من با همسرم دوست بوديم، خانواده مم مذهبي نيستن ولي خب بالاخره باباها كلا حساسن رو اين قضايا
اول خانواده شوهرم اومدن خواستگاري به اسم غريبه، بعدا چون ١٩ سالم بود و عجله اي نبود بابام جدي نگرفتشون و ميگفت نه
منم چون ميخواستم ديگه دلمو زدم به دريا خودم رفتم به بابام گفتم
گفتم ما همو ميشناسيم حدود ٣ ماهه، باهم حرفامونو زديم همديگروهم دوست داريم
بذار بيان يه بار ديگه مطمئنم خودت هم راضي ميشي
البته ما صرف عشق و عاشقي ازدواج نكرديم، هم تفاهم داشتيم و هم خانواده هامون نسبتا از لحاظ مالي و فرهنگي تو يه طبقه بودن