2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش سوم









در واقع فقط من و عزیز بودیم که حالمون بد بود ..

صورتش در هم و نگران بود  و وقتی اونو می دیدم نگرانی منم بیشتر میشد  ..

احساس می کردم عزیز یک چیزی می دونه و نمی خواد به کسی بگه ..و جز من و اون همه سرشون به کار خودشون بود ؛؛  

میوه و شیرینی می خوردن و از هر دری حرف می زدن ..

آقا هم که نقل مجلس شده بود و کلا امیر حسام رو فراموش کرده بود ..صدای زنگ در که بلند شد عزیز بلند گفت : اومد یکی درو باز کنه ...

و من بی اختیار دویدم طرف در حیاط ..اما  محمود آقا اومد بود بدون اینکه خبری از امیر داشته باشه..

اون خطاب به عزیز گفت : خانم پرس و جو کردم امروز هیچ خبری توی دانشگاه نبوده  ..عزیز یک نفس راحت کشید و گفت خدا رو شکر پس هر جا باشه پیداش میشه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش چهارم









اما من خیالم راحت نشد  ..پشت سر هم آب می خوردم و با خودم می گفتم : نه ..این دلشوره نیست ؛

 یک چیزی خوردم اذیتم کرده حال تهوع دارم .. الان خوب میشم ...

شایدم خسته شدم ...امیر هم حتما واسه ی شام خودشو میرسونه ...

بالاخره سفره پهن شد و غذا ها رو چیدیم ...و همه شروع کردن به خوردن ... 

شیوا حواسش به من بود که حال خوشی ندارم تا اون موقع اینطور خودمو نباخته بودم ...

ساعت حدود یازده شب شد و بازم از امیر خبری نشد ... حالا دیگه همه نگران شده بودن و هر کس چیزی می گفت ... 

و آقا هراسون با عزیز رفت تا دنبال امیر بگردن ...

و من مجبور بودم در یک سکوت عذاب آور منتظر بمونم تا یکی خبری از امیر بهم برسونه  ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش پنجم








شیوا و پریناز با هم  جمع و جور می کرد و من ظرف ها رو میشستم ...

ولی خدا می دونه توی دل من چی میگذشت و  شیوا تنها کسی بود که اینو می دونست  ....

حالا یاد حرف های امیر افتادم که اصلا جدی نگرفته بودم  .. اگر اتفاقی برای من افتاد،،  ..اگر یک وقت از هم دور شدیم ,,

این جمله ها رو مرور می کردم و  اشک هامو با آرنجم پاک می کردم تا ظرف ها رو ببینم ..

باز یادم اومد که بهم گفته بود..منظورم این نبود که تو رو ناراحت کنم باور کن خیلی دوستت دارم و می خوام خاطرم جمع باشه که اگر اتفاقی برام افتاد تو رو از دست نمیدم  ..

پس اون می دونست که ممکنه اتفاقی براش بیفته ..

ظرف ها رو کوبیدم توی ظرف شویی و بلند گفتم : ای لعنتی ..اگر به قولت وفا نکرده باشی من می دونم و تو ..

شیوا گفت : چی شده حالت خوبه ؟ نگران نباش بهت قول میدم همین امشب پیداش می کنن ..بچه که نیست ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش ششم








در حالیکه گریه می کردم گفتم : بچه است ..به خدا بچه اس ....نمیفهمه . 

پرسید : تو چیزی می دونی خوب به ما بگو شاید کمکی بکنه ..

گفتم : من درست نمی دونم ولی عزیز می دونه ..

شیوا جون به قران عزیز می دونه که چه بلایی ممکنه سر امیر اومده باشه ....

با تعجب به من نگاه کرد و گفت :تو از کجا می دونی ؟ 

گفتم : شما دقت نکردین عزیز می ترسه که امیر رو گرفته باشن برای همین محمود رو فرستاده بود ببینه توی دانشگاه خبری بوده یا نه ..

شیوا گفت : یعنی چی نمی فهمم برای چی بگیرنش ؟ هر چی می دونی بگو تا به عزت الله بگم ..

آب دهنم رو قورت دادم تا نفسم بالا بیاد ..و گفتم : شیوا جون ..امیر با یک گروه مبارزه رفته بود توی یک تیمی ..

نمی دونم ..بهم گفت ،،ولی یادم نیست ...صبر کنین ... آهان می گفت حزب ما ..رفته توی حزب ..

من که نفهمیدم چی میگه ولی از یک چیزایی مثل مساوات و برادری حرف می زد ..می گفت ثروت باید بین مردم یکسان تقسیم بشه ...خلاصه از این حرفا....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش هفتم









شیوا گفت : یا امام زمان ..چرا اینا رو زود تر نگفتی عزت الله بدونه جلوشو بگیره ؟ 

 و گوشی رو بر داشت و زنگ زد به خونه ی عزیز و با آقا حرف زد و گفت : عزت الله از عزیز بپرس امیر حسام چیکار می کرده ..فکر می کنم عزیز خبر داشته باشه  ..

آقا چنان عصبانی بود و داد می زد که  صداشو منم می شنیدم  , گفت : عزیز خبر نداشته باشه ؟ می دونست و به من نگفت  ..پسره ی احمق ..اگر گرفته باشنش چه خاکی تو سرمون بریزیم .....

عزیز میگه رفته بود توی حزب توده ..الان همه رو دارن می گیرن مخصوصا دانشجو ها رو  هنوز سر نخی پیدا نکردیم ..

شیوا باورت میشه ؟ این عزیز می دونست و به من چیزی نگفت ..اینا دیگه چطور  آدمایی هستن ...

آخه چرا من نباید بدونم امیر دست به چه کار خطر ناکی زده ...آخه  اون بچه داره چیکار می کنه ؟ ..

حالا اومده غمبرک زده جلوی من پسرم ؛پسرم می کنه  ..من حالا کجا دنبال اون بچه بگردم ؟ 

شیوا پرسید : راهی نداره بفهمین؟ اصلا گرفتش یا نه شایدم خدای نکرده اتفاقی براش افتاده باشه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش هشتم









گفت : نمی دونم به هرکس میشناختم زنگ زدم دیگه دیر وقته باید تا صبح صبر کنیم ..تا ببینم چی میشه ..

من محمود رو می فرستم دنبال شما بیان اینجا خیالم راحت تره ...

شیوا گفت : ما الان خسته ایم ...اشاره کردم تو رو قران بریم ..

یک فکری کرد و گفت : ببین عزت الله بفرست؛  میایم ...

گفتم : ممنون من الان همه جا رو جمع و جور می کنم ..شما فقط بچه ها رو حاضر کن ...

اما رفتن به خونه ی عزیز هم دردی از من دوا نکرد و تا روز بعد هیچ خبری نشد ..

حال عزیز خیلی بد بود گریه نمی کرد ولی پریشون و بی قرار بود و دعا می کرد ..

و آقا دنبال یک نفر می گشت که از امیر خبری داشته باشه ..

و بعد از ظهر یکی از دوستانش زنگ زد و گفت که با چهارده نفر دیگه توی یک خونه ی تیمی دستگیر شدن ...

دیگه اینجا بود که عزیز شروع کرد به فریاد زدن و شیون  کردن ..ولی من از اینکه سلامت بود یکم خیالم راحت شد ..

هنوز نمی دونستم اصل ماجرا چیه و چه حوادثی در پیش داریم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش نهم










سه روز گذشت , آقا دوندگی می کرد تا یکی رو پیدا کنه که اون از زندان بیرون بیاره ..

حالا  یا با کسی قرار داشت و میرفت از خونه بیرون یا توی خونه با یک عده جلسه داشت تا به یک نتیجه برای بیرون آوردن امیر برسن ...

ولی هر کاری کرد نشد؛ که نشد  ..

یک هفته گذشت و حال همه ی ما بد بود ..از اون طرف شیوا مدام حال تهوع داشت, و یک سر توی دستشویی بود ؛  

اون هر وقت عصبی میشد این حالت بهش دست می داد .. و زیاد برامون عجیب نبود ..

حالا من و شوکت خانم و فرح که با محمد اومده بودن اونجا و مثل ما موندگار شده بودن از شیوا و عزیز مراقبت می کردیم .. 

در حالیکه دل خودم خون شده بود و نمی دونستم حرفی بزنم ...

سکوت کرده بودم ولی هر کس منو می دید می فهمید که چه حالی دارم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش دهم











اما توی این ماجرا که هنوز ما خونه ی عزیز بودیم فهمیدیم شیوا بار داره در صورتی دکتر براش قدغن کرده بود ...

اصلا نمی دونستیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت ..

اما خودش خیلی ذوق می کرد و می گفت ..این نشونه ای از کار خدا ست  ..این بچه رو به ما داده تا بتونیم سختی ها رو تحمل کنیم ..

غم امیر حسام؛؛ عزیز رو هم ساکت کرده بود ..

دیگه اون شر و شور همیشگی رو نداشت ..هر چی ازش می پرسیدن با دو کلام و خلاصه جواب می داد ..

حتی خبر بار داری شیوا رو شنید آروم و بدون متلک یا رنجوندن دل کسی گفت :مبارکه انشاالله به سلامتی ...و این نشون می داد که عزیز حالش خیلی بده ...

هیچ خبری از امیر حسام نداشتیم تا بالاخره آقا از جای اون با خبر شد و تونست باهاش ملاقات کنه ..

ما وقتی اینو فهمیدم که آقا از ملاقات با اون برگشته بود خونه ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش یازدهم







اون روز وقتی وارد خونه شد ازبس ناراحت و پریشون بود و چشمهاش قرمز که همه نگرانش شدیم و فکر کردیم بلایی سر امیر اومده ..

عزیز که داشت غش می کرد ..واقعا حالش بد بود و قدرت تحمل نداشت ...

در حالیکه سعی می کرد از جاش بلند بشه گفت : تو رو به اون امام رضا بهم بگو که امیرم سالمه ..

آقا عزیز رو بغل کرد و گفت : سالمه , امروز دیدمش ..

رفتم ملاقاتش ...به خدا حالش خوبه ..

عزیز دو زانو افتاد روی زمین و به زحمت بلندش کردن و نشست روی مبل و گفت : چرا منو نبردی ؟ 

آقا گفت : خودمم به زور رفتم صد نفر رو دیدم و یک گونی پول دادم ..تا دادگاهش تشکیل نشه ملاقات ممنوعه ..

عزیز گفت : خوب بگو مادر ...بگو چی گفت ؟ ..

آقا برگشت طرف من که صدام توی گلو خفه شده بود و اونقدر بغض کرده بودم که گلوم درد می کرد گفت : به همه سلام رسوند و گفت : نگران نباشین من کاری نکردم حتما توی دادگاه تبرئه میشم ..همین ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش دوازدهم








فرح که داشت بلند بلند گریه می کرد ؛ شروع کرد به عق زدن ..

محمد اونو برد دستشویی ..عزیز از حال رفت ..و آقا دستشو گذاشت روی صورتشو زار زار گریه کرد ...و من بازم سکوت کردم ..

و روز بعد فهمیدیم که فرح هم حامله اس  ..و عزیز با شنیدن این خبر هم حالش بهتر نشد و فقط یک لبخند تلخ زد و سری تکون داد ..

حالا همه با هم توی یک خونه زندگی می کردیم و یک درد مشترک داشتیم .. و در  انتظار روز دادگاه بودیم  ...

و تنها دلخوشی من همون گردنبند بود که شب ها توی مشتم می گرفتم و با امیر راز و نیاز می کردم ..

یک هفته مونده بود به روز موعد عزیز از ما خواست که یک ختم قران توی خونه بر گزار  کنیم ...

بازم دلش قرار نمی گرفت و گوسفند قربونی کرد ..

به فقرا غذا داد ؛ و آخر از همه از شیوا حلالیت طلبید ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش سیزدهم







و این نشون می داد که اون طورم که وانمود می کرد نمی دونه داره شیوا رو اذیت می کنه نبوده ...

بالاخره روز دادگاه رسید و با اینکه گفته بودن علنی نیست و کسی رو راه نمیدن  آقا و عزیز و فرح و محمد رفتن ..تا شاید امیر حسام رو از دورم شده ببینن و با وکیلش حرف بزنن و نتیجه ی حکم رو بدونن ..

اون روز من چه حالی داشتم و چطور به خدا التماس می کردم بماند ..

نمی تونستم کاری انجام بدم و بی رمق یک گوشه گز کرده بودم ..

گاهی احساس می کردم قلبم نمی زنه و گاهی اونقدر تند می زد که صدای دیگه ای رو نمی شنیدم ....

با بی تابی که من داشتم تقریبا همه متوجه ی احساس من به امیر شده بودن ...حالا این شیوا بود که همش مراقب من میشد چون اصلا اشتها به غذا نداشتم و مثل آقا توی همون مدت بشدت لاغر شده بودم ...و این انتظار آخر از همه سخت تر بود ..

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود که صدای ماشین رو از توی حیاط شنیدم ..و مثل مجنون ها دویدم توی ایوون و منتظر شدم تا ماشین جلوی پله ها نگه داشت ...

اول فرح پیاده شد و دست عزیز رو گرفت که اونم بیاد پایین ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش چهاردهم








از حال و روزشون معلوم بود که خبر خوبی ندارن ..

زیر لب زمزمه کردم ..وای خدا جونم ..امیر ؛؛ 

آقا که دلی نازک داشت چشمهاش پر از اشک بود ..به بقیه نگاه کردم همه گریون بودن ...

عزیز با زحمت اومد پایین و همینطور که دستشو محمد و فرح گرفته بودن از پله اومد بالا ..و من مات زده و پریشون بهشون نگاه می کردم ..و بازم مجبور بودم سکوت کنم که عزیز در حالیکه هق و هق گریه می کرد دستشو دراز کرد طرف من و گفت : بیا اینجا گلنار ..بیا ..تو امانت پسرمی .. امیر تو رو من سپرده ..

بیا ..گلنار؛؛امیرحسام من  تو رو خیلی دوست داشت گردنم بشکنه ؛؛ اگر تو رو براش گرفته بودم اینطوری نمیشد ..

گلنار  ..امیرم رو زندونی کردن ..دوازده سال تو باید صبر کنی ...

زانو هام خم شد و نتونستم از جام تکون بخورم ..

فقط بغضی که نزدیک به یکماه توی گلوم نگه داشته بودم ترکید و همون جا روی زمین نشستم و خم شدم و بلند؛ بلند  گریه کردم ...






ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش اول







شیوا در حالیکه صداش بغض آلود بود بازوی منو گرفت و با التماس گفت : پاشو , پاشو قربونت برم .. کاری که شده ..

اشکهامو پاک کردم و یک نفس عمیق کشیدم ..و خودمو رها کردم روی زمین انگار دیگه هیچی توی این دنیا برام مهم نبود ..

فرح و آقا داشتن عزیز رو می بردن توی ساختمون ..

گفتم : شیوا جون می خوام تنهاباشم ..چیکار کنم ؟ 

کجا برم ؟

 اجازه میدین چند روز برم خونه ی مادرم ؟ خواهش می کنم ..

من دلم نمی خواد با کسی روبرو بشم ..این وضع رو نمی تونم تحمل کنم ..

دو زانو جلوم نشست ولی از کمر درد نتونست طاقت بیاره و دوباره با ناله بلند شد و گفت : چرا ؟ 

حالا که عزیزم کوتاه اومده و کاری به کارت نداره چرا می خوای بری ؟

پاشو کمرم درد می کنه نمی تونم بیشتر اینجا وایستم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش دوم 







آروم از روی زمین بلند شدم و در همون حال  گفتم :متوجه نشدین ؟ 

هنوز با من مثل دستمال آشپزخونه رفتار می کنه .. شاید اون ارزش منو همینقدر می دونه ولی من نمی خوام ..تحملشو ندارم عزیز به من بگه چیکار باید بکنم؟ ..

قولی به کسی ندادم ؛و کار بدی هم نکردم ..

 من نمی خوام امانتی   دست عزیز باشم ..

آخه امیر با خودش چی فکر کرده که منو دست اون سپرده یعنی چی ؟  ..

من چه احتیاجی به این کارا دارم ..مگه به فکر من بود که رفت و دست به این کار زد؟ ..

شیوا جون امیر می دونست و مدام به من می گفت اگر نبودم ..اگر اتفاقی برام افتاد ,, پس می دونست ..

اون حق نداشت با من چنین کاری بکنه ؛؛ یکم رفت توی فکر و گفت :ولش کن ..

حالا عزیز یک حرفی زده خودت که می دونی فردا فراموش می کنه ..

الان از راه رسیده بود از روی ناراحتی برای امیر اینا رو گفت ..اما  راست میگی ..باشه عزیزم ..

باشه ..من درستش می کنم تو نگران نباش ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش سوم







گفتم : اجازه بدین چند روز برم پیش مادرم لطفا ؛؛ گفت : خیلی خوب میگم محمود آقا تو رو برسونه ..اگر اینطوری راحت تری منم حرفی ندارم ..ولی قول بده هر وقت  فرستادم دنبالت برگردی ...

خودت می دونی که دلم برات تنگ میشه ..الان نزدیک پنج ساله از هم جدا نشدیم ..

برای من و بچه ها دوری تو سخته ..حالا بلند شو ببینم که اون گلناری که همیشه در مقابل هر اتفاقی قوی بود حالا چطوری با این موضوع بر خورد می کنه ...

دوباره اشکهامو که بی اختیار پایین میومد پاک کردم ..

از زمین بلند شدم ..

شیوا دستم رو گرفت و با هم رفتیم توی ساختمون ..

عزیز پا هاشو دراز کرده بود روی مبل و در حالیکه فرح شونه هاشو می مالید گریه می کرد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش چهارم 







آقا می گفت : این رای قطعی نیست ..وکیلش گفته تجدید نظر میدیم ..و حتما این بار تبرئه میشه یا حبس کمتری بهش می خوره ..

فقط تا اون موقع باید ابراز پشیمونی بکنه و بگه گولم زدن ..یعنی  ندامتنامه بنویسه ..

حالا  باید یکی باهاش حرف بزنه ..فکر می کنم از این به بعد بتونیم ملاقاتش کنیم 

عزیز فورا گفت : هر چی زود تر؛ یک وقت ملاقات بگیر من خودم باهاش حرف می زنم ..راضیش می کنم ..

فرح گفت : عزیز بهتر نیست گلنار بره باهاش حرف بزنه ؟ 

آقا طرفش براق شد و با تندی گفت : مگه گلنار مسخره دست شما هاست ..

حالا اون پسره ی احمق یک چیزی گفته این کارشم مثل بقیه ی کاراش از روی نادونی بوده ..

گفته باشم دیگه کسی توی این خونه در این مورد حرف نمی زنه ..

هیچکس به گلنار کار نداشته باشه ؛؛خودم  تصمیم می گیرم اون چیکار کنه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش پنجم 






عزیز گفت : اووو چه خبرته لابد یک چیزی بوده که بچه ام گفته ..

آقا گفت : عزیز تا اینجا هر کاری کردی باهات راه اومدم ..ولی دیگه بسه ..شل کن ؛ سفت کن در آوردی ؟ 

هر کاری دلتون خواست کردین هر چی خواستین گفتن ..دیگه خسته شدم ..

همین اتفاقی هم که برای امیر حسام افتاده تقصیر شماست بی خودی گریه و زاری راه نندازین ...

چرا به من نگفتین ؟ برای چی از من پنهونش کردین ؟ ..

شما این همه از صبح تا شب در مورد همه حرف می زدی  و قضاوت کردی  ..حالا چی شده بود که این موضوع به این مهمی رو ازمن قایم کردین ؟ ..

به خدا دیگه از دست شما خسته شدم ..حالا هم به حرف امیر می خواین این بچه رو به اسارت بکشین ؟

شیوا برو جمع کن می خوای بریم خونه ی خودمون ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش ششم 







من بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم تا وسایلم رو جمع کنم و برم ..حس ناخوشایندی داشتم ..

در حالیکه حرفای آقا مثل آبی بود که روی آتیش دلم ریخته باشن آروم شده بودم .. 

همه ی اهل اون خونه تصور می کردن من از کار عزیز خوشحال میشم ..و تنها آقا احساس منو درک کرده بود ..

اما هیچکدوم نمی دونستن که تو سر من چی میگذره ..

شیوا در جواب آقا گفت : گلنار داره میره خونه مادرش ..شوکت خانم به محمود آقا بگو اونو برسونه ...

آقا با اعتراض ؛منو که نزدیک اتاق سابق بچه ها بودم صدا زد و گفت : گلنار بیا اینجا ببینم ...توام وقت گیر آوردی ؟ نمی ببینی ما چقدر ناراحتیم ..

برگشتم و در حالیکه سرمو انداخته بودم پایین سکوت کردم ..

آقا دوباره گفت : برای چی می خوای بری ؟ من که گفتم کسی حق نداره دختر منو اذیت کنه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز