ب
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش هفتم
بر گیسویت ای جان ..کمتر زن شانه ....
حتی اسم آهنگ رو هم نمی تونستم ..برای اینکه بغض و غمم رو به بچه ها منتقل نکنم شروع کردم به خوندن و رفتم سراغ درخت ها و چیدن میوه در حالیکه اشک میریختم و می خندیدم ..
ولی تونستم هر دوی اونا رو خوشحال کنم که موقتا عزیز رو فراموش کنن ...
اما خودم یادم نمی رفت و دلشوره داشتم ..
گیلاس و آلبالو و گوجه سبز زیاد بود اما زرد آلو ها به درخت یا روی زمین از بین رفته بودن ...
حالا سه تایی می خوندیم و می رقصیدیم و میوه جمع می کردیم ..
در حالیکه توی دلم غوغا بود و می خواستم بدونم چی بر سر عزیز اومده ...به چندماه پیش فکر می کردم زمانی که همه چیز روبراه بود امیر بود عزیز حالش خوب بودو ما زیر همین درخت ها می نشستیم و صفا می کردیم ..
ولی اینم یادم بود که همون روزا هم برای هر چیزی غصه می خوردیم ..
دلم می خواست این زنجیر غم خوردن رو پاره کنم ..که من اصلا دوستش نداشتم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و نهم- بخش هشتم
زیاد توی باغ نموندیم ..اما من احساس کردم بازم می تونم از اون خونه به عنوان پناهگاهی برای تنهایی خودم استفاده کنم ..
آدم ها هر چی بزرگ تر میشن انگار یک طورایی به این پناهگاه ها بیشتر احتیاج پیدا می کنن ..
وقتی احساس کردم هوا داره میره به سمت غروب بچه ها رو بر داشتم و در حالیکه زنبیل های ما پر بود از میوه ..که برای چیدن اونا لباس هامون رو کاملا کثیف کرده بودیم اون خونه رو ترک کردیم و من ودرو قفل کردم و راه افتادیم ..
مقدار زیادی راه رو پیاده رفتیم تا به تاکسی رسیدیم سوار شدیم و برگشتیم خونه ..
هنوز کلید رو از روی در بر نداشته بودم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم با عجله خودمو رسوندم ..شیوا بود ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar