2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 189801 بازدید | 2148 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



سلام گلم بیا داستان و گذاشتم 

مرسی خدا خیرت بده 😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

@ram   سلام معصومه جان خوبی در نبودت فضولی کردم و بخش بعدی داستان و گذاشتم ببخش     ...

میشه قسمت آخرم بزاری لطفاً

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

تا همین جا که خانم گلکار تو کانال گذاشته منم گذاشتم دیگه هر چی بزاره ان شاله میزارم 

مرسی عزیزم آخر داستان گفته بود جمعه قسمت آخر داستان فک کردم گذاشته

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

معصومه جان سوغاتی من یادت نره ها 😁😘

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش اول

خوب اونشب فرح و امیر تدارک شب یلدا رو دیده بودن ..و داشتن می گفتن و می خندیدن که من از راه  رسیدم ..آقا رو اون بالا دیدم نشسته بود  و می خندید ..و این بهم حس خوبی داد  ...طبق معمول نوید به کسی امون نمی داد که با من حرف بزنه ..من باید حتما چند دقیقه ی اول ورودم رو به اون توجه می کردم ..حالا بزرگ شده بود و نمی تونستم بغلش کنم ولی اون به پام می چسبید که زانو بزنم و بگیرمش توی بغلم ..مخصوصا بعد از رفتن به سفر آلمان که مدتی تنهاش گذاشته بودم  بیشتر هراس از دست دادن منو  داشت و بهارکم حالا بزرگ تر شده بود و همه چیز رو می فهمید ,, اون   فکر می کرد من مادر نوید هستم و  برای اینکه بیاد بغل من منتظر میشد  ..و در حالیکه چشمهاشو به حالت دقت ریز می کرد خیره میموند تا صداش کنم و بگم ..؛؛بیا بغلم؛؛  ..و اون موقع بود که طوری میومد جلو که انگار من ازش خواستم واون میلی به این کار نداره ..البته کاملا معلوم بود که بشدت به نوید حسادت می کنه و من تمام تلاشم رو می کردم که این صفت در اون از بین بره ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش دوم

 اونشب بعد از شام همه دور تا اتاق نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم ..آقا یک مرتبه هر دو دستشو بلند کرد و گفت : همه به من گوش کنین ..و رو کرد به من و گفت : ..گلنار دخترم ..بدون حاشیه و مقدمه چینی می خوام بگم .. امشب می خوام تو رو از مادرت برای امیر رسما خواستگاری کنم ...یک مرتبه بند دلم پاره شد طوری دست و پا سست شد و حالم دگرگون که بی اختیار عکس العمل نشون دادم و سرمو پشت نوید قایم کردم ...آقا ادامه داد ...اگر دلت با اونه ..دیگه قبول کن ؛ اما اینو بدون من همیشه پدر تو میمونم ..تنهات نمی زارم ...هر تصمیمی بگیری پشت تو هستم ....یکم سکوت کردم ..لحظاتی که سنگین بود و طولانی  ...خوب ظاهرا برای اینکه من بتونم بچه ها رو همیشه پیش خودم نگه دارم بهترین کار این بودکه با امیر ازدواج کنم  ..اما آیا مثل قبل امیر رو دوست داشتم ؟ نگاهی آنی و گذرا بهش انداختم ..و جوابم رو گرفتم,, دوستش داشتم ..با همه ی اخلاق هایی که در اون سراغ داشتم و نمی پسندیدم ..بازم  نتونسته بودم فراموشش کنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش سوم 

بعد شیوا اومد جلوی نظرم ..و خوابی که دیده بودم فکر کردم ..ممکنه منظور شیوا از دادن صابون خوشبو به من همین بوده ..راهی که من از بچه ها جدا نشم ...به هر حال ما آدم ها وقتی دلمون می خواد کاری رو انجام بدیم خیلی ساده می تونیم خودمون رو قانع کنیم ..منم اونشب همین کارو کردم ....آروم گفتم : اگر شما اینطور صلاح می دونین و مادرم اجازه میده من حرفی ندارم ...همه شروع کردن به دست زدن و فرح اومد جلو و گفت : بالاخره تو زن داداش من شدی ..بیا بوست کنم ..همینطور که فرح رو بغل می کردم چشمم افتاد به امیر و  اشک شوقی که توی چشمهای اون دیدم  دلمو گرم کرد ...احساس کردم کار درستی می کنم ...اون بدون خجالت بلند شده بود و نمی دونست چیکار کنه دور خودش می چرخید و بالاخره ظرف شیرینی رو برداشت و  تعارف می کرد و با دستپاچگی می گفت : مبارکه ..و ما می خندیدیم ..و مراسم خواستگاری منم اینطوری به همین سادگی برگزار شد محمود آقا مامانم رو که خیلی خوشحال بود و از ذوقش  بغض داشت آخر شب برد ..و من بالافاصله رفتم بالا پیش شیوا ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش چهارمبدون اینکه چراغ رو روشن کنم با نور کمی که از بیرون می تابید خودمو رسوندم به اتاق شیوا  و آروم کنار تختش نشستم و جریان رو تعریف کردم ..انگار اونم موافق بود چون بعد از اون شب بود که دیگه تردیدی برای ازدواج با امیر نداشتم ...صبح روز بعد طبق معمول زود بیدار شدم تا صبحانه ی آقا رو آماده کنم ..سالها بود که این کارو می کردم ...همه چیز که آماده شد ..دو لقمه نون و پنیر گذاشتم دهنم و راه افتادم ..این بار امیر جلوی روم سبز شد ... امیر رو خوشحال و شاداب وسر زنده دیدم  ..نمی دونم من و اون می تونستیم یک روز عشقی مثل شیوا و آقا داشته باشیم یا نه ؟ ولی اینو می دونستم که  هر کاری به موقع انجام بشه ؛ حتما  نتیجه ی بهتری داره  ....سلام کردم و راه افتادم ..با همه ی جسارتی که همیشه در وجود من بود و آدم خجالتی نبودم ..ولی اون روز دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم ..و با عجله داشتم میرفتم به طرف در حیاط  دنبالم اومد و ..گفت : گلنار کارت دارم ..عجله نکن باید باهات حرف بزنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش پنجمگفتم : تو عجله نکن یک عمر وقت داریم اونقدر حرف بزنیم که از دستم خسته بشی ...الان دیرم میشه به آقا سلام برسون ..و یک هفته بعد به خواست خودم با یک مراسم ساده  با حضور مادر و دوتا برادرام توی خونه عقد شدیم ...لباس ساده ی سفیدی تنم کردم  ..همونطوری که دوست داشتم خودم توی اتاق با کمک فرح آرایش کردم و آماده شدم ..حالا قلبم پر از هیجان شده بود ..انگار مدت ها بود فراموش کرده بودم که منم احساس دارم و جوونم ..حس گلناری رو داشتم که توی کوهستان شاد و سر حال می دوید؛  و یا  در انتظار  امیر توی باغ قدم می زد و چشم به در می دوخت تا صدای کلون در قلبشو به تپش بندازه ...وقتی از اتاق بیرون اومدم امیر شیک و آراسته منتظرم بود و مامانم پشت سرش ؛؛ چشمهاش پر از اشک بود ..اما قسم می خورم که شیوا هم بود من دیدمش همینطور با اون نگاه مهربونش منو نوازش می کرد ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش ششمو آقای عزیز من؛؛ اونجا با تمام مهربونی هاش و وفا داریش و صداقتش به من امید زندگی داد .. با اینکه عشق من به امیر بعد از اینکه بله رو گفتم و باهاش پیمان بستم صد چنان شد ...آقا برای من توی این دنیا در درجه ی اول اهمیت بود و دیگه همه اینو می دونستن حتی امیر ..دیگه باور داشت چنین عشقی هم می تونه توی این دنیا وجود داشته باشه؛؛نمی دونم جشن عروسی باید چطور باشه تا بهترین شب زندگیت بشه .. اما عروسی من با همه ی سادگیش  یکی از بهترین شب های زندگی خانواده ی عجیب ما شد .. همه خوشحال بودیم و می زدیم و می رقصیدیم ..و شاید لذت بخش ترین شب زندگی من شد با اینکه کمبود وجود شیوا اذیتم می کرد ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش هفتموقتی با امیر تنها شدم مدتی همینطور ایستاد و بهم نگاه کرد ..بعد آروم اومد جلو و دستشو گذاشت روی سرم و نوازش کنان صورتم رو گرفت و گفت : با اینکه باور نمی کنم ولی مثل اینکه حقیقت داره ..گلنار خیلی دوست دارم ...و بالاخره سرم رو گذاشتم روی سینه ی امیر ..آره منم عاشقش بودم ..اینکه امیر واقعا از دل و جون منو دوست داشت و بهم کمک می کرد تا بتونم از بچه ها خوب مراقبت کنم برای من  مزیت بزرگی به حساب میومد و اینکه توی یک خونه زندگی می کردیم و همدیگر خوب می شناختیم ...اما هر چی به سال شیوا نزدیک میشدیم آقا غمگین تر و افسرده تر می شد .. کاملا خودشو باخته بود و دیگه حتی اغلب سر کار هم نمی رفت و همه چیز رو سپرده بود به امیر ..سیگار زیاد می کشید و این منو نگران می کرد..و هر وقت از روی دلسوزی بهش می گفتم ..لبخندی تلخی تحویلم می داد و سرشو مینداخت پایین ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش هشتمو تا نزدیک عید همین حال رو داشت ..و من تصمیم گرفتم که اونو قانع کنم که اتاق شیوا رو جمع کنیم تا خاطره ی اون اینقدر آزارش نده ..ولی موفق نشدم و کم کم اون اتاق شد پر از عکس های شیوا ..و هر چیزی که متعلق به اون بود ..و این اتاق تا زمانی که اون خونه خراب شد باقی موند ...امیر اولین کاری که برای خوشحالی من کرد این بود که خونه باغ رو که حالا داشت تقریبا خراب میشد تعمیر کنه  .. و ما اغلب دست جمعی میرفتیم اونجا محلی برای تفریح بچه ها و یاد آوردی خاطرات خودمون  ..سال بعد پدرم فوت کرد در حالیکه مامان بیشتر اوقات پیش ما بود امیر خیلی زیاد دوستش داشت و بهش احترام میذاشت ..بعد از فوت بابا من اون خونه رو باز سازی کردم تا مادر و برادرام راحت توش زندگی کنن ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش نهماینکه آدم فکر کنه روزگار به آدم اجازه میده خیلی خوشبخت و راحت زندگی کنه فقط یک خیال خامه ..اما من نمی خواستم از زندگی شکست بخورم و همه ی تلاشم رو می کردم تا بچه ها شاد باشن و یاد بگیرن زندگی یعنی خوشحالی ..با کار زیاد و چهار تا بچه ای که همه به من وابسته بودن و دوتا مردی که با نفس من زندگی می کردن ..زیاد زندگی راحتی نداشتم ..هر وقت از امیر غافل می شدم عصبی و بد خلق میشد و اگر به آقا توجه نمی کردم گوشه گیر و غمگین از اتاق شیوا بیرون نمی اومد ..مدام در تلاش خوشحال نگه داشتن اونا بودم ..اما هرگز پا رو خواسته های خودم نذاشتم ..و چند باری که مجبور  بودم از ایران برم نوید رو با خودم می بردم ...نمی دونم همین باعث میشد که بهارک دست به کارای عجیب و غریب بزنه یا خصلتش اینطوری بود ..اون بچه ی عاصی بود که اگر من مراقبش نبودم و بهش بها نمی دادم همه رو از خودش بی زار می کرد ..و هر چی بزرگتر میشد رفتار های ناهنجاری از خودش نشون می داد که باور کردنی نبود ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش دهماما من  سالها توی اون خونه خانمی کردم ...با مشکلات زیادی روبرو شدم و دست و پنجه نرم کردم ..و خدا به من هیچ وقت بچه ای نداد ..قدرت و توانایی اون در هر لحظه ی زندگی ما آدم ها پیداست باید چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشیم ..به من بچه ای نداد تا بتونم مادر اون چهار تا بچه باشم و همون طور هم بمونم ...نداد تا با خیال راحت به کارم ادامه بدم ...من اینو می فهمیدم چون با هر ضربان قلبم وجود خدا رو حس می کردم  .. تابستون سال 57  یعنی درست روزهای انقلاب کار ساختن  زمین خونه باغ تموم شده بود ؛؛ به کمک آقا و امیر ؛ پانصد متر از اون زمین رو فروختیم و هشت واحدساختیم  تا بچه ها هر کدوم خونه داشته باشن  ..وضع مالی آقا مثل سابق نبود ..چند بار ضرر های بدی کرد که لطمه ی بزرگی خورد و مجبور شد خیلی از ملک هاشو بفروشه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش یازدهمپریناز دانشگاه میرفت ؛ و تازه نامزد کرده بود ..و پرستو که از نگاه اول به نظر میومد از پریناز بزرگتره سال آخر دبیرستان بود ..تا توی اون بعد از ظهر گرم تابستون ..من و شوکت خانم از مدت ها قبل هر چی تونسته بودیم بسته بندی کردیم تا موقع  اسباب کشی راحت باشیم  ..آقا از اتاقش اومد بیرون و نگاهی به ما کرد و گفت : گلنار میشه یک لیوان آب یخ برای من بیاری ..بابا جان ؛خیلی سرد باشه ..احساس می کنم دارم خفه میشم ..گفتم :چشم آقا ..همین الان ...فورا از یخچال یخ در آوردم انداختم توی یک لیوان بزرگ و گلاب و شربت بهش اضافه کرد و هم زدم..وقتی آماده شد ..ازآشپزخونه اومدم بیرون دیدم نیست ..شوکت بهم اشاره کرد رفت بالا ..دنبالش رفتم ..دیدم روی تخت شیوا به پشت دراز کشیده ..چند تا هم دیگه زدم و گفتم : پاشین ..براتون شربت درست کردم حتما گرمایی شدین ..ولی حرکتی نکرد چشمش بسته بود ..سرمو خم کردم و گفتم : آقا خوابیدین ؟ بازم حرکتی نکرد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #آقای_عزیزمن 💗☺️#قسمت_ آخر- بخش دوازدهمگفتم لیوان رو می زارم اینجا بیدار شدین بخورین ..و گذاشتم روی میز و خواستم از در برم بیرون ..ولی یک مرتبه دلم شور افتاد ..برگشتم و صداش کردم ..آقا ..آقا ..بابا جونم ...بابا ...و هولکی با دو دست تکونش دادم ..و بازم ..و بازم ..ولی اون بی حرکت خوابیده بود ..نعره ای از ته دلم کشیدم ..آقا ...امیر ...امیر ...شوکت خانم ...به دادم برسین ..و خودمو انداختم روی سینه اش و محکم بغلش کردم و فریاد زدم ..تنهام نزار ..تو رو قران تنها نزار ...آقا ..نه ..نه ..اما انگار اون سالهاست که کنار شیوا خوابیده ...و در واقع قصه ی عشق اون دو نفر به پایان رسید  ..آقای عزیز من ..شاد و سلامت باشید ..التماس دعا و به امید تفکر بیشتر ...پایان#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792