2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خواهش میکنم عزیزدلم..نتیجه سونو گرافی ات چی شد ؟؟

سلام عزیزم
رفتم قلبش 160 بود گفت خوبه
قد و سرویکس (نمی‌دونم یعنی چی😅) خوب بود ولی یکیش میخواست اندازه بگیره نچرخید
پشت کرده بود قهر بود 😅
قرار شد فردا دوباره برم
[دستاشم قشنگ تکون میداد😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام عزیزم رفتم قلبش 160 بود گفت خوبه قد و سرویکس (نمی‌دونم یعنی چی😅) خوب بود ولی یکیش میخواست اندا ...

الهیییییی😆😆😆جونم بهشششش ...خداروشکر..ان شالله سالم ب مقصد برسه وبتونی لذت مادرشدن رو بچشی .مخصوصا برا بار اول که‌میزارن توبغلت ی حس خوب ولطیف...برات دعا میکنم شامل حالت بشه این حس خوب ...

سالم وسلامت باشین

برا منم دعا کن بارداری  تودلم ی چیزی دارم که خدای نظرم بمن بندازه

سلام عزیزم رفتم قلبش 160 بود گفت خوبه قد و سرویکس (نمی‌دونم یعنی چی😅) خوب بود ولی یکیش میخواست اندا ...

مبارک باشه عزیزم به سلامتی برای منم دعا کن عزیز دلم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
معصومه‌جان‌ بازم‌ممنونم‌دوست مهربونم😍😍ان‌شالله هرچی از خدا میخوای بهت بده عزیزم❤

خواهش میکنم عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
الهیییییی😆😆😆جونم بهشششش ...خداروشکر..ان شالله سالم ب مقصد برسه وبتونی لذت مادرشدن رو بچشی .مخصوصا ...

مرسی عزیزم 😍😍😍

خیلی خیره بود بعد سه بار نچرخید😅

ان شالله به خواست دلت برسی .ان شالله که همه منتظرا هر چه زودتر بچشونو بغل بگیرن😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
معصومه جونم‌اومدی لایکم‌کن تاراحتر پیدارکنم😆😘😘

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش اول








وقتی روی پای من نشست با چشم های درشت و سیاهش به من خیره شد پوست سبزه ی با نمکی داشت و لاغری بیش از اندازه ی اون باعث میشد معلوم نباشه که صورت زیبایی داره ..

هم غریبی می کرد و هم دلش می خواست بغلم باشه ..

به آرومی گفتم : عزیزم نترس بابات دم در بود الان میاد ..اینجا توی بغل من راحتی ؟ 

نوید رو دوست داری ؟

فقط بهم نگاه کرد ..به جای اون  نوید که تازه زبون باز کرده بود و گاهی جملاتی رو می تونست کامل بگه گفت : بزار بره ..گریه می کنه ..

گفتم : خوب عزیزم برای اینه که تازه اومده پیش ما .تو باید باهاش مهربون باشی تا دیگه گریه نکنه ..

شوکت خانم گفت : گلنار اون بچه هیچی نخورده ..یک سر نق می زنه ..خلقم تنگ شد از دستش ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش دوم







من غذای بچه ها رو دادم اما  اون همینطور دم در وایساده بود و زِر می زد  ..به خدا جیگرم خون شد ..

من که طاقتشو ندارم ؛ آقا امیر از این به بعد هر جا میره باید اونو ببره ..پیش من نمی مونه ..

منم که خودم هزار تا کار و زندگی دارم ..بیکار که نیستم ..

گفتم : ببین شوکت خانم چه دختر خوبیه این بهارک خانم,, غذا شم شما  بیار من بهش بدم ..حتما می خوره ..

چون الان داره با اون چشم هاش به من میگه گرسنه شدم ...

و همینطورم شد اون بچه با ولع هر چی میذاشتم دهنش می خورد..

صدای در که اومد بچه رو دادم بغل شوکت خانم تا اگر امیر بود اونو بغل من نبینه ..

و فورا رفتم به اتاقم و نوید رو خوابونم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ا

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش سوم







پول هایی رو که برای کتاب بهم داده بودن شمردم و مقداری از اونو گذاشتم برای مادرم ..و به دلم افتاد همون روز برم به دیدنش ..

خیلی از ظهر گذشته بود و هنوز ناهار نخورده بودم..رفتم تا یک چیزی بخورم ..

شوکت خانم داشت جمع و جور می کرد گفت : گلنارجون یکم حواست به این بچه  باشه من برم یک چرت بزنم خیلی خوابم میاد خسته شدم ..

گفتم : مگه امیر نیومده ؟

 گفت : چرا اومد و سویچ ماشین رو پرت کرد روی میز و  یکراست رفت به اتاقشو یک چیزی برداشت و رفت ،، ..

اقلا نیومد یک لقمه نون دهنش بزاره ...خدا به دور؛؛  سراغ بچه اش روهم  نگرفت 

گفتم : باشه شوکت خانم حق داری برو بخواب  ..

اصلا برو اتاق خودتون به محمود آقا هم بگو حاضر بشه منو ببره خونه ی مادرم و برگردم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش چهارم






گفت : الان میری ؟

 گفتم :نه هر وقت شما از خواب بیدار شدی ...و دست بهارک رو گرفتم و بردم اتاق خودم  احساس کردم خوابش میاد ..

گذاشتم روی پام همون طور که نوید رو میذاشتم ولی گریه کرد و بلند شد انگار عادت به این کار نداشت ..پرسیدم می خوای توی بغلم بخوابی سرشو تکون داد ..

و در حالیکه اونو روی سینه ام گرفته بودم و خودمو تکون می دادم خوابش برد ..ولی احساسی که من داشتم این وسط قربونی شده  بود ..

خدا می دونه چقدر دلم به حال اون بچه ی بی پناه می سوخت و چقدر برای خودم که باید ازش نگهداری می کردم ...

خوابش که برد گذاشتم توی تخت خودم و رفتم بالا باید با شیوا حرف می زدم ..

دلم بد جوری هوای اونو کرده بود و جای خالیشو بیشتر از همیشه احساس می کردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش پنجم 








سرمو گذاشتم روی بالش شیوا و گفتم : خوب منو تنها گذاشتی و رفتی ..

اومدم باهات حرف بزنم ولی نمی دونم از چی برات بگم ؛؛ وقتی میام اینجا اونقدر دلتنگ تو میشم که دیگه همه ی غصه هام رو فراموش می کنم  ...

از خستگی  چشمم گرم شد و فورا  خوابش رو دیدم ..

مثل این بود که توی حمام نشسته بود و خودشو می شست ..یک صابون کف دستش بود ..طرف من دراز کرد و گفت : بگیر بوش خوبه تو دوست داری ..

تا می خواستم برم جلو بخار همه جا رو گرفت ..و شیوا میون اون بخار به من نگاه کرد و گفت : یادت نره خودتو بشور ..باید همیشه تمیز بمونی ...

و انگار یکی منو تکون داد و پریدم ..فکر می کنم یک دقیقه بیشتر طول نکشید چون اصلا درست خوابم نبرده بود ..و از اونجایی که به این نوع خواب هام اعتقاد داشتم رفتم توی فکر ؛؛ 

آیا من کاری کردم که شیوا  ازم می خواست خودمو بشورم ؟ یا اینطوری می خواست بهم چیزی رو یاد آوردی کنه  ؟ و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نکنه در مورد امیر بی انصافی کردم ..و زیاد بهش سخت گرفتم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش ششم 







موقع رفتن نویدبیدار شده بود و دنبالم گریه کرد ..از اتاق بردمش که بهارک بیدار نشه و چون نه آقا اومده بود نه امیر  ، حاضرش کردم با خودم ببرمش پرینار و پرستو هم التماس می کردن همراه من بیان .. 

این بود که هر سه تای اونا رو با خودم بردم .

محمود آقا سر کوچه نگه داشت دست نوید رو گرفتم و دخترا رو به محمود آقا سپردم و رفتم پیش مامانم ..و تا بهش رسیدم خودمو انداختم توی بغلش و گریه کردم ..

معمولا توی حیاط میموندم و دوتایی روی پله می نشستیم و حرف می زدیم ..و اگر برادرام هم بودن اونا رو می دیدم و از حال و روزشون با خبر میشدم و میرفتم ..

ولی بابام که توی اتاق همیشه بساطش پهن بود و بوی گند مواد حال آدم رو بهم می زد هیچوقت درِ اون اتاق رو باز نکرد تا برای یکبارم شده منو ببینه ...

و همین کارای اون باعث میشد که من بیشتر از قبل آقا رو دوست داشته باشم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش هفتم









اون روز یکم با مادرم درد دل کردم و از حال و روزم گفتم ...دستم رو گرفت و با مهربونی گفت غصه نخور خدا همیشه برای تو خواسته ..و این بارم تنهات نمی زاره ..تو که همیشه به این ایمان داشتی ..

پس ناراحتی تو برای چیه ؟ تو برو سرکار من هر روز صبح میام و از بچه ها مراقبت می کنم تا تو برگردی ..

اصلا خیالت نباشه تنهات نمی زارم مادر ..این همه سال تو جور ما رو کشیدی مگه نمی دونم چقدر کار کردی و زحمت کشیدی تا به اینجا رسیدی حالا نباید نیمه کاره ولش کنی ..هر وقت بخوای من میام ..

اینجا کار زیادی ندارم ..پسرا هم کمک می کنن نگران نباش ....

اون بعد ظهر وقتی  از خونه ی مادرم میرفتیم بطرف خونه حالم بهتر شده بود و دیگه امید داشتم بتونم درسم رو با خیال راحت بخونم و سرکارم برم ..

و برای اینکه بچه ها خوشحال بشن بردمشون فانفار ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش هشتم 







بیشتر وقت ها اونا رو همون توی امیریه نزدیک خونه ی خودمون می بردم شهر بازی  ..ولی اون روز بردمشون  ونک ..

شاید دلم می خواست خیلی از خونه دور باشم ..از اونجا زنگ زدم به خونه تا خبر بدم نگران نباشن ..

شوکت خانم گفت هنوز نه امیر اومده و نه آقا ....

گفتم : باشه وقتی اومدن بگو که ما یکم دیر میایم ..

گفت : گلنار نگفتی شام چی درست کنم ..

گفتم : از ظهر که غذا داریم یکم کوکوی سبزی هم درست کن ..آقا دوست داره ..

بچه ها خوشحال بودن و همینطور که سوار اسباب بازی ها می شدن می خندیدن و شادی می کردن .. 

من با نگاهی حسرت بار به روز هایی فکر می کردم که خودم از دنیا بی خبر بودم و هیچ غصه ای به دلم راه نمی دادم  ..

وقتی برگشتیم آقا و امیر داشتن شام می خوردن ...

از جلوی در آشپز خونه رد شدم و سلام کردم  و نوید رو که توی بغلم خواب بود بردم بزارم توی تختش ..و دخترا رفتن سراغ پدرشون ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش نهم 








آقا صدام کرد و گفت : گلنار زود بیا ؛؛ از صبح ندیدمت ..بیا شام بخور ..بدون اینکه حرفی بزنم رفتم ..

نمی دونم چرا معذب شدم ..تا قبل از اینکه امیر اون حرفا رو بهم بزنه هرگز به این فکر نکرده بودم که ممکنه این همه نزدیکی و احساسی که من به آقا داشته باشم جز رابطه ی دختر و پدری چیز دیگه ای باشه ..

اون برای من مظهر خوبی ها و مهربونی ها بود ..

یک لحظه مردد شدم ولی من نمی خواستم پدری رو که خودم انتخاب کرده بودم از دست بدم ..

فورا برگشتم و سر میز نشستم ، امیر سرش پایین بود و شام می خورد ..

آقا گفت : اومدی گلنار ؟ خوب امروز چیکار کردی دخترم ؟ یک تکه کوکو برای خودم گذاشتم و نون بر داشتم و گفتم : آقا نمی دونین امروز چه اتفاقی برام افتاد ..

باید براتون تعریف کنم ..و نظرتون رو بدونم ..شما می دونین که بدون اجازه ی شما آب نمی خورم ..

آقا خندید و با مهربونی خاص خودش گفت : تو ؟ بدون اجازه ی من آب نمی خوردی ؟ آره ولی آدم رو وادار می کنی بهت اجازه بده ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش دهم






لبخندی زدم و جریان رو براش تعریف کردم ..امیر هم با دقت گوش می داد ..و در حالیکه خودمو آماده کرده بودم که اگر آقا مخالفت کنه بهش بگم که مادرم برای نگهداری بچه ها میاد ..

گفت : خیلی هم خوبه ..تو باید این کارو بکنی ..چرا پس تردید داری ؟ دیگه موقعیت از این بهتر نمیشه ..عمه تو رو جای خوبی فرستاده ..برو ببینم چیکار می کنی ؟

 فقط نباید  دانشگاهت رو فدای هیچ کاری بکنی ..

گفتم : یک چیز دیگه هم هست ..چون شوکت خانم خسته میشه و نگهداری بچه ها سخته ..می خوام از مادرم خواهش کنم بیاد کمک ..

موقع هایی که من نیستم مامانم پیش بچه ها باشه ...

آقا با خوشرویی گفت : آره فکر خوبیه ؛؛ مادرت خیلی زن مهربونیه؛؛  بیاد ..

هر طوری تو می خوای برنامه ریزی کن منم کمکت می کنم ..راستی گلنار موافقی اینجا رو شوفاژ کشی کنیم ؟ 

گفتم : نه آقا ..لطفا ..می دونین که چرا اینو میگم ..همین بخاری خوبه ..

گفت : فهمیدم ..باشه دخترم راست میگی ..

من و آقا مدتی حرف زدیم و امیر همینطور سرش پایین بود وگوش می داد ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش یازدهم 








و من از روز بعد رفتم سرکار ..اما وقتی دانشگاه شروع شد دیگه  بیشتر اوقات خونه نبودم تا ساعت دو بعد از ظهر دانشگاه بودم و از اونجا یکراست میرفتم دفتر کانون ..و ساعت هفت و هشت شب بر می گشتم ..

اصلا از کار کانون سیر نمیشدم ..و حتی اونقدر سرگرم کار بودم که گاهی تا ساعت نه طول می کشید ..

مادرم هر  روز صبح زود میومد و سر شب  محمود آقا اونو می برد میرسوند ..و من گاهی چند روز میشد که مادرم رو که توی اون خونه بود نمی دیدم ...

تازه وقتی می رسیدم باید به تکالیف بچه ها و نوید که وابستگی شدیدی به من داشت میرسیدم ..

در حالیکه بهارک اون دختر کوچولوی بی پناه هم شده بود یکی از هوا داران من و ولم نمی کرد و می خواست محبت بی مادری رو با من تجربه کنه ..و منم ازش دریغ نمی کردم ...

ولی هیچوقت جلوی امیر این کارو نمی کردم ..نمی دونم چرا دلم نمی خواست بدونه که با دخترش رابطه ی عاطفی بر قرار کردم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و هفتم- بخش دوازدهم 







کم کم مجبور شدیم با امیر هم سر حرف رو باز کنیم و خیلی عادی بهم سلام می کردیم و گاهی حرف می زدیم ..

اما از نگاه های معنا دار اون در امان نبودم ..و با اینکه اصلا به صورتش نگاه نمی کردم ولی سنگینی نگاهش منو متوجه ی خودش می کرد ...

در حالیکه اونم  هر روز همراه آقا میرفت سرکار واز حرف هایی که با هم می زدن متوجه شده بودم که داشتن یک شرکت تاسیس می کردن  ..

و آقا هم از اینکه امیر باهاش کار می کرد  خوشحال بود ..

اما هیچوقت در مورد اون با من حرف نمی زد ....

فرح بچه ی دومش رو هم به دنیا آورد که اونم یک دختر بود ..

حالا وقتی اون میومد خونه ی ما به جز نوید همه ی نوه های عزیز دختر از آب در اومده بودن و جاش خالی بود که کلا با دختر مخالفت داشت ...

اونسال نفهمیدم چطوری پاییز تموم شد ..

اصلا نمی فهمیدم روز چطور شب میشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792