2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش هفتم 







آروم گفتم : آقا فقط می خوام برم مادرم رو ببینم دلم تنگ شده عیدم که نشد بمونم ..

فقط دو سه روزاجازه بدین ..

شیوا دخالت کرد و گفت : عزت الله بزار بره با من حرف زده اینطوری بهتره ...عزیز همینطور که بی قرار بود چند بار زد روی پاشو سرشو تکون می داد  وگفت : همینه دیگه ..هیچکس عاطفه نداره ..هیچکس  نمی تونه بفهمه درد من چیه؟ 

برین همه تون برین گمشین خونه های خودتون منو با درد خودم تنها بزارین ...

 آقا بی توجه به حرفای عزیز  اومد جلو و به من گفت : حالا تو حتما باید بری ؟ نمیشه باشه بعدا ؟

 خودم می برمت  ..الان وقتش نیست ما رو تنها بزاری ..می بینی که وضعیت چطوریه ..من باید بیشتر از خونه بیرون باشم شیوا و بچه ها تنها میمونن ..

گفتم : هر چی شما بگین گوش می کنم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش هشتم






آقا رو کرد به فرح و گفت : تو و محمد اینجا بمونین ..من خودم میام سر می زنم  ..

صبح باید برم دنبال کار امیر حسام چند نفر بهم قول دادن باید سبیل اونا رو چرب کنم ..

عزیز با حالتی عصبی و التماس آمیز گفت : تو رو قرانی که به سینه ی محمده دست از این کاراتون بر دارین ..

تو برای چی می خوای بچه ها رو همین امشب ببری و ما رو تنها بزاری ؟ من دارم دق می کنم عزت الله ..

نرو بزار بچه ها اقلا جلوی چشمم باشن ..

بازم آقا بی توجه دست پرستو رو گرفت و گفت : اون موقع که از من پنهون کردی امیر داره چیکار می کنه باید به فکر این روزم بودین ...فردا بر می گردم انشاالله با خبر ای خوب  زود باشین من توی ماشینم ..و رفت بطرف در ..

عزیز داد زد عزت الله ..نرو ...عزت الله ...و بلند تر داد زد عزت الله ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش نهم







و آقا درو زد بهم و رفت بیرون ..و عزیز زار ؛ زار گریه کرد ...

شیوا رفت جلوی عزیز و گفت : تو رو خدا ناراحت نباشین ..خاطرتون جمع باشه ما تنهاتون نمی زاریم ..قول میدم زود برگردیم ؛  الان یکماهه اینجایم ..

بریم خونه یک لباسی عوض کنیم و کارامون رو بکنیم ؛ دوباره میایم .مگه چقدر راهه  که شما ناراحتی ؟

 عزت الله هم خیلی اعصابش خُرد شده  که شما بهش چیزی نگفتین ..اما اونو که می شناسین زود فراموش می کنه ..

حالی رو که داشتم هیچوقت تجربه نکرده بودم من افتاده بودم توی دست انداز های زندگی ..

انگار یکی دستم رو گرفته بود و با خودش می برد و من هیچ اختیاری از خودم نداشتم و این ناراحتم می کرد ..

چون مغرورانه همیشه با خودم فکر می کردم می تونم اختیار زندگیم رو توی دستم بگیرم و با تلاش و سعی خودم بسازمش ..آره من اونجا از زندگی ترسیدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش دهم 






وقتی توی ماشین نشسته بودیم و میرفتیم بطرف خونه همه اوقاتمون  تلخ بود مخصوصا آقا وبه شیوا می گفت : من چیکار کنم از دست این عزیز ؟ باورت نمیشه اون می دونست امیر داره چیکار می کنه ..

آخ ؛ آخ برای چی به من نگفت نمی فهمم ..حالا رفتارش طوریه که انگار من مقصرم که نتونستم اونو بیارم بیرون طلبکار شده ..اما من دیگه به حرف هاشون گوش نمی دادم  همینطور که به بیرون نگاه می کردم درختهای کنار خیابون رو شمردم ..

یکی ؛ دوتا ؛ ....سی و پنج, سی و شش ..اصلا دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم ..نه به امیر حسام , و نه به هیچ کس دیگه ..

به محض اینکه رسیدیم خونه دم در آهسته به شیوا گفتم : اجازه میدی برم اتاقم ؟ 

گفت :البته برای همین اومدیم که تو راحت باشی .. برو عزیزم نمی زارم امشب بچه ها بیان سراغت ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش یازدهم 







بدون هیچ کلامی رفتم به اتاقم و درو بستم ..و فورا روی تخت دراز کشیدم ...

ولی اونقدر آشفته بودم که نمی تونستم مسیر درستی برای فکرم پیدا کنم  ..اما من اینو از زندگی یاد گرفته بودم که هرگز گول لحظه های خوب و بد اونو نخورم ..

با خودم گفتم : گلنار تو که نمی دونی فردا چی می خواد پیش بیاد .. خیلی چیزا دیگه دست خودت نیست باید حواست و جمع کنی و خودتو نبازی ..

اصلا ..تو دختر شاه پریون و امیر پسر پادشاه ..این تو بودی که غیب شدی و امیر  داره دنبالت می گرده ..و سعی کردم با رویا هام این دنیا رو فراموش کنم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش دوازدهم






روز بعد طبق عادت هر روز صبح زود بیدار شدم ..آقا زودتر از من اومده بود و توی آشپزخونه دنبال یک چیزی می گشت ..سلام کردم ..

نگاهی به من انداخت و گفت : حالت خوبه ؟ 

گفتم: بله آقا بد نیستم ..شما چطورین ؟

 گفت : ولی من اصلا خوب نیستم ..و فکر نمی کنم تا امیر حسام رو آزاد نکنم بتونم یک نفس راحت بکشم ..

گفتم : آقا ؟ واقعا از ته قلبم ازتون ممنونم ..برای همه چیز ..تو رو خدا غصه نخورین اینم میگذره ..

یک لبخند تلخ زد و گفت : آره ولی با خون جگر ...به هر حال اگر شده همه ی ثروتم رو خرج کنم امیر رو در میارم ..نمی زارم اون تو بمونه و عمرش تلف بشه ..

بدون اینکه حرفی بزنم سماور رو روشن کردم و با سرعت رفتم توی اتاقم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش سیزدهم 






روزا ی اول برای همه ی ما خیلی سخت بود..هر ثانیه  برای من یکساعت میگذشت انگار زمان متوقف شده بود ..روزهای گرم و بلند تابستون و انتظار کشنده برای یک خبر از امیر برام سخت بود ...

ولی خاصیت آدمیزاد همینه که زود می تونه با درد و غصه کنار بیاد ..

البته آقا خیلی امیدوار بود که وقتی دادگاه تجدید نظر امیر تشکیل بشه حکمش بشکنه ..

می گفت : یک کسانی رو پیدا کردم که بهم امید دادن می تونم به زودی امیر رو آزاد کنم ..

شیوا سعی می کرد بر خلاف قبل که اصلا دلش نمی خواست بدیدن  عزیز بره ؛ بیشتر اوقات  با عزت الله خان میرفت و بر می گشت و منو و بچه ها توی خونه میموندیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش چهاردهم







حالا تمام وقتم رو به خوندن کتاب های سال دوم میگذروندم تا شهریور امتحان بدم ..

اون زمان که مبارزه ی شدید با بی سوادی بود همه جور امکانات به محصل داده میشد  که بتونه درس بخونه ...

آقا میرفت به دیدن امیر حسام ولی چیزی از اون به من نمی گفت و خبر هایی که از اون داشتم موقعی بود که برای دیگران تعریف می کرد ..

و همینطوری فهمیدم که دادگاه امیر دوازدهم شهریوره ..

تا یک روز بعد از ظهر که آقا با عزیز رفته بودن ملاقات امیر برگشت ..

تا وارد خونه شد به شیوا گفت : سلام ..به خدا دیگه عزیز رو نمی برم ملاقات ؛  نمی دونی چقدر گریه کرد ..

دل امیر که خون شد منم خسته شدم از بس بهش گفتم اینقدر خودتو ناراحت نکن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش پانزدهم 







شیوا از خونه تا زندان و  از زندان تا خونه همینطور  زار ؛زار گریه کرد ..

شیوا گفت : پس بیا امشب بریم پیشش گناه داره به خدا ..بالاخره بچه اش زندانی شده ...

آقا بدون مقدمه  منو صدا زد و گفت : گلنار ..من راستی نمیرسم برم براتون لباس بخرم ..پول میدم خودت برو برای بچه ها هم بخر ...

اگر شیوا دوست داشت و قبول کرد با هم برین وگرنه تنهایی برو هر چی خودت می خوای انتخاب کن ...

فورا  فهمیدم این کارو امیر از آقا خواسته ؛؛چون حرفای اون روز صبح منو عزیز رو شنیده بود گفتم : باشه آقا ممنون ..اگر شیوا جون نیومد با پریناز برم؟ ..

گفت : برو ولی دستشو ول نکن ..

همین جا توی میدون تجریش خرید کن و برگرد تا من یک چرت می زنم اومده باشی ها   ...

من و پریناز آماده شدیم که با هم قدم زنون برم تا میدون تجریش  و آقا و شیوا هم هنوز داشتن حرف می زدن که تلفن زنگ زد ..

و آقا گوشی رو بر داشت شوکت بود که داشت گریه می کرد و می گفت : آقا زود باشین ..خانم ..خانم  حالشون خیلی بد بود فرح خانم و آقا محمد بردنش بیمارستان نجمه ....






ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان الان جاییم تا هشت داستان و میذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش اول






 خدای من ؛؛ تا اون موقع من آقا رو اونطور ندیده بودم گوشی رو که گذاشت انگار یک آدم دیگه ای شده  بود فریاد می زد و می دوید و گریه می کرد ..

درست مثل پسر بچه ای که توپشو گرفته باشن زار می زد  ..

من و و شیوا و حتی دخترا وحشت زده بهش نگاه می کردیم ..

شیوا پشت سرهم می پرسید تموم کرده ؟ عزیز چی شده ؟ 

آقا همینطور که مثل همیشه دنبال سوئیچ ماشینش می گشت ..گفت : نمی دونم ..نمی دونم ..عزیزم رو بردن بیمارستان ..ای خدا اگر طوریش بشه چیکار کنم ؟ 

و من نا خود آگاه یاد حرفای همین چند ماه پیش عزیز افتادم که در مورد مرگ شیوا قاطع و محکم نظر می داد و می گفت ..اون دیگه رفتنیه ...

باید برای عزت الله یک فکری بکنم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش دوم 






و حالا اونو برده بودن بیمارستان در حالیکه شیوا حالش بهتر بود و حتی به امید به دنیا اومدن یک بچه روحیه ی خوبی داشت  ..و این بازم یک گوشه ی دیگه از شگفتی های این دنیا رو جلوی چشم من باز کرد   .. 

اون زمان هنوز نمی دونستم درست مسائل رو تجزیه تحلیل کنم ولی می فهمیدم که  گرداننده ی این گردون می دونه چطور این چرخ دوار رو بگردونه به ما نشون بده همه چیز دست ما هست ؛ و نیست .. 

گاهی زندگی اختیار رو از ما می گیره و جبر زندگی ما رو چنان دستخوش ناملایمات می کنه که هیچ راهی رو برای نجاتمون نمی تونیم پیدا کنیم ...

ولی عزیز خود کرده بود و اینو می تونستم کاملا درک کنم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

غ

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش سوم 








شیوا با التماس حاضر میشد که همراه آقا بره  ..هر دو گریون و پریشون ..شاید باور کردنی نباشه اونقدر ناراحت بود که من می ترسیدم بچه اش رو بندازه و اون امیدی که توی دلش رشد می کرد رو از دست بده ...

آقا می گفت : نه تو نیا من بهت خبر میدم با این کمرت و اون بچه ی تو شکمت اذیت میشی ..

شیوا در حالیکه نمی تونست درست راه بره گفت : طاقت نمیارم عزت الله خواهش می کنم منو ببر از نزدیک عزیز رو ببینم ...

و بعد رو کرد به منو و گفت : تو چرا گریه می کنی ..ببین بچه ها رو هم به گریه انداختی ...

هر دوشون رو بر دار با خودت ببر  خرید ..هر چی خواستین بخرین ..

به چیزی  فکر نکن من بهت زنگ می زنم و انشالله خبر سلامتی عزیز رو  بهت میدم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش چهارم 






و خدا می دونه که من چطور دست به دعا شدم ..نمی دونم؛ دلم نمی خواست عزیز طوریش بشه شاید به خاطر آقا و امیر حسام و فرح و شایدم واقعا اونقدر ها هم که فکر می کردم از اون زن بیزار نبودم ...و یا یک حس انسانی , در هر حال نمی تونستم هیچ وقت بد کسی رو بخوام .. و حالا بشدت برای عزیز ناراحت بودم ...

وقتی اونا رفتن احساس می کردم حال خرید کردن ندارم ..و نمی دونستم چطوری سر بچه ها رو گرم کنم ..و یا خودمو آروم کنم ..

دخترا  عزیز رو خیلی دوست داشتن و حالا هم که بزرگ شد بودن و همه چیز رو می فهمیدن ..

یک چیزی به فکرم رسید ..هر سال این موقع ها درخت های باغ پر از میوه می شد ..و امسال اونقدر گرفتار بودیم که یادمون نمی اومد بریم و اونا رو بچیدیم ...

گفتم : بچه ها آروم باشین الان می برمتون یک جایی که می دونم هر دو تون خوشحال میشن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش پنجم 






خیلی زود آماده شدیم ..کلید اون خونه هنوز دست من بود بر داشتم و با دوتا زنبیل درا رو قفل کردیم و از خونه رفتیم بیرون ...

فورا یک تاکسی گرفتم و بچه ها رو بردم به خونه  باغ ...به جایی که برای من پر بود از خاطرات شیرینِ دوست داشتن و دوست داشته شدن ...

با دیدن درِ قدیمی و چوبی  اون خونه به تنها چیزی که فکر می کردم امیر بود و انتظار های شیرینی که  برای دیدنش می کشیدم ...

موقع هایی که درو براش باز می کردم و اون با لبی خندون و دستی پر؛  پشت در منتظر من بود .. و با نگاهی عاشقانه می گفت : سلام گلنار خانم ..

هنوز صداش توی گوشم می پیچید و حسم بهم می گفت امیر اینجاست ..

حتی می تونستم صورتشو ببینم که به من لبخند می زد  ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش ششم 






بغض گلومو فشار می داد .. با همون حال کلید رو توی قفل چرخوندم و درو باز کردم و سه تایی وارد شدیم همه جا سکوت و کور بود فقط صدای پرنده ها که لابلای درختان پر از میوه خوشحال و سر حال می پریدن و آواز می خوندن ...

و شادابی باغ و درخت های پر از میوه به من  حس خوبی داد ....

امیر رو اون روبرو دست به سینه دیدم ..می خندید و سرشو تکون می داد ..آروم گفتم : بله خوب تو بایدم به من بخندی ..

تازگی ها یک خواننده توی رادیو به اسم پوران ترانه ی جدیدی خونده بود و یا من تازه شنیده بودم ولی مرتب میذاشت و خیلی دوستش داشتم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ب

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش هفتم 








بر گیسویت ای جان ..کمتر زن شانه ....

حتی اسم آهنگ رو هم نمی تونستم ..برای اینکه بغض و غمم رو به بچه ها منتقل نکنم  شروع کردم به خوندن و رفتم سراغ درخت ها و  چیدن میوه در حالیکه اشک میریختم و می خندیدم ..

ولی تونستم هر دوی اونا رو خوشحال کنم که موقتا عزیز رو فراموش کنن ...

اما خودم یادم نمی رفت و دلشوره داشتم ..

گیلاس و آلبالو و گوجه سبز زیاد بود اما زرد آلو ها به درخت  یا روی زمین از بین رفته بودن ...

حالا  سه تایی می خوندیم و می رقصیدیم و میوه جمع می کردیم ..

در حالیکه توی دلم غوغا بود و می خواستم بدونم چی بر سر عزیز اومده ...به چندماه پیش فکر می کردم زمانی که همه چیز روبراه بود امیر بود عزیز حالش خوب بودو ما زیر همین درخت ها می نشستیم و صفا می کردیم ..

 ولی اینم یادم بود که همون روزا هم  برای هر چیزی غصه می خوردیم ..

دلم می خواست این زنجیر غم خوردن رو پاره کنم ..که من اصلا دوستش نداشتم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش هشتم 







زیاد توی باغ نموندیم ..اما من احساس کردم بازم می تونم از اون خونه به عنوان پناهگاهی برای تنهایی خودم استفاده کنم ..

آدم ها هر چی بزرگ تر میشن انگار یک طورایی به این پناهگاه ها بیشتر احتیاج پیدا می کنن ..

وقتی احساس کردم هوا داره میره به سمت غروب بچه ها رو بر داشتم و در حالیکه زنبیل های ما پر بود از میوه ..که برای چیدن اونا لباس هامون رو کاملا کثیف کرده بودیم  اون خونه رو ترک کردیم و من ودرو قفل کردم و راه افتادیم ..

مقدار زیادی راه رو پیاده رفتیم تا به تاکسی رسیدیم سوار شدیم و برگشتیم خونه ..

هنوز کلید رو از روی در بر نداشته بودم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم با عجله خودمو رسوندم ..شیوا بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش نهم







انگار مدتی بود که به خونه زنگ می زد و نگران شده بود ..فریاد زد ..کجا بودی گلنار ؟ 

گفتم : خودتون گفتین بریم خرید ..عزیز طوریش شده ؟همینطور که گریه می کرد  گفت : محمود داره میاد دنبالتون ..زود حاضر بشین .. 

گفتم : شیوا جون ؟ تو رو خدا بهم بگین عزیز چطوره ؟

 گفت : درا رو خوب قفل کن برای چند روزم لباس بر دار ..خودتم سیاه بپوش لباس های  سیاه  منم بیار ...

گلنار بیا خیلی بهت احتیاج داریم ...

احساس کردم بدنم داغ شده و چشمم داره سیاهی میره ..

اصلا باور کردنی نبود عزیز به این زودی و نا غافل از بین ما بره .. 





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش دهم







اون نه بیماری داشت و نه دردی ..هنوز چهار زانو می نشست و خیلی قبراق و سر حال بود با یک انرژی بالا ..

ولی اون فقط یک درد بزرگ داشت بیش از حد و اندازه بچه های خودشو دوست داشت و جز اونا کسی رو نه می دید و نه به احساس کسی فکر می کرد ..

و همین باعث شد که از پا در بیاد و نتونه دوری امیر رو تحمل کنه ...

و بیشتر از هر چیزی به فکر امیر بودم که با شنیدن این خبر توی زندان چه حالی بهش دست خواهد داد و توی اون تنهایی و حبس چطوری می تونه تحمل کنه ...

 دلم بیشتر می سوخت و هق و هق گریه می کردم ..

وقتی رسیدیم جلوی در خونه پر بود از ماشین؛؛  و  جای سوزن انداختن نبود ..

فامیل و دوست و آشنا همه با چشمی گریون اومده بودن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش یازدهم 






اونوقت ها رسم بود که وقتی کسی فوت می کرد فامیل های نزدیک میومدن و هر کدوم یک گوشه ی کارو می گرفتن ..و اول از همه دیگ های بزرگ روی اجاق های ذغالی بار گذاشته میشد که هفت شبانه روز شایدم بیشتر سفره های بزرگِ صبحانه و ناهار و شام برای عده ی زیادی پهن بشه  ..

محمود آقا که تمام راه رو گریه کرده بود و تعریف می کرد که چطور حال عزیز یک مرتبه بهم خورد و تا بیمارستان فوت کرد   ...

با هزار مکافات تا نزدیک ساختمون رفت و ما مجبور شدیم پیاده بشیم ..

دست بچه ها رو گرفته بودم و دلداریشون می دادم که یک وقت وحشت نکنن  ... 

خونه با صدای بلند قران کاملا رنگ عزا به خودش گرفته بود ...

آقا توی ایوون داشت به یک نفر دستور می داد ..که چشمش به ما افتاد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش دوازدهم 






نگاهی به من کرد و بغضش ترکید و اومد جلو و نفهمیدم چی شد که منو بغل کرد و زار زار گریه کرد و منم بشدت به گریه انداخت ..

و  گفت : گلنار دیدی مادرم رو از دست دادم ؟ حالا با امیر چیکار کنیم ؟ بچه دق می کنه توی زندان ...

نمی دونستم در مقابل این کار آقا چیکار باید بکنم ..یکم رفتم عقب و گفتم : حق دارین آقا خیلی بد شد ..

عزیز نباید به این  زودی میرفت ..

گفت : برو شیوا و فرح حالشون خیلی بده ..برو به اونا برس ...

بالاخره وارد ساختمون شدم خونه ای که پر از عزا بود و همه داشتن گریه می کردن ..

شیوا و فرح رو پیدا کردم ..هر دو با دیدن من دوباره اشکشون جاری شد و زار زار گریه کردن ..

در حالیکه حامله بودن و این ناراحتی براشون خوب نبود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز