داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و هفتم- بخش نهم
آقا صدام کرد و گفت : گلنار زود بیا ؛؛ از صبح ندیدمت ..بیا شام بخور ..بدون اینکه حرفی بزنم رفتم ..
نمی دونم چرا معذب شدم ..تا قبل از اینکه امیر اون حرفا رو بهم بزنه هرگز به این فکر نکرده بودم که ممکنه این همه نزدیکی و احساسی که من به آقا داشته باشم جز رابطه ی دختر و پدری چیز دیگه ای باشه ..
اون برای من مظهر خوبی ها و مهربونی ها بود ..
یک لحظه مردد شدم ولی من نمی خواستم پدری رو که خودم انتخاب کرده بودم از دست بدم ..
فورا برگشتم و سر میز نشستم ، امیر سرش پایین بود و شام می خورد ..
آقا گفت : اومدی گلنار ؟ خوب امروز چیکار کردی دخترم ؟ یک تکه کوکو برای خودم گذاشتم و نون بر داشتم و گفتم : آقا نمی دونین امروز چه اتفاقی برام افتاد ..
باید براتون تعریف کنم ..و نظرتون رو بدونم ..شما می دونین که بدون اجازه ی شما آب نمی خورم ..
آقا خندید و با مهربونی خاص خودش گفت : تو ؟ بدون اجازه ی من آب نمی خوردی ؟ آره ولی آدم رو وادار می کنی بهت اجازه بده ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و هفتم- بخش دهم
لبخندی زدم و جریان رو براش تعریف کردم ..امیر هم با دقت گوش می داد ..و در حالیکه خودمو آماده کرده بودم که اگر آقا مخالفت کنه بهش بگم که مادرم برای نگهداری بچه ها میاد ..
گفت : خیلی هم خوبه ..تو باید این کارو بکنی ..چرا پس تردید داری ؟ دیگه موقعیت از این بهتر نمیشه ..عمه تو رو جای خوبی فرستاده ..برو ببینم چیکار می کنی ؟
فقط نباید دانشگاهت رو فدای هیچ کاری بکنی ..
گفتم : یک چیز دیگه هم هست ..چون شوکت خانم خسته میشه و نگهداری بچه ها سخته ..می خوام از مادرم خواهش کنم بیاد کمک ..
موقع هایی که من نیستم مامانم پیش بچه ها باشه ...
آقا با خوشرویی گفت : آره فکر خوبیه ؛؛ مادرت خیلی زن مهربونیه؛؛ بیاد ..
هر طوری تو می خوای برنامه ریزی کن منم کمکت می کنم ..راستی گلنار موافقی اینجا رو شوفاژ کشی کنیم ؟
گفتم : نه آقا ..لطفا ..می دونین که چرا اینو میگم ..همین بخاری خوبه ..
گفت : فهمیدم ..باشه دخترم راست میگی ..
من و آقا مدتی حرف زدیم و امیر همینطور سرش پایین بود وگوش می داد ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar