داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش اول
آقا گفت : عزیز شلوغش نکن جوونه دیگه میاد حالا ..
عزیز گفت : نه مادر هیچوقت اینطوری بی خبر جایی نمیره می دونه من ناراحت میشم ... پرسید: صبح نگفت کجا میره ؟
عزیز گفت : اخلاقشو که می دونی حرف نمی زنه که,, تازگی هام که گردنش کلفت شده همش سر بالا جواب میده ,,
اما مثل اینکه رفت دانشگاه چون کتاب هاشو برد ..
گاهی میشه شب ها دیر بیاد ولی حتما بهم خبر می داد امشب هم بهش گفتم خونه ی شما دعوت داریم گفت میام با هم میریم ..
آقا گفت : خوب اون موقع ها که دیر می اومد نمی گفت کجا میره ؟
عزیز گفت : چرا ..میرفت خونه ی دوستاش .. حالا این دوستا کی بودن و چیکاره خدا عالمه .. من که هیچ کدوم اونا رو ندیدم ..
آقا گفت : شایدم الان با همون ها باشه؛؛ پس برای چی نگرانی ؟ هنوز دیر نکرده ..
گفت : برای اینکه اگر قرار باشه بیایم اینجا با سر میاد جای دیگه ای نمیره ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش دوم
آقا پرسید : با ماشین رفته بود ؟
عزیز گفت : نه ..وقتی میرفت محمود با ماشین اومده بود شوکت رو بیاره اینجا ..
بدون ماشین رفت ..
آقا گفت : نگران نباش مادر من هر جا باشه میاد ؛؛ جایی نرفته ؛؛ خاطرت جمع ؛
ماشین هم که نداشته دلواپس بشیم ...پس شما چرا به فرح زنگ زدی خوب با محمود میومدی , گفت : اونو فرستادم دم دانشگاه ببینم پیداش می کنه یا نه ..
آقا گفت : ای بابا عزیز باز داری بی خودی خودتون رو ناراحت می کنین..
هنوز دیر نکرده برای چی دلواپسی؟ هر جا باشه الان سر و کله اش پیدا میشه .....
با اومدن مهمون ها دیگه حرفی در مورد امیر نزدن ؛
در حالیکه من و شوکت و فرح مشغول پذیرایی و آماده کردن شام بودیم ..نگاه من به ساعت و گوش به زنگِ در بودم ..
یعنی میشه من امیر رو توی چهار چوب در ببینم ؟ اما نمی دونستم چرا اونقدر دلشوره داشتم دلم می خواست با یکی در مورد امیر حرف بزنم ولی نمیشد من حق همچین کاری رو نداشتم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar