد دیگه پیشش نمی مونم ..قسم خورده بودم ..

حالا برادرت کرده ؟ یا شوهر سابقت ؟ 

گفتم : خانم حیدری تو اونوقت ها کتک می خوردی برای همه تعریف می کردی ؟ نمی کردی ..من تصادف کردم ..

باشه ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش هفتم 







آقای سهیلی هم تا از راه رسید به من نگاه کرد و پرسید ..کی تو رو لت و پار کرده کرج دعوات شد ؟ نگفتم تنها نرو؟ زدنت ؟ 

گفتم :تصادف کردم ؛  تنهام نبودم ...

و کاغذ رو از کیفم در آوردم و طرفش دراز کردم و ادامه دادم ..نیما سهرابی یادتونه ؟ با من اومده بود  ..

با تعجب گفت : کار تمومه ؟ می خوای زنش بشی ..توی ماشین اون بودی 

گفتم : ای بابا صبر کنین من جریان زهرا قرائی رو اول براتون بگم بعد در مورد اینا حرف می زنیم ...اینا رو ول کنین باید زود تر برم دادگاه ...

گفت : تو اول بگو جریان این نیما سهرابی چیه ؟ 

گفتم : بعدا براتون تعریف می کنم حالا گوش کنین کرج چی شد ......

وقتی شنید گفت : عالی شد ..ببینم این بیات قدر سهرابی رو می دونه ؟ 

خیلی با عرضه و با لیاقته ..کاش بیات دوستم نبود میاوردمش پیش خودم ...حالا بگو جریان تو چیه ؟




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش  هشتم









گفتم : امروز طلا فروشه میاد جریان رو بگه و شهادتشو پس بگیره ..

گفت می دونه که پای خودشم گیره  ؟ 

گفتم همین دیگه ..نیما بهش قول داده که مشکلی براش پیش نیاد ..میشه ؟

 گفت : نه ..قانون مگه دست منه ؟

 و همینطور که میرفت به اتاقش گفت : که اینطور نیما ؛؛ پس صمیمی هم که هستین ..زود باش  بریم ...ولی تو نه ؛؛؛ تو نیای ؛ برو  خونه  استراحت کن من با مسعودی میرم .. 

گفتم : اصلا خودم باید باشم ..حالم خوبه ..

همینطور که تند و تند پرونده ها رو زیر و رو می کرد که چیزی یادش نره گفت: خودت می دونی ولی حسابی معلومه که حالشو نداری ...

با همون دست شکسته اون روز موفق شدم شهادت طلا فروش رو بگیریم و زهرا تبرئه شد  ...

از اونجا با آقای سهیلی رفتیم در خونه ی خواهر شوهر لاله  باهاش حرف بزنیم تا توافقی دیه ای کمتری رو بگیره و رضایت بدن ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش نهم 








توراه به سهیلی گفتم : من می تونم اثاثم رو بیارم توی اون خونه و وقتی کارمون رو شروع می کنیم روزها فهیمه جون و شب ها من اونجا باشم ؟ 

گفت : من بچه نیستم ..نمی خوام وارد زندگی خصوصی تو بشم ولی هر چی که هست کسی حق چنین کاری رو با تو نداشته بگو تا من حسابشو برسم ...

گفتم : دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم ..اجازه بدین خودم تصمیم می گیرم ..

اما با گفتن این حرف بغضم گرفت و بشدت ناراحت شدم ..

دوباره یادم اومد که شاهین چطور بی رحمانه و بدون اینکه ذره ای برای من احترام قائل بشه منو کتک زد و حتی وقتی فهمید که دستم شکسته احوالم رو  نپرسید .. 

و هنوز دلم شور می زد که یک وقت نره سر وقت نیما ..تازه نمی دونستم اون با دیدن من چه عکس العملی نشون میده ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش دهم 







حدود ساعت سه رسیدم خونه هنوز درد داشتم وقتی از سهیلی جدا شدم یک تاکسی در بست گرفتم ..

تمام طول راه فکر می کردم باید هر چی زود تر از اون خونه  میرفتم ..داشتم به اثاثم که هنوز توی خونه ی بهروز بود فکر می کردم ..

اون اثاث خیلی برای شروع کار ما به درد می خورد ...

از دور ماشین نیما رو شناختم کمی مونده به خونه ی ما توی ماشین نشسته بود   ...یک لحظه خواستم برگردم نمی خواستم اینطوری منو ببینه ..

صورت کبود و زخمی و دست شکسته ..ولی یاد حرف خودش افتادم که می گفت ترسو نباش ...

نمی دونم چرا ولی احساس کردم از اینکه اومده راضی هستم ....

جلوی خونه پیاده شدم ..نیما هم منو دید و پیاده شد ..

دو قدم بر داشت و انگار از دست گچ گرفته ی من شوک شده بود ؛  ایستاد..و بعد با قدمهای تند خودشو رسوند به من و پریشون پرسید : چی شده ؟

 گفتم : هیچی ..بهت میگم ؟ تو بگو کسی رو امروز ندیدی ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی ام- بخش یازدهم 






گفت : پونه همین الان بهم بگو چی شده ؟

 گفتم : خدا می دونه که برای همین چند جمله که الان با هم حرف زدیم من چقدر باید تاوان پس بدم ..ازت خواهش کردم بزار مثل دوتا آدم غریبه مراحلشو طی کنیم تو همش عجله می کنی و منو در مقابل عمل انجام شده قرار میدی ..بهت نگفتم؟ دیگه اینجا نیا ؟ ....

نیما سرشو با عصبانیت کج کرد و در حالیکه دندون هاو بهم فشار می داد گفت : کی این کارو باهات کرد ؟ تا دستشو نشکنم ولش نمی کنم هر کی می خواد باشه ..

گفتم : نیما تو رو خدا کارو از این بدتر نکن ..اونا الان دنبال تو هستن فکر می کنن ما این چند سال با هم رابطه داشتیم ..

با حرص گفت : خوب کی چی ؟داشتیم یا نداشتیم ؛؛ چه فرقی می کنه ؟ 

 این بهشون حق میده دست تو رو بشکنن و تو رو به این حال و روز در بیارن ؟ کی باهات این کارو کرده حرف بزن ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش اول







گفتم : اینجا نمیشه یکی میاد بیرون ما رو می ببینه ..

گفت سوار شو ..بهت میگم سوار شو ..نمی تونم اینطوری ولت کنم ..تا نگی کی این کارو باهات کرده نمی زارم بری ...

سوار شدم و تا خیابون اصلی رفتیم و کنار خیابون نگه داشت ...

همینطور حرص می خورد وعصبی بود ..دلم نیومد با اون وضع تنهاش بزارم ...

گفتم : نیما به خدا اگر توام بخوای دیوونه بازی در بیاری من طاقتشو ندارم ..بسه دیگه ،،  والله خسته ام .. 

دیگه تحمل یک آدم عصبی دیگه رو ندارم .. دلم به این خوش بود که تو آدم منطقی هستی و به مسائل متفاوت از بقیه  نگاه می کنی ..

توام که شدی مثل اونا شاخ و شونه می کشی 

گفت : از من توقع نداشته باش منطقی باشم ؛  وقتی کسی به تو آسیب بزنه دیوونه میشم مال حالا نیست یادته با اون دختره چیکار کردم ؟ الان هیچی حالیم نیست لطفا ازم نخواه عاقلانه رفتار کنم ؛؛ 

غلط کرده تو رو زده ؟ تو که دیگه زنش نیستی چه حقی داشته ؟دست روی تو دراز کنه ؟  به جون مامانم ..

تا دستشو نکشم آروم نمیشم ..







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش دوم








گفتم : تو فکر می کنی کی دستم رو شکسته ؟ نیما شاهین کرده ؛؛برادرم ؛ 

حالا برو بزنش اینطوری هم کینه درست می کنی هم تا ابد باورشون میشه که من توی این  سالها با تو در ارتباط بودم و به خاطر تو طلاق گرفتم ..

گفت : برادرت ؟ شاهین ؟ نه ؛؛آخه  برای چی ؟ غیرت نداره ؟ که دست روی خواهرش دراز می کنه ؟ 

گفتم از زیادی غیرت این کارو کرده ..

گفت : پونه من شاهین رو دیدم اون آدم آرومی بود ..به نظر نمی اومد که بتونه تو رو بزنه ..

گفتم : حالا که زده ؛ اما تحت تاثیر حرفای بهروز قرار گرفته می دونم ...

حالا  بزار ببینم امشب چی میشه یک تصمیم هایی گرفتم و میخوام عملی کنم .. خیلی صبر کردم ..

ولی نتونستم خودمو بهشون ثابت کنم شایدم تقصیر منه ..نمی دونم ولی شاید از ایران رفتم و تا اونجایی که میشه ازشون دور شدم .. 

بلکه  اینطوری بتونم خودمو پیدا کنم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿








گفت : پس گور بابای من ؛ آره ؟ 

عروسی می کنیم ازشون جدا میشی تموم میشه میره پی کارش ؛؛  دیگه این حرفا چیه می زنی ؟می خوای ناراحتم کنی ؟

 گفتم :آخه  فکر نمی کنم دیگه بزارن زن تو بشم ؛ تازه می ترسم  خانواده ات در گیر این مشکلات بشن ؛؛  منم اینو نمی خوام ..

تازه زری جون مامانت رو راضی کرده بود که بیاد خونه ی ما اگر این چیزا رو بشنوه مطمئنم اونم به ما شک می کنه ...

تو فقط آروم باش؛؛ نزار بیشتر از این عذاب بکشم .. 

تو رو خدا نیما بزار خودم حسابشون رو برسم .. یا رومی روم یا زنگی زنگ ؛ دیگه نمی خوام باهاشون بسازم ...

گفت : من چطوری آروم باشم وقتی می ببینم دست تو به گردنت آویزن شده ..صورتت کبوده ..

اصلا من خودم میام باهاشون حرف می زنم ..

گفتم : فایده نداره حرف من و تو اثری نداره  میشی دم روباه ....

با حالتی در مونده گفت : نمی تونم دست روی دست بزارم و تماشا کنم ..توام دیگه حرفتو پس بگیر و بیشتر از این ناراحتم نکن ..

گفتم:کدوم حرف ؟ 

گفت : تو بدون من جایی نمیری ..و ما با هم دوباره زندگیمون رو می سازیم ..می دونی که چقدر دوستت دارم ..منو توی دلشوره ننداز مستحقش  نیستم بیشتر از این منتظر تو بمونم ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿









گفتم : باشه می دونم نیما دیگه تو رو شناختم پس یک چیزی میگم دلت گرم بشه مامانم و پروانه با تو هستن ..

شاید اینطوری راهی باشه رفتن من مال وقتی هست که نتونیم با هم ازدواج کنیم ...

با یک لبخند و مهربونی خاص خودش گفت : می خوای دست شاهین رو بشکم ؟

 گفتم : نه بابا  ..

گفت : پاشو چی ؟خیلی خوب  سرشو ؟ خودت انتخاب کن..انگشت خوبه ؟  ..

گفتم نیما ول کن الان وقت شوخی  نیست ..من برم خونه ببینم چی میشه بهت خبر میدم ..

راستی چطوری باهات تماس بگیرم ؟ 

گفت شش ساله با هم در تماسیم حالا می پرسی ؟ 

گفتم : از دست تو ؛ میشه  شوخی نکنی؟ حوصله ی خندیدن ندارم ...

اونطوری که تو عصبانی بودی فکر کردم حالا باید تو رو آروم کنم  ..

گفت : آروم نیستم ،، ولی یکی باید تو رو آروم می کرد ..

دستت داشت می لرزید ؛؛ حالا چه فایده ای داره منم این استرس تو رو بیشتر کنم ..؟

البته یک روی سگی هم دارم که خدا کنه تو هیچوقت نبینی ...  

من تا زهرم رو به کسی که این کارو با تو کرده نریزم ول نمی کنم  فعلا تو حالت خوب بشه برای من بهتره ...









برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش پنجم








گفتم : اونی که داری تهدید می کنی یادت باشه برادر منه ..

نمی خوام بهش آسیبی برسه ..من دیگه باید برم دیرم شده ..

گفت با من تماس می گیری ؟ 

گفتم : شماره ی تو رو ندارم تو خودت زنگ بزن ولی در خونه ی ما نیا ..

بهروز گویا هنوز دست بر دار نیست ..ما رو با هم ببینه هزار جور حدیث درست می کنه ..

من باید برم اثاثم رواز خونه اش  بیارم که دیگه بدونه نمی خوام برگردم ...

اینطوری هنوز امیدواره ..

نیما منو نزدیک خونه پیاده کرد و موقع رفتن دیدم که با وجود اینکه تظاهر می کرد آروم شده عصبیه ...

مامان روی مبل خوابش برده بود  و بچه ها رو دیدم که یک گوشه نشسته بودن حتی بازی هم نمی کردن ...

آهسته اشاره کردم با من بیان ..و سه تایی رفتیم به اتاق من و پرسیدم چی شده چرا اینقدر غمگین نشسته بودین ؟ 

ساغر گفت : پونه چون حالا شما دیگه نمی تونی از مامانم دفاع کنی ؟..مامانم زندان می مونه ؟






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش ششم











گفتم نه عزیزم  همه ی کاراشو کردم انشالله شنبه معلوم میشه ..

بعد از دادگاه بهت میگم ..

پرسید شما امید نداری بیاد بیرون ؟ 

گفتم : چرا فدات بشم اما  بستگی به رای قاضی هم داره ...

گفت : همش تقصیر منه ..اگر به مامانم گفته بودم اینطوری نمیشد ولی ترسیدم ناراحت بشه ..

حالا منو ببرین بهشون بگم می خوام خودم به قاضی بگم ..

گفتم : ولی تو مجبور نیستی ما خودمون یک کاریش می کنیم ..کی به تو گفت تو می تونی شهادت بدی ؟

 گفت : مامانم گفت هر کاری کردن تو نیا توی دادگاه چیزی بگو حتی شده اگر من آزاد نشم ..

ولی من می خوام مامانم آزاد بشه ..تو رو خدا پونه جون منو ببر دیگه نمی ترسم .از این وضعی که داریم بهتره ..

من مدرسه نمیرم از درسم عقب افتادم ..ساناز کودکستان نمیره از صبح تا شب بیکاریم ....

ساغر به گریه افتاد و منم همینطور ..دل هر دوی ما از زندگی پر بود ..

با یک دست گرفتمش روی شونه ام و گفتم : ساغر جون من دلم نمی خواد تو ناراحت بشی ؛ اول بزار  فردا سئوال هایی رو که ممکنه قاضی ازت بکنه رو می پرسم اگر دیدی اذیت نمیشی تو رو می برم دادگاه ..  

هر چی می دونی بگو ...










برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش هفتم









صدای زنگ در،  مامان رو بیدار کرد و ساناز رفت درو باز کرد و گفت : یک خانمی بود ... و کمی بعد زری جون اومد ..

تا چشمش به من افتاد با ناراحتی گفت  : به گردن من؛  که پریشب همه چیز رو نگفتم ؛ 

مامان گفت : تو از کجا فهمیدی ؟ خوش اومدی می خواستم از خواب بیدار شدم بهت زنگ بزنم ...

کمی بعد نشستیم و زری جون همه چیز رو برای مامان تعریف کرد و ادامه داد ..

ببین مهین جون دوست منی جای خود , ولی آخه تو چطور دختر خودتو نمیشناسی اما من میشناسم ؟

 بابا آفرین به تو که اجازه دادی اصلا پشت سرش حرف بزنن  ..

چرا باور کردی قبل از اینکه ازش بپرسی جریان چیه گذاشتی  شاهین اینطوری  اونو بزنه ..

من ازت گله دارم بهروز که شوهر سابقش بوده و خوب ممکنه اشتباه کنه ؛ یا حسادت اما شاهین چرا ؟

 اصلا نمی فهمم کجای این کار خدا پسندانه بوده ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش هشتم








همین که دختر شما هاست فکر می کنین گناهی مرتکب نشدین به خدا که برین توبه کنین ..

تهمت به یک زن مومن زدن نا دیده رو دیده کردن ..

غیبت شو کردن به نظرت توبه نداره ؟ شما ها با این کارتون مثل اینکه گوشت برادر خودتون رو خوردین ...

تو رو خدا بسه دیگه این دختر رو تحت فشار گذاشتین ..

مامان گفت : به خدا من مقصر نیستم ..شاهین هم حتما پشیمون شده که از دیشب تا حالا اصلا تماس نگرفته ..

زنگ زدم گلسا گفت هنوز نیومده ولی شب قبل اصلا نخوابیده و تا صبح راه رفته ...

گفتم : امیدوارم من آخرین زنی باشم که وقتی اینطوری مورد آزار و اذیت قرار گرفتم شکایت نکردم ..

اونم به خاطر زن و بچه اش ..و اینکه می دونستم مامانم از همه بیشتر عذاب می کشه ..

ولی زری جون من می خوام از این خونه برم ..

همون خونه ای که بهتون گفتم برای بچه هایی که مادر و پدرشون توی زندان می مونن و بچه هاشون سر گردون میشن ..اونجا می خوام زندگی کنم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش نهم









مامان با اعتراض گفت : ای مادر چی داری میگی از این چیزا توی همه ی زندگی ها هست ...

گفتم : واقعا ؟ ولی من دیگه نمی تونم تحمل کنم ...

اون روز ذهن مامان رو آماده کردم وبا وجود اینکه سخت مخالفت می کرد روز بعد رفتم کارگر گرفتم و خونه رو  کردم کرد ...و آماده برای اثاث بردن که شد برگشتم خونه ی مامان ؛؛

نزدیک غروب بود که نیما زنگ زد ؛

 اونموقع مامان رفته بود مسجد نماز بخونه جریان رو بهش گفتم که می خوام از این خونه برم ..

از پروانه خواستم به بهروز خبر بده فردا صبح می خوام اثاثم رو ببرم ؛ و توی اون زمان از خونه بره بیرون ...

و روز بعد که جمعه بود کامیون گرفتم و با کامی و پروانه رفتم و چیزایی که مال من بود رو جمع کردم ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش دهم









خونه ای که اصلا توش خاطره ی خوشی نداشتم ..و از دیدن هر گوشه ی اون دلم می گرفت و بغض می کردم ..

وقتی همه چیزایی که مال خودم بود رو جمع کردم با کامیون  فرستادم  به اون خونه  ....

و خودمون برگشتیم خونه ی مامان  تا وسایلم رو از اونجا هم جمع کنم و بچه ها رو بر دارم و برم ..

مامان داشت گریه می کرد ..و می گفت صبر کن , تو رو خدا زود تصمیم نگیر من به شاهین همه چیز رو گفتم ..امشب میاد با تو حرف بزنه ..

گفتم : نمی خوام ببینمش ..برای همین میرم .. بهش از قول من بگین دور اطراف من نیاد ..فکر کنه دیگه خواهری مثل من نداره ....و بعد  بغلش کردم و گفتم : من که جای دوری نمیرم غصه نخورین زود به زود میام بهتون سر می زنم ...

پروانه یاسین رو گذاشت پیش مامان و با هم رفتیم به اون خونه ..

کامیون رسیده بود و من نیما رو اول از همه دیدم که داره کمک می کنه ...

بعدم فهیمه جون و آقای سهیلی و رَمیسا و رامتین همه اونجا بودن .. و با هم اثاث منو و چیزایی که فهیمه جون خریده بود رو جابجا می کردن ؛؛








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و یکم- بخش یازدهم









پانزده تا تخت ؛موکت ,  یکم وسیله ی آشپزخونه کمد لباس و میز تحریر و چیزای دیگه ای که با اثاث من اون خونه رو پر می کرد  ..

از دیدن نیما دلم گرم شد چون اخلاقشو می دونستم مطمئن بودم که میاد ..

با دیدن ما جعبه ای که دستش بود رو گذاشت زمین و اومد جلو با کامی دست داد و با پروانه احوال پرسی کرد ...

یک آینه و یک قران همراه خودم آورده بودم بردم گذاشتم پشت پنجره و از اونجا بیرون رو تماشا می کردم ....

و اینکه اتفاقات عجب باعث میشه آدم به فکر فرو بره ..

چه کسی می تونست حدس بزنه روزی نیما اثاث جهاز منو از کامیون پیاده کنه و کارتون های بسته بندی شده رو باز کنه ...

و این نشون می داد که هر اتفاقی که به نظر ما بد میاد بد نیست و گاهی روزگار  با دادن این غم ها ؛؛تلنگری به ما می زنه که وقت تغییر رسیده .. حرکت کن تا رشد کنی ..

 من که با دستِ گچ گرفته  نمی تونستم زیاد کار کنم ؛با آقای سهیلی که اصلا اهل کار کردن نبود یک گوشه به تماشا ایستاده بودیم و دستور می دادیم ..

نیما هر بار که از کنارم رد میشد نگاهی با عشق به من مینداخت و لبخندی می زد ...

در حالیکه مدام با روی خوش با همه مخصوصا کامی شوخی می کرد و می خندیدم ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام دیروز خانم گلکار داستان و‌گذاشتن پس اگه.دیروز سر نزدید امروز حتما قسمت شنبه رو بخونید 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون مهربون😍

خواهش میکنم عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز