داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش اول
خوب اونشب فرح و امیر تدارک شب یلدا رو دیده بودن ..و داشتن می گفتن و می خندیدن که من از راه رسیدم ..آقا رو اون بالا دیدم نشسته بود و می خندید ..و این بهم حس خوبی داد ...طبق معمول نوید به کسی امون نمی داد که با من حرف بزنه ..من باید حتما چند دقیقه ی اول ورودم رو به اون توجه می کردم ..حالا بزرگ شده بود و نمی تونستم بغلش کنم ولی اون به پام می چسبید که زانو بزنم و بگیرمش توی بغلم ..مخصوصا بعد از رفتن به سفر آلمان که مدتی تنهاش گذاشته بودم بیشتر هراس از دست دادن منو داشت و بهارکم حالا بزرگ تر شده بود و همه چیز رو می فهمید ,, اون فکر می کرد من مادر نوید هستم و برای اینکه بیاد بغل من منتظر میشد ..و در حالیکه چشمهاشو به حالت دقت ریز می کرد خیره میموند تا صداش کنم و بگم ..؛؛بیا بغلم؛؛ ..و اون موقع بود که طوری میومد جلو که انگار من ازش خواستم واون میلی به این کار نداره ..البته کاملا معلوم بود که بشدت به نوید حسادت می کنه و من تمام تلاشم رو می کردم که این صفت در اون از بین بره ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش دوم
اونشب بعد از شام همه دور تا اتاق نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم ..آقا یک مرتبه هر دو دستشو بلند کرد و گفت : همه به من گوش کنین ..و رو کرد به من و گفت : ..گلنار دخترم ..بدون حاشیه و مقدمه چینی می خوام بگم .. امشب می خوام تو رو از مادرت برای امیر رسما خواستگاری کنم ...یک مرتبه بند دلم پاره شد طوری دست و پا سست شد و حالم دگرگون که بی اختیار عکس العمل نشون دادم و سرمو پشت نوید قایم کردم ...آقا ادامه داد ...اگر دلت با اونه ..دیگه قبول کن ؛ اما اینو بدون من همیشه پدر تو میمونم ..تنهات نمی زارم ...هر تصمیمی بگیری پشت تو هستم ....یکم سکوت کردم ..لحظاتی که سنگین بود و طولانی ...خوب ظاهرا برای اینکه من بتونم بچه ها رو همیشه پیش خودم نگه دارم بهترین کار این بودکه با امیر ازدواج کنم ..اما آیا مثل قبل امیر رو دوست داشتم ؟ نگاهی آنی و گذرا بهش انداختم ..و جوابم رو گرفتم,, دوستش داشتم ..با همه ی اخلاق هایی که در اون سراغ داشتم و نمی پسندیدم ..بازم نتونسته بودم فراموشش کنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش سوم
بعد شیوا اومد جلوی نظرم ..و خوابی که دیده بودم فکر کردم ..ممکنه منظور شیوا از دادن صابون خوشبو به من همین بوده ..راهی که من از بچه ها جدا نشم ...به هر حال ما آدم ها وقتی دلمون می خواد کاری رو انجام بدیم خیلی ساده می تونیم خودمون رو قانع کنیم ..منم اونشب همین کارو کردم ....آروم گفتم : اگر شما اینطور صلاح می دونین و مادرم اجازه میده من حرفی ندارم ...همه شروع کردن به دست زدن و فرح اومد جلو و گفت : بالاخره تو زن داداش من شدی ..بیا بوست کنم ..همینطور که فرح رو بغل می کردم چشمم افتاد به امیر و اشک شوقی که توی چشمهای اون دیدم دلمو گرم کرد ...احساس کردم کار درستی می کنم ...اون بدون خجالت بلند شده بود و نمی دونست چیکار کنه دور خودش می چرخید و بالاخره ظرف شیرینی رو برداشت و تعارف می کرد و با دستپاچگی می گفت : مبارکه ..و ما می خندیدیم ..و مراسم خواستگاری منم اینطوری به همین سادگی برگزار شد محمود آقا مامانم رو که خیلی خوشحال بود و از ذوقش بغض داشت آخر شب برد ..و من بالافاصله رفتم بالا پیش شیوا ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar