ديروز تو به شوهرم گفته بودم كه اگه ميتونستم برگردم يه ثانيه بات زندگي نميكردم
شوهرم انگار منتظر بود گفت منم راضي نيستم و بايد تصميم أساسي بگيرين واسه زندگيمون
امروز كه ظهر نيومد ناهار گفت مشتري دارم از شهرستانم
ساعت ٦ زنگيدم فهميدم پيش رفيقاشه و حكم ميزنم
منو كارد بزني خونم در نمياد