داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتادم- بخش پنجم
ماموری که می خواست بهش دستبند بزنه دلش سوخت و ولش کرد ..
امیر یکم اومد جلو و سرشو خم کرد طرف من ..
منم همین کارو کردم ..هر دو بدون صدا و حرکتی اشک میریختیم ؛
چند ثانیه به همون حال موند و در حالیکه به من نگاه نمی کرد گفت :ترسیدم برگردم زندان و تو رو ندیده باشم ..
دلم خیلی برات تنگ شده بود؛؛ دوست نداشتم اینطوری تو رو ببینم ..
چرا جواب نامه های منو که به داداش دادم ندادی؟
سرمو بلند کردم و خواستم بپرسم کدوم نامه ؟ من که ندیدم ..
ولی فورا فهمیدم چی شده ؛؛ ..آروم گفتم : نمیشد دیگه ؛؛ از آقا خجالت کشیدم ..امیر؟ تو خوبی ؟
گفت : ای چی بگم ؟..
عزیز به خاطر من جونشو از دست داد چطوری می تونم خوب باشم؟ ..هیچوقت خودمو نمی بخشم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتادم- بخش ششم
در همون موقع مامور دستشو کشید وگفت : سوار شو باید بریم ..
با دستپاچگی گفت : گلنار من کاری نکردم ..فقط حرف زدم هیچ مدرکی از من ندارن ..
خودشونم اینو می دونن ,, حتم دارم به زودی آزاد میشم ..
گفتم : چرا ندامت نامه نمی نویسی ؟
گفت : این یعنی اعتراف به کاری که نکردم و اشتباهه ..بیشتر برام درد سر میشه ..
و همینطور که به زور سوار ماشینش می کردن ..بلند تر گفت : مراقب خودت باش جواب نامه های منو بده ...
دلم اونجا به همین خوش باشه ..ازم دریغ نکن گلنار ..منتظرم میمونی ؟ ...
دستم رو براش تکون دادم و سری با افسوس ..حتی فرصت نکردم بهش تسلیت بگم ..
همینطور که ماشین دور میشد منم آروم ؛ آروم دنبالش رفتم ..
بی هدف بودم و سرگردون ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar