داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش اول
شیوا در حالیکه صداش بغض آلود بود بازوی منو گرفت و با التماس گفت : پاشو , پاشو قربونت برم .. کاری که شده ..
اشکهامو پاک کردم و یک نفس عمیق کشیدم ..و خودمو رها کردم روی زمین انگار دیگه هیچی توی این دنیا برام مهم نبود ..
فرح و آقا داشتن عزیز رو می بردن توی ساختمون ..
گفتم : شیوا جون می خوام تنهاباشم ..چیکار کنم ؟
کجا برم ؟
اجازه میدین چند روز برم خونه ی مادرم ؟ خواهش می کنم ..
من دلم نمی خواد با کسی روبرو بشم ..این وضع رو نمی تونم تحمل کنم ..
دو زانو جلوم نشست ولی از کمر درد نتونست طاقت بیاره و دوباره با ناله بلند شد و گفت : چرا ؟
حالا که عزیزم کوتاه اومده و کاری به کارت نداره چرا می خوای بری ؟
پاشو کمرم درد می کنه نمی تونم بیشتر اینجا وایستم ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و هشتم- بخش دوم
آروم از روی زمین بلند شدم و در همون حال گفتم :متوجه نشدین ؟
هنوز با من مثل دستمال آشپزخونه رفتار می کنه .. شاید اون ارزش منو همینقدر می دونه ولی من نمی خوام ..تحملشو ندارم عزیز به من بگه چیکار باید بکنم؟ ..
قولی به کسی ندادم ؛و کار بدی هم نکردم ..
من نمی خوام امانتی دست عزیز باشم ..
آخه امیر با خودش چی فکر کرده که منو دست اون سپرده یعنی چی ؟ ..
من چه احتیاجی به این کارا دارم ..مگه به فکر من بود که رفت و دست به این کار زد؟ ..
شیوا جون امیر می دونست و مدام به من می گفت اگر نبودم ..اگر اتفاقی برام افتاد ,, پس می دونست ..
اون حق نداشت با من چنین کاری بکنه ؛؛ یکم رفت توی فکر و گفت :ولش کن ..
حالا عزیز یک حرفی زده خودت که می دونی فردا فراموش می کنه ..
الان از راه رسیده بود از روی ناراحتی برای امیر اینا رو گفت ..اما راست میگی ..باشه عزیزم ..
باشه ..من درستش می کنم تو نگران نباش ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar