2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش سیزدهم 








و آقا عزیز رو یک روز توی سردخونه نگه داشت تا بتونه امیر رو برای خاکسپاری برسونه ....

و من از یکطرف مراقب شیوا بودم که باز از کمر درد نمی تونست حرکت کنه و از طرف دیگه فرح علائمی دیده بود که باید استراحت مطلق می کرد ..

و از طرفی باید مراقب پریناز و پرستو که جون و عمر من بودن و هر دوشون برای عزیز گریه می کردن و بهانه می گرفتن می بودم  و از طرف دیگه همه ی کارهای  اون خونه به منو و شوکت  نگاه می کرد ...

با اینکه همه ی کسانی که اونجا جمع شده بودن هر کدوم یک گوشه ی کارو می گرفتن ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش چهاردهم






گونی های برنج و دبه های روغن ؛؛ آرد و شکر و زعفرون و خرما؛؛  لپه و سبزی قورمه میومد توی آشپز خونه و ما باید اونا رو سر و سامون می دادیم ..

اما من گیج بودم ..و همین طور که اشک میریختم کار می کردم  ..

زن دایی آقا حلوا درست کرد و خرما رو یکی دیگه ..

مرد ها توی حیاط سه تا گوسفند برای سیر کردن شکم اون همه آدم کشتن ...

بالاخره موقع خاکسپاری رسید ..

قلبم برای دیدن امیر داشت از کار میفتاد ..انگار زمان متوقف شده بود و ساعت اصلا جلو نمی رفت ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش پانزدهم 






تا وقت  نماز میت یک ماشین نگه داشت با سه مامور و امیر رو با دستبند پیاده کردن ..

ریشش بلند شده بود و لباس سیاهی که آقا براش برده بود رو به تن داشت ...و امیر با اومدنش قیامتی بر پا کرد نگفتی  ..

قلبم چنان تند می زد که حس می کردم داره از توی سینه ام بیرون  میاد ...

تعداد کسانی که اومده بودن برای خاکسپاری اونقدر زیاد بود که کسی نمی تونست کنترلشون کنه شلوغ و پر سر و صدا و امیر حسام بی قراری می کرد و مدام سرش روی بازوی آقا بود و محمود دستشو گرفته بود ..

اون  گریه می کرد و یک چیزایی زیر لب می گفت ..ولی نمی دیدم که حتی با نگاه دنبال من بگرده ... 

اما من همه جا چشمم به  اون بود  و نمی خواستم یک لحظه رو هم برای دیدنش از دست بدم .....




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش اول







گورستان ظهیر الدوله باغ سر سبزی بود که برای آدم های پولدار و سر شناس آرامگاه های اختصاصی و خانوادگی داشت ..و عزیز رو روی دست بردن به یکی از اون اتاق ها که کنار مزار شوهرش دفن کنن ..

 آقا و امیر در حالیکه سه مامور زندان پشت سرشون بود رفتن توی اون آرامگاه ..محمد؛ فرح رو نگه داشته بود و من شیوا رو که از کمر درد روی یکی از قبر ها نشسته بود و گریه می کرد ...و می گفت : چرا نمی تونم برم و عزیز رو یک بار دیگه ببینم الان می زارنش توی قبر ..

به محض اینکه کلمه ی قبر رو از زبون شیوا شنیدم موهای تنم راست شد و یک لرز به بدنم افتاد ؛؛ یاد خوابی که مدتی پیش دیده بودم افتادم خوب یادم بود که تا چند روز بهش فکر می کردم و ناراحت میشدم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش دوم 








آخه توی خواب قبری رو دیده بودم که قرار بود شیوا رو اونجا ببینم ولی ناگهان عزیز رو دیدم که با دستهایی که فقط استخوانش مونده بود مچ منو گرفت ومحکم کشید طرف خودش ...و من با وحشت  از خواب پریدم ..

و حالا حس بدی بهم دست داده بود ..اگر اون خواب صحت داشت و حالا تعبیر شده بود پس چرا عزیز مچ منو گرفت و تعبیر این چی می تونست باشه ؟ 

و هراسی عجیب اومد به سراغم ..در حالیکه نمی تونستم مثل همیشه با شیوا حرف بزنم و اون آرومم کنه ...

همینطور بی هدف به اطراف نگاه می کردم و حس خفگی بهم دست داد  هوا هم ابری شده بود و رعد و برق می زد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش سوم 







یک مرتبه پریناز و پرستو با خوشحالی فریاد زدن بابا جون ..عمه ؛؛ 

من و شیوا هر دو برگشتیم و آصف خان و ماه منیر و عمه و حسین خان رو دیدیم که میومدن بطرف ما .....

بعد از اینکه شیوا رو دلداری دادن رفتن بطرف مزار و شیوا و بچه ها رو هم با خودشون بردن ..

ولی من همون جا زیر یک درخت ایستادم و منتظر شدم امیر حسام از اون اتاق بیاد بیرون ...

مدتی بعد کار دفن تموم شد و مردم برای فاتحه خونی دسته ,دسته میرفتن توی اتاق و میومدن بیرون ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش چهارم 







همینطور که به دور ورم نگاه می کردم یک مرتبه چشمم افتاد به اون سه تا مامور که داشتن امیر رو می بردن .. چادرمو محکم گرفتم و تا اونجایی که قدرت داشتم از روی قبر ها  دویدم بطرف ماشینی که می خواست اونو با خودش ببره زندان ..

  ..و درست لحظه ای که می خواست سوار ماشین بشه نفس زنون  روبروش ایستادم ؛؛ 

مثل این بود که بهش برق وصل کردن می لرزید و در حالیکه اعضای صورتشو در هم کشیده بود لبشو گاز گرفت  و بغضش ترکید؛ 

نتونست حرف بزنه ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش پنجم 






ماموری که می خواست بهش دستبند بزنه دلش سوخت و ولش کرد ..

امیر یکم اومد جلو و سرشو خم کرد طرف من ..

منم همین کارو کردم ..هر دو بدون صدا و حرکتی اشک میریختیم ؛  

چند ثانیه به همون حال موند و در حالیکه به من نگاه نمی کرد گفت :ترسیدم برگردم زندان و  تو رو ندیده باشم .. 

دلم خیلی برات تنگ شده بود؛؛ دوست نداشتم    اینطوری تو رو ببینم ..

چرا جواب نامه های منو که به داداش دادم ندادی؟

 سرمو بلند کردم و خواستم بپرسم کدوم نامه ؟ من که ندیدم ..

ولی فورا فهمیدم چی شده  ؛؛  ..آروم گفتم : نمیشد دیگه ؛؛ از آقا خجالت کشیدم ..امیر؟ تو خوبی ؟

 گفت : ای چی بگم ؟..

عزیز به خاطر من جونشو از دست داد چطوری می تونم خوب باشم؟ ..هیچوقت خودمو نمی بخشم  ..



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش ششم 







در همون موقع مامور دستشو کشید وگفت :  سوار شو باید بریم ..

 با دستپاچگی گفت : گلنار من کاری نکردم ..فقط حرف زدم هیچ مدرکی از من ندارن ..

خودشونم اینو می دونن ,, حتم دارم به زودی آزاد میشم ..

گفتم : چرا ندامت نامه نمی نویسی ؟ 

گفت : این یعنی اعتراف به کاری که نکردم و اشتباهه ..بیشتر برام درد سر میشه ..

و همینطور که به زور سوار ماشینش می کردن ..بلند تر گفت : مراقب خودت باش جواب نامه های منو بده ...

دلم اونجا به همین خوش باشه ..ازم دریغ نکن گلنار ..منتظرم میمونی ؟ ...

دستم رو براش تکون دادم و سری با افسوس ..حتی فرصت نکردم بهش تسلیت بگم  ..

همینطور که ماشین دور میشد منم آروم ؛ آروم دنبالش رفتم ..

بی هدف بودم و سرگردون ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش هفتم 






حالا بارون هم گرفته بود اصلا یادم رفت که برای چی اومده بودم اینجا ...

برای اولین بار دلم می خواست امیر رو بغل کنم و سرمو بزارم روی سینه اش ..دلم می خواست دلداریش می دادم ..و یا حتی گله می کردم ..

ولی زمانی برای این کار نداشتم نمی دونم چقدر به همون حال موندم ..

همه ی لباس هام و چادرم خیس شده بود و بارون با شدت هر چه تمام تر به سر و صورتم می خورد ...که یک مرتبه یکی از پشت منو گرفت و گفت : چیکار می کنی ؟ 

صدای آقا بود ..برگشتم ولی نای حرف زدن نداشتم ..آقا همینطور که سرشو خم کرده بود تا بارون به صورتش نخوره ؛ دستم رو  کشید و گفت بیا سوار ماشین شو داریم میریم خونه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش هشتم 






شیوا رو دیدم که از پنجره ی ماشین صدام می زنه ..ولی همه چیز دور سرم چرخ می خورد ...

وقتی خواستم سوار بشم شیوا گفت : عزت الله چادرشو بر دار خیسه سرما می خوره ... 

آقا چادرو از سرم کشید و مچاله کرد و پرت کرد  کف ماشین و کتشو در آورد و انداخت روی شونه های من ؛ و گفت : برو بالا الان بخاری رو می زنم گرم بشی .. 

من ولی لباسم خیس بود و تا خونه لرزیدم  .. همه ی کسانی که سر خاک بودن برای خوردن ناهار با ما اومدن ...

شیوا حواسش به عمه و ماه منیر بود که شنیدم قراره شب برگردن گرگان ...

عده ی زیادی هم توی خونه تدارک ناهار رو می دیدن .. سفره ها پهن بودن و دسته؛ دسته می نشستن سر سفره و می خوردن و باز یک عده ی دیگه ..

از بوی چلوکباب بیشتر ضعف کردم و یادم افتاد که  از همون موقع که خبر فوت عزیز رو شنیده بودم   درست غذا نخوردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش نهم 






احساس کردم سر گیجه ی منم به خاطر همونه ..نشستم تا اونجا که جا داشتم خوردم ..

و همش با خودم فکر می کردم ..؛؛ من نباید خودمو ببازم ..باید قوی باشم نمی خوام سرم گیج بره و روی دست کسی بیفتم ..نمی خوام ...باید به خودم برسم ..نمی خوام مریض باشم ..

دیگه توی مراسم عزیز گریه کردن آزاد بود و دل من که دیگه پر شده بود از غم و رنج با ریختن اشک خودمو دلداری می دادم ...

در حالیکه  هنوز هویت درستی توی اون خانواده نداشتم و معلوم نبود صاحب عزا هستم یا نیستم ؛؛ 

بهم تسلیت می گفتن ..هر کس هر کاری داشت میومد سراغ من ...

شاید برای اینکه مدام چشمم رو گریون می دیدن ...پس وقتی یکم حالم بهتر شد تمام تلاشم رو می کردم  تا مراسم عزیز  خوب برگزار  بشه ..



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتادم- بخش دهم 






از طرفی هر وقت به آقا نگاه می کردم اونو داغون تر از روز قبل می دیدم ..و حس بدی بهم دست می داد ؛؛انگار لحظه به لحظه پیر میشد ..و ترس از دست دادن اون به جونم میافتاد ..

چیزایی که قبلا اصلا بهش فکر نمی کردم ..مرگ برام مفهموم خاصی نداشت و از چیزی توی این دنیا هراس نداشتم و این اولین بار بود که برای کسی این همه دلهره به دلم افتاده بود ..

یک حس بی ثباتی از اینکه ممکنه یک آن اتفاقِ نا خوشایندی  بیفته ؛؛بهم دست داده بود   ..

چند روز بعد  از هفتم من باید میرفتم امتحان می دادم و بازم زیاد آمادگی نداشتم همونی بود که از قبل خونده بودم ..

شب قبل آقا یادش بود و به من گفت : هر چند می دونم که این روزا وقت نکردی درس بخونی ولی ضرر نداره امتحان بدی ..صبح خودم می برمت ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز