2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش اول






گفتم :هیس ..تو رو خدا یواش عزیز اینجاست ..تو به بهش حرفی در مورد خودمون زدی ؟ 

گفت : نه ..مگه خُلم ..من هر کاری بخوام بکنم اول با تو مشورت می کنم ..مگه چیزی شده ..

گفتم : خیلی خوب بیا تو ..

و همینطور که من جلو و اونم پشت سرم میومد جعبه رو کردم توی جیب لباسم و گفتم :آخه عزیز تا  از راه رسید بهم گفت می خواد با من حرف بزنه ولی دیگه چیزی نگفته ..

امیر آهسته گفت : این گلا رو هم برای تو آوردم میدم به زن داداش ولی تو بدون به خاطر تو خریدم  ...

گفتم : فکر می کردم دیگه این چیزا به نظرت مسخره میاد ...راستی نفهمیدم توی این جعبه چیه ؟

 گفت : برو ببین فکر کنم خوشت میاد ..ولی از گردنت باز نکن .. نشونه ی عشق ما باشه ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش دوم 







بچه ها از دیدن امیر خوشحال شده بودن و بالا و پایین می پریدن همینطور که با اونا شوخی می کرد رفت توی اتاقی که شیوا و بقیه نشسته بودن ...

از همون جلوی در نگاهی به شیوا که همیشه نگرانش بودم  انداختم ؛؛ با اینکه دستش توی دست آقا بود ..هنوز حال خوبی نداشت ..

امیر حسام گلها رو داد به من وگفت : ببخشید گلنار میشه زحمت بکشی بزاری توی گلدون ؟ 

زن داداش قابل شما رو نداره ... 

گلا رو گرفتم و فورا رفتم تو آشپز خونه تا این کارو انجام بدم ؛؛ بعد خودمو رسوندم به اتاقم تا ببینم امیر برام چی آورده ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش سوم 






تا اون زمان من هرگز طلایی نداشتم و این اولین بار بود ....و چشمم رو خیره کرد ..همینطور توی دستم مونده بود بهش نگاه می کردم و نمی دونستم چیکارش کنم ..

حالا  برای اینکه  امیر برام خریده بود یا از داشتن گردنبند طلا ذوق زده شده بودم نمی دونستم ..به هر حال به نظرم زیباترین چیزی بود که در عمرم دیده بودم ..

یک گردنبند بشکل دو تا قلب تو در تو ؛؛ یکی سفید و یکی زرد ..

با یک زنجیر بلند که تا روی سینه ام میومد ...یک  مرتبه مثل این بود که از این دنیای خاکی دور شدم ..پاهام روی زمین نبود و قلبم لبریز از عشق شده بود ..

باز حس کردم  دختر شاه پریون شدم  ...فورا اونو بستم به گردنم ...ولی زیر لباسم پنهونش کردم ...

دستم رو گذاشتم روش تا مطمئن بشم هست و رویا نیست ...که پریناز در اتاق رو باز کرد و گفت : گلنار جونم مامانم کارت داره ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش چهارم 







به خودم اومدم دوباره وارد این دنیا که پر از بند های اسارت بود شدم ...و یاد عزیز افتادم که  هنوز نمی دونستم  برای من چه نقشه ای کشیده ..

 وقتی فهمیدم که قصد داره با شیرین کاری که در حق شیوا کرده بود با پر رویی شب رو هم خونه ی ما بمونه فهمیدم دنبال یک فرصت می گرده تا منو هم گوش مالی بده ..

و اونشب تا می تونستم ازشون دوری کردم و به هوای درس خوندن بیشتر توی اتاقم موندم و به گردنبندم نگاه کردم  ....

و آخر شب هم در حالیکه اون دوتا قلب رو توی مشتم گرفته بودم خوابیدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش پنجم







صبح زود  خواب آلود رفتم توی آشپزخونه تا سمار رو روشن کنم .. یک مرتبه یکی جلوم ظاهر شد از ترس دو قدم رفتم عقب و عزیز رو دیدم با لباس خواب و موهای آشفته خیلی قاطع گفت : من روشن کردم ..بریم می خوام باهات حرف بزنم ...

گفتم : عزیز ؟ سر صبح ؟واقعا که ؛؛ من هنوز چشمم باز نشده ..می خوام نماز بخونم ...

گفت: من توی اتاقت میشینم تا نمازت تموم بشه ...امروز مهمون دارم باید زود برم خونه خودم ...

از شدت استرس زبونم خشک شده بود طوری که برای خوندن نمازی که اصلا حواسم بهش نبود  زبونم نمی چرخید .. 

عزیز روی تخت من نشسته بود ..و من به این فکر می کردم که دوباره چی جواب این زن رو بدم که دست از سرم بر داره ..

ولی این بار دلم می خواست پل ها رو پشت سرم خراب نکنم ..چون نمی خواستم امیر رو از دست بدم و ناراحتش کنم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش ششم








خیلی آهسته جانمازم رو جمع کردم و همینطور که هنوز چادر سرم بود برگشتم طرف عزیز و گفتم بفرمایید ؛راستشو بگم ؟ عزیز من فکر می کنم شما خوشتون میاد به دیگران استرس وارد کنین ..

با تعجب پرسید : برای چی ؟ 

گفتم : آخه اگر یادتون باشه شما چند بار این کارو با من کردین ..

از دیشب تا حالا همش دارم فکر می کنم باز من چیکار کردم که شما از دستم عصبانی هستین ..

گفت : کی گفته از دست تو عصبانیم ؟ تو کارگر ما هستی و گاهی باید یک چیزایی رو بهت یادآوردی کنم ..

گلنار من قبول دارم تو خیلی به درد عزت الله خان و بچه هاش می خوری ولی هر چیزی توی این دنیا یک حساب و کتابی داره ..

اولا داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی ..تو دختر عزت الله نیستی ..اینو بفهم ؛؛









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش هفتم







و اینقدر به خودت ور نرو الان لباس های تو ازفرح بهتره ..

چرا ؟دختر جان نباید اینطور باشه ؛  تو باید نهایتش مثل شوکت بپوشی  ..

توی این خونه هم عزت الله خان نا محرمه هم امیر حسام ..چه معنی داره تو اینقدر شیک و پیک راه بری ؟

 دوم اینکه از این ماه بابات باید کرایه ی خونه رو بده ..

اگر نمی تونه خالی کنه ..من الان به شوکت که این همه ساله پیش من کار می کنه دارم سه تومن میدم تو فوق ِ فوقش ماهی یک تومن باید بگیری ...

نگاهی بهش کردم و همینطور که دو زانو میرفتم جلوتر دستم رو گذاشتم روی پاشو و آروم و با محبت گفتم : عزیز ..عزیز تو رو خدا یکم انصاف داشته باشین ..

الان چرا این حرفا رو به من می زنین ؟ من که می دونم به خاطر کرایه خونه نیست ..چون شما بهتر از هر کس می دونین که  دست من نیست آقا منو آورده و هر کاری خودش خواسته کرده ..به من ربطی نداره ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش هشتم








من تا حالا چیزی از شما خواستم ؟ یا حتی از آقا ؟ 

من شرط کردم که بابام کرایه نده؟ یا پدر و مادرم ؟ خود آقا می خواسته ::  شما هم به خودشون بگین ...

اما حالا  شما که بزرگ تر این خونه ای ..شما که باید الگوی من و بقیه باشین ..چرا متوجه این موضوع نمیشین و  مدام این کرایه ی خونه رو به سر من می زنین ؟نمی دونم ... دلم می خواد رو راست بهم بگین توی دلتون چی میگذره ؟ چرا سعی دارین منو کوچک کنین ؟ 

چرا دل شیوا رو می شکنین ..شما که زن با خدایی هستی ..له کردن آدما  چقدر براتون لذت داره که شما مدام این کارو می کنین ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش نهم






گفت :این  چه حرفیه  می زنی ؟ چه ربطی داره ؟ دخترجان کسی بخواد مالشو حفاظت کنه مقصر و بی خدا میشه ؟ 

گفتم در صورتی که من تا حالا تقاضای چیزی از آقا کرده باشم , خوب  برین به آقا بگین ..

اصلا پدر و مادر منو بیرون کنین ..اونوقت خیال شما راحت میشه ؟دست از سر من بر می دارین ؟ ..

اصلا می خواین من برگردم خونه ی خودمون تا شما دیگه چشمتون به من نیفته ؟ 

عزیز تو رو قران دست از سر من بر دارین خودتون می دونین که اخلاقم چطوریه با من این کارو نکنین ..

اگر حرفی دارین رو راست باشین و بزنین اینطوری  برای خودتون هم بهتره  ..

از دیشب تا حالا همش فکر می کردم شما یک حرف منطقی دارین ..ولی اشتباه کردم ..

فقط قصد تون این بود که من و شیوا جون رو خراب کنین ..








#ناهید_گلکار

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش دهم







حالا چرا ؟اصلا نمی دونم ..یک کیسه زهر با خودتون آوردین اول فرو کردین توی قلب شیوا و بقیه اش رو گذاشتین برای من ..باشه ..قبول ولی بهم بگین چرا ؟ 

گفت : تو هنوز جوونی نمی فهمی چیزی که جوون توی آینه می ببینه پیر توی خشت خام می ببینه ...

برای اینکه بدونی بهت میگم من بی خودی حرف نمی زنم ..تو یک دختر جوونی ..

شیوا که اصلا این چیزا براش مهم نیست که دوتا مرد توی این خونه میان و میرن ..من که نمی تونم به امیر حسام بگم زیاد اینجا نیاد ..

تو نباید لباس های خوب بپوشی ..نباید به خودت برسی ..من اینا رو می ببینم حرص می خورم اگر یک بلایی سرت بیاد این تویی که بدبخت میشی ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش یازدهم 






گفتم : پس شما بچه های خودتون رو نمیشناسین ..شیوا رو نمیشناسین ..

آقا نجیب ترین مردیه که ممکنه توی این دنیا وجود داشته باشه ...و همینطور امیر حسام ,, اما منم نمیشناسین چون من هیچوقت برای کسی خودمو درست نکردم  ..

لباسی رو که برام خریدن می پوشم نه خودم تا حالا بازار رفتم و نه لباسی رو خودم  انتخاب کردم ..

حالا شما منو به چی متهم می کنی بازم نمی فهمم  ..ولی ازتون خواهش می کنم ملاحظه ی شیوا جون رو بکنین ..

بزارین زود تر خوب بشه ..

گفت :خوب چی بشه ؟  سل داره ..تو چی میگی ؟ اگر  منتظری اون خوب بشه ؟شدنی نیست , 

 شیوا عمری نمی کنه ..نمی ببنی استخوون هاش دارن کج و کوله میشن  ..خدا اون روز رو نیاره اما اگردوام بیاره ؛؛ دوماه یا سه ماه دیگه زنده اس  ..

پس بزاره من بچه ام رو سر و سامون بدم ..اینو باید خودش می فهمید ولی نه؛  شیوا کجا و عقل کجا ؟ اگر بی عقل نبود این حال و روزش نبود ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش دوازدهم







دیگه دلم می خواست فریاد بزنم و هر چی از دهنم در میاد بهش بگم که امیر حسام به دادم رسید ...

و زد به در اتاق که نیمه باز بود و با تندی گفت : عزیز زود باش بریم من حاضرم ...

عزیز گفت : حالا زوده برای چی الان؟ صبر کن ناشتایی بخوریم بعد میریم ..

امیر با همون لحن تند و عصبی گفت : من کار دارم بسه دیگه شما هم به اندازه ی کافی گل کاشتی ..

گلنار از قول من از داداش و زن داداش خدا حافظی کن ..

و راه افتاد و گفت : من تو ماشین منتظرم ..زود باشین با یکی قرار دارم ...

و من که هنوز دو زانو روی زمین نشسته بودم و چادرم سرم بود هیچ حرکتی نکردم ...

دلم دریا نبود که بتونم حرف عزیز رو در مورد شیوا که از مردن اون به راحتی حرف می زد هضم کنم ..و با اینکه باور نداشتم ؛؛دلم خیلی گرفت .








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش سیزدهم






و می دونستم حرفای عزیز هم روی دل شیوا میمونه و باز مدتی طول می کشه تا فراموش کنه ...

همین هم شد شیوا تمام روز رو کنار شوفاژ دراز کشیده بود و طوری بغض داشت که نه گریه می کرد و نه آروم بود ..احساس می کردم باید یک کاری بکنم ..

و واقعا نمی دونستم چه کاری از دستم بر میاد ...

بعد از ظهر آقا بچه ها بر داشت و با ماشین رفتن خرید ..

من فرصت رو غنیمت شمردم تا بهش بگم که امیر به من گردنبد داده ..

چون به هر حال به زودی خودش می دید ...یکم میوه گذاشتم توی ظرف و رفتم کنارش نشستم ...و خودم شروع کردم به پوست کندن و گفتم : یک چیزی می خوام بهتون بگم قول بدین ناراحت نشین ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش چهاردهم  






با زحمت بطرف من برگشت و در حالیکه اخمش از درد تو هم بود  گفت : بگو ..چی شده از اینی که الان هستم بیشتر نمی تونم ناراحت بشم  ...

نمی دونم چی شد که از اون حالت بی عرضگی اون ناراحت شدم وحرصم گرفت  حرفی رو که می خواستم بزنم عوض کردم  گفتم : می خوام برم خونه ی خودمون ..دیگه دوست ندارم پیش شما باشم ..

مثل اینکه شوکه شده بود سرشو از روی بالش بلند کرد و با تعجب پرسید ..

چی شده کسی اذیتت کرده ؟ عزیز بهت حرفی زده ؟ از دست کی ناراحتی ؟ 

گفتم : دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم ..از دست شما ..

فقط شما که از زمین و زمان شاکی هستین ..ای بابا ..من همش دلم کف دستمه که کسی شما رو نرنجونه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش پانزدهم 







حرفایی که عزیز به من زد اگر تو روی سنگ می گفت , سنگ می ترکید  ..ولی من حساب می کنم چقدر برای اون شخص ارزش قائلم ؟ که خودمو ناراحت کنم ..

به خدا صبح هر چی از دهنش در اومدبه من  گفت ..الان اصلا یادم نیست ..ولی شما یکسر داری برای یک چیزی غصه می خوری ..

زندگی همینه دیگه نمیشه که هیچکس به شما حرفی نزنه,,  شما ؛؛ 

شیوا جون داری من و آقا رو می کشی از بس که مدام برای یک موضوع خودتون رو ناراحت می کنین  ..من فکر کردم اگر برم مجبور میشین خودتون به کار بچه ها برسین و دیگه اینطور بی خودی غصه نمی خورین .. ..

گفت : عزیز دلم این حرفا رو نزن دست خودم که نیست ...حرفی که عزیز به من زد با حرفی که به تو زد زمین تا آسمون فرق داره ..

با حالتی عصبی گفتم : خوب فرق داشته باشه ..اما شما یکی مثل آقا رو دارین که اونطور ازتون حمایت می کنه اگر واقعا به حرف عزیز گوش می داد ..چی میشد ؟ 

چیکار می خواستین بکنین ؟ شیوا جون تو رو قران  بسه دیگه ؛ یا بزارین من برم :یا دست از غصه خوردن بر دارین ..من که اهل غصه خوردن نبودم ..شما دارین منم مثل خودتون می کنین ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش شانزدهم 







دستشو دراز کرد و با گریه گفت : بیا اینجا ..بیا بغلم ..راست میگی چشم ..قول میدم ..تا اونجایی که بتونم سعی می کنم ..ولی جنس منم اینه دیگه ..

و همینطور که منو بغل می کرد چشمش افتاد به گردنبد و..تغییر حالت داد و  بازوهای منو گرفت  و اشکهاشو پاک کرد  و گفت : این چیه ؟ 

با خجالت سرمو انداختم پایین و گفتم : اومده بودم همینو بهتون بگم ...

گفت : ازش قبول کردی  ؟گلنار  این برات تعهد میاره ..به نظرم پسش بده ..هنوز تو تصمیم جدی در مورد امیر حسام نگرفتی ..درسته ؟ 

قرار بود صبر کنیم شاید بخت تو جای دیگه ای باشه ...عجله نکن ..

مگه نمی خوای بری دانشگاه ..اینو بندازی گردنت فردا میاد و ازت یک چیزی می خواد که تو نباید بر آورده کنی ..

با وجود عزیز من نمی زارم ...پسش بده خودم برات یکی می خرم .. 









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش هفدهم 







گفتم : وا؟ شیوا جون مگه من دلم گردنبند می خواست ؟ باشه بهش میدم ...

اما من فقط اونو از گردنم در آوردم و دلم نیومد به امیر حسام پس بدم من این رشته ای که ممکن بود ما رو بهم وصل کنه دوست داشتم ..

عید تموم شد و روز ها از پس هم گذشتن ..

من درس می خوندم و هر روز میرفتم کلاس و بر می گشتم ..و هر روز چشمم دنبال امیر حسام بود که یک روز بیاد دنبالم ..

البته حالا هم هوا بهتر بود و هم راهم نزدیک ..اما دلم براش تنگ بود ..

گاهی خودش تنهایی و گاهی با عزیز میومدن خونه ی ما ؛و همینطور دورا دور می دیدمش ..

شیوا به جز  درد کمرش که خیلی اذیتش می کرد با گرم شدن هوا حالش بهتر بود ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و ششم- بخش هجدهم







این شد که به محض اینکه امتحانات من تموم شد؛ تصمیم گرفت یکشب  فرح و شوهرشو پاگشا کنه  ..وشاید برای اینکه جلوی دهن عزیز رو ببنده ,, 

خوب عزیز و امیرحسام و محمد و پدر و مادرو  خواهراش هم دعوت داشتن   ..

شوکت از صبح اومد به کمک ما و حسابی براشون تدارک دیدیم ..

اما باز این دل من شور می زد ...و با هزار بهانه خودمو آروم می کردم ......

اونشب عزیز با فرح و محمد اومد در حالیکه  بشدت نگران امیر حسام بود و می گفت : صبح که رفت بهش گفتم شب دعوت داریم ..

قرار بود بیاد منو بیاره اینجا ولی هیچ خبری نداده ..





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش اول









آقا گفت : عزیز شلوغش نکن جوونه دیگه میاد حالا ..

عزیز گفت : نه مادر هیچوقت اینطوری بی خبر جایی نمیره می دونه من ناراحت میشم ... پرسید: صبح نگفت کجا میره ؟ 

عزیز گفت : اخلاقشو که می دونی حرف نمی زنه که,, تازگی هام که  گردنش کلفت شده همش سر بالا جواب میده ,, 

اما مثل اینکه رفت دانشگاه چون کتاب هاشو برد ..

گاهی میشه شب ها دیر بیاد ولی حتما بهم خبر می داد امشب هم بهش گفتم خونه ی شما دعوت داریم گفت میام با هم میریم  ..

آقا گفت : خوب اون موقع ها که دیر می اومد نمی گفت  کجا میره ؟

 عزیز گفت : چرا ..میرفت خونه ی دوستاش   .. حالا این دوستا کی بودن و چیکاره خدا عالمه .. من که هیچ کدوم اونا رو ندیدم ..

آقا گفت : شایدم الان با همون ها باشه؛؛ پس برای چی نگرانی ؟ هنوز دیر نکرده  ..

گفت : برای اینکه اگر قرار باشه بیایم اینجا با سر میاد جای دیگه ای نمیره ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هفتاد و هفتم- بخش دوم










آقا پرسید : با ماشین رفته بود ؟ 

عزیز گفت : نه ..وقتی میرفت محمود با ماشین اومده بود شوکت رو بیاره اینجا  ..

بدون ماشین رفت ..

آقا گفت : نگران نباش مادر من هر جا باشه میاد ؛؛ جایی نرفته ؛؛ خاطرت جمع ؛ 

ماشین هم که نداشته دلواپس بشیم ...پس شما چرا به فرح زنگ زدی خوب با محمود میومدی , گفت : اونو فرستادم دم دانشگاه ببینم پیداش می کنه یا نه ..

آقا گفت : ای بابا عزیز باز داری بی خودی خودتون رو ناراحت می کنین.. 

هنوز دیر نکرده برای چی دلواپسی؟ هر جا باشه الان سر و کله اش پیدا میشه  .....

با اومدن مهمون ها دیگه حرفی در مورد امیر نزدن ؛

 در حالیکه  من و شوکت و فرح مشغول پذیرایی و آماده کردن شام بودیم ..نگاه من به ساعت و گوش به زنگِ در بودم ..

یعنی میشه من امیر رو توی چهار چوب در ببینم ؟ اما نمی دونستم چرا اونقدر دلشوره داشتم  دلم می خواست با یکی در مورد امیر حرف بزنم ولی نمیشد من حق همچین کاری رو نداشتم  ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کتک از پدر

s2026 | 22 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز