داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و هفتم- بخش سیزدهم
شب یلدا بود و من فکر کردم برای اینکه حال و هوای همه عوض بشه بعد از مدت ها که توی خونه حضور جدی نداشتم برای اون شب تدارک ببینم ..
فرح رو هم دعوت کردم ..اونم از ظهر اومد ...
برف سنگینی از صبح زود می بارید ..
با محمود آقا رفتم خرید و با کمک دخترا سفره ی قشنگی چیدم و شام مفصلی درست کردم ...
قبل از اینکه آقا و امیر بیاین یک آهنگ گذاشتم تا بچه ها باهاش برقصن و خوشحال بشن ..
یک مرتبه چشمم افتاد به بهارک که با دختر فرح می رقصید ..چاق و سر حال شده بود ولی لباس مناسبی تنش نبود ..
رفتم یک دست از لباس های بچگی پرستو رو آوردم و تنش کردم ..خیلی بهش میومد و خوشحال شده بود ..و بیشتر تشویق شد که قر بده و خودنمایی کنه ...
و شاید باور کردنی نباشه برای اولین بار دیدم که با صدای بلند می خنده و ذوق می زنه ..و این قلبم رو روشن کرد ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و هفتم- بخش چهاردهم
زندگی یعنی همین صدای خنده ..شاید من از دیدن خوشحالی اون بچه بیشتر ذوق کردم ...
صدای موسیقی و دست زدن شوکت خانم و فرح برای رقص بچه ها بلند بود که آقا و امیر از راه رسیدن ..
شب خوشی بود ..
و من تونستم حتی برای یکشب هم که شده شادی رو به اون خونه برگردونم ...خوب یادمه که درست روز بعد وقتی از سرکار توی اون برف و سرما اومدم خونه ..آقا و امیر منتظرم بودن ..
پریناز و پرستو با هم دویدن و فریاد زدن گلنار جونم برات یک خبر داریم ...
ادامه دارد
آخرین صفحات کتاب رو ورق می زنیم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar