2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش سیزدهم 







شب یلدا بود و من فکر کردم برای اینکه حال و هوای همه  عوض بشه بعد از مدت ها که توی خونه حضور جدی نداشتم برای اون شب تدارک ببینم ..

فرح رو هم دعوت کردم ..اونم از ظهر اومد ...

برف سنگینی از صبح زود می بارید ..

با محمود آقا رفتم خرید و با کمک دخترا سفره ی قشنگی چیدم و شام مفصلی درست کردم ...

قبل از اینکه آقا و امیر بیاین  یک آهنگ گذاشتم تا بچه ها باهاش برقصن و خوشحال بشن ..

یک مرتبه چشمم افتاد به بهارک که با دختر فرح می رقصید ..چاق و سر حال شده بود ولی لباس مناسبی تنش نبود ..

رفتم یک دست از لباس های بچگی پرستو رو آوردم و تنش کردم ..خیلی بهش میومد و خوشحال شده بود ..و بیشتر تشویق شد که قر بده و خودنمایی کنه ...

و شاید باور کردنی نباشه برای اولین بار دیدم که با صدای بلند می خنده و ذوق می زنه ..و این قلبم رو روشن کرد ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش چهاردهم







زندگی یعنی همین صدای خنده ..شاید من از دیدن خوشحالی اون بچه بیشتر ذوق کردم ...

صدای موسیقی و دست زدن شوکت خانم و فرح برای رقص بچه ها بلند بود که آقا و امیر از راه رسیدن ..

شب خوشی بود ..

و من تونستم حتی برای یکشب هم که شده شادی رو به اون خونه برگردونم ...خوب یادمه که درست روز بعد وقتی از سرکار توی اون برف و سرما اومدم خونه ..آقا و امیر منتظرم بودن ..

 پریناز و پرستو با هم دویدن و فریاد زدن گلنار جونم برات یک خبر داریم ...





ادامه دارد 

 آخرین صفحات کتاب رو ورق می زنیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام من دارم میرم مسافرت فردا نمیتونم داستان و بزارم اومدم شنبه دو قسمت و یه جا میزارم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش اول 

در حالیکه بغلشون می کردم ..گفتم : چه خبر؟ آقا و امیر از جاشون بلند شدن و همزمان فرح از آشپز خونه اومد بیرون ..ازخنده ی روی لبشون و نگاه گرمی که به من داشتن معلوم بود یک اتفاق خوب افتاده ..نوید رو که به پای من چسبیده بود گرفتم توی بغلم و با هیجان بدون اینکه بدونم چی شده پرسیدم : تو رو خدا زود بگین ..شما ها خیلی خوشحالین ..چی شده زود باشین بگین ...فرح اومد کنار آقا ایستاد در حالیکه خنده ی شیطنت آمیزی روی لبش بود و امیرم هم طرف دیگه ی آقا ایستاده بود  ..و سه تایی با هم اومدن جلو ..چند تا پلک زدم و با خنده گفتم : تو رو قران منو نترسونین چی شده ؟ شاید دارم خواب می ببینم ..آقا  اینطوری نکنین دارم غش می کنم.. آقا گفت : تو می تونی سه بار حدس بزنی چی شده و ما می خوایم چی بهت بگیم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش دوم 

گفتم : کتابم جایزه برده ؟...گفت :نه اونم میشه انشالله  ..گفتم : پریناز ؟ پرستو ؟ گفت : مربوط به خودته ..گفتم عمه اومده ؟ فرح در حالیکه دستهاشو بهم می کوبید با خوشحالی داد زد برات ماشین خریدیم ..گفتم : چیکار کردین ؟ یعنی چی ؟ آقا گفت : یک ماشین هدیه من و امیر و فرح به تو ..برای اینکه دختر منی ..برای اینکه با این همه زحمتی که توی خونه می کشیدی درس خوندی و خیلی زود هم تموم کردی  ..این جایزه ی توست برای اینکه رفتی دانشگاه ..و برای همه ی خوبی هایی که داری و بهرخ من شدی ..دلسوز و همدمم شدی ..برای اون همه زحمتی که برای شیوا کشیدی و دوستت داشت .. اینکه به امیر راه درست رو نشون دادی ..و برای همه ی کارایی که برای فرح کردی ..این پاداش تو نیست ولی هدیه ای از طرف ما به تو که چراغ این خونه رو روشن نگه داشتی ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش سوم

 نوید رو گذاشتم زمین و با دو دست صورتم رو گرفتم هق و هق به گریه افتادم ..و در حالیکه سرمو رو آسمون بلند کرده بودم چند نفس عمیق کشیدم ..و اشک شوق از چشمم سرازیر شد و بهش نگاه کردم ..و برای اولین بار بلند گفتم : آقای عزیز من ..پس من باید برای شما چیکار کنم که جبران همه ی محبت های شما باشه؟ ..فقط می تونم خالصانه و با تمام قلبم دوستتون داشته باشم ..شما تنها پدر من نبودی ..همه کس من شدین ..خودتون هم نمی دونین که چقدر خوبین ..از همه ی شما ممنونم ..فرح گفت : به نظرم تو سزاوارش هستی ..عزیز رفت  ، شیوا جون رفت  ، امیر نبود ..اما چراغ این خونه رو تو روشن نگه داشتی ..هنوز وقتی میام اینجا بوی غذا و سفره ی رنگی عزیز رو حس می کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش چهارم 

دیگه تاب نیاوردم و خودم انداختم تو بغل فرح ..و گفتم : آخه من شما ها رو خانواده ی خودم می دونم ..به واسطه اون همه محبتی که آقا و شیوا جون در حقم کردن ..پریناز گفت : ماشین برات خریدن ولی نیاوردن ..پرستو هم با شیطنت گفت : گلنارجونم می خوان سرت کلاه بزارن ..و همه خندیدن ..آقا گفت : راست میگه ماشین رو فردا باید بریم تحویل بگیریم ..ایران تازه یک ماشین های زده به اسم پیکان به من گفتن بیا توام یکی بگیر ..رفتم دیدم چقدر به درد تو می خوره ..فردا امیر میره می گیره و برات میاره ..ولی اول باید یک کم دیگه تمرین رانندگی بری ..الان زیاد خانم ها پشت ماشین نمی شینن  می ترسم راننده های بدی پیدا بشه بخوان اذیتت کنن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش پنجم

 اونشب برای من مثل رویا بود ..نه به خاطر ماشین که هیچوقت به مال دنیا اهمیتی نمی دادم ..به عشقی که داده بودم و پس می گرفتم ..به اینکه جایی در دل آقا دارم که به واسطه ی همین عشق محکم شده ..اونشب دور هم گفتیم و خندیدیم ..و من یک گوشه از سالن شیوا رو می دیدم که چطور شاهد و خوشحاله و مدام بهم لبخند می زنه ...روز بعد دوشنبه بود و من دانشگاه نداشتم ..ولی مامانم یادش نبود و اومد ..از دیدنش خوشحال شدم و بغلش کردم و گفت : وای تو خونه ای ..اگر می دونستم توی این برف نمی اومدم ..گفتم : مامان ؟ چی داری میگی ؟ بهتر امروز دل درست شما رو می ببینم ..گفت : خوب آره اینم تو راست میگی؛؛  این همه میام اینجا تو رو نمی ببینم ..چادرشو جمع کرد و همینطور که میرفت طرف آشپزخونه گفت : بزار به شوکت کمک کنم میام پیش تو  ..حالا اون با شوکت خانم دوست جون ؛جونی شده بودن و حرفاشون تمومی نداشت ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش ششم

 نزدیک ظهر رفتم سراغش و دیدم هنوز دوتایی دارن کار می کنن و حرف می زنن و چقدر داشتن از زندگیشون لذت می بردن ..نه مادر من تا اون زمان دوستی داشت و نه شوکت خانم ..قبل از اینکه وارد بشم شنیدم شوکت خانم داره میگه بازم زن پسر اولم  یکم بهتر بود ..اما رضا مون که زن گرفت کلا ما رو توی عروسیش هم دعوت نکرد ..و با بی رحمی به ما گفت  خودتون بهم حق بدین نمی خوام خانواده ی زنم بفهمن شما ها کجا کار می کنین ..مادرم پرسید : هر دوتا شون ؟ گذاشتن رفتن ؟ ای خدا بمیرم خواهر برات ..شوکت گفت : آره ؛ خیلی به محمود بر خورد ..ولی من نه زیاد ؛؛  با خودم گفتم بزار اونا خوشبخت بشن ؛؛ من مادرم نباید دلم  بشکنه می ترسیدم بچه هام پاشو بخورن ..حالا ما رو نبینن چیزی نمیشه  ..؛؛ مامان گفت : این چه حرفیه ؟ بچه نباید اینقدر بی معرفت باشه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش هفتم

 شوکت گفت : حالا عروس اولی میومد به دیدن ما ؛؛ ولی وقتی دید دومی ما رو نمی خواد اونم نیومد ..مامان گفت : وای به خدا خیلی تحمل داری ...شوکت گفت : تحمل که ندارم ولی چاره ای هم ندارم ..دلشون نمی خواد ما رو ببین زور که نیست ..اوووو گریه ها کردم پیغام ها فرستادم ..ازشون خواستم  یک نیم ساعت بیاین؛ من شما رو ببینم و برین ..نیومدن ..اوایل  این کارو می کردن یواشکی از زن هاشون میومدن اما کم کم رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن ...الان شش تا نوه دارم ولی هیچکدومشون رو ندیدم ..به خدا به هر کس میگم شاخ در میاره ..ولی حقیقت داره ...و اینجا شوکت خانم به گریه افتاد ...دلم نیومد خلوت اون دوتا رو بهم بزنم ولی خیلی دلم برای شوکت خانم سوخت اون چندین بار می خواست این قصه رو برای من تعریف کنه و هر بار یک چیزی پیش اومد  که نتونست ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش هشتم 

نکنه پدر منم برای همین از اتاق بیرون نمیاد و نمی خواد منو ببینه ..نکنه منم دختر بدی هستم و چون اون معتاد و فقیره پدر بودنش رو انکار کردم ؟ ولی اینو می دونستم که بابای من در حق همه ی ما ظلم کرده بود و من نمی تونستم با ظلم اون بسازم ..این خیلی با محمود آقا و شوکت خانم که آدم های زحمت کشی بودن فرق داشت ...با این حال تصمیم گرفتم یک روز برم پیشش و از دلش در بیارم ..و همین کارو کردم و اینطوری خودمم راحت ترشدم  ..کمی از ظهر گذشته بود بچه ها تازه از مدرسه اومده بودن ..همینطور که داشتم با خودم فکر می کردم و نوید از سر و کولم بالا میرفت صدای امیر رو شنیدم که گفت : گلنار ...گلنار ...پری جان برو گلنار جونت رو صدا کن ..ماشینش رو آوردم ...هنوز صدای امیر برام بوی دلدادگی می داد ولی نمی ذاشتم اون آتیش زیر خاکستر بیرون بیاد ...فورا  لباس پوشیدم و رفتم؛#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش نهم امیر  با خوشحالی دم ماشین ایستاده بود منتظر من ... یک روز آفتابی ولی سرد ..بهش نگاه کردم ..یک مرتبه حسی رو که مدت ها بود در خودم خاموش کرده بودم قلبم رو لرزوند ...اما فورا به خودم اومدم و گفتم : بی خیالشو گلنار ؛؛ بس کن دیگه خجالت بکش ...مامانم و شوکت خانم و بچه ها  پشت پنجره درِ راهرو ما رو با اشتیاق تماشا می کردن ..ماشین رو روی برف ها جلوی پله نگه داشته بود ..و گفت : چرا معطلی سوار شو دیگه ؛؛ مبارکه ..خیلی بهت میاد  ..همینطور که می نشستم پشت فرمون گفتم : دستت درد نکنه خیلی خوبه باورم نمیشه این ماشین مال منه ؟ ..و خودشم نشست کنار من و گفت روشن کن یکم جلو و عقب برو ..گفتم : نه ..بزار بعدا ..الان آمادگی ندارم ..اینقدر ذوق زده شدم که می ترسم ماشین رو بزنم به جایی ,, همین اول کاری خرابکاری کنم ..راستش ترسیدم ...حالا بزار یواش یواش راه میفتم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش دهم گفت : دوستش داری ؟ گفتم : معلومه خیلی خوبه ..از سرمم زیاده ولی دیگه راحت شدم روزا کلی به کارام میرسم ..گفت : کاش منم دوست داشتی ..می خوام  فردا بهارک رو ببرم آزمایش ..وقت گرفتم . حالا می ببینی که من راست می گفتم ..سکوت کردم ..گفت : چرا چیزی نمیگی مگه همین بچه مانع زندگی ما نشد ؟ گفتم : امیر درکت می کنم ولی چرا داری اون بچه رو مقصر می کنی ؟ گفت : دیگه مطمئنم وقتی معلوم بشه میرم سراغ خسرو همون دوستم که باعث همه ی بدبختی های من شد ..گفتم : ای خدا تو دوباره شروع کردی ..نمی خوای تمومش کنی ؟ می خواستم باهات نیام ..ولی جلوی مادرم و شوکت خانم نمی خواستم تو رو خراب کنم ..ببین دارن به ما نگاه می کنن ...گفت : میشه یکبار به حرفم گوش کنی؟ تا بگم  که چه اتفاقی افتاد ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش یازدهم

 گفتم : امیر همه ی اون اتفاقات مربوط به تو میشه ..باشه اگر فکر می کنی گناهی نداری ؛؛ چه بهتر؛؛  مهم خودت هستی که باید بدونی چیکار کردی ..و اینکه بدونی از این به بعد می خوای چیکار کنی ؟ گفت : به خدا نمی دونم بهم چی داده بود که همه ی آدم ها رو کج و کوله و شکل هم می دیدم ..لحظاتی بود که اصلا هوش نبودم ..ولی اینو می فهمیدم که خسرو بهم گفت : الان صیغه می خونم برای تو و خواهر زنم ..گفتم : نه ..ولی حتی نمی تونستم حرف بزنم ..روز بعد بیدار شدم و دیدم توی رختخواب خونه ی اون خوابیدم و شهناز کنار اتاق نشسته بود و گریه می کرد ..باور کن همین ..من دست به اون زن نزدم اصلا جون این کارو نداشتم ..از اونجا فرار کردم ..و دیگه سراغ خسرو نرفتم ..چون مدرسه تعطیل شده بود ازش خبر نداشتم ..تا آدرسم رو پیدا کرد و اومد و گفت که شهناز حامله اس ..من می دونم اون چه کثافتیه می دونم کار خودشه ولی شهنازم اعتراف نکرد...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش دوازدهم

 می دونی از کجا می دونم ؟ بچه زود تر از موقعی که قرار بود به دنیا اومد ..این نشون میده اون از قبل حامله بوده ..اما  چون بد نام میشد هر وقت ازش می پرسیدم فقط گریه می کرد ..بالاخره هم رفت به شهرش ..اونم بهارک رو دوست نداشت با اینکه مادرش بود ..می دونی چرا ؟ چون بچه ی خسرو بود ..اسم اون که میومد می لرزید و گریه می کرد ..گفتم : متاسفم ..اینا رو جسته گریخته شنیده بودم یونس برام تعریف کرده بود اما نمی دونم چرا دلم نمی خواست از زبون تو بشنوم ..بالاخره همه اشتباه می کنن ..دیگه تموم شد و رفت بهش فکر نکن...و فورا  پیاده شدم و رفتم به ساختمون ..بهارک اون وسط داشت بازی می کرد ..توپ رو بر می داشت و پرت می کرد و می دوید و دوباره بر می داشت و پرت می کرد و می خندید ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش سیزدهم

 بهش  نگاه کردم ..هیچ شباهتی به امیر نداشت ..وقتی خوب دقت کردم دیدم محاله اون بچه مال امیر باشه ..حتی بچه های فرح هم به آقا و امیر شبیه بودن .. تمام شب رو فکر کردم ..صبح روز بعد وقتی داشتم آماده می شدم برم دانشگاه ..دیدم امیر بهارک رو آماده کرده و داره با خودش می بره ..آقا هم داشت کفش هاشو می پوشید و به من گفت : گلنار اون پاشنه کش بلنده رو ندیدی ؟ ..درِ جا کفشی رو باز کردم و پاشنه کش رو در آوردم و قبل از اینکه بدم به آقا گفتم : نزارین امیر بره آزمایش بده ..از دستم گرفت و با تعجب پرسید : چرا ؟ بزار خیالش راحت بشه ..نگاهی التماس آمیز به امیر کردم و اشک توی چشمم جمع شد ..و همینطور که دونه ؛دونه پایین میومد گفتم : نبرش ...فایده ای نداره ..بزار هرگز ندونی ؛؛..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش چهاردهم

 اون فقط یک بچه ی بی گناهه ..الان دیگه چه فرقی می کنه ؟ بعد که فهمیدی چی می خواد بشه ؟ می بریش میدی به کسانی که اصلا اونو نمی خوان ؟ یا می بری پرورشگاه ؟ می خوای چیکارش کنی امیر ؟اول این فکر رو بکن ..بعد تصمیم بگیر ؛؛  اون یک انسانه ,, به نظرت گناه نداره؟ بدش بغل من ؛؛ نکن ؛  نمی خواد آزمایش بدی لطفا ..امیر نگاهی به من کرد و اشک توی چشمش حلقه زد ..و بهارک رو داد به من و در حالیکه بغضش ترکید ..دوید از در رفت بیرون ..بچه هنوز خوابش میومد سرشو گذاشت روی شونه های من ..بردمش دادم به شوکت خانم و گفتم پیش شما باشه خوابش میاد  ..آقا دم در منتظرم بود ..گفت بیا امروز خودم میرسونمت ..زودتر یکم رانندگی تمرین کن تا بتونی پشت ماشین بشینی ...به امیر گفتم چند روزی باهاش بره و بیاد تا آب بندی بشه ..ولی تا دانشگاه هیچ حرفی در مورد موضوعی که پیش اومده بود نزد ...و من نفهمیدم که با کاری که من کردم موافق بود یا مخالف ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش پانزدهم

از یک هفته به سال شیوا ، من و شوکت خانم و مادرم اون خونه ی بزرگ رو تمیز می کردیم و آماده می شدیم برای برگزاری سال ..آقا دوباره بشدت بهم ریخته بود و دائم روی تخت شیوا می نشست و گریه می کرد ..هر وقت بهش نگاه می کردم بغض داشت ..اونقدر که کلامی برای دلداریش پیدا نمی کردم ...اون قصد داشت مراسم با شکوهی برای سال شیوا بگیره ..نمی دونم شاید به این ترتیب می خواست دلشو آروم کنه ... چند روز جلوتر آصف خان و ماه منیر و پسراش و یک عده ی دیگه از گرگان اومدن ..اتاق های بالا آماده ی پذیرایی از اونا بود  ..و روز بعد عمه هم اومد ..من داشتم بهارک رو می خوابونم که با صدای فریاد شوق پریناز که عمه رو صدا می زد  ؛؛ ...فورا فهمیدم و از جام پریدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش شانزدهم

 بچه رو گذاشتم زمین و دویدم طرفش ..عمه  برای من آدم خاصی بود که خیلی دوستش داشتم ..اون با نگاه دنبال من می گشت ..تا چشمش به من افتاد آغوشش رو باز کرد و همدیگر رو بغل کردیم ..مراسم با بغض من برای رفتن عمه که به همراه بقیه به گرگان میرفت  تموم شد ..نمی دونستم موقع رفتن چطور ازش تشکر کنم ..اون می گفت : سربلندم کردی ..فعالیت های تو رو بهم گزارش دادن ..بهت افتخار کردم ..می دونستم که همینطورم میشه ..از بچگی اونو توی صورت تو می خوندم ...من دیگه پیر شدم ..سِمت خودمو می خوام واگذار کنم به تو به شرط اینکه تا تابستون یکی ؛دوتا دیگه کتاب چاپ کنی ..گفتم : عمه به خدا وقت سر خاروندن ندارم ..گفت : وقت کن ..چون خیلی زود دیر میشه ..از اون روز به بعد من دیگه آقا رو خوشحال نمی دیدم ..تمام تلاشم رو می کردم ولی نمی تونستم مانع رفتنش به اتاق شیوا بشم ..و هر بار با چشمی ورم کرده از اونجا میومد بیرون ...و به من نگاه می کرد که نگرانش بودم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش هفدهم 

تابستون اونسال من همراه عمه.یکماه و نیم رفتم آلمان  و  کاملا به اوضاع مسلط شدم ..دست آورد های خوبی با خودمون آوردیم ..کتاب های جدید ..که همه رو خودم دادم از آلمانی به فارسی ترجمه کردن ..و نوارهاو فیلم هایی برای کانون مخصوص بچه ها  ...و اینطوری  من شدم عضو رسمی کانون ؛ در حالیکه دیگه  دفتر ی داشتم و عزت و احترامی ..توی اون سفر بود که عمه به من گفت : یونس عروسی کرده ..این خبر منو خیلی خوشحال کرد ..و براش آرزوی خوشبختی کردم ...یونس انسان با ارزشی بود که دوستش داشتم ...اونسال شب یلدا من خیلی گرفتار بودم و تا دیر وقت توی دفتر کار می کردم ..باید برای گشایش چند مرکز برای شهرستان ها برنامه ریزی می کردیم ...و بعدم به خاطر برف و یخ بندون خیلی آهسته تا خونه رفتم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ صد و هشتم- بخش هجدهم

هیچی بیشتر از بی قراری نوید بیرون از خونه آزارم نمی داد وقتی دیر می کردم بهانه می گرفت و گریه می کرد و همیشه برای از دست دادن من هراس داشت ..چون اون با تمام بچگی این از دست دادن رو یکبار حس کرده بود ...بوق زدم محمود  آقا درو باز کرد و گفت : خانم صبر کن منم سوار بشم میام عمارت ..سوار که شد گفت : دیر کردین همه منتظر شما بودن ..گفتم : همه ؟ برای چی منتظر من ؟ گفت امشب شب چله اس یادتون نیست ؟ گفتم : آخ ؛آخ ..اصلا یادم نبود ..کی اینجاست ..گفت : هیچکس فرح خانم و آقا محمد ..مادر شما هم نرفتن امشب اینجا موندن ..گفتم : واقعا اون از بابام می ترسه چطوری مونده ..فردا پدرشو در میاره ..خندید و گفت : نمی دونم آقا نذاشت برن ..ادامه دارد ..فردا روز جمعه آخرین قسمت آقای عزیز من در کانال قرار میگیرد #ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792